تقاص‌طلبی نوستالژیک
داستان کوتاه
داستان بلند
داستان‌خوانی
سیر و پرسه در متون
قلندرانه‌ها
پریشیده‌های پریشان‌خیالی

سفر بازگشت

ماه سو

پیوندها
تنگ ارم
کارهایی از حسن مصلحیانی
کلمات: اکبر سردوزامی
دوات: رضا قاسمی
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی بندری ــ هرمزگان
موسیقی قشقایی

ليست وبلاگ‌های اکسير



 

عکس هایی از تتگ ارم...

کارهای از دوستان

 

 نسخه ی پی دی اف را از این جا بگیرید.

 

باغ بوتراب

 

 

 

سال بر ما دو گونه می‌گذرد: آن که جوانی را در خاطر می‌آورد، این که پیری را پیش چشم نهاده است. با این‌همه راه اگر راه دل است به بازی پی‌موده می‌شود و بس.

 

گپ به این‌جا رسیده بود که رسیدم: سه دور دور بند، غروب‌ها که زن‌ها را به حسینیه کشیده بودند هواخوری داشتیم. ما دوتا توی قرنطینه بودیم. آن گوشه‌ی حیاط بین دو بند که می‌رسیدیم از کنار بند زن‌های سیاسی رد می‌شد. بار اول که رد شدیم شنیدیم که یکی سوت معناداری زد: تی‌تیو! چیزی که در خیابان پس سر دخترها معنای آخ جون می‌داد. ما در میان دور دوم‌مان به این رسیده بودیم که ممکن است زندانی‌های عادی را آورده باشند برای آزار بچه‌ها که من به شوخی پرسیدم: مگر خودشان بریده ندارند؟ و سکوت شد تا به دور دوم. دور دوم سوت معنادار صدای آشکار شد: آهای خوشگله! من که می‌دانستم چهره‌ی جذابی ندارم به روی خودم نیاوردم. سرم را هم بلند نکردم. اما متوجه شدم که مسی سربرگرداند و نگاه کرد. مسی قشنگ بود. برای آن سن و سال بیست و سه چهار سالگی خیلی هم قشنگ بود. تا تر سر سفره بگذارم آن‌قدر قشنگ بود که دی‌علی را گرفتار کرده بود. هیچ. رفتیم دور سوم آمدیم باز به همان‌جا که رسیدیم همان صدا درآمد که: آهای، بچه کونی، مگر لالی! و صدای خنده‌ی دونفره بلند شد.

مسی گفت: هاه...

صدایش آمد که در میان خنده به دوستش گفت: دیدی به‌ات گفتم این‌ها همه نام مستعار دارند؟ این نام مستعارش این بود، دور بعدی نوبت تو است: باید نام مستعارآن یکی را درآوری.

که به آن کشیده نشد. بعد آن‌ها را برده بودند گویا و ما را هم که بردند بند و رابطه با زن‌ها برید.

 

آشکار کنم که نه می‌خواهم داستان ساز کنم. نه می‌خواهم دراز کنم. اگر گاهی به داستان‌وارگی می‌زند به این نظر بدار که داستان خود در همین گفت و گوی و میان هم‌نشینی و هم‌دمی نشسته بود. گاهی چیزی چنان شاخ و برگ می‌گیرد که زیر بار شاخ و برگ خود می‌رمبد. رمبیده است تا کی کسی به موقع قلمی از آن برگیرد و بر زمین و زمینه‌ی تازه‌ای بنشاند تا این‌گونه خاک به خاک بگردد تا نشان خاک اولین نماند، جایی که می‌دانی یک خاک بیش نیست و گردان است و جهان را می‌گرداند. باید چیزی باغبانی کند و گرنه بار دار را برده است. آدمی چیزی نیست مگر همین که هست و این هست را هسته‌ای بوده است، دُمی بوده است. دُمی که دم تو را می‌زند. «روزهایت رونده‌اند، بدان!» و روزهای رونده همان رفته است. دوری در شتاب گذر از دام و گریز، چیزی در هراس شبانه‌ی زندان و آواز رود رودی از کرانه‌ی دور.

