|
|
|
|
|
|
تقاصطلبی نوستالژیک |
|
دیالگوس لیوهگان
سر آمدم. و سودا پیدا و هم نهپیدا ــ یعنی چه؟ ــ آ ــ شکارا: سر در بغل به صحرا سر زیر ناف، دریا از آبها گذشتم.
اکنون منم، و تنها: ما را نه سر، نه سودا ما را دل است: پیدا! ــ بنگر، بیا، تماشا یک چکه بین، نه دریا دریادلی؟ بپیما، یک جرعه از می ما
میگوید: من دیوانهی بدی نبودم. مزاحم کسی نمیشدم. دردسر برای کسی درست نمیکردم. آزاری اگر داشتم برای خودم بود. میگویم: چه دیوانهی به راهی. تو شهروند محشری بوده و هستی حتا در دیوانهگیات. با شرحی که میدهی دیوانه هم نبودهای. دیو ــ آ ــ نه؟ دیو آ شدن؟ آری. دیوانگی ولی خوب مینهد همان سر نخست. داستان دیوانگی و دیوانهگان سر همین خوب و بد است. با دیوانگیبودهای با دیوانهگانه نشستهای، این آشکارا من شده است اما به دیوانهگی نرسیدهای. دی بانه؟ دی بنه؟ دی ونه؟ دی وند؟ دی بندی، دیا بند؟ از دوبند درآمدن؟ ــ دیوانه و هوشیار؟ بپا.
شرح ندارد که. باید رفته باشی. دو بند شدن، دی بنده شدن و تا بن دو بند رفتن، تا گرهگاه، تا گره، رفتن تا به درگاه خود که این سر و آن دار و میانه آن نه من؟ چیزی از دیوانگیاست ولی شهروند مودب بودن کم خلی است. چلی، لیوهگی عزیز! جن زده؟ نه. دیوــ ات ربوده ولی هنوز نخورده است. آن سوی احترام به جهان زندهگان میرسی. دیوانهگی ورای رعایت اخلاق است. نیک و بد، خیر و شر، خوب و بد یکی شدن. دی، دو، ونه، ون، بند، بُن. دوبنی شدن یعنی آغاز دیوانهگی است. سر و دار شدن. پیاده و سوار شدن. من و او شدن. او، نه تو که پیدایی و پیش رو. سر و دار شدن، دار و نه دار شدن و تا خاکستر پر آخرین پیمودن. تا او، آن ندید را پدید کنی، به دید کنی. پیش چشم بیاوری.
ــ کدام رعایت عزیز؟ اخلاق این جهان معیار آن دیار نیست.
دیوانگی جایی است برای خود. اما نه جایی که برای خویش، برای خویشان آرزو کنی.
دیوانه خیر و شر نهاده، سرش نمیشود. او سر و دار نهاده پی دلبر دویده است. اخلاق از کجا به کجا میکشی تو مرد مخلق؟
ــ دیوانه؟ نه، بودهای و نه هستی. کمی خلی. چلی. بیهوده مضطرب نباش. از آن خبرها نیست. پارانویاست، کمی افسردگی، قدری پریشانی. اما پریشان، همین. به پر ایشان نرفتهای. در لاک خود خزیدهای و خیال میکنند عالم دارد برای سر به آب کردنت نقشه میکشد. بیهوده خود را در قاب پنجره نپیچان. کسی نگاهات هم نمیکند تا چه رسد که کسی نقشههای بدی آنچنانی برای تو بر آبگینه ببندد. یکی دوبار که با زاری زارت را پیاده کنند خوب خوب میشوی. خوش. کمی شنا، حمام ترکی، روزی سه قرص روغن ماهی، کمی تماشای کیر و کون... معرکه است. مسئله حل است. خوب خوب میشوی. نترس مرد مخلق!
این تنها نقش و نشانهای است که از راه پیش پایت به من رسیده است. بر بازویت ببند و راه بیفت. شاید قوت قلبی شد. ببین! تجربه کن، دوباره. به گمان من این نشان بر دیوار اتاقک این کاروانسرا بد نشسته است. وارونه نشسته، کج نشسته است. درست نمیگویم؟ خوب نگاه کن. تا تو دل یکدله کنی اینوریاش میکنم. مدتی هم اینوری نگاهش میکنم:
ماری سالخورده مینماید این راه؛ راهی که پیش روی تو است. میپیچد بر دامنهی کوه و فراز میشود، پیچان بالا میرود تا بُن راه، آن انتها که گم میشود در کافور و کهربای سراب ناب. آنجا که ماه بر پستان پری مینشیند و پستان پری بر شاخهی انار. ابر نیست، مه نیست، چیزی چونان اثیر میتند در تن راه و راه را مهآلوده میکند، کدر میکند، کور نمیکند، گم میکند. گم میشود راه و گم میکند تو را در تار نقره و پودهی ابریشم: ــ راهی به سوی آب میبرد آیا این راه پیش رویم تا از این تکه ابر کوچک و ناچیز سایهبان سرم درگذرم؟
ای کسی که به اینجا رسیدهای، بدان و بههوش باش! در این میدان و این مسیر شکار نمیکنی، شکار میشوی. میشنوی؟ بهتر که دائم میانه برنگزینی اگر محال میطلبی. این درس اول دیوانگی است. راه کوبیدهی زیارتهای آشنا نمیروی. باید از آن ابلهیها دور شوی. قصد کوه قاف را زمین بگذار. سرنوشت تو را دم و بازدم رقم زده است و میزند: تاک و پوم؛ تاک، پوم، تاک، پوم، تاک و پوم، تاک و پوم، تاک، تاپ، پوم، تاپ، پات، تر، تررررر از آن سپس را پیش اگر آمد که گزین کنی بده و و یکی دو دم و بازدم به نقد همین هوا بگیر. نگاه کن: شکوفهی گیلاس دوباره آمد و رفت. آن سیب را ببین، ترکیده توی گُل. بهار میآید تا یک سال تو را بر شانه بگذارد و بگذرد تا سال دیگر باز سبک سر برسد و مقدمات بردن سال دیگر را فراهم کند. تا آن بهار آخرین که: ــ نوبت شماست! ــ من هم؟
این نیز گفته باشم: مردان قبیلهی من شیدایی را رسوا کردهاند، بیمعنا کردهاند. آنها دیوانه نمیشوند. آنها بیشتر لیوه میشوند و کلو. تا جنون مانده است هنوز. از من فرار کن! از من فرار کن، نزدیکتر به من نشو اگر مطرود دیوانهها نبودهای. من با پنبه سر نمیبرم. این کار پهلوانهای پنبهای است. من با این کمان یمانیام بر پشت چشمت، چشمهی جانت حک میکنم: از من فرار کن بگریز!
|
|
|
|
|
This is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|