|
|
|
|
|
|
تقاصطلبی نوستالژیک
پیوندها
وحید گل بهاری
|
|
اعاده حيثيت از برج عاج کوشیار پارسی
چه اشکالی دارد اگر هنرمند خود را از جامعه کنار بکشد و در جهان ِِ تخيل، نسبت به جهان احساس مسئوليت کند؟
راستی ادبيات معنی هم دارد؟
اکنون بيش از همهی زمانها رمان منتشر میشود و بی در نظر گرفتن کيفيتِ کارها،
انواع بی شمار ادبی توليد میشود. اما اين کوهِ کاغذ چاپ شده به آواز گروه
همسرايانی بیباور ماننده است که هر دم بزرگ و بزرگتر میشود و هيچ ديواری هم
جلودارش نيست. نايپول ادعا کرده است که کار بزرگ انجام شده است.
نسل تازه روزنامه نگار- نويسندگان مدعیاند که واقعيت چه اندازه پر و پيمانتر
از هر آفريدهی داستانی میتواند باشد. نسل تازه ناقدان ادعا میکند که تخيل
میتواند واژگان خفته را خفه کند. و پروفسور جرج استينر
George Steiner،
پس از عمری زيستن با ادبيات، کشف میکند که چه لذت بخش است ناخوانده گذاشتن
آثار ادبی تازه. او میگويد که ادبيات ديگر چيز تازهای برای گفتن ندارد و حتی
قادر به نوشدن هم نيست. جهان پسامدرن ديگر به رمان اعتنا ندارد. هر قدر هم که
دلمان بخواهد، قادر نيستيم که به داستانِ شسته رفته تازه خلق شده باور داشته
باشيم. در اين قرن بسيار چيزها روی داده است و به همين خاطر جهانمان پاره پاره
شده است. طنز در اينجاست که در اين حال و هوای نوميد کننده، خانم اُپرا ويمفریOprah Winfrey، مجری شوهای پرشور تلويزيونی با ديدگاهِ مذهبی -از نوع امريکائی با سليقه امروزی- ماهانه برنامه کلوپ کتاب دارد و در برنامه اش مدافع سنت ديرين کتابخوانی است و تبليغ میکند که هيچ کاری بهتر از کتاب خواندن نيست. جالب اين که او به استدلال مشوقين کتابخوانی اعتنائی نمیکند بلکه اغراق آميز تر از همهشان میگويد: رمان میتواند خواننده اش را با ژرفای وجود و هستیش آشنا کند، شخصيتهای رمان قادرند به شخصيت خواننده شکل دهند و اين که واژگانِ ديگران اهميت حياتی دارند. بدون ادبيات، هستی بُعد اصلیش را از دست میدهد. خلاصه: اُپراخانم میگويد کسی که نمیخواند، وجود ندارد. واقعا وجود ندارد. هنری جيمز -حيوونکی- هم بايد موافق اُپراخانم باشد. او در اواخر عمر مورد حمله همکارش اچ. جی. ولز قرار گرفت که: شخصيتهای رمانهايش آدمهای بی خاصيتیاند و هيچ آرمان سياسی، اجتماعی يا مذهبی ندارند و تنها با خودشان مشغولاند. او نيز همه توانش را جمع کرد که دفاعيهای در پاسخ بنويسد و نوشت که رمان پارهای از زندگی است و ارزش آن در همين است. اما هنر، نظريه پردازی درباره زندگی نيست. هنر زندگی را میسازد، آن را قابل تحمل میکند و به آن معنی میبخشد. برای جيمز هيچ چيزی بالاتر از فرآيند هنرمندانهای نبود که شخص به تجربهاش شکل میبخشيد. به سادگی هيچ چيزی توانمندتر از نيروی زيبائی نيست. ولز از اين استدلال سر در نمیآورد. در پاسخ گفت که اگر رمانهای جيمز، هنر باشند؛ پس او ترجيح میدهد که روزنامه نگار باشد. زيرا که رويدادهای اجتماعی را مهم و مورد توجه میدانست. جيمز هم درباره آثار ولز نظر خودش را داشت. او در نوشتههاش همه توان خارق العادهاش را به کار میگرفت تا به پيشرفتهای فنی و اجتماعی بپردازد و به عنوان نويسنده، در رمانها و مقالههاش اظهار نظر هم میکرد. جيمز با باريک بينی و تيزهوشی میديد که ايراد کار همکارش در کجاست. تجربه: که در همه آثار خود جيمز به روشنی حضور دارد. در نامهای به يکی از دوستانش نوشته بود که از اين همه استعداد اين مرد-ولز- در شگفت است و شگفتتر اين که با اين همه استعداد، از حسِِ هنری خبری نيست: ( So much life with... so little living! آن همه زندگی با ... اينهمه اندک زيستن) هيچ کس ديگری نمیتوانست چنين روشن و بی ترحم و زهرآلود، حرفش را بزند.
