داستان کوتاه
داستان بلند
داستان‌خوانی

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقاص‌طلبی نوستالژیک
قلندرانه‌ها
سیر و پرسه در متون
پریشیده‌های پریشان‌خیالی
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
سفر بازگشت
پرده خوانی ها
از موسا تا محمد

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــ

ماه سو
حسن مصلحیانی
کلمات: اکبر سردوزامی

وحید گل بهاری
دوات: رضا قاسمی
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
چند کار از رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی بندری ــ هرمزگان
موسیقی قشقایی

ليست وبلاگ‌های اکسير
ـــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــ

عکس هایی از تتگ ارم...

کارهای از دوستان
پیوندها
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادداشت
تماس

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

www.sardouzami.com

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نسخه ی چاپی را از این جا بگیرید!

 

گوسپندها نیز به فکر رفته بودند...

 

کوشیار پارسی

 

میخاییل چخوف در "درباره‌ی چخوف"، کتابی با یادواره‌هایی از برادرش آنتون روایت می‌کند که آقای پروفسور تیموفیف به خانه‌شان دعوت شده بود. هوا خوب بود و خانواده تصمیم گرفت به شنا برود. "وقتی پروفسور تیموفیف کفش و جوراب‌ درآورد، با تعجب دیدیم که پاشنه‌ی یکی از پاهاش زرد اُخرایی است. نمی‌دانم ماده‌ی ضدعفونی یُد به آن مالیده بود یا رنگ ِ مادرزادی بود؛ اما وقتی آنتون متوجه شد، خیلی جدی از پروفسور پرسید:"آقای ولادیمیر فیودورویچ، وقتی سیگار می‌کشید، پاشنه‌ی پای‌تان را به اندازه‌ی کافی از سیگارتان دور نمی‌گیرید؟"

چه‌گونه می‌شود کسی را که چنین شوخی می‌کند دوست نداشت؟

همه‌ چیزی که درباره‌ی آنتون چخوف می‌شنوم یا می‌خوانم، به یاد می‌سپارم. عادی بودن ِ همه چیزی که به جمع ِ گرم ِ خانواده‌ی اهل ِ نوشخواری‌ش می‌داده است. سخت کار کردن به رغم ِ بیماری ِ نابود کننده‌ی سِل، روش مداوایی که به عنوان پزشک در محل زندگی‌ش داشته است و سفر ماجراجویانه به ساخالین. با بیماری شدید به جزیره‌ی دورافتاده در سیبری ِ سرد می‌رود تا محکومان به زندان درازمدت را ببیند و از کاستی‌ها و بی عدالتی بنویسد. به عنوان نویسنده مثل سوزن‌بان عمل کند و راه ِ چاره‌ی سیاسی برای آنان می‌جوید.

در برخی نامه‌هاش دیدگاه ِ عادلانه نداشته است و نامه‌های عاشقانه‌ش مروارید ِ هنر نامه‌نگاری نیستند؛ اما اصلن به ما چه مربوط که نامه‌های دیگران را بخوانیم؟

نویسنده‌ای به‌تر از چخوف نمی‌شناسم، می‌خواهم بگویم: هیچ نویسنده‌ای به‌تر، مهربان‌تر و شوخ‌تر از او نمی‌شناسم. آرزو دارم کاش می‌شد دیدارش می‌کردم. چنین آرزویی در دیدار از گوستاو فلوبر یا برونو شولتز ندارم، گرچه نوشته‌هاشان را به گونه‌ی درک ناشدنی زیبا می‌‌دانم.

 

کار چخوف را همیشه به گونه‌ی متفاوت از کار دیگران خوانده و می‌خوانم: وقتی نوشته‌ای از او برابر چشم دارم، شخص ِ او نزدیک من است. این بار، پیش از سفر، شروع به خواندن ِ چخوف کردم و وقت ِ رفتن تنها مجموعه‌ی کارهای او را در کوله‌بار گذاشتم و راه افتادم.

