صفحه اول

کارهای کوشیار روی نت
 

مجموعه ی الفباییی داستان فارسی
ليست وبلاگ‌های اکسير


 

 

 

 

 

بد هم نبود

کوشیار پارسی

 

این‌جاست، شب. آسمان پرستاره که افسانه‌وار شیر ماه را به اتاق می‌پاشاند. سارا بر تشک، زیر ملافه‌ی آبی و کیلومترها دور از تشک دیگری، کامیار بر آن زیر ملافه‌ی سپید. کیلومترها دور و با این حال در همین اتاق.

صداش را می‌شنود که به دست‌شویی می‌رود. لب‌خند می‌زند. به رغم همه‌ی چیزها مرد خوبی است. وقتی در تاریکی به اتاق برگردد، سارا می‌رود آن‌سو. شکاف. سی سانتی‌متر فاصله‌ی پارچه میان دو تشک. می‌آید نزدیک او، با تردیدی غیر طبیعی. وقتی متوجه می‌شود که پس از دویست شب، بازوش را خود به خود دراز می‌کند، نفس به راحتی می‌کشد. بازوان گرم بر تن برهنه‌ی سارا. با لب‌خند محوی به خواب سبکی می‌رود.

 

در میانه‌ی خواب سبک، تن چسبانده به تن او، ضربان قلب‌اش را بر پشت خود و جریان خون در رگ‌ها را حس می‌کند. گرمای نفس او بر گردن سارا. پیچیده در او. آسمان هفتم شبانه.

 

در پایین کمر فشار نرمی احساس می‌کند و بیدار می‌شود. بیداری شیرین. بیداری در رویا. دستان او، چسبیده به زیر کمرش. به نرمی خود را فشار می‌دهد لای پاهاش. نگاه می‌کند ببیند ساعت چند است، تا بداند که این کار ادامه خواهد یافت. دو ساعت مانده تا ساعت زنگ بزند. پس از قرنی آرزو و تمنا اجازه داده است تا سارا به‌ش نزدیک شود. همه‌ی تمنا را احساس می‌کند.

زمان نوازش و بازی نوازش‌گرانه هورمون زیاد می‌شود و در زمان ارگاسم به اوج می‌رسد. آن را هورمون چسبنده هم می‌نامند. همراه است با احساس گرما و شهوت ِ بودن در کنار دیگری.

اندکی درد دارد اما بد نیست.

 

بعد حرکتی خشن. کامیار بلند می‌شود و به رقم قرمز رنگ ساعت نگاه می‌کند. ساعت شش. نفس عمیق می‌کشد و دوباره پشت به او دراز می‌کشد. با آرنج تشک سارا را هل می‌دهد به عقب. "بذار بخوابم. فردا صبح زود جلسه دارم."

دایدو بی‌هوده می‌کوشد تا معشوق‌اش آئناس را برای خود نگه دارد.

سارا برمی‌گردد به اوج تنهایی‌ که بر تشک او لمس و احساس کرده است، از یک سال پیش، وقتی در اوج هوس و شهوت بلند شد و رفت به دست‌شویی. سارا ماند نفس زنان و عرق کرده بر تشک و سردش شد. نیم‌رخ او را می‌دید که از پشت شیشه‌ی آبی رنگ داشت بسته‌ی چارگوش کاندوم را باز می‌کرد. نمی‌توانست. حرکات‌اش خشن شد. بسته را کوبید به دیوار و فحش داد و برگشت و پشت به او خوابید.

 

ترانه‌ی عشاق هم‌آواز از کارمینا بورانا را لالایی‌وار زمزمه ‌کرد:

Tua pulchra facies,/ me fay planszer milies,/ pectus habet glacies,/  statim vivus fierem /  per un baser.

 
 صورت زیبات / مرا هزاربار به گریه می‌اندازد،/ دل‌ات از یخ است،/ به یاری داروی بوسه/ می‌توانم زندگی دوباره یابم.

