|
|
|
|
|||
|
داستان بلند ـــــــــــــــــــــــــ
سفر بازگشت
|
|
اوکتاویو پازعمری تنهایی
برگردان: شهاب هروی
"روزنامهی شعر"، گاهنامهی شعر چاپ بلژیک، در شمارهی می- اگوست 1996 گفت و گوی زیبایی از نویسنده و منتقد فرانسوی فردریک د تووارنیکی [Fredric de Towarnicki] با اکتاویوپاز را به چاپ رسانده است.
شاعر و برندهی نوبل ادبی، اوکتاویو پاز در هتلی در پاریس زندگیاش را مرور میکند. نتیجه، نگاهی است دقیق به دگرگونیهای اساسی این سده (سدهی بیستم) و شهادتی جذاب از شاعری ناراضی، سرکش و تنها:" هنوز هم بر این عقیدهام که این جهان باید دگرگون شود."
اوکتاویو پاز: "همیشه و هنوز خود را بسیار تنها یافتهام"
اوکتاویو پاز در میانهی سخن میگوید: "هیچ کاری مخاطره آمیزتر از تعریف شعر نیست. هنوز تردید دارم که آیا موفق شدهام یا نه." در سالن هتل لوتسیا [Lutétia] در پاریس و نزدیک پیانوی بار نشستهایم و ناچاریم صدامان را بالا ببریم. پاز از پیش به من گفتهاست که از گفت و گو چندان خوشش نمیآید، زیرا ژانر غریب و دوپهلویی است: چیزی میان متن شفاهی و کتبی. به ریشهی دوگانهی خود اشاره میکند و از مکزیک میگوید و عشق دیرینه و دیرپایش به آن، از روستای زادگاهش که اکنون بخشی از شهر مکزیکو شده است. در همانجا دروازهی جهان هندیشمردگان به رویش باز شد که تربیت مدرن "با حسادت آن را مهر و موم کرده بود". از خانهای میگوید که کودکیاش را در آن گذرانده، از کتابخانهای با دوازده هزار کتاب، متعلق به پدر بزرگ؛ رمان نویسی که برخورد میان خلقها و تمدن بر او نام "هندی زده" نهاده بود. از باغشان میگوید که "شکوه ِ جنگل ِ بکر" داشت، و از همانجا مدرسهی شعرش را با پرسشهایی دربارهی جهان، مکزیکی بودن و مدرنیت آغاز کرده است. با مایهی طنز از "زیارت"هاش حرف میزند. "در نوجوانی مینوشتم، بی آن که از خود بپرسم چرا. نوشتن چیست: مدرنیت؟ فهمیدم که سراب بود، جست و جوی مدرنیت چیزی نبود جز بازگشت به ریشه. این گونه به باستان ِ خود رسیدم. مدرنیت بیرون ِ ما نیست: در درون ِ ماست." اوکتاویو پاز با شوق از ادبیات مکزیک حرف میزند، که روایتی است از دوگانهگی، تنش:"آنچه این روایت را رنگ میزند، هم تلاش برای رسیدن به جهانی شدن است، آن گونه که در باقی ِ جهان تجربه میشود و هم در مکزیکی بودنمان، واقعیت ِ درونیمان، گذشتهی کم و بیش از یاد رفتهمان. این دوگانهگی را در نوشتههای سور خوآنا اینز دلا کروز [Sor Juana Inés de la Cruz]، نخستین نویسندهی بزرگ این قاره مییابیم. ما هم برآمده از اروپاییم و هم واکنشی به آن. این چندجانبهگی میتواند راه ِ نگاه ِ غنی به جهان را هموار کند. تنش ِ میان گذشته و امروز را در همهی ادبیات امریکای لاتین و نیز امریکای شمالی میتوانیم بیابیم. اما مشکل امروز – حالا که مدرنیت نیز واقعیت ما شده است- این است که اگر نخواهیم بلعیده شویم، نباید از آن پیشی بگیریم." اکتاویو پاز در نگاه نخست صبور و آرام به نظر میآید، اما خیلی زود در رفتار آرام این سفیر سابق مکزیک در هندوستان همان شاعر جوان آشتی ناپذیر و دوستار آزادی را میشود دید، که یکباره مشت و چنگاش را نشان میدهد. چندی پیش همین کار را در فرانکفورت کرد، از طریق پیش کشیدن پرسش دربارهی آیندهی ادبیات و شکایت از بورس کتاب "حماقت و سرگرمی چندملیتی ِ فراگیر ِ ما". اما پاز هرگز نظرش را پنهان نکرده است. او همیشه از "راحت طلبی مزمن" ِ همهی باور و ایمانها فاصله گرفته و همهی اصولپرستان، از دههی پنجاه [سدهی پیش] با نگاه شکاک به او نگریستهاند.
