تقاص‌طلبی نوستالژیک
داستان کوتاه
داستان بلند
داستان‌خوانی
سیر و پرسه در متون
قلندرانه‌ها
پریشیده‌های پریشان‌خیالی

سفر بازگشت

ماه سو

پیوندها
تنگ ارم
کارهایی از حسن مصلحیانی
کلمات: اکبر سردوزامی
دوات: رضا قاسمی
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی بندری ــ هرمزگان
موسیقی قشقایی

ليست وبلاگ‌های اکسير



 

عکس هایی از تتگ ارم...

کارهای از دوستان

 


 

 

 


کون به عقب، جِنده‌وار

 وحيد گل بهاری



هفت‌تا سودانی، مشتری‌های هر روزه، کنارِ بار، توی کافه‌ی کمپ ايستاده‌اند، چای می‌نوشند و خيره مرا نگاه می‌کنند. امروز صبح از بيمارستان زنگ زدم که شايد کمی ديرتر بيايم.

وقتی پرستار مرا روی برانکارد به داخل اتاق کشاند و خودش رفت، بلند شدم و لباسم را پوشيدم. دختری که روی تختِ کنار پنجره خوابيده بود و مجله‌ی زنانه‌ای را ورق می‌زد، گفت: "دست‌کم نيم ساعت بايد دراز بکشی، مگه به‌ت نگفت؟"

پيراهن يک‌سره‌ی سبزرنگ اتاق جراحی را مچاله کردم و انداختم تو سطلِ آشغال، زير کاسه‌ی دستشويی، روی دسته‌ی خشک‌شده‌ی ميخک و دستمال‌کاغذی‌های خونی.

از کنار گيشه‌ی پذيرش گذشتم و علی را ديدم. نزديکِ سوزنِ مانعِ پارکينگ، جلوی در ورودی اصلی، روی دوچرخه‌اش نشسته و دور می‌زد. چرخ تندی زد و کم بود بخورد به مينی بوسی که کنار زده بود و داشت پيرزنی را با صندلی چرخ‌دار پياده می‌کرد. جرات نداشت بيايد تو و منتظر بماند. هوا سرد بود. آرزو کردم که کاش انگشت‌هاش يخ زده باشد.

گفت: "بپر رو ترک." اما من با اتوبوس آمدم کمپ. پشت چراغ قرمز، رسيد به اتوبوس. زبانش را برام درآورد و بعد عرق پيشانی‌ش را پاک کرد. فکر کردم می‌خواهد مرا به خنده بيندازد. اتوبوس راه افتاد. براش دست تکان دادم.

مسئول کافه، مراد، وقتی سرِ ظهر به کافه رفتم، جلوی در نشسته بود. داشت با لبه‌ی ريش ريش شده‌ی روميزی بازی می‌کرد. گوشه‌ی راست لب پايينش را به دندان گرفت و با حالتی از ترديد گفت: "خوب، بالاخره اومدی." نگاهش به باسنم بود. نيم‌خيز شد و نگاهی به اطراف انداخت و از بازويم نيشگون گرفت. هفته‌های گذشته دو کيلو چاق ‌شده بودم. متوجه شد. با سر به بلوزم اشاره کرد و گفت: "صورتی‌ِ قشنگيه." خواست شنلِ کشمير نازک را که يکی از زن‌های افغانی به من هديه داده بود، بکشد و خنديد. من هم خنديدم. ازش بدم نمی‌آيد.

می نشينم رو چارپايه‌ی کنار آب‌پرتقال‌گيری. روکشِ چرم مصنوعی با ابر خوش‌بختانه نرم است و من خودم را می‌کشانم جلو تا همه‌ی وزنم را رو نشمين‌گاه نيندازم. موسيقی عربی آرامی پخش می‌شود و من چرتم می‌گيرد.

جوانکی با موهای فرِ براق که فرق را از وسط باز کرده، نوک سيگاریِ علف را می‌پيچد و چشمکی به من می‌زند. تازه آمده است و زود با مراد رفيق شده است. مصرف الکل و مواد مخدر در کمپ ممنوع است. گرچه همه می‌دانند اين‌جا چه می‌گذرد. مراد چهار سال است که اين جاست و برای خودش برو و بيايی دارد. نگهبانان کمپ چشم‌شان را می‌بندند.