 

تکه‌ی غم‌انگیز و مشکلی است برای زمزمه. آن هم وقتی بخواهی کسی نشنود. به خودش نفرین فرستاد. با صورت خیس به خواب رفت.

 

 

اوایل مهرماه، هوای دل‌پذیر از قول هواشناسی. سارا کیف‌اش را پر می‌کند از زیرانداز برای ساحل، سیب، بطری آب و نوشابه و کتاب. سوار اتوموبیل می‌شود و می‌رود طرف دریا. حوصله ندارد در روز تعطیل آپارتمان را جمع و جور و تمیز کند.

روز جمعه است و ساحل خلوت. پسرک ده‌ساله‌ای نرفته به مدرسه و دارد با سگی بازی می‌کند. چند زوج و چند نفری به تنهایی دارند قدم می‌زنند.

سارا پیراهن تابستانی به تن دارد که باید با دست نگه دارد تا باد بالا نزند. بنفش گل‌دار است.

ابر نیست و آفتاب گرم می‌تابد. به پهلو دراز کشیده و کتاب می‌خواند و دست‌اش جا به جا می‌رود تا پیراهن را مرتب کند و برگ کتاب را نگه دارد. گاه چشمانش را می‌بندد و از آفتاب لذت می‌برد.

 

با نوازش گرم خورشید یاد کامیار می‌افتد. که چه سرد باش رفتار می‌کند. از روزی که به خانه‌ی کوچک دواتاقه‌، با مبل دست دوم و دو تشک – که یکی‌ش مال خود اوست- رفته همین است. زندگی اصیل هنرمندانه. الهام بخش و عاشقانه به سبک کهن. گوشه‌ای از اتاق را برای خودش برداشته تا رقص تمرین کند. شب‌های بسیار، پیش از آن‌که به خانه‌ش برود، می‌نشست و مجذوب نگاه می‌کرد به حرکات او که تقلیدی بود از حرکت زنان شالی‌کار. گاه بلند خندیده و اظهار نظر کرده. سارا هم با او خندیده و حرکات رقص را اغلب جوری به آخر رسانده که دوتاشان به شالی‌زاری در جنبش تبدیل شده‌اند.  

اما حالا که با هم زندگی می‌کنند، وقتی صدای موسیقی می‌شنود، در را می‌بندد و حاضر نیست تمرین رقص او به تقلید حرکات باستانی را تماشا کند. بحث‌های طولانی‌شان درباره‌ی هنر و این‌که آیا این رقص هم هنر هست یا نه، به آخر رسیده است. مثل همه چیزی که با ورود سارا به آخر رسید.

 شور عاشقانه‌ای که دایدو به مثابه‌ی زناشویی می‌بیند، با انتخاب آئناس که دعوت ژوپیتر و منافع رعیت را بالاتر از شور و هوس خود می‌گذارد، آسیب فراوان می‌بیند.

سارا این را می‌فهمد. کامیار دوران سختی می‌گذراند. کار و کار و نگرانی و عصبیت. او دوران سختی می‌گذراند. یک سالی می‌شود. دویست و یک شب.

بزرگ‌ترین دشمن رابطه‌ی خوب و طولانی، دگرگونی معیارها نیست بلکه ساختار کار و زندگی نو است.

 

پسرک فراری از مدرسه پیراهن فوتبال با شماره‌ای در پشت و اسمی بر آن، به تن دارد. تکه چوبی می‌اندازد و سگ از پی آن می‌دود. چوب را می‌آورد، اما به پسر نمی‌دهد و میان دندان‌ها می‌فشارد.

پسرک چوب را از دهان می‌کشد و راه می‌افتد، اما سگ رهاش نمی‌کند.

زمزمه‌ی باد در ماسه و برگ خوردن کتاب، صدای دریا و مرغان دریایی.