سفر ِ این‌بار، غارنشینی بود. غارهایی نزدیک غرناطه (محله‌ی آلبایزین [Albaizin] که زمانی سکونت‌گاه مورها بوده است) و اکنون آماده‌ی زیست چندگاهی ِ انسان ِ امروزین کرده‌اند. جز بخشی که برای اتوبوس‌های پر از جهان‌گردان دوربین به دست است، باقی هنوز لگدمال ِ پول نشده و زیست‌گاه ِ کولیانی است که موسیقی و شراب زندگی ِ روزانه‌شان است. سکوت ِ پوشیده از تاریکی ِ دیرسال چنان ترس‌ناک است که چکه‌ی قطره‌ی آبی انگار خبر ِ هجوم ِ دسته‌ای نیزه و سنگ به دست با خود دارد.

خواندن کمک می‌کرد تا فکر ِ ترس را برانم. خواندن در نور چراغ گاز سفری.

چنین ِ تجربه‌ی ترس و آرامشی پیش‌تر نیز داشته‌ام. جنگلی در پرتغال. پس از شبی می‌توانستی از جنگل صدای کهن آدم‌کشان و دزدان را بشنوی. آن‌زمان با خواندن ِ مکتب ِ عشق خود را بر عرشه‌ی کشتی یافتم و صدای جیغ شنیدم، کرانه‌‌ی رود سن را دیدم و همه‌ی یک‌نواختی ‌ِ زندگی ِ آن‌جا را. درون ِ داستان بودم، در چنبره‌ی توان ِ بی نظیر ِ نویسنده‌ش. با این همه: هم‌زمان تنها بودم و هنوز هم صدای شکستن شاخه‌ی درختی را می‌شنیدم تا تپش قلب‌ام بیش‌تر شود. صدای پچ‌پچی می‌شنیدم؟ نه، گوستاو فلوبر تنها نامی بود بر جلد کتاب و نمی‌توانست اکنون به یاری‌م بیاید.

وقتی زیر نور چراغ گاز پر از وزوز، چخوف می‌خواندم به تمامی آرام واز درون گرم بودم. وقتی جمله‌ای زیبا یا هوش‌مندی در نگاه می‌دیدم، در خودم می‌گفتم "آفرین چخوف، خوب دیده‌ای!" یا "محشر نوشته‌ای" و سپاس‌گزارش بودم. انگار او گوشه‌ی دیگر نشسته بود و داشت برای من می‌خواند. مثل ِ لالایی آرام‌بخش بود. در آشتی با جهان ِ تا امروز ناآشنا، آرام به خواب رفتم. فردا که بیدار شوم، این کول‌بارم به غارت رفته؟ یا که هم‌امشب کشته خواهم شد؟ غیر ممکن است. پس چی؟ نمی‌دانم. چیز دیگری، بس مهم‌تر حضور داشت. چیزی که نمی‌توان شرح داد، جز همان آسمان پرستاره که بود و چه بودنی داشت.

چرا خواندن چخوف این‌همه آرام‌بخش است؟ یعنی تنها به دلیل جاذبه‌ای است که شخصیت‌اش برام دارد؟ فکر نمی‌کنم، باورهم ندارم. نویسندگان دیگری هم هستند که چنین جاذبه‌ای داشته‌اند و دارند – زیاد نیستند، اما هستند. چرا در خواندن کتاب ِ آنان، چنین احساس ِ آرامشی ندارم؟

این احساس باید از دل ِ خود ِ نوشته باشد.

 

داستان‌های چخوف چه‌گونه مرا با جهان آشتی می‌دهند؟

نه به آن شکلی که انتظار دارم. آنتون چخوف ِ راوی همه چیزی هست جز انسان‌دوست ِ یاری‌گری که در زندگی شخصی‌ش بود.

