|
|
|
||
|
صفحه اول
تقاص طلبی نوستالژیک
کارهایی از دوستان
مجموعه ی
الفباییی
داستان فارسی
|
|
www.tangeeram.com پارهای از
پیش چشم گربه
طنازی موش رتردام، 2000 نسخهی PDF را از اینجا بگیرید.
دمی بر ساز تنگ ارم بیا، دمی بر این بستِ بازیِ بیبست بنشین، بر این شانهی رم، همان رام گمگشته در راه آ-- رام و کتهای آب.
اینجا نشستهام: بست هجرانی بستی به سینه دادهام بستی به بستهها از بست و باز جهان مرا بستیست بستی بستهی نفس بست بسته بر دل، بر سینه، بر قفس: بست تنگ رم
بست کوه قلعه کاخ شهریار شر بست باغ اولین کتاش، کت خاشش بست باغ استخوان.
بر بست خود نشستهام بر زمین تنم و دستم خیش
بر بست خود نشستهام بر زمین خویشتنم تنم خویشم.
بر زمین و زمینهی تن خویشم نشستهام و مینگرم: شهر معامله، بده بستان رفت و آمد کاسهی آش و بازی کوزه. می نگرم به این بندوبستها این بستههای بندی و این بندیان بست
اینجا نشستهام: هل لند. نیدر لند ــ هل چاله است، چاه. نیدر پست است. اینجا نشستهام. کوه، قلعه، باغ، کاخ... استخوان، تنم. کار خان و خانه وانهادهام که کُس و خایه را نشان دهم و شال ابریشم
اینجا نشستهام: همان بست بُنبست، راه نفس، هست و داراییام دم.
بر این دم نشستم برانم بر خویش جانم حکایت:
این نامه سوی شاه خدای ایران روانه میشود، سر ملک دارا، سر موبد شهخدا. و اما بعد: این، گوشهای از حکایت من است. پارهای از روایت تن. آغاز به کوهزدن، سر به سر دار نهادن و سر به دار نسپردن. جان سپردن به صدای مادر دهر که: آهای، سردار، سر وردار و رو! من سردار صالحیام. شاگرد محمدابنمحمود در نوشتن فارسی، شاگرد فاطمه در چشم و در نگاه به دنیا. هم شاگرد کوچه بودهام: در کوچههای خاک هرکجا و هم بر خاک کوچهی کتاب؛ کتابهایی که جا نداشتند. و چون بیجا بودم و جا نداشتم، کتابها دیدم: بیپناه لخت و لرزیدم: تا صبح. در روتردام در بمبئی در بانکوک و در بغداد و در آتن در سوفیا و استانبول همهجا تن گاهی تنها تنها گاهی تنها تنها گاهگاهی تنتن.
لرزیدم دویدم خزیدم و در بسته رفتم و دربسته رفتم فشرده و گمگشته در لای بار.
خزیدم خزنده و ترسان هراسان دویدم دوسهباری هم بر خودم ریدم. یکیاش زمانی بود که دیدم دوباره به مرز دوبایزید میرسم. برگشتم بغداد. بعد؟ بسته. بماند برای سفرهای بعدی. و رفتم.
ــ کجایی سردار؟ بو آیره هردافا دی، کجا سردار؟
آمدم. باد آمدم. برگ آمدم بید آمدم بر بال باد.
خوار آمدم سر آمدم. سرآمده صد بار بر بار آمدم صدبار سربار آمدم. بار آمدم بار آمدم بر دار خود سار آمدم بر پای خود زار آمدم دوری نههموار آمدم هموار اینجا پارهنان بر سفرهی آن واژهای در سرگذشتی نکتهای همواره بیدار آمدم گاه چرتکی در بین راه یا در رباط خلوتی مار آمدم: از گوشه گنگ
بار آمدم باد آمدم در یادها در بادها در بودها با کاسهها با کلهها با کود راه
بار آمدم در خمرهها با سرکهها بار آمدم باد آمدم با بار بر باد آمدم با بار، برباد آمدم بی باد بی بار آمدم بی یار بیدار آمدم بیدار سردار آمدم.
تپنده دلم تب تپشها تبش ترس تپ کرده بر خاک و آن هرچههایم به سینه.
گاه شعله بودهام، شرر. وقتی که آفتاب درآمد و تنم زیر نعل اسب قزل له شد فهمیدم که پشت تاب را چه خیالها که نبود به سر.
