|
|
|
|
|
![]()
تقاصطلبی نوستالژیک
پیوندها |
تاریکی حسن مصلحیانی
دوش راهی به دوش میکشیدم که از دور تپههایی نمایان شد. هرکدام به رنگی و از آنسویش دشتی هموار و فضا آکنده بود از بوی استوخودوس. چند لحظه در دامنهی تلهای رنگین دراز کشیدم. ندانستم چه مدت گذشت. زمانی خود را دیدم که ایستادهام و در یک دست قلمموی پهنی که روغن از موهایش میچکید و در دست دیگر مالهی بزرگی با لختهای از رنگ زیر یک تاق پلیتی بازاری قدیمی که تاریکی در عمق گودال تاقچههایش ریخته بود و چیزی چندان در آن سیاهی دیده نمیشد. در سایهروشنیها چند نفری پراکنده ایستاده یا نشسته بودند، روبهروی در تختهای دودآلود دکانی نیمهباز.
به یاد دارم که تهچهرهشان به زردی میزد و تنشان تبخیر میشد. یکی از آنها در حالی که لخت رو به تاریکی و در میان پشتههای خاکهزغال توی پاچال ایستاده بودند بدنش را میمالید. انگاری یکیشان من را شناخت. چند گام پیش آمد و گفت: ها فلانی تویی، خُب خُب. سلام برسان.
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
This
is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|