شما از یگانه نویسندگان امریکای لاتین به شمار میآیید که هرگز به سازش حاصل از گردن نهادن به ایدئولوژی یا حزب تن ندادهاند. هرگز حقیقتهایی را که به شکل تغییرناپذیر مطرح میشوند دوست نداشتهام. در زندگی پرپیچ و خم و تجربهی شاعرانهام چند درس آموختهام. یکی از آنها "ساختار فراتاریخی" است، چه انقلابی باشد یا فراطبیعی، یا دگم، در نهایت آزادی را محدود خواهد کرد. توکهویل [Tocquevile] را دوست دارم، که عقیده داشت آزادی با شناختن ِ آزادی دیگران آغاز میشود. هرگز به آنچه منطق ِ تاریخ مینامند، و جدا از خواستهها و ارزش مردم آن را به مثابهی والاترین هنجار میبینند تا دیگران را وادار به پیروی کنند، باور نداشتهام. امروز باور دارم که مبارزه با بدی در گام نخست مبارزه با خودمان است. برای من این سودمندی تاریخ است. بدی در اساس ِ خود زمینهی انسانی دارد: در آگاهی و در آزادی انسان حضور دارد. و در همین آزادی پاد زهر و چارهی آن نیز هست.
شما خیلی زود از رویای کمونیستیتان که در جوانی هوادارش بودید، جدا شدید. فضای موجود میان دانشجویان در دههی سی چهگونه بود؟ از خشونت هرگز دور نبود. همهجای مکزیک، روشنفکران و دانشجویان از انقلاب حرف میزدند. هواداران موسولینی میخواستند حزب فاشیستی یا دنبالهی حزب او را بنیاد نهند. اما اکثریت، حساسیت چپ داشت: سوسیالیتهای آزادیخواه یا خوانندگان سرسخت مکتب مارکسیستی خواهان دگرگونی اساسی بودند. هیچ کسی قادر نبود به باور جمعی ما به انقلاب آسیبی برساند. من با کمونیستها همسو بودم. برای من در آن زمان میان شعر و انقلاب تضادی وجود نداشت. از مردمسالاری حرفی به میان نبود. ما شاهد دو گونه فریب بودهایم: ظهور فلسفه با گرایشهای علمی، که کاپیتالیسم را به نقد میکشید اما خود فلسفهی کاذبی بود؛ و مکتب عرفان فاشیستی یا نازی که در اصل ایمان واقعی نبود زیرا آنگونه که دنیس د روگهمونت [Denis de Rougemont] شرح داده نشانی از "ورارَوی و برتری" نداشت.
تردید شما از چه زمانی آغاز شد؟در زمان جنگ داخلی اسپانیا که به دعوت پابلو نرودا برای شرکت در کنگره نویسندگان ضد فاشیست به والنسیا رفته بودم. اما در سال 1937 ابتدا به پاریس رفتم. در ایستگاه سن لازار تازه از قطار پیاده شده بودم که کسی مرا صدا زد "اکتاویو پاز! اکتاویو پاز!" پابلو نرودا بود که دنبال من میگشت. ما یکدیگر را نمیشناختیم و تنها از مکزیک مجموعه شعرم را براش پست کرده بودم. او مرا به دوستی که همراهاش بود معرفی کرد: لویی آراگون. صبح روز بعد در کنسولگری اسپانیا - که برای دریافت روادید رفته بودم- با لویی بونوئل آشنا شدم. رویای پاریس را دیده بودم. شهر بودلر، رمبو، ژید، مالرو! آن زمان در امریکای لاتین نگاهها به پاریس خیره بود و به ادبیات و شاعرانش. شعر و شاعر به عنوان انسان اجتماعی هنوز بیمورد نبود. از نخستین تردیدم پرسیدید. اسپانیا برای من مرکز آزمایش بزرگی بود. بیست و سه سال داشتم و عضو هیچ حزبی هم نبودم. تنها طرفدار جمهوری بودم و بس. زمانی بود که من نیز مثل بسیاری از انقلابیهای جهان و نیز قیام مکزیک باید راه ِ بیانمان را در کمونیسم مییافتیم. آن روزهای سرفراز برای من مدرسهی برادری در برابر مرگ بودند و نیز بازگشت به ریشههای مدیترانهای خودم. در بارسلون، مادرید و والنسیا خیلی زود با شاعرانی چون میگل هرناندز [Miguel Hernández]، سزار وایهخو، رافائل آلبرتی، مانوئل آلتولاگیره، وینسنت اوییدوبرو [Vincente Huidobro] و لوئیس سرنودا [Luis Cernuda] – کسی که با او پایهی دوستی خوبی ریختم، آشنا شدم... اجازهی واردشدن به بریگاد انترناسیونال را نیافتم، زیرا کسی مرا دیده بود که