گاه کُنده بودهام تن همین بدن همین دارم گاه شعله بودهام شرر همین کارم
فراریها به هم که میرسند تماشایی است. فراریها از هم که میگذرند تماشایی است. فراریها درهم که میگذرند تماشایی است. فرار تماشایی نیست. در فرار فرصت تماشا نیست. در فرار فرصت نگاه نیست. تازنده میروی، زنده نیستی، هراسانی.
تماشاییمان کردهای سید و دست مهر از سر ما غریبان برنمیداری. این داستان از کجاست سید من؟ به خاک زیر پایت نگاه میکنی گاهی؟ ما بودیم که تو آمدی، که بابای تو آمد، که بابای بابای بابایت آمد. ما بودیم که تو آمدی. جهان با تو نیامده است. بدان! کودک نیستی. گورزادی، تاریخ جهان نخواندهای، پهنای هست را تصور نکردهای. سنگجانی میکنی. اما بدان: تو نیز نمیمانی. در ملک دارا و ملک دیگران هنوز درازای بالا معین میکند که زبان کی تا کجا دراز شود. چنین نسبتی میان بلندای صدا و درازای دار، داری است مانده از کهنسالی، داری که خود باری شده است. این بار دار را باید به جایی حواله کرد. این دار دُم کجا بگذارم که سر فراز شود؟ که سر زندگی شود، سرزنده. کشتیمان. تا کی هفته و چله و سال و دهه و دقیانوس؟
پا پایه دار سر میرود ملک پای دار ــ پایدار ولی؟
حرف من این است که سر به دار نسپاریم. دارمان برای سرمان و سرمان برای دارمان. دار در برابر پرسش نهادهای، دهنه بر گوشهیابی گذاشتهای، میله در چشم کنجکاوی کشیدهای، چرا جرم است. تنها تویی، این خلیفهی خدا که میلت اگر کشید پارهای را به چرا میبری یا نمیبری. این بوده است و هست. اما دیگر نمیشود. یکی گفته است در گوش من یواش که: تو نیز بگذری. بر سید دانا ببر خبر.
دار و دارایی تو سید من دار است و دار دو پا دارد، دوپایه است. این پایه سایهی آن. چه میبرد اگر به راه افتد؟ بنگر میدان شهر را. امالقراء ببین.
این دار از سیدم بگیری از شال و از قبا، از عمامه از خند خوش که چشم و چار لیلی را ربوده است از آن مزاحها که زلیخا به آن دل سپرده است... از آن های و هوی گفت و گوی تمدن، مدن چه میماند؟ داری تنی منی من سر دار نه آن سردارهای سرگردنه که تو داری و سررشتهشان، سر رشتهشان، سرشتشان داشتن سر رشته است و نگاهبانی سرگردنه که در دست و دسترس سید من فراوان است. دار دارا چه است؟ سر، دارش. من همین سردار تن و تنها و تنها و عنها که آن هرچه پوشیدهتر بهتر است. قفس خوار خاطر نازک سید ما.
آمدم در بادها بید آمدم برگ برگ پر شکسته و بسته و خسته و خرد و خراب آمدم و خرده و خرده و خرده و خورده شدم.
خمیده کمان شکسته دولا آمدم ماروار آمدم: سر در بغل خیابان سر زیر ناف دریا از آبها گذشتم.
سیاه آمدم سفید آمدم سیاه بر سفید برگ بید آمدم باد.
آمدم پیله پینه پیل پای مورچه آمدم.
از نیشابور شبی که برقش رفته بود و تنها روشناییاش نورافکنهای گشت گردنهی اللهاکبر بود. سر هر راهی که به شهر میرسید نه دروازه، درب باز نه، گردنه بود و گردنهگیر. و همین گردنه است که کوهی بزرگ را به چاه خواهد برد. تو سید من، تو کوهی شهر میدانی چه است؟ شهر همان است که هرباره، بارهباره گفتهای: مقصد مدینه است. روز اول هجرت مهتر ما. اهلی شدن که به شکار و قربان نیست. کمی هم باید کاشت، دانهای، جوی، گندمی، چیزی که بری دهد. باری، سری دهد. دور دلبری زلیخا و یوسفی که سید من باشد به انتها نمیرسد؟ همیشه تازه، همواره شکفته میماند؟ سید من، این نمیشود. پای تو دار است. پایهات دار است و گلت گلمیخ چماق. با این آباد شده است ملک کجا؟ آدم ساخته نمیشود. شکسته البته. از شکستههای ورشکستهی سالها سجود و قعود به قهر و لابه چه طلب میکنم! از رفته؟ رفته گیر و گذر.