 

پیش آمد که شبی با پنجی و یکی دو ساعت با پری از این بچه‌های از زندان در آمده‌ی عادل‌آباد باشم. گرد هم آمده بودند از جای جای. یک اتفاق. دیگر پا نمی‌دهد یک بار جمعی گرد یک سفره بنشنی و خاطره از یک خاطر رها کنی. به خویش باشی و به بخش‌های ناگفته برآیی تا گفت‌هایی که گاه باید هنر کند تا لطف لطیفه نگاه دارد.

ــ همواره هم لازم نیست که لباس عوض کنی. گاهی بر گوهری میسرتر است تا بر کیمیاگران که پره‌ی پوزه کجا نهان کنی.

 

این داستان من است. سر به سر داستان گذاشتن است. سراسری با آدم داستان بس است. جدی بس است، کمی شوخی و سرسری سراغ آدم داستان برویم.

ــ آناتومی؟ 

نه. عاقلانه‌تر. رازگشایی. کمی پرسان. این که همین دم باهاش آشنا شده‌ام. در گپ و گفت میان من و موسا نامش بوده است و جای به جای داستان زندان‌ نام‌اش پیش آمده است اما او را ندیده‌ام. نامش ابول است. مستعار هم نیست. نام مستعار آبیل بود وقتی شبان رنگینک را پس زده بود و شکار را خواسته بود. در آن پرس واپسین.

 

ابول فوتبالیست برگزیده‌ی تیم جوان‌ها شده بوده است. به اتفاق. به یک رهگذر عادی در خیابان امروزه می‌برد. نه مثل من دستش کوچک است که به چشم نیاید نه چون ایرج پهنای سینه‌ای و بالایی که در برابرش احساس خردی کنی. میانه است و میان داستانی آمده است. آدمی است با چهره‌ای که هر روزه از کنارت می‌گذرد. شیطنتی خسته در گوش چشم میان چشم و گوشه‌ی عینکش نشانی آن روزها است. باید دست کم یکی دوبار در چهره‌ی یکی دو شاهد تماشا کنی و پریدن بی‌هوای بالای پلک شاهد را دیده باشی در رفت و آمدش به سوی اعدام. ابول دوبار از اعدام جسته است، یکی هزار و سیصد و شصت، یکی هزار و سیصد و شصت و هفت، به روز فلان تاریخ ملک داوری.

 

این دو تاریخ را گفتم که یکی دورانی بود که سبک سنگین می‌کردند تا زندان پر نشود، دوری بود که سبک می‌کردند. می‌زدند. مدام. دوری بعدی می‌خواستند تمام کنند و از شر زندانی که همه‌اش تواب اعلا بود رها بشوند. این‌چنین توابیتی.

 

این‌گونه از توبه به تواب می‌رسیم و من به تو می‌شویم. راوی عوض می‌شود. رگ و ریشه‌ی توبه به روز امروزه. این دو روبه‌رو شدن که حالا با خنده از آن می‌گذریم.

 

به دود آتشبازی سال‌های هزار و سیصد و شصت تا هزار و سیصد و شصت و هفت نمی‌رسی مگر که دوری در آن بوده باشی. دورانی که باید برای نسل بعد از ما نشانه‌ای می‌شد نشد. روزهایی که جدا می‌کردند و می‌بریدند و می‌بردند برای زدن، بریدن زیاد شده بود. چپ از اعدام، مذهبی از دار، تواب از نواب. این‌ها چنین شب‌هایی داشته‌اند. چندین سال. اعدام تأیید با نظر زندان. نظر زندان.

