|
|
|
|
|
|
تقاصطلبی نوستالژیک |
|
نسخه ی پی دی اف را از این جا بگیرید!
شب شتر کُه
داستان شتر را وقتی به دست می دهم که سوار شده باشی و به راننده سپرده باشی کجا ببردت. جای رمبیدن نیست. اصلا جایی نیست. یک راه بازگشت پیش روی نهادهام: اشتر صالح! رفت و آمد زبار را صالح ترتیب میدهد. بستهبندی میکند و اطلاعات خصوصی خانه را میچرخاند. دبیر هم او است به روز امروزهی خانه. بیرون از گفت و گوی ما گفتآر گوی گردانی نشسته است. بپا!
هیچی، نشسته بودند. یعنی بودند برای خودشان. آن صالح که میگویم تنگ «پا ری او» مینشست. از بچههای باغ بودند اما دیگر سرشان سنگیده بود. از گل به سنگ و گل پخته تا از پختاندهی سنگ به چه برسند. صالح دیگر به روز و روزگار پایان تمدنهای گلی است. پایان دور تمدن باغ است. پایان باغ ولی نیست. پایان باغ منام.
اینجا نشستهام. کجا؟ پشت آبگینهی دریا نشستهام. جایی که شیطانترین شیطنتهای خودآی نشسته است. از بُن رفته بر دریا، از رُفته برآوری و خانه بر آب بسازی با آهن. بُن پی آب دویدن است. جایی که باید خشک از دل دریا برآوری. مردم شگفتی برمیآورد. نه شاعرانه، تراکتور، اهل کار و کمی هم تخس تا وقتی که مسخ نگردد که انگار برای کار کردن آمده بود. ما چند بالا زیر سطح دریا نشستهایم. اینجا آبیاری بیمعناست. آب نمیآورند. آب شیرین به دریا شور میبرند. کمی بر همینجا که نشستهام درنگ میکنم تا فرصتی شود و راه زیارت بگردانم. هلند. هل لند. لند من را رها کرد در چالهای هموار به ساحل امنی. هل را ولی تا هلفدونی میرویم تا سر از کرنا درآوریم: دو هل. هل: چاه، آن تهیگاه است. تا در این چاه نشانهی آشکارتری بدهم روتردامم. حرف اول بندر! بُن در. بُن دار و هم بن پوسیده است.
داستان من داستانهای پوسیدهی آرود و ماهرودی نیست. داستان من داستان آن رود اول است. آن آی آغازین. چیزی میان هست و نیست، بود و نبود. هم باز بولعجبا در این میان آ حرف اول کتابت هم هست. آن آی اولین هرچه هست نخستین صدای بچه است. آ اولین صدایی است که از مار و ماهی به آدمی رسیده است. آن دهان گشودن، آن سینه باز کردن، آن شش گشودن اول. داستان من داستان آن آ است. از پس کی؟ این صدا منم، زاد پرسش. آدم پارسی به آن معنا. پارسها هیچگاه معماملهگران ماهری نبودند. شماطهی زمان. کاسبها خوبی هستند. پارس را گفتم نه این گوزهای بازار روز زور و قلدری. یعنی که باری آنهمه آباد جهان دیدی، دوری بیرون جهان نشستی در پرداختش اگر نشد در نظارهاش شدی. تماشایش. من دار خود آن را به پرسش کشیدهام دیری. من پرسش ایوبم هنوز: ــ چرا میزنی؟
ــ از دار آباد جهان به خانهی خراب خود. دوری با سر تماشای دار میکنی، گاهی با دار بر سر سر در آوردن از کار سر میروی. سر آخر ولی سر و دار یکی میکنی تا میدان برای دم باز شود. از بیرون جهان تماشا بس است. بیرون این جهان تو به چندی؟
