|
|
|
|
|
|
صفحه اول
تقاص طلبی نوستالژیک
کارهای دوستان
مجموعه ی
الفباییی
داستان فارسی
|
|
میان دو دنیا از مجموعه داستان دنیای ما و شاه هلند انتشارات آرش، 1994، استکهلم، سوئد
نسخهی PDF را از اینجا بگیرید
با چه بدبختی و مصیبتی رسیدم، چهقدر توی این کمپ ماندم بماند، تا رسیدم به اینکه باید مصاحبه بشوم. حالا چه بگویم توی این مصاحبه؟ آقاجان با کسی هم که نمیشود درد دل کرد. میشود؟ من با این سن و سالم بیایم با چارتا بچه که تازه شاششان کف کرده است چه صلاح مشورتی بکنم؟ من که نشنیده بودم. گفتند یک کیس خوبی برای خودت درست کن. ــ درست کنم؟ چه طوری آخر؟ ــ بگو سیاسی بودم، تحت تعقیب بودم. اصلا بگو زندان بودم فرار کردم. بگو میخواستند اعدامم کنند. ــ چرا؟ مگر ما برای همین فرار نکردهایم که از دروغ خسته شدهایم؟ مگر برای همین نیست که با زبانمان جار زدهایم زنده باد و توی دلمان ضجه کردهایم مرده باد؟ میشود درست کرد. نه این که نمیشود. ولله داستانهایی بلدم که مو لای درزش نمیرود. آنوقت این بچهها دارند من را نصیحت میکنند؛ بگو آمدم ترکیه و قاچاقچی ال کرد و بل شد... میگویم: میخواهم راست خودم را بگویم. میپرسند: راستت چی هست؟ سیاسی بودی؟ میگویم: نه. اگر سیاسی بودم که گرفته بودندم. میپرسند: کاری میکردی؟ میگویم: نه. میگویند: پس توریستی. چه توریستی؟ چه کشکی؟ به خدا قسم اگر کابوسهای یک شب من به جان این شهر بیفتد صبح دهتاشان هم از جایشان بلند نمیشوند. میگویم سیاسی نبودم. اصلا توی خانوادهی ما هیچکس سیاسی نبود. کار ما این بود که من یک تاری میزدم، شش و هشت، شاید شش و هشت هم نبود. یک چیزی که خودمان خوشمان میآمد. زنم هم تهصدایی داشت. میخواند. توی محافل دوستان هم نه. توی خانهی خودمان، برای خودمان، برای دل خودمان. خُب، من همین را هم نمیتوانم بگویم. میخواهم شروع کنم اما میبینم که یک چیز بیسروتهی میشود، مگر این که همه را بگویم. نمیگویم. من که نباید با جان مردم بازی کنم. زنم هست، درست، اما برای خودش حق حیات دارد. ندارد؟ تازه اگر من دربارهی زن خودم حق داشته باشم در مورد آن دو زن دیگر چه؟ میپرسند: کدام دو زن؟ خُب من چهطور برایشان توضیح بدهم؟ چهطور حالیشان کنم که بهاشان اعتماد ندارم؟ اگر گفتم و درز کرد چه؟ تو هم اینطور میگویی. یک بار هم نبوده است که فکر کنم وهم برم داشته بوده است. نوارش توی بازار بود. میگفتند مال یک گروه خارج از کشور است. حتا گلخانم؛ کلفت موروثی قاضی، که آنطور من را به سکته انداخت هم همین را میگفت. نیمساعت باهاش حرف زدم. میگفت: بیخبر رفت. خُب اینطور است. من با این بدبختی درگیرم که نمیتوانم بگویم چه دردی دارم. اینها هم هر روز هی میگویند همین هفته اگر حرف نزنی میاندازیمت بیرون. بعد هم این بچههای اینجا. آخرِ سر یکیشان درآمده که بیا یک کیس... چه بگوید آدم؟ میگویم بلند شو بچهجان! من جای پدرت هستم. میگویم برای پدرت کیس کونی درست کن. آقا مصیبت که یکی دو تا نیست. بگویی کونی بودهام، همجنسگرا بودهام هم باید بوده باشی یا نه؟ باید سندی، مدرکی، چیزی داشته باشی یا نه؟ باید رفتارشان را داشته باشی یا نه؟ باید به سن و سالت بخورد یا نه؟ خدا روز بد بهات ندهد. یک پسرهی بدبختی بود توی این پیشکمپ ما؛ جوان بود، قشنگ هم بود. بهاش گفته بودند اگر کیس کونی بدهی همین فردا است که بهات پناهندگی سیاسی بدهند. این بیچاره هم برداشته رفته آنجا و گفته که بعله، من کونیام و چه و چه. بازجو هم برداشته سئوالپیچش کرده است. بین خودمان بماند. من هم به سرم زده بود. میخواستم همین کیس را بدهم. گفتم بالاخره خودم را یک جوری خلاص میکنم بلکه بتوانم از این زندان در بیایم بروم دنبال گرفتاریام. اما در این مورد به بچههای کمپ چیزی نگویم. بیشرمانه است، اما خُب، شده است دیگر. اینجا آدم به بدبختیهایی میافتد که فکرش را هم نمیکرد. فکر کرده بودم خودم را از این خراب شده میاندازم بیرون و هرجور شده میروم ردی از این زنها پیدا میکنم. اولش برای همین با این جوان طرح دوستی ریختم. خُب، اینجا جای دیدار در خلوت هم که نیست. این بابای بنده خدا تفی سربالا انداخته که حالا تمام چشموچارش را کور کرده است. بهاش گفته بودند که این حرفها کافی نیست، باید سندی بیاوری که سر مسئلهی همجنسگرایی میخواستهاند زندانت کنند. خُب، این بیزبان هم برای این که به اینها ثابت کند که اینکاره است رفته است خودش را عین اواخواهرهای خودمان درست کرده است. چشمت روز بد نبیند. هیچی، داشتند کونیاش میکردند. میگفت آقاجان از وقتی که من کیسام را علنی کردهام این بچههایی که در جریان هستند باورشان شده است. نه اینکه من میخواستم از این بابا چیزهایی بیرون بکشم، خیلی وقتها باهاش بودم. فکرده بودند که... خدایا پناه بر تو. هیچ کس را از این چاله به آن چاه نینداز. دیدم که هرجا که ما دوتایی میرویم سر و کلهی این بچهها پیدا میشود و به قول معروف زاغمان را میزنند. اولها میگفتم در مورد من کسی از این فکرها نمیکند. من الآن نه کم از شصت سال دارم؛ شصت سال. این جوان بیچاره. دل کافر برایش کباب میشد. آن موقع ما توی پیشکمپ بودیم. پیشکمپ را هم که دیده بودی. سی و دوتا اتاقک چوبی را به هم چسبانده بودند؛ دورش هم سیم خاردار. معلوم نبود برای چه سیم خاردار کشیدهاند. شاید قبل از این که کمپ شود کشیده بودند و گرنه آن جا که حفاظ لازم نداشت. آنطرفها پرنده پر نمیزد. تا شهر هم کلی راه بود. کی میتوانست با هفتهای سی گیلدن هم شهر برود، هم سیگار بخرد، هم هزار خاک بر سر خودش بکند. این بود که مشغولیتهای بچههای اینجا شده بود این که همدیگر را دست بیندازند. یک عدهای هم که پاک قاتی کرده بودند، یا خودشان را میزدند یا این و آن را. خُب، دیدم این شده است زندگی من. آن هم زندگی این جوانهای بدبختی که میدیدم. همینها را دیدهای؟ همین بچهها، این جوان بیچاره را بیچارهتر کرده بودند. بچه بود آقا. مثل بچهی من بود. ازم صلاح مشورت میخواست. آدم چه بگوید؟ میگفت آقا همین بچهها... راحتش نمیگذاشتند. تیز کرده بودند برایش. مگر میشود یک گله جوان عزباوغلی را ول کرد توی این کمپی که همهی سرگرمیاش همین تلویزیون است و سر صبح تا شب چشمشان به تلویزیونی باشد که همهاش بکن بکن است. کف میکنند دیگر. کف کرده بودند. زن و دختر هم که زیاد نیست. همین چندتایی هم که هستند کاش نبودند. نبودند دعوا مرافعه کمتر بود. میبینی که دعوا شده است و ریختهاند سر هم. چه شده است؟ یک جوانی مال یک ملیت بند کرده است به یک زن یا دختر یا مادهی مال یک ملیت دیگر و به هموطنهاش برخورده است. ریختهاند سر طرف. مسئولهای کمپ آمده بودند دنبال من که بیا چون تو سن و سالی ازت گذشته است با اینها حرف بزن. اینها شنیدهاند که بین ما ریش سیاه و ریش سفید فرق دارد. اما نفهمیدهاند کجا. گفتم باشد. رفتم. حالا چه شده است؟ یک دختر ایرانی رفته بود با یک مرد نمیدانم کجایی. حالا آن دوتا هم هستند. این بچههای کفکرده هم همهشان جمع شده بودند. خُب، من که رفتم دیدم که این دختر لم داده است روی بازوی دوستش. هرچه بیشتر چپچپ نگاهش میکردند او جریتر میشد و بیشتر خودش را ول میکرد توی بغل دوستش. لوندی زنهای خودمان را هم که دیدهای. دیدم بابا این دختر خودش میخواهد. آمدم پیش بچهها. دادشان بلند شده بود. گفتم پدرهای من، مال خودش است. میخواهد بدهد. به هرکس که خواست میدهد. میگویند: بیاید با یکی از بچههای خودمان. میگویم: نمیخواهد. اگر میخواست که میآمد. نمیرفت. میگویند: آبروی ما را برده است. مگر بچههای خودمان چه کم دارند که رفته با غریبه و اینطوری با آبروی ما بازی میکند؟ میپرسم: چه آبرویی؟ وقتی حسابی کفری شده بودم سر یکیشان داد زدم: اصلا آبروی شما لای پای او چه میکند؟ میگویند: این یارو فردا ولش میکند. میگویم: خُب بکند. روی دست شما که باد نمیکند. میکند؟ میگویند: هرچه هست باید بین خودمان بماند. نباید بیرون بزند. باید پیش دیگران خودمان را حفظ کنیم. باید... میگویم: بین خودمان؟ این خودمان کی هست؟ آخر مگر ما قبیلهایم که اسرار مگو داشته باشیم؟ میبینم که پاک زندگی خودشان را فراموش کردهاند. میبینم که کار و زندگیشان شده است همین؛ همینها. میبینم که من هم دارم با این آب میروم. میروم پیش مسئولین اینجا. میگویم اگر یک بار دیگر برای این کارها بیایند دنبال من خودم را دار میزنم. بدبختی است دیگر. آدم توی چه چاهی میافتد. آقایی که تو باشی همهشان کف کرده بودند. بند کرده بودند به این بیچاره. وضعش را که دیدم گفتم آقاجان من هیچ نمیدانم باید چهکار کنی. اما این کیف من. ببین هنوز یک کم پول تویش هست. فقط یک کم نگه دار که گاهگاهی بتوانم زنگ بزنم. برو هر کاری توانستی برای خودت بکن. اما چه کاری میشود کرد؟ تو بگو چه کاری؟ پرسید: چهکار کنم؟ تو جای من. من چه کار کنم؟ گفتم: قربانت. جای تو که بماند برای خودت. اما... نشان به این نشان که من هم توی بیچاره کردن این بچه دخیل بودم. آقاجان کون دادن هم مثل هر چیزی برای خودش راه دارد، فوت و فن دارد. باید از بچهگی داده باشی، باشی، فوت و فناش را بلد باشی که دیگر... خدایا عاقبت ما را خودت به خیر کن. گفتم: باباجان، حالا که این داستان را دادهای برو شهر انجمن اینها را پیدا کن. پرسید: بعدش؟ گفتم: بعدش؟ من چه میدانم؟ حالا تو برو ببین چه پیش میآید. گفت: شاید حرفم را قبول نکردند. آن وقت چه کنم؟ گفتم: حالا تو برو. دارت که نمیزنند. شهر هرت هم که نیست که تا رفتی ترتیبت را بدهند. برو پیش این مددکارهای اجتماعی کمپ. برو آدرس جمعیتشان را بگیر. ببین چه میشود. گفت: خجالت میکشم. رویم نمیشود. من رفتم. گفتم آدرس نزدیکترین جمعیت هوموسکسوئلها را برایم پیدا کنید. آوردم دادم دستش. رفت. دوسه دقیقه نگذشته بود که برگشت: ــ بچهباز. بچهباز به انگلیسی چه میشود؟ ــ چه میدانم؟ حالا هم نمیدانم. میگفت بگویم بچهبازم بهتر است. یک نگاهی به ناخنهای لاکزدهی خودش انداخت، سرش را انداخت زیر. طوری من را بغل کرد که انگار به سفر جهنم میرود. دست به شانهاش زدم و راه افتاد که برود. دیدم که هراسش پر بیجا هم نبوده است. سر و وضعی برایش درست کردم. لباس مرتبی برایش جور کردم، یک صد گیلدنی هم بهاش دادم و گفتم کارت که تمام شد برو آمستردام برای خودت یک کُس ولمی هم بکن که بیفیض برنگشته باشی. علی یارتی شنید و رفت.
این بیچاره که نمیدانست. اینجا کونی میبینی ماه؛ شق و رق، درست و حسابی. اصلا تو بگویی یک ذره معلوم باشد نیست. هر روز میرفت به خودش سرخاب و ماتیک میمالید و تا یکی از این کمپیها پیدایش میشد کونش را تاب و ورتاب میداد و مثل مانکنها راه میرفت. این را داشته باش که این رفته بود آمستردام که هوموسکسوئلها را پیدا کند و از آنها نامهای، مدرکی، چیزی بگیرد که ثابت کند اینکاره است و چه و چه. میگفت فقط یک نامه بدهند کافی است. کار تمام است. همه همینطور فکر میکنند. توی این بین معلوم نیست کدام شیر حرام خوردهای رفته بوده است سر بساط این بابا و توی نامهپامههایش آدرس خانوادهاش را در ایران گیر آورده است. بهات گفته بودم که: هرچند وقت یک بار برایمان جشن میگیرند. توی یکی از همین جشنها. حالا چه کرده بودند توی عرق به خوردش داده بودند، چه بهاش داده بودند کشیده بود خدا میداند. پاک دیوانه شده بود. یک وضعی راه انداخته بود که نگو. دست به کون خودش میزد و هی کونش را میچرخاند و میخواند: واه واه واه، کونی داره چو هندونه، قرش میده، میجمبونه. برداشتند گُر و گُر ازش عکس انداختند. این بیچاره هم مست و بیهوش بود. خبر نداشت. این بندهی خدا مثل بیشتر جوانهای همسن و سالش سربازیاش را رفته بود، مدتی هم پیِ کار رفته بود و پیدا نکرده بود. رفته بود نشسته درس خوانده بود. زده بود و دانشگاه هم قبول شده بود. اللهُاعلم. این چیزی است که میگوید. نباید دروغی توی کارش باشد. آن هم پیش من. میگوید توی تحقیق رد شده است. خودش بقال سر محلهشان را دخیل میداند. نمیدانم. اما بعید هم نیست. برای تحقیق از همینها و مسجدهای محل پرسوجو میکنند. این بقال محل گویا در جوانی عاشق مادر این بوده است که بهاش ندادهاند و دختر را دادهاند به بابای این. میگوید انشای بابایش خوب بوده است برای همهی پسرهای محله نامهی عاشقانه مینوشته است. برای این بابای بقال هم مینوشته است. توی همین نامهنگاریها به نام بقال، بابایش عاشق دختری میشود که به نام بقال برایش نامه مینوشته است. همه چیز هم که جور بوده است. تا حالا همهی نامهها را خودش نوشته و جوابها را برای بقال خوانده است. به همین راحتی، دختر را از دست بقال درمیآورد. این چیزی است که برای من تعریف میکند. باور نمیکنم. این هم باید سرپلی باشد برای پر کردن فاصلهی میان تکههای پراکندهی داستان خودش. از نوع کنار دیوار ایستادنش گمان میکنم از این جمالبازهای سرِ کوچهنشین بوده است. از همینها که ساعتها به دیوار سر نبش تکیه میدهند و پا میکشند تا زنی، دختری، مادهای پیدا شود، دیدش بزنند تا کی سالی، ماهی بگذرد، یکی از دوستان بهاشان دل و جرات بدهد، بروند نرسیده به زن یا دختر خودشان را جر بدهند و به زور بگویند سلام و سرشان را زیر بیندازند برگردند بیآنکه جوابی بشنوند. تا کی سنشان به سی برسد و همهی فامیل شورا کنند، روی هم بریزند، پادرمیانی کنند و دختر عمویی، دختر خالهای، کسی را برایش جور کنند. بدبختی است دیگر. سر زن آدم زیر شمشیر داموکلس باشد و خودش چنین حال و روزی داشته باشد. گفتم که. رفت. شب هم شد و نیامد. یک پایم دم در بود، پای دیگرم پیش اطلاعات که شاید زنگ بزند که چه بر سرش آمده است. این نزدیک ما یک پارک هست و مشتی اردک و غاز. کمی نان که مانده بود برداشتم و رفتم. مشغولیاتی است برای خودش. هرچند من دیگر از هرچه پرندهجماعت است بیزارم. اما خُب، باید یک جوری سر خودم را گرم میکردم. کتاب متاب هم که نیست. نبود. هلندی که هیچ، انگلیسی هم زبان من در حدی نیست که راحت بخوانم. هی باید فرهنگ لغت باز کنم. نمیتوانم روی نکتهای متمرکز بشوم. تا میروم دنبال یک لغت میبینم که سه ساعت گذشته است، کتاب باز است و من تازه دارم از خودم میپرسم دنبال چه بودم؟ نمیشود که. میشود زن آدم...