بودند که میگویم. گردنه را برداشته بودند آورده بودند سر شهر، در دروازه. غلتانده بودند از کوه تا سر شهر. از سر کوه آورده بودند و شهر شده بود تنگههایی که در داشت و دررو نداشت. فتوا نکردی سید من؟ حکم نراندی که این حکم خداست که هر کس مخالفی را به خانهاش راه دهد یاغی و باغی و ملحد و مرتد است و نگفتی که این عمل حرب با خداست؟ کجا بود سید من؟ روی سجاده خواب، یا روی دیوان خراب؟ چی؟ گردنهگیرهایی که دست کم قانون دورهی سنگ خود را هم پاس نداشتند و هرچه بود از پوشیدگی از حجاب بر سر شهر کشته کشیدند، بر هرچه راستی است، بر هرچه یکرویی. از کورهی ریا کدام جان یگانه طلب کنی؟ چی؟ شهر بود؟ شهر بود و در داشت و دررو نداشت. خماندن گردن باریک در تنگنای گردنه بود شهر سید من.
سرهایی که هنوز در عالم کنندهی اولین جا خوش کرده است. اما به راستی مسکن باید روی زمین هم باشد. دست کم یک پای نشیمن آدم باید بر روی خاک استوار شود که با همان سهتای بر بادش به شعبدهای شتر را از پیش چشمت بلند نکنند. سید من، ممی، سانا دییرم. دانی؟
وقتی که «مال خر» ناجی در معنای اکونومیک محلل را گیر انداخت، سیدم ممی تازه گوزپیچ را «احساس نمود» و ما را به پیش خواند: پایینیها چه میگویند؟ ما رفتیم. دیدیم و شنیدم و آمدیم. گفتیم و در جماعت شدیم به رکوع. تازه از زخم کون ما سید من ممی به این رسید که: «به لحاظ من» «بی شک» شما کیر خوردهاید! البته خورده بودیم و داشت یواش یواش کیر خورده هضم و جذب میشد که سیدم لفظ رفته را بر زبان خود راند، به تنهایی.
ــ سید بیرون کشید. از سید ولی بیرون کشند؟ پرسشی است. پرسش شری.
فکر کیر زمانی به سیدم ممی رسید که کننده کرده و رفته بود و کدو را نهاده بود تا سیدم برای خودش تماشا کند و برای ما بتحلیلد. اما کیر رفته معنای سیدم را برده بود و پوستش را پیش پای ما نهاده بود، بر راه، تا سیدم بیدار که شد یاد کیومرث رفته را گلمیخ چماق تازه کند: بر من عجب بسطی نمود. در من عجب قبضی گشود.
چه بستی چه بستی چه بست درستی پر چین آخر پرچین پُرچین آن آخرین بست بودم که پروانه بست. پرسیدم: چرا بستی پروانه؟ گفت: مگر کارت تمام نشد؟ گفتم: حالا تمام شود؟
تو سیدم ممی دیده گشا: زد بالا. ندیدهایش؟ حالا پروانهها را با چه داغ میکنند تا حالیاشان کنند که خدای خداها چه فرموده است؟ تختم تاوه. بوی روغن سوخته و استخوان گندیده، با اتر، با نوحه، با ذکر. سرفهی سروران من از جای دیگری است. حالا نه ساعت ذکر است.
خوشم. خوشم به خدای ممی. خوشترین خوش خدا سردار فاطمه است وقتی به یاد میآورم که پروانه از دروازهی قسطنطنیه در آمد و در آب دریای مرمره نشست. بالا بلند از خاطرم برآمدی. آهی. سه روز بود. همهش سه روز و این سه روز را امروز روزه گیر و گذر. گذشت.
چه بستی. چه بستی. چه بست درستی همان بست آباد آباد آب سر رشتهی جان شاد. نشست و نشستم. نشستیم و او گوی گرفت و گفت گرداند: بهاران و آمد به زندان...
در حرف و آنهمههای سیاه روی سفید، همه چیز درست است. اما وقتی کلام زیر گوشت رفت چه میکند؟ یا هنوز هم باید گفت این گوشت بود که زیر کلام نشست؟ چه میکند؟ از کلام گوشت تا گوشت کلام چه راهی است؟ گوشت گونهای کلام است و کلام نوعی گوشت. تا گوشت کی باشد و کلامش از کجا به کجا رود.