صداهایی می‌رسد. سارا نگاه می‌کند. چهار جوان، بدل باندهای گنگستری، در لباس سیاه با جوراب سپید، عینک آفتابی و موهای چرب‌کرده به سوی‌اش می‌آیند. تا آخرین دم وانمود می‌کنند انگار او را نمی‌بینند و می‌آیند و نزدیک‌اش دراز می‌کشند رو شکم و پشت به خورشید. خمیازه می‌کشند. متلک می‌پرانند. یک‌دیگر را هُل می‌دهند. درباره‌ی او حرف می‌زنند.

شروع می‌کند به زمزمه. از کودکی این کار را یاد گرفته. زمزمه کن تا چیزی که نمی‌خواهی، نشنوی. وقتی که حرفی جالب نیست. در خانه، مدرسه و بعدها، هربار که کامیار بی منطق می‌شود و تهمت ناروا به‌ش می‌زند.

 کارمینا بورانا:

O sodales, ludite,/  vos qui scitis dicite.

اوه دوستان، به من می‌خندید / نمی‌دانید چه می‌گویید.

 

 کامیار هم این‌گونه است. وقتی "زن زیبایی" می‌بیند، مثل این‌ها نگاه می‌کند.

شهلا دل‌داری‌ش می‌دهد که "مردها همه‌شون این‌جوری‌ان." شهلا با یک یونانی زیبا مثل تندیس‌های باستان ازدواج کرده و توانسته راضی‌ش کند که از این کشور مهاجرت کنند. کوستاس هم هیزبازی درمی‌آورد، اما با حرف‌های عاشقانه چنان همسرش را به هیجان می‌آورد که زود و آسان ببخشدش.

کامیار دهان‌اش باز می‌ماند از دیدن چاک پستان‌ها و یا چهره‌ی پودر مالیده‌ای که از برابرش رد می‌شود و می‌گوید حرف‌های عاشقانه مال آدم‌های احمق است و حاضر نیست کلامی بر زبان بیاورد.

یعنی چیزی برای تحسین وجود ندارد؟ مدام با نگاه انتقادی می‌ایستد برابر آینه تا ایرادی پیدا کند.

اما هر زنی که از برابر لب‌خند تحسین‌آمیز کامیار می‌گذرد، از زندگی‌شان می‌رود بیرون و تکه‌ای از اعتماد به نفس سارا را همراه می‌برد. مثل برگ خیسی در پاییز که می‌چسبد به کف کفش، بی‌آن‌که کسی متوجه‌ش بشود.

 

جوانان ور می‌زنند و سارا نمی‌تواند تمرکز کند. سر و صداشان بلندتر می‌شود و متلک‌هاشان خصوصی‌تر. او بی‌اعتنا وانمود می‌کند که دارد می‌خواند، در حالی‌که در فکر دارد جام زهر کلئوپاترا را به گلوشان می‌ریزد. دختر دونده‌ای با باسن‌های لرزان مثل فرنی، بافه‌های بور گیسو و عروسک‌وار، ناخواسته توجه کثیف جوانان را جلب می‌کند. بلند می‌شوند و ادای دویدن دختر را درمی‌آورند. دختر می‌خندد. سارا تو دل‌اش می‌گوید، گوساله، بخند؛ به شون بده اون چیزی رو که می‌خوان.

 

به خواندن ادامه می‌دهد. خود سپرده به صداهای درهم دریا و روایت کتاب. چیزی در کف پا حس می‌کند. نرم، خیس و کرکین. ترس‌خورده نگاه می‌کند. زیر پاش سگ بزرگ ایرلندی، که به رغم همه‌ی روی‌دادها و سرگذشت‌ها نسل‌اش را حفظ کرده. زنجیر گردن‌اش در دست زنی.

با حالت شوخی به سارا نگاه می‌کند.

سارا دست‌پاچه می‌شود. می‌نشیند. پیراهن‌اش را می‌کشد رو زانوها و می‌گذارد سگ کف دست‌اش را ببوید. سارا دل‌خور است از این‌که زن هیچ واکنشی برای عذرخواهی از مزاحمت سگ‌اش نشان نمی‌دهد.