جيمز و ولز دو قطب بحث ادبی
هستند که سالها - و تا امروز - بايد طول میکشيد. نويسندگان و ناقدان جبههی
ولز اعتقاد دارند که حضور کوچه و خيابان بايد در رمان ملموستر باشد و
نويسندگان گاهی بايد اتاق کار و مطالعهشان را ترک کنند و جهان را چنان که هست
ببينند و توصيف کنند. در روند اين بحثها، هواداران ولز با سرعت اسلحه کاریشان
را بيرون میکشند که: نويسندگانی که در رمانشان نمیخواهند مستقيمن با جهان
کاری داشته باشند، و هر رابطهای را با واقعيت ملموس بيرون انکار میکنند، ترس
از جهان وحشتناک واقعی را لاپوشانی میکنند و خودشان را در برج عاج ترسناکشان
زندانی میکنند. وقتی بخواهی به چنين نگرشی پاسخ دهی، ناچاری که به روزنامه نگاری روی بياوری. چنين بحثی بيشتر در رسانهها دامن زده میشود. بحث هم هميشه بر سر اين است که ادبيات تا چه اندازه بايد به زندگی روزمره توجه کند. جالب اينجاست که گاهی در مقالهای میخوانيم که نويسندهاش به نويسنده رمانی حمله می کند که مثلا در اثرش خبری از حضور انسان واقعی نيست. گاهی هم چنين انتقادی نارواست زيرا رمان نويس هم جبهه خودِ ناقد است و در انتقاد بيشتر جاپای حساب و حسابرسی می بينيم تا انتقاد ادبی. هرچه انتقاد و رمان را پائين و بالا میکنی، میبينی که هر دو اثر و نويسندگانش از يک جبهه سر برآوردهاند و گلولهی برج عاج هم در اسلحهشان هست تا که نشانه روند و شليک کنند. اختلاف بر سر سليقه است. يکی میگويد که اگر واقع گرا هستی، بايد کارت تمامی نشانههای ملموس واقعيت روزمره را داشته باشد و ديگری میگويد که خير، لازم نيست رونوشتی از جامعه را به دست خواننده بسپاری، بلکه میتوانی جامعهای بسازی. اما ادبيات، زندگی را میسازد. اين کافی نيست؟ احساسات انسانی در هيچ بحث اجتماعی نام و هويتی به اندازه هويتشان در ادبيات نمیيابند. وهم و نياز، خشونت و ترديد، عشق و لذت، شکست و اندوه و ترس از مرگ، در رمان میتوانند مرئی و ملموس شوند. در زندگی روزمره هر کسی سعیاش را میکند که به زندگی اجتماعی شکلی بدهد. چه اشکالی دارد که تعدادی از اعضای همين اجتماع - به عنوان هنرمند و نه شهروند - خودشان را کنار بکشند و سعی کنند تا واقعيتِ نهفته در پشتِ واقعيت را بيرون بکشند و ملموسش کنند؟ به زبان ديگر، چرا کسی حق ندارد تا از طريق تخيل مسئوليت داشته باشد و يا احساس مسئوليت کند؟ تنها جای مناسب برای اين روند، همان برج عاج است که از همه سو محاصره شده و در تهديد است. اين مفهوم بايد معنائی شايسته تر از آنکه اکنون دارد، بيابد. اگر ادبيات توانائی دارد که جهان را بهتر از روزنامه نگاری توصيف کند، حيف است که اين امتيازش را بگيريم. برای روشن شدن بگويم: پذيرش اين که رمان اثر هنری مستقلی است اصلن به اين معنا نيست که از زندگی دور است و يا حتی فاصله دارد. اين شعار را هواداران جعلی و جاعل ولز میدهند. رمان بسی بيشتر از روزنامه نگاری قادر است که به ژرفای زندگی نفوذ کند. تنها اين نفوذ را نمیتوان با رای گيری و آمار سنجيد. اين واقعيتی است که حتی اُپراخانم نمونه زندگی نوين امريکائی هم آن را شناخته است. برای بيرون کشيدنم از خمِ کوچه حاضرم حرف او را بر حرف هر مدعی مسئوليت اجتماعی و ناجی بشريتی ترجيح دهم. زيرا هواداران امروزی جبهه ولز نمیخواهند بپذيرند که مرده، مرده است و نمی توان تنها ارزش ادبيات را در شکلی از گزارش نويسی ملبس به اطلس ديد و باورش کرد و برايش هورا کشيد. اينان اصلا واقعيتِ نهفته در پشتِ واقعيت را نمیشناسند و نمیخواهند که بشناسند. اکنون در ميانِ اينان کسانی بُر خورده اند که هيچ از ادبيات نمیدانند و تنها جر و بحث چیهای حرفه ای هستند که هربار زير عَلَمی سينه میزنند. به سوی اينان بايد از بالای برج عاج سپيد درخشانی به بلندی آسمان، واژگانی آتشينتر از گلولهی خودشان شليک کرد.
سخنرانی در اکتبر 1999- بیستمین سالگرد "ده شب کانون نویسندگان" – کلن، آلمان
|
|
|
|
|
||
|
|
|
This
is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|