تا اینجا ایوب را نظاره کردهام. نظاره رها میکنم تا در نظر شوم. از ایوب که جدا شدم راهی نمانده بود مگر به خانهشدن. جایی برای تماشا نمانده بود. اینگونه از بیرون جهان نشستن و به نظاره یا خلقیدنش به اندرون درآمدن و صدای اندرونهاش شدن. هل دیگر دو هل. هل گم شده اش. اندرونهی زبان. خانه. خانه به زهزبان کشیدم. میخواستم اول به باغات بیاورم نشد، به این روال افتاد. دیدم که آن کت آب حالا دیگر خشکیده است و مخ حرامی شده است. چندتایی مانده است. یکی دوتا بیسر و بیشترشان رها شده، پیشهای خشک دور و برشان بالاشان را نهان کرده است. حال زاری دارند. کسی عروس باغ را نمیپیراید. آرایه ما اهلاش نبودهایم. مخ به این دم اکنون... نخل که شود چیزی است و گرنه مخ در برابر کیوی و موز به گوز، ول. این خود و خودآی شنیدن که همه و در هرحال من را در دامن من پرتاب میکرد، همین حرف اول بود. این آ در این زمان جایی هرم بر سر نهاده بر دوپا میرود، کاهی سر و دار کمی جدا، رهگذری میگذرد از کوچههای تنگارم به پنج شش سالگیام. کلاهی است و کلاهش را کمی کج نهاده است: آ. این خانه اما منم. نه که در این خانه نشسته باشم. نه. این خانه منم. و این خانه خانهی من نیست. خانهی من سقف بالای سرم است که در زیر این آسمان کوتاه سربی همیشه آبستن، این آسمان چاه پناهم شده است. خانهام این است و من این خانهام. گل آفرینش. من این خانهام به این دم. همان که آفرینش و آفرینشگر را سازش میدهد و فریبا هر دو را به گردونه درمیآورد. به گرد شدن. این خانهی من است: آ و این خوان من است: A. این آ چه است؟ مگر نه یعنی سر و دار؟ این دو ناسازگار. آن آی اولین را خیال کن و آن سر گُتش و صدایش: آ. به آن بنبچاش رسیدهام. به مخ. آن سر گندهای که مدتها دار را اسیر میکند تا بتواند این سر را بر سر گردن نگه دارد از بس گت است. حیوانهای دیگر از ماهی بگیر تا به کل کوهی برسی. همین که افتادند زمین امروز نه فردا سر پا بلند میشوند. خیلیهاشان هم همین که زمین افتادند بلند میشوند. این آدمی است که سرسنگینش نمیگذارد دهانش را به شیر برساند. باید یکی دهانش دهد. این بالا بلندی که گل آفرینش است به این دم اسیر سنگینی سر است. پا که بگیرد ظاهرا باید بازی را برده باشد. یعنی دارش بازی را برده باشد. خام اگر شوی خیال میکنی بعله! چون به هرحال سر سنگینیاش همان است که هست. چندان از آنچه از مادر گرفته است بزرگتر نمیشود. این دار است که قد برمیآورد تا جایی که سر پیش دار کوچک شده است. اما بازهم سر دار را برای خود پرورانده است. این من سخن است. آ. آ سر است و دار و من سالها بازی سر و دار را در خود داشتهام. داستان این سر و دار به سازش درآمده و این دم است. من خانهام. خانه نهام. میانهام، میان نیام.
در سر من که سردارم دو صدا شده بود: سردار و شهریار. شهریار صدای سر شده بود و من خودم فریاد دار. داری که سر طلاقش داده بود. آن عروس پرسی که بر تلها برآمد و کباب برد. آن عروسی که به نظر نیامد و از یاد هم نرفت. این جنگ در دار من میگذشت و میدانم که میگذرد هنوز. گاهی از جایی در رگ پایین میزند به مایهی دشتی. از کار سر، سر درنمیآوری. دار حد دارد و حد داند اما خیلی دشواریها را هم تاب میآورد تا از کار سر سر در بیاورد. پی آن نشد میروی زیرا که سر پیشتر بر تو خوانده است در عالم خواب که فردا کجا برو!
ــ اینطور پیشدادهای، پیشباخته. پیشه هرچه باشد!
