|
|
|
||
![]()
تقاصطلبی نوستالژیک |
|
چشم سوی چراغ کن
شمس به شطحیدن شناخته میشود، به شطحیاتش. اما نخست شطح چیست؟ شطح: سرریز دیگ آب. شطح: کلمهای است که با آن بزغالهی یک ساله را رانند و زجر کنند. (زجر معنای فال دیدن و پیشگویی هم میدهد. خواندن دست کسی. راندن به وسیلهی بانگ زدن) شطح: سخنی است که زبان از گفتن آن تنفر داشته باشد و گوش از شنیدنش کراهت داشته باشد. به معنی حرکت است و آن بیان امور و رموز است در وصف حال و شدت بیان وجد کند. گفته میشود که شطح کلمهای است که بوی خودپسندی بدهد و ادعا از آن استشمام شود و آن بین محققان نادر دیده شده است. شطحیه: سرریز دیگ. خلاف شرع به زبان آوردن و مخالف ظاهر شرع گفتن. انالحق حسین ابن منصور و لیس ما جبة سوی الله گفتن جنید. کلمات کفر آمیز صوفیان که در حال بیخودی بر زبان رانند.
محمدابنعلیابنملکداد ملقب به شمسالدین عارف معروف. خاندان وی از مردم تبریز بودند. شمس ابتدا مرید شیخ ابوبکر زنبیلباف تبریزی بود. شمس به گفتهی خود جمله ولایتها از او یافته، لیکن مرتبت شمس به آنجا رسید که به پیر خود قانع نبود و در طلب اکمل سفری شد و در اقطاع مختلف به سیاحت پرداخت و به خدمت چند تن از ابدال و اقطاب رسید. بعضی او را از تربیتیافتهگان بابا کمال خجندی نوشتهاند. وی ضمن سیر و سلوک گاهی مکتبداری میکرد و اجرت نمیگرفت. چهارده ماه در شهر حلب در حجرهای در مدرسهای به ریاضت مشغول بود و پیوسته نمد سیاه میپوشید. وقتی در سیر و سیاحت به بغداد رسید با شیخ اوحدالدین کرمانی ملاقات کرد. وی شیخ یکی از خانقاههای بغداد بود و عشق زیباچهرهگان را اصل مسلک خود قرار داده بود و آن را وسیلهی نیل به جمال و کمال مطلق میشمرد. شمس پرسید: در چیستی؟ شیخ گفت: ماه را در آب تشت میبینم. فرمود: اگر در گردن دنبل نداری چرا ماه را در آسمان نمیبینی؟ اوحدالدین با رغبت تمام گفت: بعدالیوم میخواهم در بندگیات باشم. گفت: به صحبت ما طاقت نیاری. شیخ به جد گرفت. فرمود: به شرطی که در ملأ عام در میان بازار با من نبیذ بنوشی. گفت: نتوانم. گفت: وقتی من نوش کنم توانی با من مصاحبت کردن؟ گفت: نه. نتوانم. شمسالدین بانگی بزد که: از پیش مردان دور شو!
از این حکایت و روایتهای دیگر برمیآید که شمسالدین به حدود ظاهر بیاعتنا و به به رسوم پشتپا زده بود و غرض وی از این سخنها آزمایش اوحدالدین بود.
روزی در خانقاه نصرهالدین وزیر اجلاس عظیم بود و بزرگی را به شیخی تنزیل میکردند و شیوخ، علما، عرفا، امرا و حکما حاضر بودند و هر یکی در انواع علوم و حکم و فنون کلمات میگفتند و بحثها میکردند. مگر شمسالدین که در گنجی مراقب گشته بود. ناگاه برخاست و از سر غیرت بانگ بر ایشان زد که: تا کی از این حدیثها مینازید؟ یکی از شما از حدثنی قلبی عن ربی خبری نگوید. این سخنان که میگویید از حدیث و از تفسیر و از حکمت و غیره سخنهای مردم آن زمان بود که هر یکی در عهدی به مسند مردی نشسته بودند و از درد حالات خود معانی میگفتند. چون مردان این عهد شمایید اسرار و سخنهای شما کو؟
شمس دوبار به قونیه میرود. یکبار خود با پای خود میرود و یک سال مدرسهداری میکند. اما مردم بر او میشورند. بیرونش میکنند. شمس شبانه از شهر میزند بیرون و برای مدتی ردش گم میشود.