شرح ِ تقریبن همه‌ی شخصیت‌هاش سرد و از فاصله است. در داستان "نورها" دانشجویی که همراه با راوی باید به قصه‌ای گوش دهد، در چند بند طولانی به گونه‌ی نمونه‌ی درمانده‌ای از انسان تصویر می‌شود.

"از رفتار و صدای او احساس وقار و آرامشی به تو منتقل می‌شد، اما این نسبت به آرامش مهندس، به تمامی از جنس دیگری بود. چهره‌ی مضحک و متفکر با چشم‌هایی که نگاه ِ حاکی از انزجار داشت و همه‌ی جثه‌اش گونه‌ای سخت‌شدگی و تنبلی ِ روحی از خود نشان می‌داد... پلک زدن‌اش نشان می‌داد که براش به کلی فرقی ندارد که چراغ روشن باشد یا نه، شراب خوش‌گوار باشد یا بد مزه، صورت حساب‌هایی را که داشت بررسی می‌کرد درست بود یا غلط... و در چهره‌ی آرام و با هوش او می‌خواندم:"فعلن نمی‌توانم برای شغل خاص، درآمد ثابت و یا نظری درباره‌ی چیزها ارزش قایل باشم. همه‌ی این‌ها پوچ است. اول در پترزبورگ بودم، حالا توی این کلبه نشسته‌ام، پاییز از این‌جا به پترزبورگ برمی‌گردم و بهار دوباره می‌آیم همین‌جا... نمی‌دانم همه‌ی این کارها چه سودی دارد، کس دیگری هم نمی‌داند... چه فایده دارد این همه حرف زدن درباره‌..."

این‌که راوی در یک چشم به هم زدن این‌ تک‌گویی طولانی می‌خواند، در هنر شرح دادن غریب و تک نیست، اما غریب و شگفت سرمایی‌است که از این شرح می‌تراود. تازه نخستین دیدار را داشته‌ایم که به عنوان خواننده متوجه می‌شویم با شخصیتی زیادی و کم‌عمق سر و کار پیدا کرده‌ایم، تصویری که در باقی داستان بیش‌تر به اثبات می‌رسد تا تعدیل شود.

چخوف نویسندگی را با نوشتن طرح‌های طنز برای روزنامه‌‌های طنز (با اسم مستعار چخونته) آغاز کرد. در نخستین کارها، قواعد آن نوع کار (ژانر) را رعایت می‌کرد: ذکر چند نکته از خصوصیات شخصیت و بعد به سرعت رفتن سراغ پیرنگ یا ماجرا.

شخصیت‌ها در کارهای بعدی نیز مهره‌هایی بی اراده و رنگ می‌مانند. شرح او بی‌ترحم و کاریکاتوروار است، به شیوه‌ای که برای خواننده‌ی مدرن ساده‌انگارانه می‌آید. به همین شکل تورکین در داستان "یونیچ" شرح داده می‌شود. آدمی از شهرستانی کوچک، تیپ ِ چاقی که حضورش مطبوع است و به شکل مضحکی رسمی حرف می‌زند. در نخستین دیدار با شخصیت اصلی، دکتر استارتسف می‌گوید:"صبح به خیر، چاکر شما!" وقتی همسرش از رمان ِ روده درازی که نوشته می‌خواند، در خلسه‌ی لذت از هنر زیر لبی می‌گوید:"نفس‌گیر است..."

سال‌ها می‌گذرد، رابطه‌ای میان دختر تورکین با دکتر استارتسف شکل نمی‌‌گیرد و هر دوشان به شوربختی ِ آب ِ مانده در چاله‌ای می‌مانند. وقتی دکتر پس از زمانی به دیدار از خانواده‌ی تورکین می‌آید، باز همان حرف است:"آهان! روز به‌خیر، چاکر شما." همسرش رمان تازه نوشته‌اش را می‌خواند و تورکین آه می‌کشد:"نفس‌گیر است..."

