|
|
|
|
|
![]()
بازگشت به صفحه ی اول
تقاصطلبی نوستالژیک |
|
اگر بازی باشد حادثه همیشه اینجایی نیست
بگذارید به یک ده فکر کنیم. محصور میان صخرهای شیبدار و رودخانهای با آب زلال. آب خنک و تند گذر. امکانش که هست. حالا دیگر همه جا بودهایم. لازم نیست از خانهمان دور باشد. همین دور و برها هم ده و یا سایهها و لکههایی میبینیم که به منظورمان نزدیک است. نصف همان را که میبینیم، در نظر میگیریم. لازم نیست بزرگ باشد. باید پرت و دورافتاده هم باشد. یا دستکم تصورش را القاء کند. نباید مشکل باشد. روستا را در منطقهی کوهستانی پرتی در نظر میگیرید. مثل نوشتن خاطره از دو منظر بر یک صفحهی کاغذ. شما صاحب اختیارید، همچون من، همچون خودتان. در آنسوی رودخانه، جادهی بزرگ میگذرد. از کجا و به کجا؟ چه فرقی میکند؟ در هر صورت شلوغ و پر رفت و آمد نیست. این را هم میتوانید تصور کنید. رفت و آمد عادی در جریان نیست. تنها اشغالگران در گذرند. به سوی تغییر جهان و سلطهیافتن بر آن. تانک و تراکتور و نفربر و بولدوزر در حرکتاند. سبز تیره. با لکههای یشمی. در کار حمل و نقل: آذوقه، اسلحه، سرباز، و دیگر خدا میداند چه. سربازان با سرهای تراشیده در سایهی چادر نفربرها به گونهی محوی دیده میشوند. بعدتر آنها را واضحتر خواهید دید. فعلن دارند میگذرند. برای دقیقتر کردن آگاهی ما به شرایط. البته: آگاهی ما به شرایط. شما در آن ده زندگی میکنید. ده ما. محصور میان صخره و رودخانه. تنها، پرت و دورافتاده در بزرگترین منطقهی کوهستانی. در آنسوی آب، جادهی بزرگ میگذرد. جادهای که ما را با زندگی انسان ِ دشمن در بیرون از جامعهی خودمان رو به رو میکند. نفربرها، تانکها، تراکتورها، اسلحه، سربازها، خدا میداند دیگر چه. از آغاز اینجا بودند. ترس میکاشتند. رفتار عادی داشتند. بعد رفتند. وقتی فقر ما و بی فایدهگی استراتژیکی ده ما براشان روشن شد. دوباره در صلح و صفا زندگی میکردیم. هوا که خوب میشد، شایعه وزیدن میگرفت. ترور و مقاومت و ترور. چه کسی باور میکرد؟ چه کسی میخواهد باور کند؟ چه کسی باور را باور دارد؟ در صلح و صفا زندگی میکردیم، تا امشب. بگذارید به شب فکر کنیم. شب ِ خالی. مهتاب در پشت ابر پنهان است، بر جادهی بزرگ متروک. یک ماشین سواری از آن رد میشود. سرعت ماشین، گواه ِ نگرانی و ترس است. همراه با تسلط بر رانندگی (تحسین را نباید از یاد برد). بمبی که در زیر آن منفجر میشود، کیفیت بالایی دارد. جرقهی انفجار دمی بر اطراف پرتو میاندازد و زیبایی آن را به رخ میکشد. صدای انفجار کسی از روستای ما را بیدار نمیکند. گرچه تنها هشت کیلومتر فاصله است. (حتا در پشت پنجرهی سوم که روشن است، چیزی احساس نمیشود. کدخدا برای سومین بار در یک شب بر پشت زناش بیحال میشود، در حالی که زن دارد خواب دوقلوی مردهشان را میبیند). ماشین تا زمان مرگ راننده در حرکت است. از فراز صخرههای بالای جاده، ماشین اداری داغان شده به گلوله بسته میشود. ابر بر روشنایی چیره میشود و دو افسر جوان بی آنکه دیده شوند از پشت باقیماندهی ماشین سرک میکشند. بگذار او را جناب سرهنگ بنامیم و فکر کنیم که سخت گرفته و دلگیر است. چیز دیگری نمیتواند باشد. دستیارش مسلسل راننده را برداشته است. باید به دست گروهبان همکارش بدهد، چون هنوز با دست چپ از آرنج قطع شده به تیراندازی عادت نکرده است. تازه، تکهپارههای آهن فرورفته در پاش دارند آزارش میدهند. وقتی طرف مقابل هنوز تفنگ برنو داشته باشد، مسلسل اسلحهی شیکی است. وقتی ماه از درز ابر بیرون میزند، افسرها سه شبح میبینند که از سربالایی دارند بالا میکشند. اینها کی هستند؟ دلیل این حمله چیست؟ معما همین است. شما هرگز پی نخواهید برد. من نیز هرگز نخواهم فهمید. اما آنها کثیف باقی میمانند.
