|
|
|
|
|
|
صفحه اول
تقاصطلبی نوستالژیک
عکس هایی از تنگ ارم پیوندها
مجموعه ی
الفباییی
داستان فارسی
|
وردی که برهها میخوانند، مثل همهی کارهای رضا قاسمی او را خویش من میکند. گاهی برای این که از گفت و گو با سایه درگذرم، بیصدا او را پیش کشیدهام. وقتی خویشی از خون بگذرد و در زبان سر باز کند بر زمینه ی ملالی که هست آدمی در زبان و زه جان خویش می شود، نه در زه کمان. با پرسه در متن میشود از درد دل گذشت و به دل درد رسید. آنچه میبینی گفت و گوی من است با نویسندهی وردی که برهها میخوانند در آئینهی جان، در بست و باز زبان. این که به کجا کشیده میشود نمیدانم. بهانه، همان نشانهها و همان مالیخولیا صبحدمان. وردی که برهها میخوانند بهانه است.
1
نقد نمک
یادم نمانده است در کدام متن فارسی به این رسیدم که: بر من نشین یا بگذار بر تو نشینم تا ملال راه از میانه برخیزد. اینگونه باز شد که دو کس، دو نفس بههم می رسند، در میانهی راه، به کاروانسرایی، جایی. جایی که سکوت، ملال را سنگینتر میکند. باید یکی آغاز کند تا ملال از میانه برخیزد. پس یکی بر دیگری داستان میراند. بر او رانده میشود که بر شانه نشسته است و برده میشود. اینگونه سوار بر دم سخنران سرش به جهانی ندیده گشوده میشود و پایش به جایی نرفته باز. مگر نه دریافت و یافتن در، در جهان بیدر و پیکر از این راه بر آدمی میسر میشود؟ مگر نه ما با چشم سر با جهان حی و حاضر پیش رو آشنا میشویم، با جهان هست. با دیدهی دل (زبان) از جهان پیش چشم سر، از حال پیش رو وامیکنیم و با جهان نیامده و رفته آشنا میشویم؟
آرزوی برده شدن به جهان رفته و سر باز کردن به جهان نیامده است که آدمی را به گفت و گو و همدمی میکشاند. چیزی فراتر از گفتِ گوی، گفتِ فرمان: بگو! گیرم که در پایان راه به همدلی رسی یا نه.
ــ کی میراند؟ ــ همان که بر شانه میکشد. شبی بر من راندی، بر شانه نشاندی و بردی، ملال از میانه بلند شد و شب گذشت. مگر متن، نوشته، رمان، داستان در آغاز نیامده بود که سر را گرم کند و سردی و ملال راه از میانه بردارد؟ این دین را به نقد باید داد. پس ببخش اگر دیر به تشکر درآمدم.
پیش از آن که به تو برسم: من تا حالا ندیدهام که متنی فارسی اینهمه گفتوگو برانگیخته باشد. از سهم تو در کار ساخت و پرداخت داستان که بگذریم کم بر سر زبان فارسی جان نکندهای. شایسته بود که دمی به میدان درآیی و جلوهگر شوی. گسترهی کسهایی که نظر دادهاند میانگینی از خوانندههای امروز ما را نشان میدهد. همهی نظرها را نخواندهام. اما تا جایی که دیدهام آن برخورد تند و تیز روزهای نخست (که چندان هم به حجم واکنشها زیاد نبود) فرو نشسته و در این میان از زاویههای متفاوت به کار نگاه شده است. با یکی از این بر شانه نشسته و به «آرزو رسیده»ها شروع میکنم. شاید گوشهای از رسم نقد و نقد رسممان را نشان دهم:
گویا روی سخن با نویسنده نبوده است. با اینهمه برای نشر گسترده نوشته شده بود. به مخاطب هم توصیه شده بود که بر هرکجا که خواستی بده و نشرش کن. کپی میکنم. یکی دو جمله هم پیش از این در آن یادداشت بود که انگار دیگر نیستند. از «خانه»ی قاسمی میآورم، از «دوات» تا چیزی جا نیندازم:
«خانم ... من سالهای سال بود که دلم برای آن آفرینش ادبیای تنگ شده بود که زیر پرچم کاذب «نوگرایی» و گرویدن به آئین «پست مدرنیسم بازار»، ناتوانیها و کمبودهای دانش، تخیل، تکنیک، و زبان نویسنده را، لابهلای زرورق بندبازیهای کور وُ کودَن وُ گنگ وُ هپروتی نپوشانده باشد. و چه خوشبختم که زمانی پرسش شما به دستم رسیده، که دو هفته است با لذت رسیدن به این آرزو در پروازم. من حدود دو هفته پیش رمانی خواندم، در قلمرو رئالیسم، با فضایی هزار لایه از دانشهای روانشناسی، جامعهشناسی، قومشناسی، با زبانی موم و هزار سایه/ لایه از زیباییهای استعاری، و در بافتاری هزار لایه از پرده/ پردهی فرهنگ ایرانیی میان مانده بین سنت و تجدد، و با ساختاری به سیلانِ «جریان سیال ذهن»؛ و طرفه این که، در غیاب جن وُ پری وُ جادو؛ و در حضور کنشی انسانی و مقاوم؛ و در غیاب هر چه شعار؛ و در حضور اروتیسمی نه تحمیلشده بر سطح اثر، بلکه غیرقابل تفکیک از سرشت اثر. رمان «وردی که برهها میخوانند» را میگویم... ملیحه تیره گل ــ سنت لوئیز- میزوری 20 می 2007 (30 اردیبهشت 1386)
دو هفته کمترک از مستی و نشئگی «لذت پرواز» و «آرزوی» رسیدن به «رمان» و «رمانی» و این قلمروییها گذشته است که ــلابد آن هم با قرار قبلیــ رادیو بیبیسی با رضا قاسمی و این کارشناس ادبیات فارسی در تبعید گفت و گو میکند. 20 یونی 2007 است. 30 خرداد می شود. این هم نشانیاش: http://www.bbc.co.uk/persian/programmes/story/2007/06/040607_she-online-novel.shtml
بر من میسر نشد صدایش را بیاورم. یکی دوپاره از گفتههایش را میآورم. او که با عنوان «مرجع ادبیات تبعید» و شاعر و نویسنده و منتقد و کارشناس ارشد شناسانده می شود در این دوــ سه هفته از آن چه در بالا رفت به این که پایین کشیدهام رسیده است. زیرش خط میکشم تا نشانهی دوری را به یاد بیاورم که بُن روایت باید به راوی ثقه میکشید و گرنه کشک: ــ «من هم مثل بسیاری از منتقدین دیگر جرأت نمیکنم بگویم این کار نوی در فارسی است.»
آن بسیاری و منتقدین دیگر بماند. برآمدن آرزوی «سالهای سال برای آن آفرینش ادبی»، آن «دو هفته لذت پرواز»ی که در جمله مستمر است و آن «فضای هزار لایه از دانشهای روانشاسی، جامعهشناسی، قومشناسی ... و هزار سایه /لایه از زیبایی استعاری و در بافتاری هزار لایه هزار پرده /پردهی فرهنگ...» که فرموده بودی چه شد؟ دیگر باید چه باشد که تو «جرأت» پیدا کنی به زبان بیاوری که «کار» نو است؟ در داستان و نوشته و اینجور فراوردههای زبانی مگر نه کار همان است که تازه باشد، تر باشد؟
این برنامه از قضا درست یک ماه بعد از تاریخ این نوشته پخش شد. شاید یکی دو هفته هم در صف انتظار مانده بود تا برسد به نوبت پخشش. اما بگیر همان یک ماه فاصله: راستی چرا؟ دیگر یکی مانده به هزار و یک پرده، هزار و یک سایه، هزار و یک لایه از جمیع هزار و یک دانشها و هنوز یک ماه از سخنهای مرجع نقد نگذشته است. چه شد؟ تار سوختهی کدام «جن و پری»، بر نهفت لذت رسیدن به آرزو چمید که آن همه «حضور کنش انسانی مقاوم و غیبت هرچه شعار» را از یاد برد؟
خوب گوش کن: ــ «آن چند لایهگی به چند صدایی ختم نشده است.» ـ همان «هزار لایهسایه، هزار پردهپرده... هزار...» و آن هزار «دانشهای» دو سه هفته پیش میشود «چند» ــ
این که راوی (گیرم نه جانشین دانای کل، که خود حامل اسم اعظم است) چه گونه موفق می شود چند صدا درآورد بیآنکه هربار و در هرکجا جای دیگری بنشیند و از صندوقخانه تا بیرونش را تی بکشد و بالا بیاورد میماند به بازار پست مدرنیسم. اینکه چند صدایی را هم زبان بر گوینده میسر میکند نه گوینده بر زبان، بماند برای روز کار. آن دور و زمانهی دانای کل، آن انسان تازه قد کشیده در میانهی میدان همآوردخواهیِ «من» دیری است تا به پیچیدهگی دنیا و سلطهناپذیری کار جهان