این‌ها آسان‌ترین تاثیرها از جهان ادبیات است و بیان هیچ شفقتی نیست، جز انسان‌گریزی. صدایی که هر بار و دیگربار از میان داستان‌های چخوف به گوش می‌رسد: انسان‌ها درمانده‌اند وابلهانی بی‌هوده.

در برخی داستان‌ها پیام به روشنی این است. اولنیکا، شخصیت ِ داستان ِ "محبوب" در زندگی‌ش سه ماجرای عاشقانه‌ی بزرگ داشته است. در هر رابطه‌ی عاشقانه به تمامی به زبان معشوق حرف می‌زند و ایده‌های او را پذیرفته و بیان می‌کند. نخستین معشوق، مدیر پارک بازی است و او با باران که مانع درآمد کافی است، دچار همان افسردگی ِ مدیر می‌شود. پس از آن با تاجر چوب رابطه دارد و "حالا با کلمات تازه‌ای خو می‌گیرد: الوار، چوب خام، چوب مرده، تیرک، تخته دیوار، ته‌مانده، توفال، خاک اره... شب‌ها به خواب کوهه‌ای از چوب بریده شده و تراشه می‌دید و کاروانی که چوب به جاهای گوناگون در بیرون شهر حمل می‌کرد." بعد با دام‌پزشک رابطه می‌گیرد و نتیجه باز همان است. دست آخر که دیگر جذابیتی براش نمانده است، مادرخوانده‌ی کودکی دبستانی می‌شود و حالا جغرافیا و مشق مهم‌ترین اموری هستند که در جهان وجود دارند. پایان داستان.

 

اگر همه‌ی سرگذشت‌ها مثل "محبوب" کاریکاتورواره‌ای یک‌سویه می‌بودند، چخوف نمی‌توانست ترس از آدمی تنها درغاری تاریک براند. می‌شد یکی از نویسندگان سرگرم کننده‌ای که شخصیت‌های داستانی‌ش را به یاری ِ راوی تبدیل کند به هرزه‌گیاهانی بی‌جان. اما این نویسنده – چخوف- موفق می‌شود رابطه ایجاد کند. او به این سردی و بی شفقتی – در بیش‌تر داستان‌ها- بی‌اعتنا می‌ماند‌، اما می‌داند چه‌گونه به کارش گیرد تا شفقت و گرما برانگیزد.

فکر می‌کنم این بیش‌تر به چه‌گونگی بنا کردن داستان‌هاش ربط دارد. او انسان‌ها را به سان آدم‌های درمانده توصیف می‌کند، اما می‌کوشد تا این درماندگی را از زاویه‌ی گشاده‌تر و گسترده‌تری ببینیم. در چشم‌انداز گسترده‌تر رفتار بلاهت‌آمیز شخصیت به چیز دیگری تبدیل می‌شود: تلاشی غم‌انگیز و بی سرانجام.

هرکسی که داستان‌های چخوف را می‌شناسد، می‌داند که او سرگذشت‌ها را اغلب به این شکل بیان کرده است: جمعی کوچک در سفر یا دیدار گِرد ِ هم می‌آیند. یکی از آنان بیش‌تر و طولانی‌ترحرف می‌زند. بعد معنای تازه‌ای در چشم‌انداز گسترده‌تر رُخ می‌نماید: واکنش شنوندگان. پس از آن پله‌ی سوم است، باز گسترده‌تر: توجه از طریق راوی یا از زاویه نگاه شخصیت به چشم انداز کشانده می‌شود. فکر و اندیشه با محیط در ارتباط قرار می‌گیرد.

برای مثال، داستان‌های "تبعید" و "دانشجو" چنین روندی دارند، نیز در "نورها" که پیش‌تر به آن اشاره کردم. در این داستان، مهندس خوش قلب، آنانیف، می‌کوشد با روایت سرگذشت عاشقانه‌ی کش‌داری، دانشجوی بی‌حوصله در فکر کردن را از هیچ‌انگاری‌ش بیرون بکشد. تعریف می‌کند که چه‌گونه خودش بی‌تفاوتی ِ دوران نوجوانی‌ش را با احساس این‌که دارد زنی را - که رابطه‌ای سطحی باش داشته-، بی‌چاره می‌کند، از دست داد. برای نخستین بار وجدان‌اش به داوری آمد.