کاردی که با آن پرتقال نصف می‌کنيم از دستم می‌افتد. می‌خورد به پايه‌ی چارپايه و با دسته‌اش می‌افتد رو زمين. جوانک رو چارپايه جا به جا می‌شود و سرک می‌کشد. چشم‌هاش به سينه‌ی من است. اميدوار است که خم شوم تا از يقه‌ی بازم، پستان‌هام را ديد بزند. بلوزم نازک است و خطِ سينه‌بندم پيدا.

با نيش تا بناگوش باز می‌گويد: "امروز خوشگل شدی."

احساس می‌کنم چنان بی لهجه می‌گويد که نتوانم مسخره‌اش کنم. با آن زبان هالاخالا‌خالاهالاشان، لهجه‌ی درست و حسابی ندارند.

انعکاس رنگ صورتی بلوزم را در تيغه‌ی کارد می‌بينم. آن‌قدر به فکر بيمارستانم که بوی فورمالين در مشام دارم. پرستار که پاشنه‌ی بلند کفشم را ديد، گفت: "فکر نمی‌کنم اين کفش مناسبی باشه." راهنمايی‌م کرد به رخت‌کن برای عوض کردن لباس. "بعد از عمل ممکنه خيلی بی‌حال باشی. کسی مياد دنبالت؟" دلم می‌خواست اين را بی‌تفاوت می‌گفت. مثل طرحِ سئوالی هميشگی که جواب براش مهم نبود. اما با مهربانی نگاهم کرد: "کی مياد دنبالت؟"

سرم را انداختم پايين و بارانی‌م را از رو دسته‌ی صندلی آويزان کردم. گورتو گم کن ديگه بد مصب. خواهش می‌کنم برو گم‌شو. حالا که وقتِ اين سئوالا نيست.

دمی ايستاد. گفت: "خوب، اگه چيزی لازم داشتی، صدام کن. يه ربع ديگه ميام دنبالت."


پنج تا قهوه می‌نوشم و بعدش هم يک کاپوچينو. هنوز حالت تهوع دارم. شايد قهوه هم خون را رقيق کند، مثل الکل. نوار بهداشتی که به‌م داده‌اند، مثل پوشکِ مخصوص آدم‌هايی است که کنترل مدفوع و ادرار ندارند. لبه‌هاش را رو ران‌هام احساس می‌کنم. برای پوشاندن آن، ژاکت کرم‌کن را به کمرم بسته‌ام.

يکی از جوان‌های کنار ميز فوتبال دستی، موسيقی را که يک‌باره شاد می‌شود، زمزمه می‌کند و بازوهای سفتِ ماهيچه‌ايش را در هوا تکان می‌دهد. ديگران می‌خندند و دست می‌زنند. پاشان را به زمين می‌کوبند و قِر به کمرشان می‌اندازند. کون به عقب، جنده‌وار.

يکی‌شان می‌زند به شانه‌ام و می‌گويد: "هِی!" و من می‌ترسم. "چای، چای." فنجانی را زير دماغم می‌گيرد که لايه‌ای مايع قهوه‌ای تيره در آن است. تلوتلوخوران از خستگی می‌روم جلو ظرف شويی و فنجان را می شويم و به ساعت نگاه می‌کنم. هنوز ساعت چهار و ربع نشده‌است. کافه ساعت چهار و نيم بسته می‌شود تا سر ساعت پنج همه در صف رستوران کمپ بايستند و غذا بگيرند. از قِرِ کمر و موسيقی اين‌ها هم بيدارتر نشده‌ام.

جوانک با فرق بازکرده، بوسه‌ای با دست برام می‌فرستد و آب پرتقال سفارش می‌دهد. يک آدم درست و حسابی پاش را نمی‌گذارد اين‌جا.
"پرتقال‌ها پوسيده‌ن." دو تا قهوه برای خودم درست می‌کنم و پشت سر هم می‌نوشم. به شيشه کوبيده می‌شود. علی! سوی در می‌روم. رو دوچرخه نشسته و با دست به چارچوب تکيه داده. با چشمان شاد سلام می‌کند. بينی‌ش قرمز شده و باد موهاش را پريشان کرده. "می‌رم خريد کنم. وقتی بری تو اتاقت، غذات آماده‌س. لازم نيست اين کوفتیِ کمپ رو بخوری." به کيسه‌ی رو ترکِ دوچرخه‌اش اشاره می‌کند. از تو جيب بغلش شيشه‌ی قرص در می‌آورد. به دور و برش نگاهی می‌اندازد. "اول اينارو باس آب کنم." با دقت شيشه را در جيب می‌گذارد و می‌خواهد به داخل سرک بکشد.

