|
|
|
|
|
|
تقاصطلبی نوستالژیک
پیوندها
وحید گل بهاری
|
|
نیاز به زیستن وحید گلبهاری
اسم من کورش است و دلم میخواهد بمیرم. به تنگ آمدهام. امروز و فردا گم میشوم، مثل سرباز پیر تنها، مثل آن گروهبان خسته از ستیز ِ کتاب آن نویسنده که اسماش را هم نمیخواهم بشنوم. همان که خوب حرف میزند – به چاپلوسی- اما چنانکه این دوست ناقدم دربارهش به درستی قضاوت کرده، "هرگز نویسندهی درست و حسابی نشده و همیشه معلم باقی مانده است". شغل معلمی به نویسنده نمیآید. شغل معلمی برای کسی است که روزها استعدادش را هدر میدهد و شبها یا وقت آزاد سعی دارد جبران کند آنچه که ذهناش را مشغول داشته. درست همین است. چه قدر از این نویسندهی نانویسنده، که دارد به بازنشستگیش نزدیک میشود، نفرت دارم که کیف میکند از فکر به روزهای تعطیل و مرخصی و میکوشد تا شاگرد سابقاش، من ِ معتاد به آب و زن را بازندهی زندگی بداند. اما حالا بس است، از پس چهل سال تحقیر. در این داستان به آخر ِ کار خواهم رسید. این حقی است که به دست آوردهام. یک بار دیگر تو چشمهاش نگاه خواهم کرد و در را تو صورتاش برای همیشه خواهم بست. حالا که به این فکر مشغولام، دهم آبان هشتاد وشش است. ساعت سه و هفت دقیقهی صبح. علف خیس و برگهای مرده، پای درخت گلابی. سر شب، مردک ایستاده بود همینجا با لیوان ویسکی در دست. مارک مورد علاقهش که جرعهای از آن هم نمیتوانم از گلو پایین دهم. بهتر است بگویم آویزان بود اینجا. آویزان بود میان شاخهها. داشت ترانهای زیر لب زمزمه میکرد، زوزهای که خودش ساخته بود و هیچ چیزش سر جا نبود. آدم از همسایهها خجالت میکشد. در خانهی خانم همسایه همان وقت باز شد، اما چیزی نگفت. فکر کردم بگویم، لش مرگات را ببر تو خانه و کپهات را بگذار، اما نگفتم. ماموریتاش همین بود که بیاید و برود. آمد و رفت. چه انتظاری داری با این چهل و دو سال تفاوت سنی. قوری چای را گذاشتهام تو سینی و با فنجان آوردهام بالا و نشستهام پشت میز کار، میز کار او. دفتر را باز میکنم. داستان "نیاز به زیستن". چه اسمی. میخواهد ادعا کند لابد که خیلی میداند. معلم است دیگر. انتقام، انگیزهاش است. شروع میکنم به خواندن، اما اینبار با چشمهای خودم، روشن. گذشتهام از خیر نگاه به جستن ِ دروغ. این داستان را ویرایش خواهم کرد و خواهم افزود آنچه ندارد. کسی باید این کار را بکند دیگر. به عنوان نویسنده میخوانماش و نه به عنوان همزاد. مثل مردی که هستم میخوانم. این داستانی است در کنار روایتی که آمده است. کار ادبی. میخوانم:
نخستین بار که صدای گریهی خانم طلایی را شنیدم، نشسته بودم و داشتم مینوشتم. نالهای خفه بود با زیر و بمی به نشان اندوهی بس جانگداز و عمیق. خانم طلایی به تازگی آمده اینجا. پس از مرگ شوهرش، باید خانه را میفروخت. چارهای نداشت و زندگی همین است. زندگی زیبا و بینیاز باید به اینجا میرسید. دکتر طلایی پزشک متخصص اعصاب بود و چنانکه همه میدانند؛ شهرت جهانی داشت. این را از بیوهش شنیدم. با هم به بسیاری از کنگرههای جهانی رفته بودند. بعد از هر کنگرهای هم سفری به جایی برای استراحت. چنین بود که این زوج در طول چهل سال زندگی مشترک، بسیار جاهای جهان را دیده بودند. میشود بهشان حسودی کرد. نمیدانم این حقیقت دارد یا نه که دو قطب مخالف آسانتر به هم نزدیک میشوند؛ اما رابطهی من با خانم طلایی خوب بود. عکس آن همسایهی قبلی، مردک بیکارهی خودخواه که ظرف کمتر از دو هفته باش دعوام شد. هر روز میآمد تو حیاط و برهنه دراز میکشید. حتا اگر آفتاب هم نبود. من از مردها بیش از زنان بدم نمیآید، اما مرد برهنه، با آن آونگ کوفتی وارفته، نفرت