ما سیاسی نبودیم. نه که پاک از مرحله پرت باشیم. نه، توی دورهی دانشجوییمان مثل همهی دانشجوهای دیگر یک کارهایی میکردیم. بعد ول شد. همان موقع نشستیم و سنگمان را حق کردیم؛ من و زنم. هنوز ازدواج نکرده بودیم. گفتیم همین اگر بتوانیم از این مهلکه جان به در ببریم خودش یک دنیا است؛ همین که نه کلاه سر کسی بگذاریم، نه بگذاریم کلاه سرمان بگذارند شاخ غول را شکاندهایم. جریان مال بیش از سی سال پیش است. او دامپزشکی میخواند. شوق درس دادن داشت. اهل درس و درسخواندن هم بود. خوب میخواند. من نبودم. همین که لیسانس گرفتم رفتم سر کار. یک ادارهای. حالا چه ادارهای فرق نمیکند. شدم حسابدار. خُب، حالا ماییم و آدمهایی که خدا میداند از کجا سند و مدرک فراهم میکنند تا تقلب کنند. ما هم که تازه از دانشگاه در آمده بودیم. پاک و مطهر. رشوه؟ نعوذبالله! وقتی به خانه میرسیدم همیشه مسئله داشتم. به زنم گفتم. نه گذاشت و نه برداشت. گفت: اینقدر زر نزن. خودت هم خوب میدانی که توی هرکاری بشود سالم ماند توی حسابداری نمیشود. دیدیم که توی این بین نمیشود بیرابطه با کلاه بود. یا باید کلاه سر کسی گذاشت یا ایستاد تا کسی سرت کلاه بگذارد. بعد از مدتی جر و بحث به این نتیحه رسیدیم که کلاه سرمان بگذارند بهتر است تا کلاه سر خلقی بگذاربم. همین که پذیرفته بودم که این بهتر از آن است راحتتر شده بودم. اما پاک عوض شده بودم. افسرده شده بودم. یک روز خانم گفت: ــ بیا پیش خودم. ــ پیش خودت؟ اصلا تو پیش داری که بیایم پیشت. ــ من مطب میزنم تو هم بیا پیشم. ــ چه مطبی؟ چه کشکی؟ انگار توی این مملکت نیستی. جاهایی که دامپزشکهایش مطب میزنند اینجا نیست. مگر خبر نداری؟ ادارهی بهداشت فقط دوتا تیم دارد؛ یکی تیم سگکشی، یکی هم مالاریا. پایت را بگذار این حاشیه، حاشیه هم نه، دو خیابان پایینتر از این دانشگاه، ببین روزی چندتا سگ را استریکنین دادهاند و بالای سرشان ایستادهاند و جان کندنشان را تماشا میکنند. آخر این چه حرفی است زن؟ هنوز تمام نکرده بود. داشت تمام میکرد. گفتم حالا به هر مرارت و بدبختی شده خودم را میکَشم. از حالا نمیشود با اسب نخریدهی تو سوارکاری یاد گرفت. ولی حالا چه بکنیم با این وضع؟ هر روز سند میآید. از کارمندهای دیگر میپرسم. هیچکس هم راست و درست حسابی نمیگوید چه میشود کرد. هر طوری بود، فقط سعی میکردم کاری بکنم که جایی پای خودم توی گُه و کثافتشان نرود. به همین دلم خوش بود که تارم را بردارم برای دل خودم بزنم. گاهی هم او اگر حال داشت دمی میآمد و از این عالم درمیآمدیم. حالا بدایت من شده این که دزدی نکنم، نهایتم هم این که دزدی کسی را دیده نگیرم. بعدا همین شد باعث آرامشم. راهش را یاد گرفته بودم. فقط سعی میکردم بال دزدیهاشان را از خودم رد کنم. همین هم بود که هرکه میرفت، هرکه میآمد، من سر جایم بودم. حواست هست که. من نبودم. بعد هم که اصلا کارم شد یک چیز دیگر. حالا او هم تمام کرده است. به اصطلاح کلینیک کار کرده است و دستش آمده است که نه بابا توی این مملکت جای این حرفها نیست. باید زن عاقلی باشد سرش را بیندازد زیر و فوقش برود توی ادارهی کشاورزی و دامپروری، هر از چندگاهی برود مثلا فلان ده گاوهای مُرده را معاینه کند و چه و چه. تماشایی! دوسه ماهی که رفت ادارهی کشاورزی عذرش را خواستند. فقط شانسی که آورد این بود که پروندهای ازش نمانده بود و گرنه این پاسدارهایی که بعد از انقلاب از دهات بلند شده بودند یک آشی برایش میپختند با دو بند انگشت روغن دنبه. میرفت این در و دهات. گویا یک تب کوفتی به جان گلههای دهی افتاده بوده است. خانم هم رفته است. آزمایش کرده است و خُب... بله، باید همهشان معدوم شوند. خودش که تعریف میکرد آدم کر میشد از خنده و کور میشد از گریه. تصورش را بکن: رفته است گاوهای ده را معاینه کرده است. حالا تمام دهاتیها هم جمع شدهاند توی صحن پاسگاه محل: ــ همهشان باید معدوم شوند. ژاندارمها که اوضاع توی دستشان بوده است وقتی این را میشنوند، عزت زیادی میگویند و میروند. حالا کیها هستند؟ زن من، سه تا دختر سپاه بهداشت یا مروج چی، دو سه تا مرد و رانندهی جیپ. رانندهی جیپ اوضاع را که میبیند میکشاندشان کنار که: مگر خون سرتان زیاد شده است؟ اینها هستند و همین چندتا گاو علیل. هنوز نمیدانند جریان چیست. نمیبینی چهطور دارند شتاب میکنند و از هم پیشی میگیرند تا گاوهایشان را جلوتر بیاورند؟ اینها نمیدانند معدوم کردن و درمان کردن با هم فرق دارند. فکر میکنند معدوم کردن هم یک نوع درمان است. حالا چه داستانی میشود بماند. تا یک هفته ما ماتم گرفته بودیم. از آنجا که آمده بودند... نیامده بودند که. رانده بودندشان. خانم میرود کشتارگاه و میبیند آنجا هم همین بساط است. میگفت: مهری که به لاشهی گاو و گوسفندهای مریض زده بودند بزرگتر و پررنگتر از مهرهایی بود که به لاشههای سالم میزدند. همین اعتراضات خانم کار را میکشاند به بالا. همان روزها از وزارت کشاورزی برایش نوشتند: بسیار ممنون و متشکر از همکاری شما، از آن جا که شما آدم بسیار با پشتکار و دانشمندی هستید بهتر است تشریف ببرید در یک مرکز علمی به تحقیقاتتان ادامه بدهید. تا چند وقت پکر بود. بعد قشنگ و به قاعده برداشت رفت دانشگاه. دو سه هفتهای هم که گذشت دوباره شروع کرد به آواز خواندن و پهن شدن روی کتابهایش. شد متخصص تولیدمثل چهارپا، هشت پا، چه میدانم. دیگر سرش به کار خودش گرم بود. خیلی هم گرم بود. آنقدر که هیچگاه به این فکر نکرد که چرا با این سواد و این تلاشش همیشه همان استادیاری ماند که روز اول بود. اگر تو بگویی یک چیز توی زندگی ما روال داشت همین تار من بود و صدای او که حالا پیچیده بود میان حلقهی دوستان و بیبهانه و با بهانه، مهمانی و چه و چه. حالا دوستان کیها بودند؟ یکیشان رفته بود دانشکدهی حقوق و قاضی درآمده بود، یکی هم مهندس الکترونیک بود. به باقیشان کار ندارم. آنها هیچ نقشی توی زندگی ما نداشتند. اما این دوتا چرا. این اوضاع ما بود. با هر مصیبتی بود خودمان را رسانده بودیم به انقلاب. بساط آزادی پهن بود و ما هم دلمان خوش. حالا همه دارند برای خودشان دادشان را میزنند. خیلیها هم تفنگهایشان را گذاشته بودند سر شانههایشان و با چماق توی سر دیگران میزدند. ما هم تقریبا ماتم خوکها را کهنه کرده بودیم. درست سه روز پیش از انقلاب اولین قربانیان را دانشکدهی دامپزشکی و دامپروری داد. قتلگاهی شده بود که نگو. لشکر اسلام شبانه به خوکها حمله کرده بود. فقط دوتا بچهخوک، آنها هم شاید زهرهترک شده بودند یا زیر فوارهی خون گم شده بودند که زنده مانده بودند. این تنها خوکدانی منطقه، شاید هم چند منطقه بود. هم خوکهای لازم برای آزمایشگاههای دانشکدههای دیگر را میداد و هم گاهگاهی به نام گوسفند به هتلهایی که آمد و شد اجنبی و اجنبیپرست داشتند میفروختند. اگر سند این معاملات مانده بود که این دانشکده گوشت خنزیر هم میفروخته است باید کل ساختمان را توی کوره ذوب میکردند تا نجاستش پاک شود. مهمتر از همه، وای به حال بچههای این دانشکدهای که دستی توی فروش داشتند. این را قاضی بهاشان یاد داد. زن خیلی تیزی بود. گفته بود باباجان نگهداری، خرید، فروش، اصلا بود یا نبود خوک توی کتاب قانون مسکوت گذاشته شده است. توی این موارد اگر کسی شکایتی، چیزی بکند مرجع قانون میشود شرع و عرف. شرع که میگوید باید سرشان را با شمشیر زد. عرف هم فوقش بهاتان لطف کند به تیرباران رضایت میدهد، نه کمتر. حالا این که اینها ادای تمدن بزرگ درمیآورند و کاری به کارتان ندارند شما رویتان زیاد نشود. اگر بودجه ندارید و میخواهید پولی گیر بیاورید که غذای دانشجویانتان را بدهید یا هر کوفتی به سر خودتان بکنید، سند باقی نگذارید که خوک میفروشید. فردا همین دانشجوها اگر بدانند که با عنایت همین خوکها پلومرغ و چلوکباب میخوردهاند برایتان محشر کبرا به پا میکنند. یادشان داد که چهطور خوکها را به نام گوسفند بفروشند. حالا کسی هم پیدا نمیشود که این خوکها را ببرد جایی بسوزاند یا چال کند یا چه کند. به چندتا از شاگردهایش زنگ زد. کسی نبود. همه درگیر انقلاب بودند. کسی به یاد خوکها نبود؟ لشکر اسلام هم که شبانه آمده بود، با ذوالفقار زده بود، کشته بود، تمام کرده بود و رفته بود. کسی هم نبود که دست به دامنش شد که آقا بیا تو شاهد باش. فردا یقهمان را نگیرند که شما خوکها را بردهاید یا چه کردهاید. آخر سر با هزار بدبختی دوسهتایی را پیدا کرده بود که همه حالیاش کرده بودند که خانم حالا همه فکر انقلاب هستند تو توی فکر خوکهایی! گفت بیا خودمان چالشان کنیم. بچهخوکی که تازه ترسش ریخته بود و داشت چشمهایش را باز میکرد توی بغلش بود. توله خنزیر را از بغلش گرفتم، پرت کردم روی مردهها و لت و پار شدهها و کشیدمش طرف ماشین. گفتم بیا برویم تظاهرات، برویم چه، چه میدانم؟ بیا برویم تا نیامدهاند. گفت بو میکنند. گفتم بکنند که تمام شهر را بگیرد. من دیگر حوصله ندارم. وقتی داشتم سوار ماشین میشدم دیدم پیشتر یکی از بچهخوکها را گذاشته است زیر صندلی ماشین. سعی کردم با پایم همان زیر صندلی نگهش دارم. با تختهگاز خودم را رساندم در خانهی یانوش ارمنی. در را باز نکرده بچهخوک را انداختم توی خانهاش و گاز دادم. گفت: نکشندش. گفتم: نه. توی خانهاش خوکپروری راه میاندازد.
خوبیاش این بود که شور آزادی که جماعت را گرفته بود ما را هم با خودش کشید و برد. آفتاب بالا آمده بود، رودههای خوکها ورم میکرد و بوی گندش باغ را پر میکرد و پیش میآمد. از دور، از مرکز شهر صدای الله اکبر و در طلوع آزادی جای شهدا خالی بلند بود. مردمی که توی صف تظاهرات بودند انگار کنه به تنشان افتاده باشد. با هر نرمهبادی که میرسید به نفر کناردستیشان نگاه میکردند، بینیشان را میگرفتند، از آن که در جهت باد بود فاصله میگرفتند و بلندتر داد میزدند: نابود باید گردد. پیروز باید گردد. فقط سر پیروز باید گردد که میرسیدند صداها چنان توی هم کلافه میشد که انگار فرصتی است برای نفس تازه کردن تا دوباره همان نابود باید گردد از سر گرفته شود. خُب، این بساط بود. بساط آزادی بود. بساط ما تعطیل بود. هرنوع موسیقی که دلت میخواست توی بساطها بود. اما پر سر و صداتر از همه صدای قرآن بود که از سردر بلند دانشگاه بگیر تا بالای ساختمانها و گلدستههای مسجدها پخش میشد.