- اون دختره اسمش چيه، سِويل هم اينجاس؟

در حالِ بستن در می‌گويم: "نه."

می‌دانم که اسمش سويل نيست. وقتی کارِ من تمام شود، او می‌آيد برای تميز کردن. بيش‌تر وقت می‌گذراند. علی می‌گويد بينی‌ش مثل بينی مجسمه‌های کلاسيک يونانی است.

علی سری تکان می‌دهد و نگاهم می‌کند و سوار دوچرخه‌اش می‌شود. شلوار جينِ تازه به‌ش می‌آيد. خودم به‌ش داده‌ام. از پولِ کارم در اين‌جا. ساعتی کم‌تر از چندرغاز. چون هديه ازم نمی‌گيرد، به‌ش گفتم که برای خودم خريده‌ام، اما گشاد است و رسيد خريد را هم گم کرده‌ام. براش دست تکان می‌دهم. از پشت سرم می‌گويند که در را ببندم، کوران می‌شود.


علی می‌گويد: "من آدم بی چاره‌ای هستم." و آه می‌کشد. از کباب‌فروشی ترکی بيرونش کردند، چون پول صندوق کم آمده بود. خاکستر سيگارش می‌ريزد رو تی‌شِرتی که روش نوشته‌است
Join the House of Love. دوست دارم جای پيرهنش به تنش بچسبم. تنِ لاغر اما ماهيچه‌ايش را احساس کنم و آن‌قدر ببوسم و نوازش کنم که حالش جا بيايد.

-‌می‌تونی بيای تو يونيتِ ما. جا هست.

بينی‌ش را بالا می‌کشد: "چه حرفايی می‌زنی تو."

می‌روم تا گاز سفری را که اجازه نداريم در اتاق داشته‌باشيم، روشن کنم. فندک خراب است. علی می‌آيد کنارم و دست می‌گذارد رو شانه‌ام و صورتش را می‌چسباند به گردنم. بوی تنش به مشامم می‌رسد. شيرين است. اين فندک صاب‌مرده رو چه کسی خراب کرده. اين‌جا، هيچ‌وقت، کسی مسئوليتی را به عهده نمی‌گيرد.

دست رو شانه‌ام می‌گذارد و فشار می‌دهد: "خوشگلِ من، نمی‌شه که بيام تو اتاقت."

چی داری می گويی. خوشگلِ من يعنی چه. برو گم‌شو.


علی دارد پول جمع می‌کند. می خواهد برود کانادا. قصد دارد تو سيرک کار کند. مشغول بدن‌سازی است برای عمليات اکروباتيک. ديروز وقتی از حمام در آمد، با موهای خيس، گفت: "از رقص بيش‌تر خوشم مياد." قِری انداخت به کمرش و بوسه فرستاد برای تماشاچيان. "رقصم خوبه." رو نوک انگشتان پا می‌ايستد و چرخ می‌زند و سعی می‌کند تعادلش را حفظ کند. روی خطِ فاصلِ ميانِ کاشی‌ها راه می‌رود. داد می زند: "اوه، اوه، اوه ..." ادای سکندری خوردن درمی‌آورد و با دست‌های باز سعی می‌کند تعادلش را حفظ کند. خنده‌ام نمی‌گيرد. کانادا می‌خواهد چه بکند. اگر پوستر تبليغاتی سيرک کانادا را در خيابان نديده بود، از کجا می‌دانست که در کانادا سيرکی هم وجود دارد.

"تو هر سيرکی که بخوای می‌تونی کار کنی. تو همين کشور هم سيرک دارن. دوره‌ی اکروباتيک هم دارن."