در این داستان داستانی گم است. آشکار گفتم. نهان نمیکنم که داستانی نیست. داستان منام. پی پرسش از دار آ میروی تجلی یوسف و شمس در مابین راه که نیست. هفتاد بار معدهات را به خونریزی میاندازد و باعث گوزپیچ خود میشوی. وقتی که میبینی با همه غلاف زخمیده برپا و آن همه زخمهی دل میتوانی دمی بنشنی و به داستان مردمی خیال کنی که خود را میآزمودند. دمی بر آموزه درنگ میکنم. قرار بود راه بازگشت زبار را سر اول داستان بیاورم. بیاورم یا ببندم؟
از آن باغ و آن نشان، به این چاه و این نان به هنگام، جایی که هلفدونی هل او دونی معنا میدهد. این هلفدونی که باز منم خود دو هل شده بودم و سازم سرنا، کرنای خودآی. به خود آوردن. داستان تو هرچه هست بماند برای خودت. داستان من داستان من است. من برای مناش برای خویشتناش، برای خویش تناش روایت میکند. از آن صدای میانه. صدای زمین. جان جن شهریار شدن. سردار نه سلیمون. آزمندی که هیچ سیر نمیشود و هیچ معلوم نیست چرا پیش شبان آنهمه قرب داشته است. ایوب از پیغمبرها جدا است. ایوب باغی است. بچهی باغ است. باغبان است. بناش باغ است. پیغمبر نیست. پیغام خدا به ایوب چی هست؟ هیچ. ایوب چیزی شده برای نشان دادن خشم خودآی. ایوب آدم زمانی است که شبان هنوز با بچههای خانه درست طی میکند. به دوستی داردشان. اگرچه دور پرس و باغ تمام شده است و دورانش سرآمده است. اینگونه آچوب، آن مردهی خالی کنندهی خشم. نه. ما برای گرفتن پیام به درگاه نمیرویم. درگاهی نیست. درگاه دار من است و برآمده بر دم. او در ایوب است که میخیزد تا دورهی تازهای را بنا کند یک سره بر آهن و معامله. اینگونه است که برای من ایوب غزل خداحافظی شبان است. میرود با زن تازه، با دلبر نو و بن خانه در غرب گذاشته رو سوی شرق میکند صنم بانو. دو خانه رو به روی هم و یک نشان؟
اگر آن خانه که گفتم باغبان و شبان را در خیال بیاوری، صالح داستان غزل آخرین با شبان است. در خانه بازیها شکوه دارد. چاهشان کفاف بزهاشان را میداد دیگر عادت کرده بودند. با همان تنگ پا ری او. شبان به مهمانی میآمد و صالح شبان نبود. آنها آنقدر بز نداشتند که یکی کارش تمام شبانی باشد. یک آدمی بود توی خانهی خودشان که او را بند خودآی میدانستند. و دیگر شاید یادشان هم رفته بود این بند از کجا به آن ها رسیده است. بعضی بچهها از کودکی در خانهوادهی صالح مورد لطف شبان هستند. این را همهی مردم تنگ پا ریاو میدانستند که صالح دوست خودآی است. بندخودآی چندان از خانه دور نشده بود. پیغمبری امری است که بعدها میآید. از همهی آنگونه پیغمبران سودایی سهمی برای سلیمون. آن هم به خاطر این که سر آمد سودا است و گرنه داستان من بر آوردن صدا از آن دم است، از آن آن آن آن آ. داستان سلیمان را کوتاه میآورم.
سلیمان وقتی که کارش به بن داشت میرسید و پیری رسیده بود خیال کرده بود همین روزها است خودای جانش را بگیرد. و خودای هرچه به جمشید داده بود. آمد بنای عمارت عظیمی را گذاشت که سالها طول بکشد تمام شدنش. پیر شده بود. نمیخواست برود. الای خودای از شبان برای سلیمان این بود و گرنه سلیمان حق داشت سوار باد بشه. جن و پری سواری کار روز و شبـش بود و سیر نمیشد. حالیاش کرده بودند که به این بارگاه کسی را نگه نمیدارند. همه، هرچه هست و نه هست رفتنیاند و من در تمام راه آمده یک کس ندیدهام که باز آید! آدم می رویم: آ ــ دم. سهقل جور!