رو به زن جذاب اما سرد و خشک می‌گوید "سگ قشنگیه". زن شلوار بلند به پا دارد و کاپشن بلند مشکی به تن، با شال ابریشمین قرمز و چکمه‌ی پاشنه بلند با زیپ نقره‌ای رنگ. کیف طبله شکلی به دست دارد.

چهره‌ش اشرافی است. ظریف و زیبا و با آن‌که بیش‌تر از سارا سن دارد، نمی‌شود گفت چند سال.

خودخواهانه سر به تایید تکان می‌دهد، با نقش لب‌خندی بر لب و سگ را می‌کشد و می‌رود.

 

سارا وسایل‌اش را جمع می‌کند. احساس برهنگی دارد. تکه‌ای گوشت صورتی بر بشقاب نقره‌ای.

با گام‌های بلند رو ماسه راه می‌رود. باد در موهای قهوه‌ای‌ش می‌وزد و به هم می‌ریزد.

مرد و زنی از رو به رو می‌آیند. مرد دست زن را گرفته است. دمی به او نگاه می‌کنند. زن لب‌خند می‌زند. معلوم است که از زندگی‌ش راضی است.

درود بر تو نیوب ... مرد سارا را نگاه می‌کند، اما نمی‌بیندش انگار. بازو حلقه می‌کند دور کمر زن و با دست دیگر شکم آبستن‌اش را نوازش می‌کند. شقیقه‌ش را می‌بوسد. میوه‌ی تن تو رستگار خواهد بود. زن زیبایی است. تن زیبایی ندارد، اما زیباست. چاره‌ی دیگری نیست. مردی دوست‌اش دارد. مردی نیست که بخواهد تظاهر کند زنان را دوست دارد. مرد است. دهن کجی زنان به او در کار نیست. از آن مردان نیست که زن به‌ش خیانت کند و هم‌زمان با ابراز عشق، زوج دیگری بجوید. هیچ زنی به‌ش نخواهد گفت که جنبه‌ی زنانه‌ی قوی‌تر دارد. فرصت ازش بگیرد، اما به دروغ فرصت بخواهد ازش. سارا حالا تندتر می‌رود. نیوب و آمفیون را پشت سر می‌گذارد. دهان‌اش به لب‌خنده‌ی زیبایی باز می‌شود.

 

 کفش به دست، پا می‌گذارد در آب. آب دریا گرم است. پیراهن را بالا می‌زند. آب دریا احساس خوبی می‌دهد با نرمه بادی که به صورت می‌وزد. گرمای آفتاب را بر سینه احساس می‌کند. زیر پوست و درون رگ‌ها.

وقتی چشم‌هاش را می‌بندد، سرخی خون را در زیر پلک می‌بیند. ایستاده در آب، گرمای مطبوع، کف ماسه‌ای و حس آن لای انگشتان پا و لمس گوش‌ماهی در کف پا.

 موج دریا می‌خورد به ساق‌های مرمرین و برمی‌گردد. دریا آرام است. افق، خط محو و خاکستری است، انگار کسی با انگشت کثیف خطی کشیده باشد در آسمان.

ساحل پشت سر خلوت است. چند پلاژ و ایوان سرپوشیده‌. با تک و توکی مشتری. این به‌ترین حالت است برای او، که هوا خوب و ساحل خلوت باشد.

 

زوجی، در چاله‌ای که تو ماسه کنده‌اند، دارند عشق‌بازی می‌کنند. جایی برای خیال‌پردازی نمی‌ماند. بگذار و برو...

به کامیار فکر می‌کند و دهان نفوذناپذیرش. خطی نازک. تو خیابان نه. این‌جا نه. حالا نه.

 

ساحل برهنه و خالی است. سارا به هر گامی خود را سبک‌تر احساس می‌کند. شناگری در دور، گوش‌ماهی، همین.

 

عالی است بایستی در طبیعت، لذت ببری از آفتاب، باد در گوش‌ات زمزمه کند و بدانی که این همه هیچ معنایی ندارد جز آن‌چه که هست و زیباست.