هنوز بساطها پهن بود و فریادها بلند و ما داشتیم داغ خوکها را کهنه میکردیم که سر و کلهی قاضی پیدا شد. به همین سادگی: گارد انقلاب جلوی دادگاه جلواش را گرفته بود و راهش نداده بود برود داخل ساختمان تا رفته بود از بازار چادر سیاه خریده بود، سرش کرده بود، رفته بود تو تا بشنود که در اسلام زن نمیتواند قاضی بشود. گفته بودند برود پیش منشیها و آبدارچیها بنشیند تا فکری به حالش بشود. چیزی نگذشت که آمدند تکلیف همه را روشن کردند. روز فاطمهی زهرا بود یا روز کی بود که یک آخوندی آمد، همین رئیس جمهور فرانسهنشینمان هم باهاش بود. آمدند توی تلویزیون گفتند باباجان، زنها خیلی مهربان و عاطفی هستند، سیستم قضاوت هم امر حساسی است. از طرف دیگر وقتی که زنها کار میکنند وقت ندارند که به بچهها برسند، بچههاشان عقدهای میشوند. دانشمند محترم هم سخن آخوند را پی گرفت و گفت که از جنبهی هستهی ماتریالیستی نطرات فروید که بگذریم بعضی حرفهایش درست است. از جمله عقدهی مادرکمداری. ما خوابمان گرفت. گرفتیم خوابیدیم. نفهمیدیم قاضی تا کی نشست پای سخنها و چهقدر فحش حوالهشان کرد. نیمه شب بود که با سر و صدای بههمریختن کمدها بیدار شدیم. قاضی داشت دنبال وسایل پانسمان میگشت. از سر هر پنج انگشت دستش خون میآمد. از بس ناخونهایش را جویده بود. چیزی نگذشت که معلوم شد زنها فقط حق دارند به جای متهم پا توی دادگاه بگذارند. خانم من گفت: نه، اگر دوتا باشند میتوانند، به عنوان شاهد. قاضی گفت: به شرطی که یک مرد هم همراهشان باشد که سهتایی جمعا دوتا آدم حساب شوند. بعد رفت گوش خانم من را گرفت: تو دیگر چه میگویی، نصفه آدم؟ کمی شوخی کردند و خانم یواش یواش شروع کرد به خواندن، من هم رفتم منقل و تارم را جور کنم.
همین بابا، همین که دوباره پاریسنشین شده است و هرچند وقت یکبار یک اعلامیهای تازه میدهد که ال کنید و بل کنید، همین دیوث تا جایی پیش رفته بود که کشف کرده بود در موهای زنها یک اشعهای هست که چشم عقل مردها را کور میکند. حالا کی هست؟ هنوز نه ماه از روزی نگدشته بود که این بابا پس از بیست و پنج سال یکپشت توی پاریس نشستن و درس و تحقیق توی نمیدانم کدام طویلهی پاریس با همراهان آقا برگشته است به وطن. چه بینشان گذشت که این بابا مجبور شد شبانه با لباس و هیئت زنانه در برود و فرار کند، خدا میداند. همین حالا هم که نم پس نمیدهد که چه شد و بینشان چه گذشت. پس دیوث چهطور توی این بیست و پنج سال برق موهای زنهای پاریسی کورت نکرد که ماهم از شرت راحت شویم؟ اما خودمانیمها، من یک مدتی گیج شده بودم. وقتی این برگزیدهی امام و امت که با نود نه و نه دهم در صد رای اُمت انتخاب شده بود اینطوری فرار کرد و رادارهای هیچجا نشانش نداد تا به پاریس رسید، باور کن بعد از مدتها به این فکر کردم که شاید این دیوث راست میگوید. شاید واقعا اشعهای، چیزی توی موها و هیئت زنها هست.
حالا که انگار یک رئیس جمهور تازه هم پیدا کردهایم. یکی نیست بپرسد بابا این مملکت چندتا رئیس میخواهد؟ قصد تجزیه هم ندارند که آدم فکر کند هرکس یک ولایتی را میگیرد و برای خودش نگه میدارد، مثل قدیم؛ هر کس والی یک ایالت مستقل. تازه یک شاه و چند شهریار هم که داریم. خُب، این همه شاه و رئیس جمهور باید یک رعایایی هم داشته باشند یا نه؟ سرچشمهی جذب نیروی همهشان هم که شده است همین کمپها. هنوز دار و دستهی این گروه نرفته که مال گروه و دستهی دیگر میرسد. بعضیشان هم که از همه طلبکار هستند. انگار این کلمسیبزمینی کمپ را هم آنها میدهند. طلبکارند. چه طلبکاری هم. آمده بودند. درآمدند که: با خمینی مخالفی؟ ــ بله. ــ خُب... ــ خُب که چی؟ ــ بیا تظاهرات. بیا بگو مرگ بر خمینی. صدایت را به گوش مردم حهان برسان. میگویم: چرا مرگ بر خمینی؟ مگر خمینی نمرده است؟ میگویند: منظوز ما مرگ بر رفسنجانی است. همه میدانند منظور ما رژیم دجال است. میگویم: خُب، این را قبول کردم. آخر نباید دوباره کلاه سرمان برود که. مرگ بر خمینی که یعنی رفسنجانی. درست. اما زنده باد کی؟ داد میزنند: مرگ بر خمینی. قبول داری یا نه؟ میگویم: مرگ بر خمینی، ولی... حرفم را میبرند که: ولی ندارد دیگر. مهم این است که الآن با هم وحدت داشته باشیم. گرهگاه وحدت هم همین شعار مرگ بر خمینی است. وقتی که کار خمینی ساخته شد... میگویم: کار خمینی که ساخته شد و رفت پی کارش. میگویند: اگر ما از عراق حمله نکرده بودیم که او مجبور نمیشد جام زهر را سر بکشد و صلح را قبول کند. اما حالا مته به خشخاش نگذار. راه بیفت. دیر میشود به تظاهرات نمیرسیم. میگویم: اینطور که نمیشود. مرگ برش آشکار، زنده بادش چه میشود؟ میگویند: بگذار اینها بروند. حالا زمان بحث نیست. هست؟ بعد که میبینند پیله دادهام میگویند رئیس جمهور تازه که انتخاب شده است. مگر فیلمش را ندیدهای؟ میپرسم: چه فیلمی؟ کِی انتخابش کرده است؟ کَی؟ بعد کتاب شهیدانشان را باز میکنند: صد و هفتاد و دوهزار تن. همهی حرفها را شهیدها زدهاند. میگویم: اگر همهی حرفها را آنها زدهاند دیگر چهکاری به کار ما زندهها دارید؟ ــ زنده؟ تو خودت را زنده میدانی و آنها را مرده میگویی؟ یکیشان به طرفم حمله آورد بود که: تو، تو اصلا چرا پناهنده شدهای؟ میبینم که کم مانده است که توی همین کمپ هلندی، توی همین پادگان متروکه با قانون خودشان دارم بزنند. کوتاه میآیم و آنها هندوانه زیر بغلم میدهند. ــ تعحب میکنیم. شما با این سن و سالتان نباید مثل این روشنفکرهای اخته رفتار کنید که. بهاشان حق میدهم. میخواهم ازشان جدا شوم. میگویند: زود آماده شو که برویم. اتاقت را بلدیم، میآییم پیات. راستش ازشان میترسم. نمیشود توی رویشان ایستاد. خیال نکن که سر درد دلم باز شد اینها را تعریف میکنم. میخواهم این را داشته باشی که بعد بگویم همینها که شب و روز پاشنهی در این کمپ را در آوردهاند چه بلاهایی سر بعضی از پناهندهها میآورند و چه موشهایی در کارشان میدوانند تعجب نکنی.