ــ نظر کی؟

ــ نظر بوتراب. رئیس زندان. اصلا فسایی بود اما از بچه‌گی آمده بود پر میدان ولی‌عهد که شد ولی عصر. بساط پهن می‌کرده روی زمین، بعد گاری گرفته بود جنس‌هایش را سر گاری در کوچه‌های محله می‌چر‌خاند. یعنی از آن جایگاهی برخوردار نبود که مردم پی ریز تا پیزش باشند. از مهر نماز تا جوراب نایلونی و زیورالحاجات می‌فروخت.

ــ زیور الحاجات چه بود؟

یک کتاب پورنوی اسلامی. همه‌اش سر این بود که زن باید کون بدهد یا نه. دلایلی شرعی و عرفی آورده بود تا آیه‌ای را ثابت کند و بر اساس آن کون زن‌ها را پاره کند. از آن کتاب‌هایی بود که محال بود در آن سن و سال دستت بگیری و جلقیدیت نگیرد. اما وقتی کتاب را می‌بستی چندشت می‌شد. آخرش نوشته بود چه تنقلاتی پیش از هماغوشی نخورید و چه نرم‌کننده‌ها بخورید که راحت بره و بیاد و از تو زخم نکند.

 

راه خیش شما را خدا می‌زند. آن زن که خوابیده است مزرعه‌ی شما است. از هر طرف که خواستید درآیید.

 

پای این آیه میان آمده و ممنوع شده بود. خواستم از آن‌چه روزگار پس سر ما نوشته بود کمی باز شود. این گاری‌اش بود و نماز شب و صبحش را هم در مسجد ولی عصر می‌خواند. مسجد آقا.

 

اگر به دیدار این آقایان بروید به گرفتاری زندان می‌رسید. اگر به این امید می‌روید که راه به آقای گنده‌تری ببرید کور خوانده‌اید. این‌جا هرکس خود آقایی گنده است. این‌ها همه دوری در زندان بوده‌اند. الف‌بای زندان توی دست همه است: قدر دم دانند. این‌جا که برسی داستان کوتاه است.

 

ــ هیچی. بند خلوت شد. ما شده بودیم سه چهار نفر که جمع‌مان کردند آوردند میدان ولی عصر، از آن طرف هم یک دسته حزب‌اللهی با علم و کتل سر رسیدند توی میدان قاتی هم شدیم و چند دقیقه هم ترافیک بدجور شد بعد یک شال منقش به جوش الکبیر هم انداختند گردن‌مان و مرگ منافق، مرگ بر کمونیست زدیم ول شدیم. با تاکسی خودم را رساندم خانه. بعد از چند سال؟ هیچی. آمدیم خانه.

 

ــ از شر و شور سال آزادی دودی سنگین مانده بود در هوا که نفس‌ات را پس می‌برد. تابستان سال هزار و سیصد پنجاه و نه بروی زندان، داستان‌های سال‌های تا هزار و سیصد و شصت و هفت را ببینی و در بیایی!

 

ــ از بس آن‌جا گشنه‌گی کشیده بودیم که از همان روز اول عادتم شد. هر روز می‌آمدم کمی غذا برمی‌داشتم می‌رفتم همان‌جایی که گرفته بودندم تا کی گدای زار یا معتاد خرابی پیدا شود و غذا را به او بدهم تا زد یک روز حاضری که رفتم اداره‌ی سپاه گفتند بازجو خواسته‌ات. امضا نبود دیگر. باز گیر افتاده بودم. داستان سر به سر و در به دار گذاشتن نبود. جایی نیامده بود، نیامده است که آن حکم دار معلق چه شده است. می‌خواستند دیگر زندان نداشته باشند. همه آزاد. اما آزادی:

 

پرسید: گیر از کجا می‌آید و گره از کجا است؟

گفتم: نه گیر، نه گره، رها، بیا.

نیامد.