با یک آدم شناخته شدهی تروتسکیست حرف میزدهام. من تروتسکیست نبودم، اما حاضر نبودم بپذیرم که تروتسکی، که تبلیغات مسکو او را به صورت لولوی وحشتناکی نقش زده بود، جاسوس هیتلر بوده است. با نفرت فشار و تهدید و تعقیب علیه دوستان آزادیخواهم را تجربه میکردم که دوستان کمونیست من با یاری ماموران شوروی به کار میبستند. بحثهای داغ کافهای داشتیم. سایهی خفاشگون استالین از پشت واژگان رمزی ستادهای انقلابی، بوروکراسی خودپسند و شکاک و منزوی از جهان، ظهور میکرد. ناپدیدشدن آندره نین [Andrés Nin]، رهبر جنبش آنارشیستی POUM برای من شوک بود. یکی از کارمندان عالیرتبه زمانی به من گفت:"پشت ماشین تحریر آدم سودمندتری خواهی بود تا پشت مسلسل." به پند او گوش دادم. پس از بازگشت به مکزیک یکی از بنیادگزاران روزنامهی ال پوپولار [El Popular] بودم، که سخنگوی چپ مکزیک بود. در سال 1942 با بنجامین پرت [Benjamin Péret] دوست شدم که پیشتر او را در مکزیک با ویکتور سرژه [Victor Serge] دیده بودم. به یمن ویکتور سرژه بود که توانستم خوب پی ببرم که برگها چه جعلی بودهاند. او ویژگیهای متضادی در خود داشت: شفافیت روشنفکرانه و تیزبینی اخلاقی. بردباری و غمخواری او را میستودم. لنین او را به عنوان دبیر اول انترناسیونال سوم انتخاب کرد و استالین او را به سیبری تبعید کرد که با میانجیگری ژید و مالرو و به شکل معجزهآمیزی بخشیده و از کشور اخراج شد. برای این انقلابی حرفهای هیچ چیزی غریبتر از سکوت مصلحت آمیز و خشکی مکتب مارکسیسم نبود. از شجاعت او لذت میبردم. او به من آموخت که سیاست تنها عملکردن نیست، بل سهم داشتن در تفکر نیز هست. کشف کردم که "نقد، دختر ِ انقلاب است و نبود ِ نقد، کشندهی انقلاب"، و در کتابی این نکته را بیشتر گشودهام. ویکتور سرژه برای همیشه چشمان مرا به آنچه در اتحاد شوروی میگذشت باز کرد، به نظام کاستی سنگواره شدهاش. بعدها در نامهای به من از وجود اردوگاههای کار نوشت. اینگونه بود که باور به آیندهی درخشان را از دست دادم. سالها بعد پی بردم که نکته نه در دگرگون کردن مردم، بلکه در هدایت و بودن در میانشان است.
در مقالهی شعر و پایان سده و بعدتر در سخنرانی استکهلم از پایان انقلاب گفتهاید. باور دارم که اسطورهی انقلاب مرده است، بله حتا باور دارم که به مرگ طبیعی مرده است. ما پایان دوران تاریخی دو سده را تجربه میکنیم که در آن ایدهی انقلاب، هم راه با پیشرفت، اندیشهی مسلط جهانی بود. خیلیها این را مثل مسیحیان نخستین به مثابهی پایان زمان و ظهور مسیح تجربه میکردند. این اسطورهی انقلابی همهی نویسندگان سدهی نوزدهم را پیش از آن که به مدرنیت بپردازند، وادار به پذیرش این دیدگاه کرده بود. از دوران رومانتیک به بعد سرگذشت شعر مدرن و رابطهاش با این اسطوره از بت پرستی تا بت شکنی، از باور متعصبانه تا نفرت بوده است. این پدیده در سدهی بیستم به اوج خود رسید که انقلاب بلشویکی تاثیر عظیماش را بر آن داشت، گرچه در خود آن انقلاب تضادهای آشتی ناپذیری وجود داشت. در مقالهام کوشیدهام تا نشان دهم انقلاب لحظهای است که گفتمان به آرمان تبدیل شود، با انتظار بازگشت به ریشه، به زمان ِ پیش از بیعدالتی، به نظم ِ عادلانهی زمان ِ آغازین. بدین خاطر، انقلاب که دختر اسطوره بود، به شکل ِ راز دیده میشد. زمانهی مدرن رابطهی کهن میان شعر و اسطوره را در هم شکست، و شعر خیلی زود به ایدهی انقلاب پیوند خورد. و این ایده، که پایان اسطوره را اعلام میکرد، خود به اسطورهی مدرنیت تبدیل شد. آنچه میماند این پرسش است که چرا پیشافکند ِ آیندهی درخشان به حمامهای خون انجامید و به جلوهی صنمی وحشتناک درآمد.