بار دوم که مولانا ردش را در دمشق پیدا میکند چندین بار شعر و نامه و پیک روانه میکند: صد راه نشان دادم و صد نامه فرستادم یا راه نمیدانی، یا نامه نمیخوانی.
سرانجام مولانا پسرش سلطان ولد بیست و دوساله را راهی میکند با بیست تن از یاران برای خواندن شمس به قونیه. شمش خواهش مولانا را پذیرفت و باز عازم قونیه گردید. سلطان ولد بندگیها کرد و بیش از یک ماه از سر صدق و نیاز پیاده در رکاب شمس ره میسپرد تا به قونیه رسید و خاطر مولانا شکفته گردید و چندی با او صحبت داشت تا باز مردم به شورش افتادند و خواهان بیرون راندن شمس از قونیه شدند.
شمس تبریزی که نور مطلق است آفتاب است و ز انوار حق است.
روز سایه آفتابی را بیاب دامن شهشمس تبریزی بتاب
این داستانی است که گفته میشود. چیزی از داستان است ولی تمام آن نیست. آن دورانها هنوز میشد که دختری، پسری از خویشان نزدیک به خانهی خویشی باشد و اصلا بچهی آنها بشود. در خانهی مولانا دختری به این نشان بود: هیجده ساله. کیمیا نام. این روایت هم هست که دختر یکی از زنهای مولانا بوده است از مرد دیگری. کمی خصیوار وارد بارگاه مولانا شویم. نه کم کسی است. میخواستم به دست دهم که اشکالی بر این وجود نداشته است از جنبهی شرعی که کمیا و سلطان ولد پسر مولانا عروس هم شوند. این حرف بینشان بوده است و بعد آشکارتر شده بود که همین سال و روز و ماههاست که کیمیا را به سلطان ولد بدهند. اگرچه دوتا آتش و آب در یک خانه با هم آمیزشهایی هم داشتهاند. دوری برو در بازی این دو کس. کیمیا در آغاز کیمیا نبود. کمیاو بود. کمیاب. بعدتر کیمیا شد و آنچه به دست نیاید. پیشتر بود. اگرچه کمیاب. اما بود. نیاب نبود. کیمیای تن را به بازی آوردهام هم از میان کتابهای قدما. برای خیال به شعر مولانا نیاز ندارم. شمس که خیال را هم نداشت. فقیری در پی نان. نانش ولی در حرف و در عمل. این پیش روی من است نه آن منمهای شاهوار مولانا که تا منم منم است هست و منها میزند بر یک بازوی زبان فارسی: ــ شمس من و خدای من.
داستان این من در من راه کمی را نیامده است، بر جان من کم ندروشیده است. باید که بر گردنش نهم. تیغ مینهم آری. تیغ بر مولانا. تیغ، مولانا، خدای من چه میبری...؟
دور نزدیک میشدیم و میآمدیم. بیرون از عالم شطح: میگویم شهریار اینها تو را سخت خودی کردهاند. درست خودشان را از تو طلب میکنند. تجلی تامات را در من دیدهاند، در تن دیدهاند. این تن بمیرد این خود گناه کبیره نیست؟ آن همه هراس در نامیدن تو تا چه رسد به خیال تجسمت چه شد؟ میدانی تجلی تام که نداریم. تجلیای اگر هست دارد میرود تمام کند. این عاقبت هرچه است که در هست آید. پس گردنش نوشتهاند که بُناش نهــ هستی است. اما نهــ هست چه هست؟ پشت آفتاب کدام کس را به عروسی خواندهاند؟ هم او. آن پشت آفتاب. کمی خیره شوی میبینیاش.