اگر تنها همین داستان آنانیف را خوانده باشیم و بس، یکی از ضعیف‌ترین داستان‌های چخوف را خوانده‌ایم. بعد، در "بانو و سگ ملوس" چخوف سرگذشت مشابهی از فریب و پشیمانی روایت می‌کند، اما صد بار قوی‌تر از داستان پیش. در برابر بحران بس بزرگ‌تر زندگی ِ گورف ِ فریب‌کار دایم‌الخمر، آنانیف رونویس ساده‌ای است.           

اما روایت، درست در نقطه‌ی ضعف‌اش، خویش‌کاری دراماتیک می‌گیرد، زیرا منظور این بوده که دانشجوی ِ تنبل از هیچ‌انگاری و نومیدی‌ش بیرون کشیده شود. بی‌نتیجه، البته:

"وقتی حرف‌ مهندس تمام شد، دانشجو از میان دندان‌های بر هم فشرده، پچ‌پچ‌کنان گفت که این‌طور، پس از این اتفاق‌ها هم روی زمین می‌افتد!

"چهره‌اش مثل پیش نشان می‌داد که تنبل‌تر از آنی است که فکر کند و به روشنی دیده می‌شد که حرف‌های مهندس هیچ تاثیری بر او نداشته است."

خواننده غیر ممکن است در آنانیف بازتابی از خود ببیند، با دانشجو که هیچ. اما شرایط غم‌انگیزی که در آن آدمی بی‌هوده سعی دارد ابلهی را قانع کنند، تا ژرفای قلب نفوذ می‌کند.

راوی ِ اول شخص، پس از مقداری فلسفه‌بافی بدون زمینه و بی خوابی، روز بعد راه‌اش را می‌گیرد و می‌رود. می‌بیند که کار راه آهن زیر نظر آنانیف شروع می‌شود و شاهد است که رفتار آنانیف و دانشجو با کارگران خشن است. اندوه‌گین و گیج به راه می‌افتد. بر زمینه‌ی چشم‌اندازی ویران که به گیجی‌ش دامن می‌زند. بله، به نظر می‌رسد که حتا به فکر هم واداشته می‌شود: گسترش ِ تازه‌ای در چشم‌انداز ِ روایت.

" وقتی سوار اسب شدم، برای آخرین بار نگاهی انداختم به دانشجو و آنانیف، به سگ ِ هیستریک با آن چشمان ِ مات ِ شبیه مست‌ها، به کارگران که از درون ِ مه ِ صبحگاهی بر خاک‌پشته‌ی راه آهن پیدا می‌شدند، اسب گردن دراز کرد و من با خود فکر کردم:

در این جهان قادر به درک هیچ چیزی نخواهی بود!

ضربه‌ای به اسب زدم تا یورتمه از کنار خط برود و بعد که هیچ چیزی جز دشت ِ بی‌انتها و آسمانی سرد و غم انگیز بالای آن برابر چشم نداشتم، همه‌ی آن سئوال‌هایی که شب گذشته ما را به خود مشغول داشته بود، دوباره در فکرم جان گرفت. در فکر ِ آن‌ها به نظر آمد که دشت سوخته در آفتاب، گنبد عظیم ِ آسمان، جنگل ِ تیره‌ی بلوط که از دور ظاهر می‌شد و چشم‌انداز مه‌آلود ِ دور رو به من آواز می‌دادند:   

بله، در این جهان قادر به درک هیچ چیزی نخواهی بود!

خورشید داشت بالا می‌آمد..."