 

ــ یک روز تکیه داده بودم به نارنجی کنار چهارراه کوچکی و دور و بر را می‌پاییدم یکی را پیدا کنم غذا را به او برسانم که دیدم یکی با چهره‌ی ژولیده و زار کمی منتظر رد شدن ماشین‌ها ایستاد اما خیلی زود با شتاب زد از میانشان بگذرد. من داشتم نگاهش می‌کردم که دیدم یکی از تواب‌ها نمی‌دانم از کدام طرف به او رسید. چیزی به هم گفتند و از هم جدا شدند. من رفته بودم لب خیابان. آن تواب همین که چشم‌اش به چشم من افتاد جا خورد. انگار باورش نمی‌شد که من آزاد شده باشم. شاید هم خیال کرده بود من بریده‌ام و مثل خودش سر خیابان منتظر چهره‌ای آشنا می‌گردم که لو بدهم. دو سه قدم فاصله‌ میان‌مان بود که آن گدا رسید. غذا را به‌اش داده بودم داشتم برایش توضیح می‌دادم که توی غذا چه است که آن تواب برگشت دست بر شانه‌ی من گذاشت: مزاحم‌تان نمی‌شوم برادر. خدا حافظ.

ــ خداحافظ.

 

دیدم این بازجو پیله داده است که نکند این غذا خودش نشانه‌ی قراری، چیزی با کسی باشد. توی پرسش‌هایش می‌دویدم که بدانم که چه شده است. باید خیلی زود حالی‌اش می‌کردم که رمز و نشانه‌ای نیست که هی هربار قراری را بسوزاند و به گدایی برسد.

 

خلاصه، میدان هوس‌بازی و هرچه و ناچه‌ای برای من جست‌جوی خاطره‌ای از آن تابستان رفته بود. کسی رغبت به دیدارت نداشت. آشنا به دیدن آشنا سربرمی‌گرداند و الفرار.

تنهایی سنگینی بود...

 

ــ از تیر مستی درآ. شد که شکار مستان کنی؟ پا داد مستی را شکار کنی؟

 

ــ جایی نروی، کاری نکنی که رفتن سر قرار را در خیال بازجو بیاورد. من هنوز هم دادگاهم همان دادگاهی بود که حکم دار داده بود و از مرکز برگشت داده بودند همان اعدام. زمان: بسته به نظر زندان. این هم داستانم بود. می‌رفتم توی شهر می‌گشتم اما سعی می‌کردم دوبار از جایی رد نشوم که خیال قرار را به خاطر بازجو بیاورد. تعیقب را به امان آورده بودم.

 

ــ هیچی. ول‌مان کردند. آمدم خانه. حالا خانه را به کار زده بودند. خانه‌ی سر میدان را فروخته بودند و یک خانه‌ی کوچک‌تر خریده بودند تا هم خانه‌ای داشته باشند و هم زندگی را بچرخانند. ما دیگر در آن محله زندگی نمی‌کردیم. خانه‌ی میدان ولی عصر چسبیده به میدان، جای بزن بزن بود. جایی که تظاهرات چپ‌ها و حزب‌اللهی از آن‌جا آغاز می‌شد. من خیلی زود کاردک موکت‌بری در ران زن فرو کردن را دیده بودم. جایی که عروس اره‌ات را به تاقت می‌فرساید. داستان هما خواهر موسا است که دیدارش دیگر دست نداد تا بعد از زندان. موسا و بچه‌ها می‌آمدند و ما در کوچه فوتبال می‌زدیم که آن اتفاق شد. توی آن گرفتاری‌ها و شلوغی‌ها کار فوتبال من به جایی رسید که تابستان پیش از گیر افتادن من را فرستادند برای یک مسابقه‌ی بین‌المللی و کارمان در فوتبال داشت جلوی چشم همه می‌گذشت.