این همه ارزشی ندارد بایسته.

این همه احساس، این همه ناتوانی.

شوری انجامیده به حسرت.

سر در گریبان و وانهاده.

 

ساعت‌ها بعد، انگار که دوران دیگری باشد، می‌رود طرف پلاژ. چای‌خانه‌ای آشنا و قدیمی. داخل می‌شود. جایی کنار پنجره. روز نخست از زندگی نو. تنها.

کتاب را در می‌آورد که تنها نشستن‌اش نشان از درمانده‌گی نباشد. قهوه می‌نوشد و خود می‌سپارد به روایت.

جا می‌خورد از شنیدن صدای زنانه.

"این جا خالیه؟"

همان خانم است با سگ ایرلندی.

پرسش‌گر نگاه‌اش می‌کند، بی‌آن‌که اندکی از حالت اشرافی‌ش بکاهد. کسی در چای‌خانه نیست و میزها خالی‌اند. چرا می‌خواهد بنشیند این‌جا؟ اما می‌گوید "بفرمایین."

 

زن قهوه می‌نوشد. با چیز طلایی رنگی از بطری نقره رنگ آویخته به گردن.

"تو خوش‌بختی؟"

سارا با تعجب نگاه می‌کند "آره... فکر کنم."

"عشق همینه. عشق امروز."

زن چشم‌هاش را می‌بندد و با انگشت‌های بلندش نقش گلی در هوا می‌کشد.

"یه چیزی از خودت بگو دختر. تا بدونم سر میز با کی نشستم."

 سارا قهوه‌اش را هم می‌زند. به زن نگاه می‌کند "وقتی آدم می‌خواد یه چیزی از خودش بگه، از چیزایی که دوست داره و دوست نداره حرف می‌زنه."

زن می‌خندد، نه بلند. نه چندان بلند. اما می‌خندد. چشم‌هاش می‌خندند و گوشه‌های دهان‌اش قوس می‌گیرد. سارا نمی‌داند زن دارد به او یا با او می‌خندد.

"عشق و نفرت همه چیز زندگی هستن. این همه‌ی حرف منه. اینو دوس دارم."  و منتظر واکنش سارا می‌ماند. دارد با بطری کوچک نقره رنگ بازی می‌کند.

"اینو دوس دارم. بایرون رو دوس دارم." عاشقانه سگ ایرلندی را نوازش می‌کند. "قهوه دوس دارم، سافو، شکلات و برامس. از آدمایی که نمی‌تونن مواظب خودشون باشن بدم می‌آد."

 

سارا قاشق چای‌خوری را می‌لیسد. حالا نوبت اوست.

"من... از گذاشتن گوشت تو بشقاب نقره‌ای بدم می‌آد. از هنر رقص ژاپن خوشم می‌آد. دریا، موسیقی هم‌آوازی و به خصوص کارمینا بورانا."

"معشوق وجود داره؟"

سارا نگاه می‌کند.

پس از سکوتی طولانی می‌گوید "نه."

زن نگاه نافذی می‌اندازد به‌ش. بلند می‌شود. به غمزه، در حال حرف زدن "گفتی کارمینا بورانا؟"

پشت سر سارا می‌ایستد.

Siqua sine socio,/ caret omni gaudio

دختری بدون عشق / بی‌بهره از لذت خواهد ماند.

 

در گوش سارا زمزمه می‌کند. نفس گرم زن می‌دمد به گوش دیگر.

"سافو چی؟"

 

گفتم برو و خوش‌بخت باش

اما از یاد نبر (می‌دانی خودت)

چه چیزی وامی‌نهی،

از عشق.

 

با پشت انگشت به نرمی ابریشم، گلوی سارا را نوازش می‌کند.

 

بد هم نبود.

 

دوشنبه  ۱٨ تير ۱٣٨۶ -  ۹ ژوئيه ۲۰۰۷

 

 

 

 

 

 

پیوندها

 

 

 

tangeeram@yahoo.com

This is Sardar Salehi`s non-commercial site