رسیده است. آن غرور اولیهی جهان در اندیشهی «من» است، آن باور که «خدای انسان را موافق و شبیه خود آفرید تا بر جهان سلطنت کند» و «هرچه خود داشت در او به ودیعت نهاد» دیری است که تمام شده است. جهان امروزه، «پست مدرنیسم بازار»، به این رسیده است که سلطهی تام و تمام بر هستی دیگر از دست خدا درآمده بود که آن را به بچههایش حواله داد. این که کی از دست و دهان بچههای او به ما رسید میماند برای فرصت بعدی. دیگر اینطور نیست که چون خدا بر «منظر»ی بنشینی و جهان را سامان و سازمان دهی بیآنکه از خود و شیرهی جان و جهان خود را در میان اثر بکشی. شیرهای که جوی و رگ و گذرگاهاش بیدررو زبان است. و زبان را مردمان میآورند نه مرد میانهی میدان. شاید اثر همواره از راهی نگذرد که پیش روی تو نهاده شده است، اما از راه پشت سر نهاده شده نمیتواند گذر کند بیکه تر شود. آن دوره که دانای کل یکسره بیرون جهان ایستاده بود و جهان را میخلقید بیکه خود خلقیده شود به بُنــ بستش رسیده است، به بُن بستش: خمار نمیگویم. گیرم که هنوز هم در همان بُن بنشیند و «من»ام منمی بزند برای خود. دیری است تا من منها دانسته است که هرچه هست و نه هست در گردشی است میان آب و باد. بر پیشانی هر آمدهی به خط میخ نوشتهاند: برو! این را هم گفته باشم که وقتی میگویم از جان و جهانت در رمان مایه میرود نه به این سادگی است که آنچه در دم خلقیده میشود همان مخلوق منـ آشنا است. باید تر نگاه کنی تا تازهگی را بیابی. این حرفی تازه نیست که.
آنهمه هزار لایهلایه، پرده پرده، هزار پردهــ چیزی که من منکر پردهبازیاش نمیشوم. بازی چه است و ما کجای بازی نشستهایم پرسشی که در ادامهی زمزمه... به آن برمیگردم. ــ و آنهمه «دانشها» میشود چند لایه و آن چند هم گم میشود زیر بار گله از آن«چندصدایی» که نیست یا نادیده گرفته شده است. انگار پرده و لایه و هزار و اینجور این حرفها فقط برای پردهبرداری از گل مولا به میان کشیده شده است. خُب، دیگر: ــ «تکراری از هستی جوان است که جوانی نچشیده پیر میشود. این کتاب خواندنیه!» همین؟ این ــ کتاب ــ خواندنیه! این یکی حلوای سفرهی افطار است. دردسری که نویسنده ساخته است. اگر نام نهادن و نامیدن از هست کردن نیامده باشد، از پس آنهمه هزار هزار بر شمردن مستانه در گذر و به خُمارش برس. وقتی که کاسه کمی سردتر از آش عایشه میشود. به دُردش رسیدهایم: ــ «من نمی توانم تصمیم بگیرم اثر را رمان بنامم یا داستان بلند.» همان «رمان وردی که برهها میخوانند را میگویم...» و «رمانی خواندم...»! وقتی تعداد کتابهایت زیاد باشد باید بدانی کتاب را کجا نهادهای، در کدام رَکوهی خورجین، کدام قفسه. مگر نه این اصل اول کتابداری است که داشتههایت را باید طوری و جایی بچینی که به راحتی به هرچه خواستی برسی؟ مگر نه دیگر ما کتاب بر خر بار نمیکنیم در «قفسهها» میکاریم و نه در سینه، در قفس.
یکی دیگر از ناقدها گفته بود این اثر «عمری زیادی بکند سی سال است، نه، سی و پنج سال.» این که با زغال چند بُنی به این سیاق پیچیده رسیده است پرسش من نیست. واکنش انبوهی خوانندهی نه چندان مدعی و بیان حال و هوایی که با وردی که برهها می خوانند داشتهاند سزاوار قدردانی و جای امیدواری است. این که اگر همهگان با همینگونه نقدها به «پستمدرنیسم بازار» بروند آیا سه سال و نیم بعد این «اثر»، «کتاب»، «رمان» را کسی به نسیه میبرد یا نه به نقد میماند.
|
|
|
|
|
|
This is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|