انگیز است، حالا اگر نگویم خشمانگیز. بعد از اینکه خانم طلایی آمد به خانهی شماره سی و نه، کلید در خروجی خانه را با هم رد و بدل کردیم برای احتیاط؛ که در صورت مسافرت و غیره، کسی باشد به گل و گیاه برسد و نامهها را از پشت در بردارد و بگذارد روی میز. خانم طلایی طوطی دارد و من گربه. اسم گربهام لولیتا است. پس از آنکه همسرم، مادر فرزندهام گذاشت و رفت در مه ِ میان انسانها گم شد – مثل همهی زنان زندگیم- گربه را برام گذاشت. زن و مرد برای هم به وجود نیامدهاند، حتا اگر نشانههایی از نزدیکی در تنهاشان باشد. این هم ادعای درستی نیست که زن و مرد مکمل یکدیگرند و تقدیرشان با هم بودن است. یک چیز مبهمی در جایی وجود دارد که زنان و مردان را مثل دشمن در برابر یکدیگر میگذارد. دشمن طبیعی. اگر به هستهی ماجرا نگاه کنیم، بهتر خواهیم دید. همین نگاه و چشم غره رفتن ِ وسواسگونهشان به هم مثلن. در زندگی با زنان بسیار سر و کار داشتهام، یا آنان با من، هنوز نمیدانم کدامیک، زیرا ستیز میان زن و مرد بی نتیجه میماند و حتا گاهی به عشق میانجامد. بیشتر نه. بیشتر بازی موش و گربه است، که نقشها خوب تقسیم نشدهاند، یا در لحظههایی هم جا به جا میشوند. در برخی از رابطهها مکانیسم برزیستی عمل میکند. حالا، در پاییز زندگی، بزرگترین درد زندگیم، به نظر خودم این است که حدود سه هفته پیش بهناز را از خانه انداختم بیرون. بهش هم گفتم که هیچ سعی نکند باهام تماس بگیرد. عجیب است که رعایت کرده است. اگر حضورش را بیش از این تحمل میکردم، به معنای مرگام بود. نه مرگ روحی، مثل مرگ در خیلی از رابطهها، بلکه مرگ جسمی که البته کمتر از مرگ روحی دردناک است. به هر حال. تن زیبایی داشت. آخرین باری که باش خوابیدم، فشار بدی در جمجمهم احساس کردم که تا آن زمان تجربه نکرده بودم و یکباره احساس کردم خطر مرگ دارد برام و همان لحظه هم تصمیم گرفتم برانماش.
[اینجا، منظورم حالاست، بگو ببینم تو انداختیش بیرون؟ چاخان خالی بند! خودش رفت، کثافت. تعجب میکنی؟ دختر بیست ساله با مرد شصت ساله؟ امشب تو نبودی زیر درخت گلابی زوزه میکشیدی دروغگو! اوه بهناز من. حالا آبروت را بریزم، هافهافوی مبتذل؟ رفت یک رفیق همسن و سال خودش پیدا کرد. پولدارتر از تو، قد بلندتر، - بهت برنخورد حالا: مردتر و نیکتر. بیش از تو هم قربانصدقهش میرود. مثل تو رفتار ظریف ندارد. سرش هم به یک جاهایی بند است برای روز مبادا. چه فکر کردهای، احمق. یادت رفته چند بار بهت گفت کاش تو هم کمی رفتار خشن ِ جنسی هم داشتی؟ یکبار شد براش بخوانی: دلم برات تنگ شده جونم؟]
خانم همسایه رفتار دوستانهای دارد، بیوهی شاد و قویای است با اعتماد بی نظیر به همنوع و عشق وافر به زندگی؛ چنان که به هر چیزی دست بزند، برق شادی میگیرد. به من دست نمیزند، چرا این کار را بکند، اما متوجه شدهام که بدم نمیآید گاهی باش حرف بزنم و احساس میکنم خوب است. برای اینکه آرامش و سکوتی که دنبالاش بودم، گاهی خفه کننده میشد برام. آنچه پس از زندگی ِ شکستخورده نوشتهام راست بود و حقیقت، اما چیزی نبود که دیگران بتوانند بشناسندش. نه واقعن. تنها بیان زندگیای بود که من میدیدم. پیش چشم داشتم. اما آنچه من میدیدم، چشماندازی برابر دیگران نمیگشود که بتوانند بشناسند. یا که من میخواستم بشناسند. همیشه همینطور بوده است. اینکه حق با من است دلیل نمیشود کسی به من حق بدهد و اینکه کسی به من حق بدهد دلیل نمیشود که ربطی به حقیقت داشته باشد. هر کسی که حق با او باشد میداند این را.
1 مارس 2008
|
|
|
|
|
||
|
|
|
This
is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|