|
|
|
|
|
|
داستان کوتاه
ـــــــــــــــــــــــــــــ
وحید گل بهاری ـــــــــــــــــــــــــــــ
کارهای از دوستان ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
غلام خدری جلاب
وقتي كه بايد انتخاب كني انتخاب ميشوي با صداي زنگ تلفن از خواب بيدار شدم دوستی قديمي از پشت خط آدرسي به من ميدهد و مرا به جلسهاي دو نفره دعوت ميكند با بي حوصلهگي دعوتش را مي پذيرم. سر ساعت مقرر خودم را به آنجا ميرسانم. با استقبال گرم دوستم مواجه ميشوم. از بي حوصلگيهاي قبل اثري در او نمي بينم. صحبت از سياست و مملكت به ميان ميآورد و من كجدار و مریز همراهياش ميكنم تا اينكه لپ كلامش برق از سرم مي پراند. مي خواهد كانديد انتخابات بشود. گفتم شوخي ميكني. به من فهماند كه شوخي در كار نيست. گفتم تو و انتخابات؟ گفت آره من ديگر شخص سابق نيستم. راهش را پيدا كرده ام و تو مناسبترين شخصي هستي كه مي تواني در اين راه به من كمك كني. گفتم: چطوري ميخواهي از اين هفت خوان بگذري گفت: خسته نمي شويم، نترس، با وسايل مدرن حركت مي كنيم. قرار بر اين شد كه چند روز آينده دو نفری يپيش يكي از مسئولين برويم. براي او ديگر اين چيزها مهم نبود. براي من هم اهميتاش را از دست ميداد. به همين خاطر بدون آنكه مخالفتي داشته باشم همراهش رفتم. هر چند در آن جلسه چيزي بجز بيزاري و نفرت به ياد ندارم. دوستم دچار نسيان شده بود. بسيار بيشتر از خود من و آن چيزي كه حدس مي زدم. هر آنچه كه مقام مسئول را خشنود ميكرد بر زبان آورد و چراغ سبز از او گرفت. از آنجا كه بيرون آمديم با حالتي اعتراضآميز گفتم حالا كه ديگر چيزي برايت مهم نيست حداقل به شعارهاي ماقبلمان كمي وفادار بمان. ما كه عقيده داشتيم بايد از پايین به بالا شروع كرد. تو چرا از همان بالا آغاز كرده اي گفت آنها شعار بود. من الان مرد عمل هستم. بعد از چند روز بي خبري از همديگرو گاهي با خود كلنجار رفتن من دوباره به سراغم آمد با كلي دست و دلبازي و من تصميم خود را گرفتم كه همراهياش كنم. كار به من سپرده شده بود. من انتخاب شده بودم. چند نفر فعالي را كه مي شناختم پيدا كردم و كميته چند نفري تشكيل داديم. سراغ حاج حسن را گرفتم. گفتم بايد سراغ او برويم. در جواب اعتراضها دلايل من درآوردي آوردم. قرار شد يكي از انها با او هماهنگ كند و فردا سراغ او برويم. فردا خودم را آمادهی رفتن كردم. دوستان هم جمع شدند مقداري هديه و شيريني گرفتيم و دسته چك جديدم را هم همراه خودم بردم. حاج حسن با تعدادي از بزرگان فاميل منتظرما بودند. همه چيز به خوبي و خوشي پيش رفت و من با كمي چانه زدن قول همراهياش را گرفتم. چند روز موفقيتآميز همينجوري پشت سر گذاشتيم. رضايت حاج علي رئيس باشگاه پرطرفدار فوتبال شهرو حاجي معتمد بازارو چندتايي ديگر از بزرگان شهر را گرفتيم. هر چند نتوانستم چند تايي از بزرگان شهر را راضي كنم چون آنها با كلي عذر خواهي و شرمندگي اظهار مي داشتند كاش كمي زودتر تشريف ميآورديد تا مابه كانديد ديگري قول همراهي نمي داديم و من را مجاب كردند كه مردانگي ايجاب مي كند كه ما روي حرف خودمان بايستيم. با اين وجود برايم راضي كننده بود كه توانستهام اكثر بزرگان شهر را راضي كردهام. خيالم از بابت شهر كه راحت شد بايد به سوي ولايات اطراف راه مي افتاديم. سراغ بزرگان هر ولايتي را گرفته بودم و قبل از رفتن به انها اطلاع داده بودم كه مزاحم خواهيم شد. در ولايات هم توانستيم كار را به خوبي پيش ببريم هر چند در آنجا هم نتوانستم چند تايي را قانع كنم. چند نفري كه يا با شخص ديگري هماهنگ شده بودند يا به گفته يكي از انها كه چون بچه روستاي خودشان كانديد شده بوداز آداب و رسوم به دور میدیدند كه پشتش را خالي كنند. يكي ديگر كه ميگفت چون شما اول رفتهايد پيش فلان حاجي من كه رقيب حاجي هستم نمي توانم از كانديد شما حمايت كنم. با تمام اينها با يك حساب و كتاب جزئي دستم آمد كه ما برنده خواهيم شد و همين تعداد قولي كه گرفتهايم براي كسب آرا كفايت مي كند.
به شهر برگشته بوديم. چند روزي بيشتر به تبليغات رسمي انتخابات نمانده بود. نظرات دوستان را بررسي مي كردم. چند تايي مي گفتند بايد به سراغ دانشجويان و زنان و دانشگاهيان هم رفت. با بي ميلي جواب دادم آخر هر كدام از اينها زير چتر آنهايي كه همراهمان هستند قرار مي گيرند. اينها در شرايط فعلي وزنه اي نيستند كه بشود رويشان حساب كرد. هر چند با حرفهاي من باز دوستان اصرار داشتند كه بايد سراغ آنها هم رفت. من هم قبول كردم، به اين شرط كه نبايد براي اينها ولخرجي بكنيم. دوستان زحمت اين كار را كشيدند و توفيق نسبي بدست آوردند. تا اينكه به روزهاي تبليغات رسيديم. آوازه كانديد ما گوش همه را كر كرده بود . در اين انتخابات دوست قديمي و نزديك ديگري هم كانديد شده بود به سراغم آمد و من را زير سوال برد. حرفها و افكار گذشته را جلوي چشمانم به نمايش گذاشت اما ديگر برايم لوث شده بودند. با ناراحتي و با خواندن فاتحهاي از پيش من رفت. در آن چند روز مرتب ميديدم كه به دانشگاه و جمع هاي مردمي و اجتماعات ديگر سر مي زند حتمن در آخر هم براي آنها فاتحه اي مي خواند. روز انتخابات كه فرارسيد دوستان را جمع كردم كه افراد خود را بسيج كنند و چار چشمي مواظب باشند كه نكند كسي به ما نارو بزند و با شخص ديگري از پشت زد و بند كند. اما دوستان استدلال ديگري داشتند و ميگفتند به خاطر ما هم كه نباشد آنها به خاطر رقابت و احساس پيروزي هم كه شده جدي تر از ما هستند. پاي كوچكي و بزرگي به ميان آمده و همانها هم دوست ندارند بازنده باشند. البته همين موضوع را در روز برگزاري انتخابات خودم مشاهده كردم. فرداي روز انتخابات لحظه به لحظه خبر از يك پيروزي بزرگ به گوش ميرسيد. دوست كانديد ما كه مرتب در جلسه بزرگان بود و گاهي وقت ميكرد لحظاتي در كنار ما مي ماند.
|
|
|
|
|||
|
|
|
|
|
|
|
|
This
is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|