بگذارید به زندگی خودتان بازگردیم. پس از دوسال زندگی در ایالات متحده، که بیشتر در نیویورک و سان فرانسیسکو گذشت، در سال 1945 به فرانسه بازگشتید. دوران ِ اگزیستانسیالیسم و "تعهد ادبی". فرانسه و پاریس چه جذابیتی برای شما داشت؟ جذابیت ِ وطن ِ روشنفکری که سراغ ِ شناسنامهی مرا نمیگرفت. آن زمان فضایی به نهایت جهانی وجود داشت: یونانیها، اسپانیاییها، آرژانتینیها، رومانیاییها، امریکاییها... در پاریس میتوانستم آزادانه نفس بکشم. خوانندهی مشتاق نوشتههای ارتگا ای گاست [Ortega y Gasset] بودم و چون در شهر مکزیکو نزد یک استاد اسپانیایی پدیده شناسی خوانده بودم، زیاد از مسایلی که سارتر مطرح میکرد شگفت زده نبودم. آن چه مرا از همان آغاز با اگزیستانسیالیسم بیگانه میکرد، این بود که خیلی زود تبدیل به مد روز شد و گونهای رابطهی نامشروع با فلسفه، ادبیات و سیاست داشت، چیزی میان پدیده شناسی و مارکسیسم. این را رد میکردم، همانگونه که زبان ِ گنگ ِ اگزیستانسیالیستی را به زمانی که وارد امریکای لاتین شد، رد کردم. در پاریس متوجهی وجود زبان ِ گنگ ِ دیگری شدم. زبان ِ گنگی که اندیشهی هوسرل [Husserl] و هایدگر را به ابتذال میکشید. هایدگر دربارهی هولدرلین[Höldrlin]، ریلکه [Rilke] و تراکل [Trakl] نوشته بود، درحالی که در نظام ِ اندیشهگی سارتر جایی برای شعر نبود. فکر میکنم او از هنر بیزار بود. در طول سالها، به ویژه در زمینهی سیاست محتاطتر شدم. از سفسطهبازیهای سارتر، آنگونه که در رمانها و نمایشنامههاش میدیدم، بیزار بودم. متوجه بودم که مدام دارد اردوگاههای نازی را محکوم میکند، اما وجود اردوگاههای تبعید در اتحاد شوروی را انکار و نیز کسانی را که میخواستند از آن حرفی بزنند بیاعتبار میکرد. یک بار به سارتر گفتم:"دربارهی اردوگاههای اتحاد شوروی چه فکر میکنید؟" این پاسخ سرد را به من داد:"شما چی؟ شما دربارهی اردوگاههایی که اسمش را مستعمره گذاشتهاند چه فکر میکنید؟" بعدها ویکتور سرژه به من گفت:"تو را میبرم پیش شاعری که با سیاست کاری ندارد، اما انقلابیتر از همهی آنانی است که از انقلاب داد سخن میدهند." اینگونه بود که با هانری میشو [Henri Michaux] آشنا شدم و او تاثیر بسیاری بر من گذاشت. در پاریس تنها میان سوررئالیستها دوست پیدا میکردم.