□
آقا یک بابایی را آورده بودند اینجا. چه مصیبتی کشیده بود تا خودش را به اینجا رسانده بود بماند. آمده بود. ولله حالا که فکرش را که میکنم میبینم من شاهانه آمدهام. خیلی هم شاهانه. این بابای بیچاره زندان بوده است، چند سال هم. سرِ چه چیزی مهم نیست. یا هست. بعد میگویم. در زندان میبُرد. توی زندان هر کاری ازش خواستهاند کرده است. تو بگو نبریده است. اصلا از خودشان بوده است. حالا اینجا است. کتابی هم نوشته است که به دست اینها هم رسیده است. آورده بودند اینجا. به بچههای کمپ نشان دادند تا همهی کمپیها همراه شوند و از مسئولین کمپ بخواهند که این بابا را اخراج کنند. کتابش پیش من مانده است. ببین. میگویم جمهوری اسلامی اینقدر خر و درمانده نیست که یک نفر را با اسم و رسم واقعی راهی این کمپ کند. برمیدارد درست و حسابی برایش پروندهای چاق میکند و راهیاش میکند هرکجا که بخواهد. نه این که چنین آدمی را با همان اسم و رسم و دم و دنباله بفرستد توی این کمپی که سر و تهاش عیان است. تازه این بیچاره فقط و فقط برای شام از اتاقش بیرون میآید. یک وعده هم بیشتر غذا نمیخورد. قوز کرده است توی اتاقش. انگار چله نشسته باشد. من با این جوان رفیق شدم. خودش به من گفت. همین کتابش را گفت خودش نوشته است. چند سال توی زندان روی همین کار کرده است. کارش را باور داشت. همین نوشتههایش را. میگفتند آمده است نماز جمعه توبه کرده است. توی تلویزیون هم آمده بوده و حرف زده است. حالا چه حرفهایی زده است و شنوندهها از حرفهایش چه فهمیدهاند بماند. گاهی فکر میکنم تمام فلسفهی ایدهآلیستی غرب را جویده است. نام یکی دوتا را ازش میپرسم. نمیشناسد. گاهی فکر میکنم صوفی است. گاهی به یک ماتریالیست دُگم میماند. گویی تناقضات همهی دیدگاهها را جمع کرده باشد توی سرش. همه هم بستهبندی. تا کدام بقچه بیشتر سر دست باشد. همان را برایت باز میکند. جمهوری اسلامی تا این حد تویش مانده است که این بابا را راهی جاسوسی کند؟ خُب، حالا ماییم و این جوان که هر از چندگاهی تا پا از اتاقش بیرون میگذارد زخمی و زیلی برمیگردد. اما کار به همین کتککاری ختم نشد. آمدند با علم و کُتل جلو کمپ ایستادند: اخراج باید گردد! از همین کتابش تکههایی را ترجمه کرده بودند. دادند به دادگاه و مشتی موشدوانی. این هلندیها هم که دیدند نه بابا این جوان دارد برایشان دردسر میشود اخراجش کردند، از اینجا بردندش. دیگر چه شد و کجا رفت کسی نمیداند. کتابش هست. مانده است پیش من. این کتاب بینظیر است. اگر کتابهای دیگر در دنیا را به روی خواننده باز میکنند، این کتاب هر دری را به روی خواننده میبندد. این بابا میآموزاند که چه طور در دنیا را به روی خودمان ببندیم.
از کارهای جالبش بهات بگویم. داشت دیوانهام میکرد. خوب شد که بردندش. کنجکاو شده بودم. یک کارهایی میکرد و یک حرفهایی میزد که نگو. میگفت من میتوانم همزمان دو کار متفاوت بکنم به هیچکدامشان هم فکر نکنم، در حالی که همان زمان به سه موضوع دیگر فکر میکنم. تو میتوانی؟ میگفت وقتی که بتوانی در هفت جهت به خدا فکر کنی و کاری به کار اعضای بدنت نداشته باشی، معلوم میشود که نفس امارهات یکسر مغلوب نفس لوامهات شده است و نفس لوامه در نفس مطمئنه تحلیل رفته است. میپرسید: متوجه شدی؟ میگفتم: نه. تا صد سال هم متوجه نمیشوم. میگفت: تازه این درِ شهر اول عشق است. وقتی که پا از شهر هفتم عشق بیرون نهادی آن وقت میتوانی بگویی که عاشقی. این حرفهایش هیچ. همان موضوع اولش که من میتوانم همزمان دو کار بکنم و به هیچکدامشان هم فکر نکنم، داشت کلهپایم میکرد. برمیداشتم میرفتم کنار کانال آب جلوی کمپ که به اردکها و غازها نان مانده بدهم. تلاش میکردم در یک زمان به دو موضوع فکر کنم. گاهی دور و برم را میپاییدم اگر کسی نبود که ببیندم دست چپم را مثلا میبردم بالا و سعی میکردم در همان حال گردنم را به عقب ببرم. خوبیاش این این بود که کم پیش میآمد. همیشه بارانی بود و اگر باران نبود شلوغی کمپنشینها مانع میشد که زیاد پاپی این درسهایش بشوم. تمام کتابش دربارهی همین چیزها است. عنوان کتابش فن غلبه بر نفس و شیطان است. بردار بخوان. ببین این بابا توی این مدت که زندان بوده است روی چه چیزهایی تحقیق کرده است. میگویند که زندان اسلامی دانشگاه است. من قبول دارم. واقعا دانشگاه است. اما دانشگاهی مناسب قد و قامت خودمان. دانشگاههای دیگران نشان میدهند که چهطور میشود در دنیا را به روی خودمان بگشاییم، دانشگاههای ما نشان میدهند که چهطور میشود درهای دنیا را به روی خودمان قفل کنیم. نوشته است رستگاری وقتی ممکن میشود که تمام نفس لوامه و اماره را به نفس مطمئنه بدل کنی. وقتی تمام نفس مطمئنه شوی که همانا اندیشه به الله است رستگار شدهای. پرسیدم: هگل را میشناسی؟ گفت: حرفش را هم نزن. مردکهی خائن نوکر حسنی مبارک شده است. از منگی که درآمدم پرسیدم: نحوی را میشناسی؟ گفت: گمراه است. خدا به راه راست هدایتش کند. دیگر نشد با هم حرف بزنیم. این فن غلبه بر شیطانش مقدار زیادی روی روانشناسی اسلامی سوار است. این هم یکی از حوزههای دانشی است که تازه راه افتاده است. برای خودش رشتهی دانشگاهی شده است، درسی و واحدهایی دارد و تا کارشناسی ارشد و دکترا هم درجه میدهند. وقتی آنجا بودم مقدار زیادی روی این چیزها مطالعه داشتم. اول از روی پیسی، چون کتابهای دیگری در بازار نبود یا اگر بود پنهانی بود و بیخطر نبود. بعد که اتفاقی با مکتب نو روانشناسی آشنا شدم بیشتر دنبالش رفتم. چون بنیانگزار این مکتب یعنی برادر دکتر نحوی را میشناختم، از دور. تعریفش را شنیده بودم و بعد او را از یاد برده بودم. در واقع این خانمم بود که تا او را دید شناختش و باز ما به یادش افتادیم. آدم بیقراری بود. آن اوایل فارسی هم خیلی کم میدانست. از این برگشتدادگان عراقی بود. برداشته بودند اینها را با ایل و تبار از عراق بیرون کرده بودند. چون صد نسل پیششان از ایران رفته بودهاند. رابطهی دو کشور که بد شد اینها را رانده بودند به ایران. اینها مدتها توی مرز ایران و عراق مانده بودند. نه ایران میخواستشان، نه عراق. بعدها نمیدانم چه شد که شاه قبولشان کرد. این نحوی هم یکی از آنها بود. این بچه اما بیقرار بود. سرش درد میکرد برای دردسر. این بود تا زد آقا آمد. این بابا هم که گویا پدرش شیعه بوده است و سهم امام و خمس و ذکاتش را به آقا میداده است کارش ناگهان بالا گرفت. خانمم تعجب میکرد. میگفت محال است این همان جوان بیقراری باشد که هیچگاه نشده بود ده واحد درسی پشت سر هم در یک رشته طی کند. دانشجوی دامپزشکی بود. میرفت زبان چینی میگرفت ولی آناتومی را که اصل کارش بود نمیگرفت. دنبال چیزی بود. چه چیزی؟ خانمم نصیحتش کرده بود که پسرم بیا به جای زبان چینی کمی هم آناتومی بخوان. گفته بود حیوان روح ندارد. انسانِ پست شده است. انصارالله نمیشود. خانمم خیال میکرد روانپریش شده است. بین ما همیشه ذکر خیرش بود تا کلا رها کرد و رفت حوزهی علمیه. دیگر غیب بود تا این که روزی که آقا آمد یکباره خانمم کنار آقا دیدش که از هواپیما پیاده میشد. کمی بعد نامش دوباره یادمان آمد اما دیگر دیدارش دست نداد مگر در تلویزیون.