 

یکباره به خودت می‌آیی. به خود خودت. کجا نشسته باشی خوب است؟

 

کابوس من از روزی شروع شد که شک کردم اگر شکار همان لحظه‌ی چشم باز کردن و بستن نگذرد، طول بکشد چه پیش می‌آید؟ تنم می‌لرزید. می‌ترسیدم خطا کنم. این‌جا بود که گرفتار شک در شکار شدم. به جایی رسیده بودم که دیدم نمی‌تواند آن‌چه پیش روی نهاده‌اند و من با هم باشند. حالا جایی را خیال کن. میدان ولی عصر خانه‌ی ما بود. مشتی مغازه و آن جلواش یک فضایی به چند قدم که یک نیم‌کت جای نشستن نهاده بودند. آن‌جا چشم‌انداز باز می‌شد به فضای میدان که میانش یک بارگاه درست کرده بودند و جای نماز جماعت داشت. دیدم سه بار است، هرجمعه سر صبح می‌روم آن‌جا می‌نشینم. همان ساعت‌هایی که میدان قروق می‌شد. این را هما، خواهر موسا به یاد من انداخت. وقتی که چون هیولایی درآمد. آن صحنه‌ی اول فقط پشت هما را دیده بودم با خونی که از رگ ران پانزده شانزده سالگی‌اش شتک زده بود بر دیوار خانه و بر پیشانی من. این دم بود که هما را در اتاقم دیده بودم و او یک باره از جا جهیده بود با پشت لخت.

 

همای رفته در خیال را خال خیابان شدم و نشد. در همان هفت روز اول که از زندان در آمدم از حال و هوای هما خبردار شدم.

 

بچه‌هایش را نیاورده بود. نه این‌که آوردنی در میان بوده باشد. نه. جای آوردن نبود.اما من خبر داشتم که دارد نوه‌دار می‌شود. حیرتم از جایی بود که مثل یک بازجوی کارکشته من را کشید به گوشه‌ای. جایی که پیش‌تر همان اتاق خلوت‌مان بود:

پرسید: این‌جا چه می‌کنی؟ سه روز است پشت سر هم در این ساعت نشسته‌ای با بسته‌ای به دستت. با کسی قرار داری؟

این را گفت و ول کرد رفت.

 

مگر نه قرار ما هر هفته بعد از نماز جماعت و در سپاه بود؟ باید از این که کی طرفت آمده است و طرف کی رفته‌ای بگویی. آماده بودن برای هر پرسشی. حالا این داستان تو است که دوبار با نظر زندان از اعدام جسته‌ای. در این مسیر راهی با بو تراب هم آمده بودم. پشت فرازی که ناگهان از این رو به آن رو شوم نبودم. چپی نبودم که وقتی کارش ثابت می‌شود که عمامه به سر کند.

 

یک بار ابوتراب من را کشید گوشه‌ای و پرسید: از بالا چه خبر؟

پرسید و برای پاسخ نماند.

 