نوشتهاید:"سوررئالیسم همان عظمت گفتمان دیالکتیکی را دارد". درست است. سوررئالیستها را اغلب در کافهای در پلاس بلانش [Place Blanche] میدیدم. این جنبش آن زمان در سایه میزیست. برتون در میان اعضای اندک منزوی بود. من نویسندهی زبردست ِ نوشتن ِ خودجوش écriture automatique [جنبش نوشتن ِ خودجوش در سالهای بیست دههی بیستم که توسط سوررئالیستهایی چون آندره برتون و فیلیپ سوپول بنیاد گذاشته شد. گفتمان منطقی به کنار نهاده شد و هر چه به شکل خودجوش به ذهن میآمد، نوشته میشد. م.] اما استقلال طلبی سوررئالیستها در برابر اگزیستانسیالیسم و مارکسیسم را که در جهان هنر و ادبیات قدرت بسیار داشتند، میستودم. بعد پی بردم که اصالت را باید در کار برتون جست، یا در کار رنه شار [René Char] که مثل صخرهای در اقیانوس آشفتهگی پابرجا مانده بود. در آغاز دههی پنجاه با آلبر کامو آشنا شدم که به کار نوشتن انسان شورشی [l'homme révolté] بود. دوستی خوبی با هم داشتیم. خلاصه: پس از تردید، لحظهی بیان انتقاد نیز رسید. در پاریس بود که هزارتوی تنهایی را نوشتم، نقطه عطفی در زندگی من.
کلود استبان [Claude Estéban] در درآمد کتاب Versant Est نقل میکند که از نظر شما شاعر این زمانه از تنهایی گزیری ندارد و این که باید با همهی توان علیه انزوای اخلاقی که نیاز او به بیان را خدشهدار کند، بجنگد. شما خود انگار این خطر را به جان احساس کردهاید. خود را بسیار تنها یافتهام، درست است. همیشه نیز آندره برتون یا دوست غمخواری چون آلبر کامو را کنارم نداشتهام تا یاریام کنند. با انتشار هزارتوی تنهایی مبارزهای سخت آغاز شد، که بردباری مرا به سنجش گذاشت. آهسته و آرام فهمیده بودم که شرایط مکزیک و همهی جهان باید دگرگون شود. دیدگاه مردمسالارانهی من باعث سر و صدای فراوان شد. حتا در جانهای شریف امریکای لاتین و نویسندگانش که با شست و شوی مغزی رئالیسم سوسیالیستی نابینا شده بودند، نفرت انگیخت.
خلاف جریان پارو میزدید. این همه آیا برایتان گران تمام شد؟ زمانی به درازا کشید. سیاسی کردن زندگی ادبی برای امریکای لاتین شایسته نبود. باعث رشد اندیشهی فرقهپرستانهای شد که جهان را سیاه و سپید میدید. اندیشیدن خلاق از محتوا تهی شد. اما همانگونه که اغلب گفتهام: حملههای ناقدان چپ و آزادیخواه من ناعادلانه و ساده لوحانه بود. اما میبخشمشان، زیرا هم آنها بیعدالتی جامعهی ما را به نقد میکشیدند و در شورشی بودنشان تردیدی نیست. از بوق و کرنای ارکستر رهبری شونده به دست کمونیستها حالم به هم میخورد. دفاع از مردم سالاری – حتا به شکل تختهی نجات غریق نیز آسان نبود. ما در اقلیت بودیم. زمانی غمانگیزتر شد که پابلو نرودا نیز مرا هدف گرفت. ما دوستان خوبی بودیم، شعرهاش را دوست داشتم، گرچه به نظرم مثل رشته کوههایی بودند که گاهی در کنار هرزهگیاهها و درههای گیجکننده، قلههای درخشانی مییافتی. نرودا بیست سال تمام نیزهاش را سوی من نشانه رفت. من خائن شده بودم، دشمن انقلاب. همه جا این را جار میزد. پس از کنگرهی بیستم کمونیستهای روسی به نظر اندکی دلسرد شد، اما بر سر مواضع حزب ماند و زمانی دراز مقاومت نشان داد. در اواخر زندگیش به طور اتفاقی یکدیگر را در هتلی در لندن دیدیم. جشنوارهی شعری بود که ایو بونهفوی [Yves Bonnefoy] نیز در آن شرکت داشت. در راهروی هتل، خانمی از من پرسید که آیا اوکتاویو پاز هستم. همسر نرودا بود. به من گفت که پابلو پس از گذشت این همه سالهای سخت میخواهد با من حرف بزند. اتاق او نزدیک بود. وقتی در را باز کرد و مرا دید، در آغوشم کشید و گفت: "Mi hijo, mi hijo!" [پسرم، پسرم!] خیلی احساساتی شدم، زیرا به رغم همهی این چیزها بسیار دوستاش داشتم. سال 1967 بود، اندکی پیش از مرگاش. امروز بسیاری از روشنفکران امریکای لاتین وفاداری بی قید وشرط شان به استالینیسم را، به مثابهی گناه نابخشودنی میبینند که از دید من اشتباه چندان بزرگی نبوده است.