اگر حالا فرض کنیم که جناب سرهنگ مست است، بهتر است به اتاقی در ویلایی فکر کنیم. فرض کنید که اتاق مرتب و آراسته است. جا به جا وسایل نظامی گذاشتهاند: دوربین، قمقمه، سرنیزه، جعبه فشنگ، خشاب، تلفن صحرایی که سیم آن از پنچره به بیرون کشیده شده است. پشت میز افسر بلندمرتبهای نشسته است (مثل اشراف، بین چهل تا پنجاه ساله. درجهاش را خودتان تعیین کنید.) خواب بر او چیره شده است. بر صندلی شیک و راحت لمیده است. تلفن صحرایی چند بار زنگ میزند. افسر بیدار شده و گوشی را برمیدارد. از گفت و گو برمیآید که نیروی کمکی رسیده است. افسر دستور میدهد که کسی را به اتاقاش بفرستند. حالت آدمی را به خود میگیرد که قصد انجام کار نیک و مهمی دارد. به در میکوبند و سرباز ورود استوار را به اطلاع میرساند. استوار (با چهرهی مرد جوان و ورزشکاری که جنگ ندیده است) سلام نظامی میدهد. باید از دستیاران جناب سرهنگ باشد. جناب سرهنگ بلند میشود، سوی مرد جوان میرود، به گونهی نمایشی براندازش میکند، چند سئوال میکند و دستور میدهد که بنشیند. استوار بر اساس مقررات نظامی نمینشیند. دیگری مشروب در لیوان میریزد. این نظامی اشرافمنش فرماندهی لشگری است که پس از تحمل شکست سخت، تا دهی عقبنشینی کرده که این ویلا در آن واقع است. متوجه هستید که این ده در خاک کشور خودی است. مردم (از چند روز پیش) وادار به ترک خانه و زندگیشان شدهاند. افسر به دستیار جوان نگاه میکند که لیوان را تا ته مینوشد. بیتفاوتی عمدی مرد جوان به ترس و حساسیتاش میافزاید. هر حالت دیگر مرد جوان هم کمکی به او نمیکند. میگوید:"جنگ بازی نیست." استوار جوان این را خوب میداند. لحظهای پیش پاسخ داده است که دورهی آموزش را تازه به پایان رسانده است. این دورهی آموزشی تازه را نباید دستکم گرفت. او، دوستان همدورهاش را در حال انجام تمرینات سخت دیده است که از پا در آمدهاند. اشرافمنش میگوید:"همکار قبلی از تو مسنتر نبود. سه هفته تاب آورد." استوار قیافهای میگیرد که از هنرپیشهی سینما در یادش مانده است؛ جدی، شجاع با لبخند به لب. حق با جناب سرهنگ نیست. وقتی سربازان جوان به پادگان آمدند، فرماندهی لشگر تخم نفرت در همه کاشته بود. جناب سرهنگ میگوید:"ما به روحیهی آدمها کار نداریم. این کار یعنی تضمین شکست آدمها و خودمان. اسرای جنگی حتا ذرهای ترحم از سوی ما نباید ببینند. فکرش را بکن که سربازان ما چهل و هشت ساعت یا بیشتر باید در جنگل میگشتند تا راه نجات پیدا کنند. استوار قبلی عرضه نداشت. ترسو بود. وقتی دید سربازها با سرنیزه و قنداق تفنگ به جان یک اسیر افتادند، غش کرد." احساس میکند که کنجکاوی استوار را به اندازهی کافی برانگیخته است.