در داستان دیگری با همین ساختار ِ ساکن، "مرد ِ غلاف‌پیچ"، دو دوست شکارچی، ایوان ایوانیچ دام‌پزشک و بورکین آموزگار شبی در کومه‌ای می‌گذرانند. بورکین آن‌جا از همکارش می‌گوید که مردی بس مقرراتی است و هرگز بدون چتر و چکمه و بارانی ضد آب پا به خیابان نمی‌گذارد و برای همین اسم‌اش را گذاشته‌اند مرد غلاف‌پیچ.

چارچوب داستانی در نهایت ایجاز است. روایت اصلی چهار پنجم ِ حجم ِ نوشته است. خواننده در روایت بورکین از یاد می‌برد که شخصیت ِ داستانی دارد حرف می‌زند، و چخوف نیز از یاد می‌برد که از زاویه دید شاهد باید بنویسد. بورکین در جایی گزارش مو به مویی می‌دهد از دیدار بیلیکوف - مرد غلاف‌پیچ-، با شخص دیگر، در حالی‌که خود آن‌را شنیده و حتا از دور نیز شاهد نبوده است. من از چه‌گونه‌گی شکل‌گیری داستان اطلاع ندارم، اما چنین زاویه ِ دید ِ اشتباهی وادارم می‌کند حدس بزنم که چخوف سال‌ها پیش‌تر داستان اصلی را به شکل مستقل نوشته بوده و بعد در آن کوتاهی‌هایی دیده و نکاتی به آن افزوده است.

بعد بورکین از گورسپاری همکارش می‌گوید و این‌که یک بیلیکوف از جهان کم شد "اما چه‌قدر مرد غلاف‌پیچ هنوز وجود داشتند و چه‌قدر در راه بودند!"

ایوان ایوانیچ پیپ‌اش را روشن کرد و گفت: درست است.

بورکین تکرار کرد: چه‌قدر هنوز در راه‌اند!"

دو مرد از کومه بیرون می‌آیند. روستا در نزدیکی‌شان در خواب است.

"وقتی شب مهتابی را در خیابان عریض روستایی در برابرت داشته باشی، با کلبه‌های دهقانی در دو سوی آن، کومه‌ی علف خشک و بیدهای در چُرت، آن‌وقت خودت از درون به سکوت می‌روی، بعد خیابان روستا با همه‌ی آرامش، انگار خودش را به پشت سایه‌های شب کشانده باشد، دور از همه‌ی رنج، همه‌ی نگرانی و اندوه، این همه آرام، این همه اندوه‌بار و زیبا، فکر می‌کنی که ستارگان هم با مهر و انباشته از شفقت دارند نگاه‌اش می‌کنند و در جهان هیچ بدی وجود ندارد، یا همه چیزی خوب است..."

شاید این شرح ِ ساده‌ای از زندگی روستایی باشد. اما مرهمی است بر جان ِ غارنشین تنها در سکوت و سکون ِ جهان ِ ترس‌ناک ِ پیرامون‌اش. شب همه‌ی بدی از سطح ِ زمین می‌مکد و خم می‌شود بر بستر ِ او و همه‌ی انسان‌ها با لالالالا، لالایی...

 

در شرح‌های چخوف از چشم‌انداز همیشه فضایی به تمامی جدا از شرح ِ انسان‌ها غالب است.  دوری و فاصله بخار می‌شود؛ لحن، گرم و پر مهر و توجه می‌شود. در داستان "استپ" مشاهداتی از این دست، پشت سر هم می‌آیند:

"بعد ناگهان، در گردباد و از میان ِ علف‌ها، بلدرچینی برآشفته که انگار سر درنمی‌آورد چه خبر شده است، ظاهر شد. در جهت باد پرواز کرد و بعد مثل همه‌ی پرندگان خواست در جهت مخالف پرواز کند. همه‌ی پرها به تن‌اش سیخ شد، باد کرد و به بزرگی مرغ ِ کُرچی شد که بسیار عصبانی به نظر می‌رسید."

چنین شرحی بسیار تفاوت دارد با شرحی که از آن دانشجو داده و یا "روز به خیر، چاکر شما" گفتن ِ تورکین: انگار چیزی بیش از مهره‌ای برای پیرنگ نبوده‌اند.