نی آز است که خیال نی از بن بریده را پیش میکشد. کدام نیستان؟ هوای بلخ به سرت زده است. نیستان تو دور نیست. نیستانت همین باغ تو است. باغ دارهایت. چیزی میرود و چیزی میآید. همین آمد و شد. زندگی. لابد از نیشابور نام اسماء پرندهها به گوشش خورده بود. نیستان دیگری نیست و این نیستان درس هر روزه را مکرر میکند. دیدی گذشت؟ فلانی را میگویم. تو تیز بگذری، فلانی. آز تو است برای «دو» باره، برای بیشتر. که بچشی، که بزهی، که سوارش شوی. نمیخواهی بنهی و بروی. ــ آمدی؟ قشنگ... دوری به تماشا شو و بشو!
چه نام؟ کدام نشان؟ پهنای نشانگذاشتن بر هستی به چند هزاره میرسد؟ نشان تا به کجای عالم هست زنده است؟ نشان به آن نشان که به آینده بسپاری؟ زمین از گل زندهگان رسیده است! در خود این داستان را دارد تو آشکارش نکن. هیچ.
آمدهای و من را در چهرهها میجویی؟ ریگی اگر به کفش نداری و دانی که من در خلوت خود آنهمه با تو هستم چیزی جز خود چرا طلب کنی؟ یا نه، خیال میکنی آنهمه عبادتهایت به گوزی؟
رو به رویش شمس است: دور اول است. شمس و مولانا دیدار سوم نداشتند. یک، دو، ... غیب عالم اکنون. کار من زنده کردن این گفت و گو است در دو دیدار:
رویش به شمس است: ــ شمس من و خدای من، بر بیله ییلهماز ران. بردار به قونیه بیا. ــ تو بیا به شام. من نیامدنیام.
آن دورهها از زبان ترکی به عنوان زبان نوشتار و ادب نشانی در میان نبود. فارسی و عربی در این مناطق رواج داشته است. از بلخ تا روم فارسی کاربرد داشته است. این هست که مولانا و شمس به این میرسند که برای شمس مدرسهای فراهم شود به قونیه که در آن مدرسه او شطحیات بخواند و شرعیات براند. هرچه دلش خواست. شمسی که آن بر مدرسهدارها گوزیده بود شرم رویشان را به شطحی دریده بود خود میشود معلم. معلم. ولی چهگونه معلمی؟ در مدرسه چه میگفته است به سند نمیرسیم. آنچه هم از شطحیاتش به دست ما رسیده است اشکار نمیکند که دلیل شورش مردم بر شمس چه بوده است. شوریده بودند که بدآموزی دارد و بچهها را بد راه میکند. بار دوم شورش شهر قونیه بر شمس است. هم در این دوره است که به بن شور شمس میرسیم.
ــ یک مدرسه! که استادی کنی، درس بیاموزی.
پس آنهمه جامهدران و زیر هر بند و رسم زدن چه شد؟ مولانا با طعمهی مدرسه شمس را از عالم شطح بیرون کشید و در کیمیا به شهماتش راند.
این کار را هیچ کس با خدای خود نکرد چنان که مولانا. آن جامهدران و سینهچاکان و این لختی! و این آغاز سایش است. به پرسایش نرسیدهایم هنوز. جایی که عقاب پر بسوزد. بر آفتاب. میشود شمس و آنهمه دمه درانگ شعر به این سادهگی دانگ به در دهد؟ شده است. این تاریخ واقعیت است. واقعیت مطلوب، واقعیت مکتوب.
