|
|
|
|||
|
داستان بلند ـــــــــــــــــــــــــ
سفر بازگشت ـــــــــــــــــــــــــ |
|
فرّار چون بخار در هوا
وحید گلبهاری
یک یا دو ماه پیش شروع شد: هر بار که کورش از کار به خانه میآید و در را پشت سر خودش میبندد، این احساس غیرقابل تحمل به وجودش رخنه میکند که چیز دوزخی و بدخیمی در انتظارش است. نمیداند از کجا میآید و به چه چیزی ربط دارد، اما به همان زمان کوتاه که در راهرو خانه است و کتاش را درآورده و به رختآویز آویزان میکند، فکر میکند حالا همه چیزی ممکن است و مراقب است که یکباره چیزی زیر پاش منفجر نشود. خودش را برای بدترین چیزها آماده میکند، زیرا فکر میکند خطر در انتظارش است و یکباره، از جایی که انتظار ندارد هجوم آورده و کارش را خواهد ساخت. در خیال از پله بالا میرود و از سوراخ ِ در ِ حمام نگاه میکند که نازی چگونه رو به روی آینه ایستاده و با نگاه در آن، به شکل کور و خودکار سیلی میزند به گونهها. خوب ممکن است یکبار پیش بیاید. لازم نیست البته. نازی برهنه و با پاهای از هم گشاده نشسته رو پیشخان ظرفشویی آشپزخانه، چشمها را بسته و دهاناش شکافی عمودی است؛ مردک بسیجی به کورش نگاه میکند، اما قصد ندارد دست از کارش بکشد. بسیجی؟ چرا بسیجی؟ چرا نه؟ حمام خون راه میافتد. وسط آشپزخانه، جسد ِ به سفیدی گچ ِ زنی که سوگند خورده بود هرگز او را ترک نمیکند. خیالات وحشتناک ِ غریبیاند، بی هیچ ربطی با واقعیت، اما غریبتر اینکه به نظر کورش، ترسی که بر خیالهاش سایه میاندازد، به آسانی قابل مهار است. بدتریناش حتا، در برابر سلاح ِ خونسردی که خودش را به آن مسلح میکند، زود محو میشود. هربار که پا به اتاق نشیمن میگذارد، احساس آرامشی دارد از اینکه هر خیالی، به هر اندازه سرکش، تسلیم ِ او خواهد شد. این احساس را دوست دارد، به هر فریبندهگی که باشد. برای همین هر روز ماندن در راهرو را که مرزی است میان زندگی کاری و زناشویی، کِش میدهد. این جمعه عصر، در روز آخر ِ پاییز، اما نمیخواهد به خیال فرصت دهد. بیخود نیست که خیلی تندتر سوی خانه رانده است. خیال ِ روزانه در راهرو مجال ظهور نمییابد و بیرنگ و محو میماند. چیزی در این حد که نازی حالا گوشی تلفن را تند و دستپاچه میگذارد و دستی به موهای بلوندش میکشد و اشکهاش را پاک میکند. اشکهاش؟ کتاش را در میآورد و گرفته به دست میرود به اتاق نشیمن و در را پشت سر خودش میبندد. وقتی کت، بیاختیار او سر میخورد و به زمین میافتد، متوجه میشود که به عکس عادت همیشگی، آن را آویزان نکرده. همه چیز ممکن است. اکنون، منطقهی بیطرف ِ میان گذشته و آینده است و در آن قانون وجود ندارد. میایستد و آشفته به اطراف نگاهی میاندازد. دمی کوتاه، شبح ِ بسیجی، بی خیال و بی حرکت تکیه داده به چارچوب در، دارد نگاهش میکند. شبح به کت تغییر شکل میدهد، اما از شگفتی منظره نمیکاهد. دستگیرهی در گیر کرده به کت و تا دم یقه جِرش داده. کورش زیرلبی فحش میدهد، خون به مغزش آمده و آرام برمیگردد. کتاش تازه است. شش ماه پیش آن را خریده و خیلی هم بهش علاقه دارد. این استعداد را دارد که چیزها را دوست بدارد و در قلب خودش جای دهد، به خصوص اگر چیزهای مفید باشند، مثل همین کت که گران خریده و دلاش نمیخواست زود ژنده شود؛ تا که چند ماه دیگر برود و یکی دیگر مثل همین بخرد. کت را برمیدارد و با علاقه در آغوش میکشد و انگار بخواهد مثل کودکی تکاناش بدهد، زیر و بالاش را معاینه میکند. اندوه بر قلباش سنگینی میکند. به خودش به خاطر شتاب بی دلیلاش لعنت میفرستد. کاش میتوانست ساعت را چند دقیقه عقب برگرداند. کاش میشد، که نمیشود. میشنود که نازی میپرسد:"چی کار داری میکنی؟" پیش از آنکه برگردد و پاسخ دهد، دو بار آب دهان قورت میدهد. دهاناش خالی است و چیزی هم نخورده، اما انگار چیزی در گلوش، درست بالای سیب آدم گیر کرده است. لبخخند تلخی میزند و برمیگردد و میگوید:"سلام عزیزم." لبخندش پر اندوه است، اما حالت چهره خیلی بیش از آنی که خود احساس کند، شاد است. با اینهمه نازی ترسیده است. دست دراز میکند طرف کورش و میپرسد:"چی شده؟ چیزی پیش اومده؟" میگوید:"نه، چیزی نشده." بهانهگیری کرده، میداند، از خودش خجالت میکشد و میکوشد ناتوانی و اندوهاش را بپوشاند. ناتوانی قویتر از اوست. بسیار قویتر از او. "یه کار احمقانه کردم. با عجله اومدم تو." کت را نشان میدهد. مثل جسد مرده. نازی میگوید:"آخ، چه حیف." به نظر نمیآید که خیالاش راحت شده باشد. کت را از دستاش میگیرد و با دقت نگاه میکند. توضیح میدهد:"داشتم میاومدم تو که گیر کرد به دستگیره. تو دستم بودها." "خیلی حیف شد." بیشتر تعجب میکند. انتظار نداشت او نیز افسوس بخورد. نه در روزی مثل امروز. نه امروز.
8 اگوست 2008
|
وحید گل بهاری ــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلمات: اکبر سردوزامی ـــــــــــــــــــــــــ |
|
|
|
This is Sardar Salehi`s non-commercial site |