آمد رسید بر سر سلیمان و گفت: بشو! گفت: میبینی که. آرزو دارم این عمارت را تمام شده ببینم. اگر من بمیرم جن و انس با خبر میشوند و این کار پیش برده نمیشود. پرسید: نگران پایان کار عمارتی یا نگران پایان عمارت دارت؟ گفت: کار عمارت. گفت: کارشان به کار است. تو را بر عصایت نگه میدارم تا روزی که کار عمارت تمام شود. عصا را گرفت و دو فنگ به آن انداخت. یکی بید سیاه، یکی بید سفید. یکی آن سر، یکی این بن.
این دوتا شروع میکنند به خوردن عصایی که سلیمان مرده بر آن تکیه داده بود. همان دم که کار عمارت تمام شده است این دو فنگ در میان به هم میرسند و عصای رفته میپوکد. سلیمان میافتاد و جن و انس با خیر میشوند که سلیمان مرده است. سلیمانی که از انس و جن عنان کشیده بود. خبردار میشوند و غوغا میشود. حساب کن دمریاط جن و خواجهی دربار شاه سهبا بشنوند که سلیمان مرده است. هیچی. غوغا میشود و در این غوغا عمارت سلیمان به هرچند سال که آمده بود در روزی میرود. روز و شبی طول نکشید که کار عمارت ساخته شد. نه آمدی نه شدی. مگر نامش. آن هم تا به جایی.
ــ هستند که جان میدهند تا نام از پس قبالهی از قبلهبرگشتهای درآورند و به منزل بعدی برسانند. اما بگذریم. امشب حساب ما با پیامبرها است با پیام کار نداریم. ول، رها... با ایشان، خود ایشان کار داریم. اینگونه شبی از دامن سهنم برآمدم. با پندهایش به گوش. او که اهل فن بود و پند نمیدانست. بن روتردام به چه میرسد؟ بحر معنا نرو، راه آوا بگیر: روت را در خیال چه میبینی؟ ــ روت چه است؟ من همان. گفتهام طور سندهمانندی.
پیغمبران همه، هرچه رفته در کتاب جز محمد پس از به قدرت رسیدنش مشتی سوداییاند. سودازده هستند و در سودا جان میدهند. گلشان عشیا است. همان عصا. آن ذره و هم نهاده بر کف دست و بر پس پیشانی.
ــ آهای دخترهای پرسی میآیم و میگرداندمتان در یاد شالیزارهای دشت خیال با شلوارهای تا کمر بالا برآمده. تا به یادتان آورم چهگونه بر سر تلها شدید و کباب کردید. جایی که من آخرین کسم که میتواند با رنگ رنگینک درست کند. رنگم پیشش نگرفته است هنوز. اما بدان هر بویی در جایی دلآزار میشود. باید برود. من را از یاد بردهای و به بعل روی آوردهای با بوی کبابت؟ بنده نبودی که من آمدم. دست بالا میرفتی از ال کمک برای حل دعوا میطلبیدی. تا یادم میآید شما میرفتید پیام میگرفتید میآمدید میگذاشتید خلق گوش کرده بود کرده بود، نکرده بود نکرده بود. حالا برده شدهاید همه به یک دست، به یک صف، داستان شما چیست؟ ال با بندهها چه میکند؟
داستان دوستی با شبان و بازی شبان با صالح را بیاورم. این تنگ پا ریاوییها عجیب بودند برای من. با اینکه خیلی دوستشان داشتم برایم رفتارشان غریب بود. کمی کوهیتر از عمو بودند. تندی خاصی در رفتارشان بود. میتنگیدند. در راه رفتن و گپ زدن. فارسیمدان نبودند. شبانهای خودی. تنگهی اینها جای خیلی خوشی بود. به خصوص بهار. فرصتی کوتاه خوش سیلاش نما. یک پسین بهاری که ابرکی هم هست صالح که حالا یکی دوتا بچه هم داشت میرود از تنگه در میآید میرود سر کوه رو به رو. هر بار به طرفی میرفت. گاهی از این دلتنگیها داشت. گاهها پرسه زده بود بی خانه بیخودای، گیج. آن روز ابری ولی شبان بر صالح آشکار میشود. یعنی که چشمکی از پس ابر و صدایی در سر. صالح تازه رسیده بود سر کوه بی که انتظار داشته باشد خودآی بیاید. در دلش طلب داشت اما به زبان نمیآورد. آرزویش این بود کاش خودآی کمک میکرد این ابر بر این گندم میبارید و این بهار دمی بیش میپایید. کار کم و کله یکجا. تکیه داده بر آرنج دراز کشیده بود که آفتاب از زیر ابر چشمکی زد و در سر نشست و نشاندش:
ــ ها، صالح در تفکری. ــ در خیال بودم. ــ کدام خیال؟ ــ در خیال آفرینش این دو نیا. بر تو خبر نمیشود آورد که نوهدار شدهام. نامش را چه نهادهاید و...