داستان‌هایی که به تمامی در فضای آزاد می‌گذرند، از زیباترین داستان‌هایی‌اند که چخوف نوشته است. در داستان‌هایی که پیش‌تر یاد کردم، طبیعت به سان ِ لایه‌یِ  بیرونی همه‌ی تلاش‌های انسانی را نسبی و قابل تحمل می‌کند. اما در داستان‌هایی که در فضای باز می‌گذرند اثری از درگیری میان انسان با طبیعت نیست. انسان بخشی از محیط ِ پیرامون‌اش است. یکی از نمونه‌های عالی چنین ژانری "سعادت" است که در آن چند چوبان بی‌سواد از هر دری و از جمله از سعادت حرف می‌زنند. این‌که شاید گنجی در جایی نهفته باشد. گفت و گوشان شاید هوش‌مندانه نباشد، اما دست کمی از باد و باران ندارد. داستان کوتاه با شرحی از سپیده‌ی صبح و آغاز درخشش خورشید به پایان می‌رسد. با جمله‌ی فراموش نشدنی پایانی: "گوسپندها نیز به فکر رفته بودند..."

انسان تنها یکی از اجزای طبیعت است، چون هوا و باد و گوسپندان. انسان جهان را تغییر نخواهد داد. سعادت و اندوه می‌وزند.

لازم نیست چیزی بیش از جزیی از طبیعت باشی، این پیام ِ خوش ِ سعادت ِ چخوف است. دست‌کم من چنین می‌خوانم. حتا در داستان‌هایی که طبیعت حرف آخر را نمی‌زند نیز این پیام را می‌بینم. مثل داستان بسیار زیبای "سه سال"، که نخستین دوران زناشویی را شرح می‌دهد. جولیا بدون این‌که عاشق باشد با عاشق ِ دل‌خسته‌اش لاپتشف ازدواج می‌کند. با هم زندگی می‌کنند، روی‌دادهایی هست... بخت خوش، اندوه، عشق: همه چیزی با منطق و غیرقابل پیش‌بینی و هم‌زمان روی می‌دهد. از این به‌تر نمی‌توان نوشت. در پایان داستان، زن عاشق شوهر شده، شوهر اما واخورده و بی‌تفاوت شده است. اما: هنوز همه چیزی ممکن است.

"ما خواهیم زیست – و دید."

"سه سال" با این فکر لاپتشف به آخر می‌رسد.

گوسپندها نیز به فکر رفته بودند... ما خواهیم زیست – و دید. این دوجمله تنها در شکل‌شان از هم تفاوت‌اند، اما خویش‌کاری‌‌شان یکی است.

 

در بالا کوشیدم شرح دهم که نگاه بی شفقت چخوف درست در خدمت احساس بخت ِ خوشی قرار می‌گیرد که داستان‌هاش در خود دارند. اما هنوز نگفته‌ام چرا به زمان ِ خواندن، خود او این همه حضور دارد. زیرا چنین است؛ این است که بر تاثیر ِ آرام‌بخش ِ نوشته‌هاش می‌افزاید.