خدا می‌داند از کجا خیال می‌کرد در بالا جایی من را حمایت می‌کنند که اعدامم را بسته به نظر زندان نهاده‌اند و آن دوستم را یک‌سره اعدام داده‌اند. وقتی که فتوا آمده بود که هرکس که در رابطه با سلاح بوده است به هر شکل باید معدوم شود. بعد از این داستان آن دوست‌مان را زدند. ما دوتا از بچه‌گی باهم بودیم. بوتراب نسلی از ما بزرگ‌تر بود. سر میدان مغازه داشت. جق‌جقه و دستمال و تی‌شرت و آفتابه و جارو و جنس‌های پنسری می‌فروخت. ما را راه می‌انداخت برای مسابقه‌های دوره‌ای میان بچه‌های محله‌ها. هربار هم هی همان تی‌شرت‌های فروشی را می‌کردیم تن‌مان بعد از مسابقه آن‌ها را جمع می‌کرد بی‌که بشوید کمی گلاب به آن‌ها می‌زد و می‌فروخت‌شان تا باز لباس‌های نو برسد. این بود که همه‌ی بچه‌ها به حرف‌اش بودند. همین که نشده بود ما در دو مسابقه یک لباس تن‌مان کنیم در جایی که خیلی از محله‌ها اصلا لباس فورم نداشتند خودش دنیایی بود. چندان طولی نکشید که پیراهنی که شماره‌ی من را داشت همیشه پیش‌فروش شده بود. می‌دانستیم. آشکار بود که کدام یک از بچه‌های محل می‌تواند تی‌شرت بخرد و کی نمی‌تواند. بوتراب مسجد و فوتبال را با هم پیش می‌برد. کاسب امینی هم بود. به سود کمی راضی بود. ما دوتا همبازی بودیم اما بازی من بهتر شده بود. تا این که زد و شلوغی انقلاب بالا گرفت و خبرنگارهای خارجی می‌خواستند به محله‌ها نزدیک‌تر شوند و سر از راز این شورش درآورند. اتفاقی شاهد بازی ما شده بودند و از قضا یکی‌شان هم گزارشگر یکی از کانال‌های معتبر فوتبال غرب بود. هیچی. آقا این‌ها قرار گذاشتند و آمدند توی محله‌ی ما که آن‌وقت هنوز ولی‌عهد بود اما آرام آرام بین جوان‌ها داشت نام ولی عصر جا می‌افتاد. آمدن این‌ها توی محله باعث شده بود که هم پاسبان‌های محل و هم ریش‌سفیدهای محله به‌اشان بربخورد. ریش‌سفیدها که در کله‌اش آقا نشسته بود ناراحت بودند که آن‌‌ها به جای رفتن و پرسیدن از آقا راه افتاده‌اند به اندرونی. می‌گفتند اول باید بیایند پیش ما یا شما آن‌ها را سر قرار قال بگذارید. هیچ اشکالی ندارد. لازم نیست همیشه مهمان‌نواز بود. خلاصه، حالی بوتراب کرده بودند. من و بوتراب و او راه افتادیم رفتیم پیش آقا. می‌خواستیم حالی‌اش کنیم که این‌ها کانالکی هستند که بیش از خیرخواهی به گردش توپ بها می‌دهند. جایی بود که سر و صدای شورش مردم ایران بالا گرفته بود و این شبکه چیزی از سیاست برای فوتبالیست‌ها گزارش می‌کرد. جایی خالی در بازار بود و قرعه به نام ما افتاده بود. اما تا ما برویم و آقا و بوتراب شور و مشورت کنند آن‌ها یکی دو گزارش فرستاده بودند و کلی از من به عنوان یک فوتبالیست و امید تیم ایران گپ زده بودند و کار به آمدن نام من به خبرهای ورزشی رسمی رادیو تلویزیون کشیده شده بود و همین باعث شد که خیلی زود از طرف اردوی تیم ملی جوان‌ها بیایند سراغ من.

 

این بود که ما فوتبال را داشتیم و همراه با شورش پیش می‌آمدیم تا زد و انقلاب شد و چپ و راست آشکار کرد. من میان چپ و راست که همه از بچه‌های دیروز محله بود نشسته بودم. بین موسا این‌ها که چپ شده بودند و او که مذهبی شده بود اما خیلی زود مجاهد شده بود. این دو دسته سخت در گیر با حزب‌اللهی ها بودند که باز از بچه‌های محل بودند و سرشان را آقا در دست داشت. اما ما، من و دوستم هنوز گاه‌گاهی مغازه‌ی بوتراب را می‌گرداندیم وقتی که کار داشت جایش می‌ایستادیم و همه می‌دانستند که دوستی‌مان خیلی درهم گره خورده است.

 

از ترآب تا تُراب شب می‌گذرد در سال‌های سربی واژه‌ای.

 

پرسیدم: از همین دمی که به‌ات اعلام کردند و صدایت زدند وسایلت را جمع کن بگو. وقتی به بچه‌ها گفتی چی را جمع کردی؟ که چه‌اش کنی؟