حالا این بابا توی این چند سال در حوزه چه میکرده است معلوم نیست. اما بارش را همانجا بسته بود. همانجا بود که نخستین کتابش را داده بود به چاپ. همان که مچ پاولوف را گرفته بود. ثابت کرده بود که پاولوف نظر ابوعلی سینا را دزدیده است، از جنبهی روحانی تهیاش کرده است، از جوهر اصیل خالیاش کرده است، به مادیات مبتذل آلودهاش ساخته است و آن را به نام خودش پخش و ثبت کرده است. کنفرانسی هم به دعوت و هزینهی جمهوری اسلامی برگزار شد. در این کنفرانس دانشمندان مسلمان از کشورهای مختلف گرد آمده بودند و در بیانیهای که صادر کردند خواهان آن شدند که حق ابوعلی سینا که همان حق امام زمان است باید پس گرفته شود و افتخار کشف واکنشهای شرطی به صاحب اصلیاش برگردانده شود.
داستان در اصل این است: یکی از امیرهای سامانی پسری داشت. این تنها پسر بیمار شده بود و تمام طبیبها از درمانش درمانده بودند. دست به دامان ابوعلی سینای جوان میشوند. او درد بیمار را عشق تشخیص میدهد. اما پسر لب از لب باز نمیکند که دردش چیست و رنگش از چه زرد شده است. همهی خواجههای حرمسرا را فرامیخواند اما کسی از راز پسر خبر ندارد. کسی تشخیص ابوعلی سینا را باور نمیکند: پسر امیر سامانی رخش زرد شود، آنهم برای یک دختر؟ خلاصه، ابوعلی سینا میبیند که این پسر لب باز نمیکند و کسی هم حرفش را باور نمیکند. میرود به حجرهای پناه میبرد و تا صبح فکر میکند. چیزی به خاطرش نمیرسد. صبح نومید و شوریدهحال راهی دربار امیر سامانی میشود. از میان بازار که رد میشود پیری بر او آشکار میشود و بیمقدمه میگوید عشق گر باشد، جوان، بر دل زند. تشر میزند سر پیر که بر دل زند دیگر، میخواستی بر کجا زند؟ چند قدم که دور میشود به یاد میآورد که این را فقط او میداند و ندیده است که در هیچ کتابی به این داستان اشاره شده باشد. برمیگردد از پیر نشان نمییابد. پرسوجو میکند اما کسی به یاد نمیآورد که پیری به آن نشان که او داشت از این بازار رد شده باشد. آن روز ابوعلی سینا زمانی به دربار میرسد که سران ایالتها و ولایتهای امارت به عیادت پسر امیر آمدهاند و همه منتظرند تا به ترتیب وارد شوند. در همان حال که بزرگان ولایتها را یکییکی به نام صدا میزنند، دست ابوعلی سینا بر نبض بیمار است. سوی قصه گفــتــنش مـیداشت گـوش سوی نبض و جَستنش میداشت هوش تا که نبض از نام که گــردد جُمــان...
میبیند به نام ایالت سمرقند که میرسند نبض بیمار تندتر میزند. ابوعلی سینا دوسهبار از سمرقند نام میبرد و درمییابد که هربار با گفتن نام سمرقند نبض بیمار تندتر میزند. از همینجا سررشتهی کار را میگیرد. دستور میدهد نام تمام شهرها و روستاهای ایالت سمرقند را برایش بیاورند. همچنانکه دستش بر نبض بیمار است از شهرها نام میبرد تا به شهر عشق میرسد که نبض را جُمان میکند. بعد میرود سر کوچهها و محلهها و عاقبت به نام معشوق میرسد. آنوقت میرود پیش امیر سامانی که فلان دختر، بهمان کوچه، کشکان محلهی سمرقند را بیاورید. که میآورند و بیمار درمان میشود.
این داستان ابوعلی سینا است. اما چهطور این را به پاولوف ربط میدهند؟ طبق تحقیقاتی که برادر دکتر نحوی کرده بود پاولوف سربازی بوده است در خدمت لشکر تزاز در قفقازستان و بخارا و سمرقند. زمانی که دودمان قاجار این نواحی را به تزار باخته بوده است. پاولوف که از قضا بیتار لشکر بوده است در این نواحی با نوشتههای ابوعلی سینا آشنا میشود. اما از جایی که ماتریالیسم بُن و ریشهی پاولوف را خورده بود برمیدارد داستان ابوعلی سینا را وارونه میکند. آن هم برای خودش داستانی دارد: روزی پاولوف به همراه ژنرال تزار به شکار میرود. توله خرگوشی میبیند. آن را میگیرد. بغلش میکند و برای این که راحتتر در بغلش جا بگیرد آن را جوری نگه میدارد که دستش روی سینهی خرگوش میماند. در همین زمان میبیند وقتی که سگها پارس میکنند قلب خرگوش تندتر میزند. پاولوف با خرگوش و افکاری که از ابوعلی سینا شنیده بود مشغول است که به خانه میرسد. میرود اسبهای تزار را تیمار میکند و برمیگردد خانه. دوباره تا خرگوش را بغل میکند و پارس سگ بلند میشود قلب خرگوش تندتر میزند. پنجره را که میبندد صدای سگ قطع میشود و قلب خرگوش آرام میگیرد. چندی که با این بازی میگذرد. پاولوف سگ را از حوالی پنجره دور میکند. اما میبیند همین که پنجره باز میشود بی پارس سگ هم قلب خرگوش تندتر میزند. بعد درمییابد که وقتی که دیگر سگی هم در نزدیکی نیست، باز شدن پنجره باعث تندتر شدن ضربان قلب خرگوش میشود. به این ترتیب پاولوف بیآنکه اشارهای به اصل اسلامی داستان بکند تئوری واکنش شرطی سگ معروفش را پی میریزد. ظاهرا قرار بر این بود که اسنادی فراهم شود و همین رئیس جمهوری که دوباره پاریسنشین نشده بود با یکی از دانشمندهای الجزایری آن را ترجمه کنند، کار را به سازمان ملل و دادگاه لاهه بکشانند و حق ابوعلی سینا را از پاولوف بگیرند. که کار به کجا کشید خبر ندارم. اما شنیدهام که کار برادر دکتر نحوی بالا گرفته است. الآن برای خودش یک دانشگاه باز کرده است؛ دانشگاه تربیت مُدَرس. مُدَرِس همان استاد دانشگاه است. درسهایش هم همه دربارهی مبارزه با نفس است که او در مقالههایش قلعهی خیبر خُبث مینامدش.
ما شنیده بودیم که درس روانشناسی دانشکدهی پزشکی بر اساس همین تز است. کنجکاو شدیم که بدانیم حالا دنیا دست کی است و در مراکز درمانی مملکت اسلام چه میگذرد. خانم من که از همان اوایل کار ممنوعالورود به دانشگاه شده بود. قاضی را هم یکبار در دانشکدهی الزهرا گرفته بودند و ازش تعهد گرفته بودند که جز با دعوتنامهی رسمی حق ندارد به هیچ مرکز آموزشی پا بگذارد. مانده بود مهندس. رفت. توانسته بود جزوهی دستنویس یکی از خواهرهای دانشجو را بلند کند. در این جزوه شمایی بود ترکیب شده از علایم و نشانهای ریاضیات قدیم و جدید و عناوین نفسها و بهشت و جهنم به عربی و حروف کوفی که نشان میداد چهطور با تبانی نفس لوامه و اماره آدم تسلیم شیطان میشود که همسطح با منهای بینهایت بود و از این طریق به درک اسفلالسافلین واصل میشود. آن بالای بالای شما نفس مطمئنه و بهشت بود، همسطح با بهعلاوهی بینهایت و بالای بهعلاوهی بینهایت یک ردیف نقطهچین بود که زیرش توضیح داده بودند شفاهی تشریح میشود. همین که نوشته بودند شفاهی تشریح میشود مدتها سر ما را گرم کرد. بالای بهشت و بهعلاوهی بینهایت دیگر چه هست؟ خانمم گفت: مال همه اینطور نیست. این جزوه مال دخترهاست. من گمان کنم آن نقطهچین نام الله است. ــ خُب، باشد. که چی؟ ــ زنها حیض و نفاس دارند یا نه؟ اگر چشم یک زن حیض به نام خدا بیفتد... رفت رسالهی امام را آورد. درست میگفت. حاصل این نگاه گناه بود. رساله را گذاشت توی قفسهی کتابها و برگشت. اما قاضی امان نداد: ــ خُب، پسرها هم میتوانند محتلم شوند. آن چهطور است؟ دوباره رفتند سراغ رساله. در این مورد اشارهای نداشت. خانمم گفت: بالاخره یک مسئلهی بیجواب پیدا کردیم. در صفحهی اول رساله نوشت: از حضرت امام استفسار شود. و قال قضیه را کند.