شاید درست باشد که نویسنده‌ی داستان کوتاه بیش از رمان نویس حضور دارد. کسی که یک ساعت وقت بگذارد برای خواندن داستان‌های چخوف، سه تا چهار داستان از او خواهد خواند. هر داستانی، موقعیت ِ نو، شخصیت ِ نو و گره‌گاه ِ نوی دارد. پیش از آن‌که خواننده خودش را جای شخصیت بگذارد، داستان به آخر رسیده است. تنها نکته‌ی پیوسته و قطع ناشدنی، حضور ِ خود ِ راوی است. در مورد چخوف این نکته‌ی دیگر هم افزوده می‌شود که او شخصیت‌هاش را کاریکاتوروار یا مهره‌وار توصیف می‌کند. جان و زندگی نمی‌یابند و برای همین نیز رقیبی برای نویسنده به عنوان شخصیت ِ داستانی به شمار نمی‌آیند. او مدام  حضور پررنگ دارد. ناتالیا گینزبورگ در خودزندگی‌نامه‌ی غریب‌اش چخوف را "نویسنده‌ای که هرگز اظهار نظر نمی‌کند" نامیده است. ادعایی غیرقابل تصور و نادرست. داستان بس غم‌انگیز "پرش در دشت" با شرح ِ جشن ِ عروسی ِ دکتر دیموف و اولگا آغاز می‌شود. تنها چند سطر به دکتر پرداخته شده است. "روزها از ساعت نُه تا دوازده وقت ملاقات آزاد داشت و به اتاق بیماران سر می‌زد و پس از ساعت دوازده با تراموا به بیمارستانی می‌رفت که در آن جسد بیماران درگذشته را معاینه می‌کرد تا گواهی دفن بنویسد. مطب شخصی‌ش بی مشتری بود و در سال حدود پانصد روبل درآمد داشت. همین. دیگر درباره‌ی او چه می‌توان گفت؟ اما اولگا ایوانوا، دوستان و آشناهاش از جنس دیگری بودند. هرکدام از آن‌ها نامی و شهرتی داشت، یا اگر هم شهرت نداشت، کسی بود که می‌شد بسیار کارهای شیطنت‌آمیز ازش انتظار داشت."

آیا "دیگر درباره‌ی او چه می‌توان گفت" پرسشی بی‌طرفانه است؟ و آیا شرح بعدی از اولگا در هر واژه‌ش اظهار نظر در باره‌ی اولگای ابله و حلقه‌ی دوستان ِ بی‌فرهنگ‌اش نیست؟ همه‌ی داستان، مثل اغلب داستان‌های چخوف با پندی عریان، پیش می‌رود. اولگا مرد ِ جعلی دیگری به جای همسر سخت‌کوش و مهربان‌اش می‌گزیند و زمانی به خطا پی می‌برد که دیر شده است.

یا آغاز داستان "یونیچ" که پیش‌تر از آن گفتم. در آن شرح داده می‌شود که مسافران از خمود در شهر س گله می‌کنند. ساکنان با نشان دادن تئاتر شهر و کتاب‌خانه دفاع می‌کنند و این‌که "خانواده‌های خوب، باهوش و مهمی در شهر زندگی می‌کنند که می‌توانیم شما را باشان آشنا کنیم. و از خانواده‌ی تورکین به عنوان با استعدادترین و غنی‌ترین خانواده‌ی این شهر نام می‌بردند." بعد شرحی بس طنزآلود از این خانواده‌ی با استعداد به دست داده می‌شود که پیش‌تر آوردم. گینزبورگ چه‌گونه توانسته است چشم بر این همه حضور و نظر ببندد؟

آنتون چخوف به همه‌ی شکل‌های ممکن در داستان‌هاش حضور دارد: او تجربه‌ی خواندن را کارگردانی می‌کند، به شکلی دوستانه و در عین حال قطعی حرف‌اش را می‌زند و به هیچ روی موضع‌اش را زیر لایه‌ها و صندلی پنهان نمی‌کند.   

 

صدای او از نوشته‌هاش به گوش می‌رسد، برای همین وقت خواندن در غار، می‌شنوم‌اش. خود چخوف است که دارد می‌خواند، از گوشه‌ای؛ تا آخرین جمله:"ما خواهیم زیست – ودید."

بعد کتاب را می‌بندد و خیره می‌شود به نقطه‌ای. به شعور ِ نهفته در پشت ِ تاریکی و سکوت ِ غار. چراغ زنبوری سفری را خاموش می‌کنم. ممنون رفیق.

 

جولای 2008- غرناطه

کوشیار پارسی

 

 

 

 

 

 

 

 

tangeeram@yahoo.com

This is Sardar Salehi`s non-commercial site