جا می‌خورد انگار. خيره نگاهم می‌کند. صداش ديگر لحن دوستانه ندارد. "بذار يه چيزی رو روشن کنم. من تو اين خراب‌شده نمی‌مونم. پنج سال آزگار بلاتکليف تو کمپ، بدون اجازه‌ی کار و درس و کوفت و زهرمار، بعدشم هِرّی!"

حوله را از رو شانه برمی‌دارد و می‌گذارد رو سرش. دست‌هاش را  می‌برد به پشت، چرخ می‌زند. مچ‌ها را به حالت ضرب‌در به هم می‌چسباند، انگار دست‌بندش زده‌اند: "من محکومم. آخرين آرزومو برآورده کن. يکی از اون شوکولاتايی رو که مامانت فرستاده بذار تو دهنم."

با خنده شکلات را به دهانش می‌گذارم.


پنج دقيقه مانده به چهار و نيم که مراد از تو اتاقکش در می‌آيد و می‌گويد که بروم اتاق پشتی را جارو کنم. ظرف شکر از دستش افتاده. آن دختر امروز نمی‌آيد. شانه به شانه‌ام می‌چسباند و هُلم می‌دهد. ديگران که هنوز نشسته‌اند هو می‌کشند. جوان با فرقِ بازکرده دلخور شده‌است. مراد دست رو شانه‌ام می‌گذارد، سر می‌گرداند و چيزی به عربی می‌گويد. به عربی، بِربِری و گاه فرانسه حرف می‌زنند. مراد می‌گويد که عربی و بربری دو زبان متفاوت‌اند. من فکر می‌کنم که بربری لهجه است. برای من هر دوتاشان زبان‌ِ شالا مالا حالا خايا است.

با آرنج در را پشت سرش می‌بندد. پوستر مريلين مونرو که با دو پونز از گوشه‌های بالا آويزان است، مثل پرچم به حرکت در می‌آيد. شکم من حالا بايد مثل شکم مريلين مونرو شده باشد. هيچ وقت از شکل شکم خودم خوشم نيامده. درد سنگين و غيرقابل تحملی در شکم و پايين ناف احساس می‌کنم. هميشه دلم خواسته که تمرين سفت‌شدن ماهيچه‌های شکم را انجام دهم. اما وقتی دراز می‌کشم، با دست‌های گذاشته به زيرِ گردن، احساس می‌کنم که خون از تنم می‌رود.

چراغ‌ِ سقفی را خاموش می‌کند. چراغ کوچک روميزی روشن است. کوزه‌ی گلی سوراخ‌سوراخ که از سوراخ‌هاش نور به بيرون می‌پاشد. می‌گويد: "خوب" و می‌آيد رو به روم می‌ايستد. شکم گنده‌ش را به شکم من می‌چسباند. نفس ملايمش را بر گونه‌ام احساس می‌کنم. با دستی زيپ شلوارش را باز می‌کند و با دست ديگر پستانم را می‌چسبد. محکم. پستان‌هام درد دارند. در حالِ لباس پوشيدن هم اگر دستم به پستانم بخورد، درد می‌گيرد. انگار بخواهد منفجر شود.

زبانش، مثل حلزونی لزج پشت گوشم را می‌ليسد. چنان خود را به من چسبانده و می‌فشرد که دنبال چيزی می‌گردم تا بگيرم و خودم را سر پا نگه دارم. دستم به لبه‌ی ميز گير می‌کند.

چشم‌هام را می‌بندم. مراد می‌خواهد زبانش را به دهانم فرو کند و انگشتانش به کشِ شورتم می‌چسبد. با آرنج کنارش می‌زنم. به نفس‌نفس افتاده و چيزی به عربی می‌گويد و به روی ميز اشاره می‌کند. دو تا پنجاه‌تايی مچاله‌شده رو ميز افتاده است. کنارِ کارتِ بانکی. صدتا. مزد چهل‌ساعت کارم در اين‌جاست.

علی! کجايی تا بگويی حالا چه بايد بکنم. نمی‌گذارم اين حيوان مرا بکند. دوباره سرمای انبرک فلزی را در احشايم حس می‌کنم و صدايی در گوشم می‌پيچد که شبيه صدای ماشين مَکِش‌ِ آب دهان در اتاق دندان پزشک است.

با بينی‌ش سنگين نفس می‌کشد و می‌خواهد بلوزم را بکشد و مرا سوی مبل پاره‌ی چرمی هُل می‌دهد.