از شرق به غرب جهان آمده بود. از بلخ به شام و مکه و بعد به ملطیه. به حساب آن دوران دوری از عمر مولانا در سفر گذشت. او شش ساله بود که از شرق به سوی غرب راه افتادند. او که آن همه راه آمده بود همراهی نیافته بود و تا به خود بیاید خود راه شده بود. این راه شدن در تنهایی و آن همه سال طی کردن در راه علم دین، علم یقین. آن ال آز. این هم هست که مولانا که نام مولای ما را بر خود بسنده کرده است و تا بُن موالیگری رفته است و جبةالاسرار را از عطار هدیه گرفته بود روزی نیشابور را پشت سر نهاد، همان که نایش را به ولوله انداخته بود. در راه کبارالدین و مبارکالدینها زیاد دیده بود و البته بابای ایشان خود اینکارهاند. با این طلب و تمنا: ای الله کی باشد که زیرت مربع شوم؟ این سخن کسی است که دوری با ترکهای شرق جوشیده و با آنها به امامت رسیده است و با رسم غلامبارگی آشنا است. اینک ولی میانه شکرآب شده است. بابای مولانا از بلخ رخت سفر میبندد. دلخور از یکی غروب فاتح فارسیمدان، به سر آمدن روزگار خوش رو سوی غرب میکند تا در بُن غرب به فارسیمدانی تازه برسد. جایی که بر ران تر یونان یورت نهاده است. عاقبت کار مولانا با این جماعت است. به فارسی درس میخوانند، ترکی زندگی میکنند و عربی دینداری میکنند. میروند که جای خلافت شرق و غرب بگیرند. دست عثمان شوند. ال عثمان. فارس و ترکی که بند و بستشان را در بلخ زدهاند. فارس و فارسیمدانی که زبان هم نمیدانند و در این میانه میخواهند به اصل عربیت برسند، به صحنهی اول اسلام. این سومی، او. از من و تو به او شدن، از گفت به گفتآر رسیدن. از آنچه در حدیث و سنت به ما رسیده است. به متن دیروزی.
این مولای فارسی که از دست فارسیمدانها فرار کرده است سراسر پی همزبانی و همدلی گشته است. این که از زبان هم سر در بیاوریم تا کلاه سرمان نرود. این مولای رمیده از دست فارسیمدانهای شرق در غرب باز اسیر همین دسته میشود. نه اسارت که. در بند دستگاهشان میافتد. دستگاه فارسیمدانهایی که این بار در بلاد روم یورت افکنده بودند. باید طوری رفتار میکرد که برای فارسیمدانهای غربی که رفتار خوب و اخلاق نیکو طلب میکردند خوش بنشیند. مولانا در این بازی گیر کرده بود. بازی واسطهگی. باید واسطی میشد تا این دین عربی را به زبان خود کند و از آن فارسی به فارسیمدانها برساند.
دور هجوم مغولها به نیشابور و رونق رام روم است.
خواندن فلسفهی بوعلی را در استانبول زمین نهادم. جایی که دیدم ترکی اللهاللهزنان بر ران خوش یونان میکوبید. از آن حال و روز آسوده بیا تا به ماسورهاش برسی. کالای دورهی آرامش را میفروختند. مولانا با هرچه از توانش برآمده بود در راه نهاده بود که کار دین و دنیای مردمان به خوشی بگذرد. اما در نهان داستانها داشت از برای خودش. مولانا جدا از کار مسجد مدرسهگردان هم هست. درس میدهد و شاگردهایش سرآمد روز و روزگار خودشان هستند. گل نیشابور، کهنهتر، کهنهکارتر، چیزی در او به تری میزند، گلی، بیا بشو تماشایی!
مولانا در سهزبان و میان دو جان در یک خانه زندگی میکند.
اینها نیست ایلاتیوار آمده بودند بود که تویشان کسی از فامیل دور یا نزدیک هم برخورده و همراه امام شده باشند. پشت خانهای که مولانا مدرسه داشت خانهی بزرگی بود که حرم در آن زندگی میکرد. اما در میانش خانهای بود که راه رفت و آمد در این دو خانه را باز میداشت. در این خانه کیمیا هم هست. دختری از پانزده گذشته و به بیست هنوز نرسیده. همهجا حرف رانده میشود که کیمیا و سلطان ولد خوب به هم جورند. طبیعی است که گاه در خلوت دستی هم به هم میرساندهاند. تا روزی که شمس آمد و مولانا زد به کاسهکوسهی آنها رید. ــ چرا؟ مولانا خود اولین کسی بود که حرف از عروسی سلطان ولد و کیمیا زده بود و خیال نوههایش را دوری بر شمس خوانده بود: ــ شمس من و خدای من...
شمس دست کم یک نسل از مولانا پیرتر است. مولانا بالای سی سال دارد و شمس بالای شصت سال که داستان کیمیا پیش میآید. اما داستان ریشهدارتر از این حرفهاست. روزی مولانای کودک به صحن شطحیدن شمس جوان میرسد. این که میان چه میگذرد آشکار کس نمیشود. پس پرده میماند. اما این هم بعید نیست که شمس کلفتی بار او کرده باشد و |