معلوم است که قدرت تخیل استوار چندان قوی نیست. فکر میکند دورهی آموزشی برای تضمین آیندهاش کافی باشد. آیندهی او در دست گروهبانی شکل میگیرد که دو زندانی میآورد. انگار پس از ماهها از سیاهچال بیرونشان آورده باشند. گروهبان میخواهد گزارش بدهد، اما سرهنگ با اشارهی دست بیروناش میکند. زندانیها جلوی میزی ایستادهاند که جناب سرهنگ تازه به پشت آن رفته است. استوار که پشت سر او ایستاده، دو جوان عادی، دو شهروند میبیند. مردی لاغر و همسرش که به او چسبیده است. اگر زن آنقدر خسته، بدلباس و کثیف نبود، شاید استوار تحریک میشد. حالا احساس بدی دارد. وقتی مرد برای همسرش تقاضای صندلی میکند، مودبانه صنلی پیش میکشد و نگاه تحقیرآمیز رییساش را دریافت میکند. سرهنگ سئوال میکند. استوار وقتی میشنود زن آبستن است، شرمنده نگاه میکند. وقتی مرد میگوید این تنها دلیلی است که در روستا ماندهاند، کاملن درک میکند. از رفتار خشن رییس دلخور میشود. مرد با زحمت زیاد پاسخ میدهد. به دلیل حضور زن کمی آسودهتر به نظر میرسد. آبستنی همسر دلیل کافی است که خود را کاملن به جریان نسپارد. درک کرده است که با همهی کوشش در حفظ آرامش، جناب سرهنگ را ناراحت کرده است. سرهنگ تکرار میکند که اقامت غیرقانونی در منطقه مجازات مرگ دارد. مرد با حالت نومیدی در چهره واکنش نشان میدهد. سربازان خودی تو را از خانهات بیرون میکنند، و اگر اطاعت نکنی کشته میشوی. سرهنگ به او حق میدهد. جر و بحث درمیگیرد. وقتی زندانی در برابر انتخاب مرگ خود یا همسر قرار میگیرد، سکوت میکند. توجیه انتخابی که میکند، براش مشکل است. خود را به زیستن محکوم میکند. در مقابل ناگزیر ِ ناگریز قرار گرفته است. زن در ماه سوم آبستنی حالت تهوع دارد. رو صندلی ول شده است. با بچهای در شکم که تا حالا حتمن شباهتاش به حناب سرهنگ را تشخیص دادهاید. به تلخی و بی آنکه سر دربیاورد، رد و بدل شدن واژهها را دنبال میکند. آرزو میکند کاش میتوانست سقط جنین کند. انگار یکباره بیدار شده است.
هوا روشن است که بازماندگان به روستای ما میرسند. جناب سرهنگ مسلسل به دست دارد. استوار از کول دوست خستهاش آویخته است. با بیسیم تقاضای کمک کردهاند. کمک و آذوقه میرسد. وقتی رو نیمکتهای جلوی خانه نشستهاند، چهار نفربر پر از سرباز وارد میدان ده میشود. سربازان جوان با سرهای تراشیده در سایهی چادر نفربرها. چادر را کنار میزنند و پایین میپرند و هرکسی را که در خیابان است به سینهی دیوارها میچسبانند.
بگذار فکر کنیم که دشمن با ما رفتار انسانی دارد، چنانکه خود ادعا میکند. نه کشتار از سر خشم دیوانهوار و غیرقابل کنترل، نه آتش زدن خانهها، نه غارت و تجاوز. تنها ده مرد دستگیر و زندانی میشوند. در ساختمان قهوهخانهی ده که مرکز فرماندهی شده است و دو سلول پیشساخته در آن برپا کردهاند – با درهم شکستن درها و گنجههای خانهها- از اسرا سخت مراقبت میشود. به آفتاب فکر کنید. در زیر درخشش آفتاب، جناب سرهنگ تهدیدمان میکند. دوست ما که خود اسیر است، مامور میشود که حرفهاش را برامان روشنتر بیان کند. اما ما خوب میدانیم مطلب از چه قرار است: به بمبگذاران بیست و چهار ساعت وقت داده شده تا خودشان را تسلیم کنند. تهدیدی عادلانه، همچون بازی دوستانه. وگرنه، ناچار از کشتن همهی گروه هستند. بعد از ظهر است و سلولها داغ. از نفس افتاده به هم نگاه میکنیم. در گروه پنج نفری. به بختمان ناسزا میگوییم. به خانوادهمان فکر میکنیم، به کار، زندگی. تنها یکیمان از سوراخ توی چوب با سلول دیگر حرف میزند. پسرش در آن سلول است. یکریز با پسر ترسیدهاش حرف میزند و گناه را به گردن ما میاندازد. با بد و بیراه از او تشکر میکنیم. رو به ما میکند و از نقشهای که در سلول دیگر کشیدهاند به ما میگوید. به حکم قرعه باید سه نفر از میان خودمان به عنوان مقصر انتخاب کنیم. البته که باورکردنی نیست بمبگذاران سوی ده ما آمده باشند و هر سهتاشان، خود را میان ما ده نفر جا زده باشند. آنهم از صد و بیست مرد و جوانی که در روستای ما هست. اما توافق میکنیم که این بخت را نباید از دست داد. مگر نه؟ حالا بگذار فکر کنیم قرعه کشی کاملن عادلانه انجام میگیرد: ده مرد در دو سلول، برای سه مرگ قرعه میکشند. دعوای دیوانهواری در سلولها درمیگیرد. تا که یکی از آن سلول خودش را داوطلب مرگ میکند. ما چیزی نمیپرسیم. مسالهی همان سلول است. او را میشناسیم که گاهی تصمیمهای عجیب میگیرد. فرض میکنیم که این تصمیم جانانه مساله را آسانتر میکند: هر سلولی باید یک نفر انتخاب کند. اما یکی از آن سلول اعتراض میکند. فریادهای ناشنیدنی، درصد شانس، آرزو و دعا، ناسزا به زمین و زمان و آفرینندهاش از میان لبهای بیجنبش جمع حاضر در سلول سر به سقف میساید. با حسابی ساده میتوان به این نتیجه رسید که دلخوری در این لحظه عادلانه است. اما شما را به خدا چه باید بکنیم؟ احمقهای آن یکی سلول به نتیجه میرسند. تقسیمبندی ناگزیر را میپذیرند. قرعه کشی میکنیم. پیر ما چهار چوب کبریت را دو نیم میکند. پنجمی را سالم میگذارد برای کسی که قرعه به ناماش خواهد افتاد. دستپاچه کارش را میکند و به نگرانی ما بیشتر دامن میزند. پنج چهرهی رنگپریده دست دراز میکنند تا قطعه چوب کبریتی را با انگشت اشاره و شست بردارند. پیرترین ما اول از همه با ترس و لرز برمیدارد. شانس ما را کمتر میکند. احساس شکستناپذیری میکنم. قطعهای برمیدارم. شانس آوردهام. آنرا که وجودش را انکار کردهام، شکر میگویم. وقتی همه برمیدارند، آخرین ما قرعهی مرگاش را برداشته است: مردک خودخواه، عیشمان را کور میکند و ادعا دارد که نقشهمان احمقانه و غیرعادلانه است. با تعجب میکوشیم قانعاش کنیم که باید به قول و قرارمان وفادار باشد. با اندوه، مثل هر شهروند سر به زیر دیگری میگوید که کار سختی است. به صداقت ما در قرعه کشی شک دارد، سعی دارد خودش را برهاند. وقتی پسرش از آنطرف صداش میزند، فریادش بلند میشود. پسرک التماس میکند. چون در آن سلول قرعه به ناماش افتاده است. به خود میآید و دوباره پدر میشود. پسر را دلداری میدهد و آرام میکند. سوی ما برمیگردد و تقاضای قرعه کشی دوباره میکند. بدون شرکت دادن او. تا حداقل یک نانآور برای خانه بماند. سکوت میکنیم. دایم از آیندهی خانواده حرف میزند. میتواند روی این شگرد حساب کند. بعد عصبانی میشود. مسالهی ارزش جان آدمیزاد را پیش میکشد، بی هیچ منطقی. وقتی به زن و بچهش فکر میکنیم، یاد فاجعه میافتیم. البته که با فکر کردن به زن و بچهی خودمان توان مقاومت در برابر او را به دست میآوریم. نمیخواهم بمیرم. مگر گناه من است که او هفت بچه پس انداخته است. یکی از ما برمیخیزد و این پا و آن پا میکند. دلیل حرکتاش اول روشن نیست. اما خودش را به عنوان قربانی پیشنهاد میکند. پیر ما گریان از او تشکر میکند. به نام خود و زن و بچههاش که او را از دست نخواهند داد. اما دوست ما میگوید که خود را به جای پسر او معرفی خواهد کرد و پیر ما با تردید شروع میکند به قانعکردناش. میگوید که پسر آدم بی خاصیتی است، ضعیف و تنلش. دوست ما یکدنده است: یا پسر یا هیچکس. پیر ما نعره میکشد و لعنت میفرستد و میخواهد که پیر را به جای آن جوان بپذیریم، که دوست ما به زندگی او هم باید فکر کند. پیش از رسیدن شب تازه، آزاد میشویم. دلیل این کار روشن نیست. بمب گذران خود را معرفی کردهاند؟ چه کسی خواهد پذیرفت؟ به خانه میرویم. دوست ما، پیرترین ما، دوست دیگر ما، پیر ما، و پسرش و آنهای دیگر؛ شما، من و شما.
کوشیار پارسی مارس ۹۵
|
|
|
|
|
This is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|