"ولم کن کثافت."

انگار او هم می‌داند چه بی‌پناهم. "آره" و دوباره صورتم را ليس می‌زند. عرق صورت و گردنش بد بو است.

"نه."

و هم‌زمان چنان محکم هُلش می‌دهم که بی‌اختيار رو مبل می‌افتد. دمی احساس می‌کنم مثل کانگورو ايستاده‌ام و همان نيرو را دارم و اگر لازم شود پشت خواهم کرد تا لگد محکمی به سينه‌ش بکوبم. افتاده رو مبل، شلوارش را می‌کشد پايين. آلت برخاسته را به دست می‌گيرد. در نگاهش حالتی از خشمِ وحشی می‌بينم. ترس برم می‌دارد. توان پريدن و فرار کردن از اتاق را در خود نمی‌بينم. می‌پرم سويش و آلتش را به دست می‌گيرم. سعی می‌کنم خشمم را فرو بنشانم و شروع به ماليدن می‌کنم. تند. لرزه به تنش می‌افتد و با حرکتی خشن فشار می‌آورد به سرم. گردنم درد می‌گيرد. می‌خواهد آلتش را به دهانم فرو کند. سرم را کمی می‌گردانم و لبم را به بالاترين بخش رانش می‌چسبانم. بوی عرق ترشيده بينی‌م را می‌آزارد. تند و سنگين نفس می‌کشد و حرکت آلتش را در مشتم تندتر می‌کند. صدايی مثل خروسی که گلوش را گرفته باشند از دهانش بيرون می‌دهد. گرمای مايعی بر دستم می‌لغزد. بوی خامی به بينی‌م می‌رسد. طعم ترشی معده، آميخته با قهوه گلوم را می‌سوزاند. می‌کوشم تا آب دهانم را فرو دهم.

مراد نگاهی تهی به رو به رو دارد. چيزی می‌گويد که نمی‌فهمم و به جعبه‌ی دستمال کاغذی اشاره می‌کند. دستم را دراز می‌کنم و جعبه را برمی‌دارم و می‌دهم دستش. دستم را با دستمال پاک می‌کنم.

چه بايد بکنم. به همان حال بمان. من که چيزی برای از دست دادن ندارم.

نوار بهداشتی، ميان پايم، سخت و آزاردهنده شده‌است.

مراد لبخند می‌زند. دستمال‌ها را مچاله می‌کند و به گونه‌ام می‌کشد. آرزو می‌کنم کاش علی می‌توانست با مشتی به چانه‌اش، هميشه او را از همان شکلِ بی‌ريختش هم بيندازد. مرا بردارد و ببرد کانادا يا هر گورستان ديگری. به داخل چاهی تاريک. ديگر بازنگرديم.

به در می‌کوبند. فوری باز می‌شود و جوانک با فرق بازکرده، سرش را تو می‌آورد. چشم‌هاش برق می‌زنند. نيشش تا بناگوش باز است. با نگاهی پرسان به مراد نگاه می‌کند و نگاهی خواهان به من می‌اندازد و می‌خواهد بيايد تو. اما پيش از آن‌که قدمی تو بگذارد، برمی‌خيزم و سوی در می‌روم. خيره و خشمگين نگاهش می‌کنم و با همه‌ی توانم، تنم را می‌کوبم به تنش.

پستان‌هام وحشتناک تير می‌کشند و غمگين‌تر از هميشه‌ام. همه‌چيز در تنم فشرده می‌شود. علی نيست که سرش را بر شکمم بگذارد و نافم را ببوسد.

شنل را برمی‌دارم. دوتا پنجاه‌تايی را که مشت کرده‌ام داخل کيف  دستی‌م می‌چپانم و می‌گويم: "ديگه نمی‌يام کار کنم. گورِ پدرِ همه‌تون." اما کسی نيست که صدام را بشنود.

آن‌سوتر، فکر می‌کنم ابراهيم باشد. پسر عراقی. زُل زده به تلويزيون و می‌خندد.

پيش تر از علی به اتاق رسيده‌ام.
 


 جون ۲۰۰۰



 


 

 

 

 

 
 

 

 

   

 

 

tangeeram@yahoo.com

This is Sardar Salehi`s non-commercial site