در آغاز سنگ بود و کوهیها بودندی و سنگ در نزد آنها بود و تخماقها داشتندی. اما با تخماق نمیشد حالی همه کرد که سر جایشان بنشینند و گرنه هر سر فراز رفته را همان سزا که سر اولین که منم. این را هم داشته باش. سفید بر سیاه بر گوش خود بیاویز: کوهیهای اصل نمیتوانند چماقشان را در آستین چنان نهان کنند که هم نورش پیدا باشد و هم گرمایش آن خفته را گرم نکند، نجنباند. تا آن نور اعلا را اشکار کند، این خفتهی خوابرفته در یلدای دوردست را بیدار میکند. جان میدهد به مار به خرفستر. به همان جان سر اولین که منم.
و اما من: من سردارم. فرزند فاطمه، جوکار گبهباف. آن سر اولین باغ. سر اولین باغ و دار و درخت. همان رفته با باد آهسته آهسته آرام سر میرسد. میرسد سر. سه روز بود و سه روزه بود که رفت.
دستش بود. سیاه بود. بندش سفید بود. اشک بود و آه نداشت. گفت: بردار. گفتم: برمیدارم اما گردنم نمیاندازم. دو تکه سنگ دو تکه سنگ سیاه دو تکه سنگ سیاه ساییده ساییده ساییده ساییده تا سوی آخرین چشم پری، تا رسیدن به آخرین پر پروانه. گفتم: هر قطرهای هست. شکل و شمایلش قطره را به خیال میآورد. آب را تداعی میکند برای من. پرسید: هنوز هم؟ همین. سنگی سیاه آئینهی راه زندان. همان پیکر اشک یا میهن و ملک دارا.
سنگ بود و سیاه بود و رگ نداشت، بی رگه. و بسته به عقدی. سفید. شیرهی شیر. هم نرم تر هم نرم تر یا رامتر؟ آرامتر آرام تر آرام رام آرام رام آموختم آموختم رامِشگری آموختم رامَش شدم افروختم رامِش شدم رامام نمود: من باد آب او بامداد دریاچهای یا در حباب؟ دریا چه بود؟ ــ دریا چهی! ــ دریا نبود من ــ ما نبود من ما نبود.
سه روز میان گردنهایمان بود. سه روز میان سینههایمان بود. سه روز سینه مان بود. سه روزمان بود. سه روز گلو فشرده سه روز بغض سه روز سه روز
سنگ بود و سیاه اشک یک دانه یک دانه
روز سه من ما نبودیم.
گفت: این را بنداز گردنت تا آن را بیاورند. آن را آن نقش میهن بت گربه گفتم: برنمیدارم. دارم هم بزنی من با تو بازی نمیکنم. گفت: بباز من بازم. پرسید: تا حالا چیزی گردنت داشتهای؟ گفتم: دین است منظورت؟ پرسید: دین چی هست؟ گفتم: بدهکاری. گفت: بده به کار من نمیآید. نقد میخواهم. خندیدیم. خندهها و سه نقطهها. سه نقطههایی که معنایش همان سه نقطه است و بس.
پرسدم: توی آن سالهایی که زندان بودی سرگرمیتان همین بود که نقش اشک و شکل گربه از سنگ سیاه درآورید؟ گفت: سنگ دیگری نبود. این هم باید بیخبر از آنها و پنهانی توی حیاط گیر میآوردی و با ناخنچین رویش کار میکردی. پرسیدم: حالا چرا فقط همین دو نقش؟ گفت: برای این که این دوتا شکل چیز خاصی نبود. نمیشد که بت را به خیال بیاورد. تازه همین هم همیشه نبود. مال سالهای اول بود. بعدش که دیگر یک سره روضه و دعا و مصیبت و گوش کردن به نقطههای نودینها بود. پرسیدم: کتابی، چیزی...؟ گفت: کتاب؟ البته بود. قرآن و دعا و چه و چه که همهاش را از بر کرده بودیم. یک باره لحن عوض کرد و گفت: ولی سنگش آنقدرها هم سفت نیستها. زد روی دندانم و دندانش شکست. گفتم: پس راست میگوید سید ما که زندان اسلامی دانشگاه است. حالا هم کار سنگ میکنی؟ گفت: حالا دیگر برای چه؟ گفتم: برای هیچ. پرسید: میاندازی گردنت؟ گفتم: بهام ننداز. میترسم گمش کنم. پرسیدم: جز اشک و نقش میهن، یعنی همین شمایل گربه دیگر چه میساختید؟ گفت: صبر کن. پرسید: اگر آن را بیاورند میاندازیش گردنت؟ |