□
حالا تصورش را بکن: در چنین دورانی که این استاد دانشگاه داشت فکرهایش را عملی میکرد ما گرفتار قاضی شده بودیم که خودش هم نمیدانست چهکار میکند یا چهکار باید بکند. بیکار شده بود و حوصلهاش از تو خانهنشستن سر میرفت. یک مدتی با کتاب خواندن و اینور و آنور رفتن سر میکرد. هنوز زیاد بگیر و ببند نبود. این بود که وقت زیاد میآورد، خُب، بیشتر وقتش با ما بود. خانم من میرفت سر کار. هنوز عذرش را نخواسته بودند. قاضی به فکر افتاده بود که با او برود و چند واحد مستمعآزاد بگذراند که نشد بود و نشد. خلاصه، قاضی شوهر که نداشت. کاری نداشت جز این که روزی یک بار برود به کلفت موروثیاش گل خانم سر بزند، آب و غذایش را راست و ریس کند و برگردد. دیگر کار ما درآمده بود. یا پیش ما بود یا پیش مهندس. یکی از دوستهایشان که توی یک کارخانهی مونتاژ هلیکوپتر کار میکرد و هنوز اخراج نشده بود. تا آن زمان کمتر توی کار و زندگی ما بود. دلش که میگرفت زنگی میزد و میپرسید کاری، باری، زندگی، روزگاری دارید، ندارید؟ میپرسید. که ما هم حساب توی دستمان باشد، یک کمی به زندگی خودمان برسیم. گاهی هم برمیداشت با دوست مهندسش و شوهر او راهی شمال و دریا میشد. دریا رفتن ممنوع نبود. یک عالمه خرج کردند از ساحل تا صدمتری دریا را با همین ورقههای پلیتی دیوار کشیدند تا زنها و مردها جدا از هم شنایشان رابکنند. بعد همین برای عدهی زیادی شده بود یک جور بازی. زن و مرد با هم میآمدند ساحل بعد آنجا از هم جدا میشدند. زنها میرفتند طرف خودشان که دروازهی شرقی بود، مردها دروازهی غربی. میرفتند و همینطور اینور دیوار، آنور دیوار با هم حرف میزدند و در آب پیش میرفتند. خُب، توی این وضع آدم حواسش نیست. میبینی همینطور که بازی بازی با طرفی که نمیبینی رفتهای، به جایی رسیدهای که نمی توانی برگردی. چندتایی اینطور کشته شدند. شوهر مهندس هم در همین راه غرق شد. دو سه روز بعد توی ساحل پیدایش کردند. دولت که دیده بود این دیوار را هر روز هی باد و توفان خراب میکند و هر روز چندتایی غرق میشوند، دیوارها را برداشت. گفت باید با لباس به آب بزنید و زنها لباسی بپوشند که خیس هم که شد به بدنشان نچسبد که پستی و بلندیهای اندامشان را نشان دهد. میرفتند با همان مانتو و چادری که داشتند. مردها آزاد بودند. میرفتند تا هرجای دریا که میخواستند. مدتی اوضاع به وفق مرادشان بود تا این که اوضاع را در همهجا قرص کردند و گفتند دیگر دریا بیدریا. اما چه؟ حالا ماییم و دوتا بیوهزن. یکی بیکار، یکی هم مانده است روی دست شرکت که نمیدانند چهکارش کنند. یک زن بین اینهمه مرد؟ هوا هم درکارگاهها همیشه گرم است. هربار که این خانم میرفته است توی کارگاه باید کارگرها لباس کار میپوشیدند و یقهشان را طوری میبستند که عمل حرامی در نگاه پیش نیاید. مدتی که میگذرد میبینند که نهخیر اینطوری نمیشود. چه بکنیم، چه نکنیم، میآیند یک پستی درست میکنند به نام بررسی کیفیت کالا. این خانم هم میشود مسئول کنترل کیفیت. حالا کارش چه هست؟ کل کارخانه سالی دوسه هلیکوپتر مونتاژ میکند. سالی ده روز هم برای این خانم کار نداشتهاند. اما رئیس کارخانه هوایش را داشته است. یک اتاق بهاش میدهند و او هم هر روز صبح بلند میشود میرود آنجا. تا ساعت سه بعد از ظهر که کار تعطیل میشود صدبار ساعتش را نگاه میکند، سی بار چای میخورد. همین بود که شده بود خورهی رمان. تا پیش از آن رابطهاش با کتاب غیرعلمی رابطهی جن بود و بسمالله. یکی دوبار کتابهایی از ما گرفته بود. رفته بود خوانده بودشان. آمده بود که: خُب، که چی؟ ــ چی که چی؟ ــ مگر نه باید هرچی یه دودوتا چارتایی داشته باشه؟ هیچوقت نشد باهاش بحث کنیم. دنیایمان سر این موضوعها جدا بود. به چیزهایی پیله میکرد که برای ما غریب بود. یک رمان پانصد صفحهای را خوانده بود، تنها چیزی که ذهنش را میگرفت مثلا این بود که این بابای قهرمان داستان رفته است سر خیابان و برگشته است که چی بشود؟ یک داستان عاشقانه بهاش دادیم. خواند و آمد گفت همهاش کشک است. ــ چرا؟ هر کس که خوانده از آن لذت برده است. میگفت: نگاه کن: این بابا رفته است از فلان مغازه گل خریده است. درست است؟ ــ درست. ــ بعد سوار ماشین شده، راه افتاده است. درست است؟ ــ درست. ــ بعد هم رفته به دوستش سر زده است. آنجا هم نشسته و یک چای خورده است. درست است؟ ــ درست. ــ بعد دوباره سوار ماشین شده برگشته خانهاش که در فلان محل است. درست است؟ ــ درست. ــ ببین: داستان همه گرد بردن این دسته گل است. هرطوری که حساب کنی، متوسط زمانی که این بابا توی راه بوده است بیش از شش ساعت میشود. کدام گل است که توی گرمای شهریورماه بعد از شش ساعت گل بماند؟ همهی داستان گرد بردن این گل است اما گلی در کار نیست. ــ نتیجه؟ ــ نتیجه این که این بابای نویسنده خواسته است ما را بگذارد سر کار. ما هم باید یک بیلاخ بهاش بدهیم. درست است؟ ــ درست. هرچه تو بگویی درست است. دست از سرمان بردار و دیگر از این کتابها نخوان. درست شد؟ دیدیم که نه بابا ما آبمان توی یک جو نمیرود. حالا حسابش را بکن. این خانمی که اینجوری است توی این بیکاری باید چه کار کند. هیچکدام هم اهل بافتنی و این کارها نبودند که یک جوری سرگرم شوند. این یکی که اصلا اهل آشپزی هم نبود. مینشست حساب میکرد چه چیزهایی را با هم قاتی کند که انرژی کافی برای یک وعده را فراهم کند و تمام. حالا شوهر خدابیامرزش این غذاها را چهطور میخورد و همیشهی خدا هم از دستپخت زنش تعریف میکرد بماند. برای من یک سِّر است. اگر نمیشناختمش میگفتم دارد دودوزهبازی میکند، الکی خودش را راضی نشان میدهد. اما نبود. خوشش میآمد. آن دورانی که این خانم با این حال و روز توی ادارهاش نشسته بود یکی از عواملی است که من الآن اینجایم. یکی از گندهترین عاملها. پرسیدم: حالا جدی، خانم تو آنجا چه میکنی؟ گفت: مهندس کیفی باید چه کند؟ کیف میکنم دیگر. مینشینم برای خ |