این داستانها میگذرد. بعد خیلی یواش بن گوشش میگوید چیزی به دل اگر داری بگو. صالح نمیگوید. میگوید باشد: ولی صالح بدان بارانی نیک در راه است. چنان بارانی میشود که صالح به سختی خود را به تنگ پا ری او رساند.
داستان صالح سهپر تمام است، بدر. چهارده پانزده جایی نیست که سرت را گیج ببرد که از پر به خالی رفته است یا از خالی به پر میرود؟ دارد میرود که برای مدتی گم شود یا میرود میان آن بنشیند سه پر شود. سهپار. سهپاره. تمام.
آن پر دوم صالح آشکارا به طلب میرود. این بار میرود که خواست بر زبان براند. آن روز سفره را هم برداشته بود. مشتی خرما و یکی دو دانه نان تیری تر برمیدارد میبندد قدش راه میافتد از تنگه میزند بیرون سر راه از باغچه دستهای ریحان تر هم برمیگیرد و میرود. خانهوادهی صالح هنوز به آن معنا پیامبر نبودند. دوستان خودآی بودند. بند خودآی که قرار بود روزی آشکار این بند رونده شود که دیگر سر از بن نمیشناخت. مهرهی ماری در رشتهای که زمانه است و مادر دهر آن را میگرداند. گردندهای، گردانندهای، گردنده شدهای، گرد شو، بگرد، هرچه هستی بریز و بیا: صالح توی یک باغ خفتی گیر افتاده بود. نمیشد از همان کنار خانهاش بالا برود و شبی را به تماشا سر کند. کوه جلوش عین دیوار بود. پردهای در برابر چشم. صالح هنوز خانه برای خودای نساخته بود. اگر به کوه مقابل تنگ پا ری او می شد برای این بود که دیدگاهی بر غرب داشت. همان خانههای خودشان. رو به شرق هیچ چیز خاصی نیست مگر همان دیوار در برابر چشم.
صالح میرفت تا از خودای بخواهد هوس خلقاش را برآورد. کی هوس کرده بود و چه در کتابت نیامده است. اما این هست که صالح هی از این و آن میشنود که تو که این همه با خودای خوب هستی از خودای بخواه به ما یک شتر بدهد. صالح تازه سفرهاش را پهن کرده بود که شبان در سر سررسید: ــ صالح چه میکنی؟ ــ بینی گلم، چه پرسش؟ ــ گرفتهای صالح. بازکن بگو. ــ بر تو پوشیده نیست. خواستهاند که اگر ممکن است ما هم شتری داشته باشیم. ــ مگر قصد خانهبهکولی دارند؟ ــ نه. نه میخواهند داشته باشند. میخواهند برای شیرش میگویند برای دلدرد خوش است. دانا تویی کی بود که با دست پر از سر کوه به خانه رفت و شاد نشد؟ ــ میخواهی. پس آشکار که شتر میخواهی. ــ از من خواستهاند. من پیامرسانم. آن آب و وضع سالمان همه خوب با این همه میگویند کاش شیر شتر هم داشتیم.
حالا که شبان در سر صالح رفته بود اما صالح به هوش بود داشت میخورد که یک خرمایی از دستش افتاد. برش داشت دوباره از دستش افتاد. آمد بار سوم برش دارد که صدا در سرش پیچید: ــ صالح ناکس همه را خوردی بیکه تعارفی بکنی. آن سهم من است به آن کلاغ بده! صالح دانه را انداخت طرف کلاغ. کلاغ آ دانه خرما برداشت و بلند شد رفت. |