چه شد که روشنفکران و نویسندگان بسیاری در سدهی ما [سدهی بیستم] فریب نظام توتالیتر را خوردند؟ این توتالیتاریسم دنبالهی بحران اقتصادی و اخلاقی بود که در زمان نخستین جنگ جهانی بسیاری از یقینها به تردید تبدیل شد. اما مردمسالاری با رخنهها و کوتاهیهاش نتوانست پاسخ درخوری به آرمان و رویای برادری بدهد. بسیاری از روشنفکران به جست و جوی جایگزین آن برآمدند و آرزوی ساختار اجتماعی دیگری داشتند. از دل ِ همان آرزو مائو، کاسترو و پول پوت برآمد.
اما اکتاویو پاز که همیشه و هرجا با "طاعون قدرت" سرناسازگاری داشت، به تمام حملههای فردی پاسخ سخت داد. پنج سال پس از آن که در اعتراض به سیاست فشار دولت خودش که اعتراض دانشجویان را به حمام خون تبدیل کرد، از پست سفارت در هندوستان کنارهگیری کرد، در سال 1973گفت و گویی با فیگارو ادبی انجام داد که با عنوان "اکتاویو پاز علیه سارتر و کاسترو" به چاپ رسید. گفت و گویی پر از خشم و هجو نیشدار. "سیاست که امری بسیار جدی است، نرودا و آراگون را بی حیثیت کرده است. سارتر را به آدمی مضحک تبدیل کرده است. اگر نمیتوانیم از آن فاصله بگیریم، دست کم باید سعی کنیم تا ما را نابینا نکند." و ادامه داده بود که سارتر پس از نخستین اقامتاش در هاوانا کلمهای دربارهی سوءاستفاده از قدرت بیان نکرده و در 1973، وقتی شاعر کوبا هربرتو پادییا [Herberto Padilla] بر اساس "اعترافات فرمایشی" به زندان افتاد، توضیحات ِ او بیپایه و سردرگم بود. سارتر شاعر کتاب "فانوس ِ فراز ِ شکر" را "پرولتاریای ارزان" و "دیوجانس دست ششم" [فیلسوف کلبی یونانی همعصر اسکندرکه روز روشن با فانوس در کوچههای آتن میگشت و میگفت:"من انسان میجویم". م] نامیده بود و پاز در همان گفت و گو اشاره کرد که اگر دیوجانس یونانی در چلیک چوبی میزیست، سارتر خود را "با ابری از واژگان پوشانده است". اکتاویو پاز به این بریده روزنامه از سال 1973 نگاه میکند بی که بخواند، انگار میخواهد زمان ِ گذشته تا اکنون را بسنجد.
مقالههای شما در مورد مدرنیت از پرسش در مورد نقش ادبیات و خواندن – که مورد تهدید قرار دارند- انباشتهاند. در مشکل نابرابریهایی که جامعهی مدرن از آن رنج میبرد، نابرابری دیگری نیز افزوده شده است: فاصلهی میان اقلیتی که میخواند و اکثریتی که نمیخواند یا دیگر نمیتواند بخواند و تنها تلهویزیون تماشا میکند. باید با این کنار بیاییم. خط فاصله در این زمینه هر چه روشنتر میشود و ما را به یاد رمان دنیای قشنگ نو از آلدوس هاکسلی میاندازد که تنها اقلیت ناچیز امکان استفاده از دانش و پایهی فرهنگ را دارد. کتاب دارد برمیگردد به همان چیزی که در آغاز بوده است: گنجی نایاب. اینجا نیز شکاف تازهای بدون سابقهی قبلی ایجاد میشود، که نه مثل رژیمهای باستانی ارتباطی با پیشینهی خانوادگی و قومی دارد، و نیز نه مثل مردمسالاری کنونی با دارایی، که بیشتر به شناخت وابسته است. و این برای مردمسالاری بیخطر نیست. بخشی از درد ما در پایههای مدنیت نهفته است که از همه چیزی محصول مصرفی میسازد. امروز در همهی جهان از تو میپرسند: چند میارزی؟ تن و جان، کتاب و اندیشه، نقاشی و ترانه محصول قابل خریداری شده اند. در بورس کتاب فرانکفورت از دستکاری کاریکاتورواری حرف زدم که انسانها را زیر پوشش ادبیات به تسلیم وامیدارد، به یاری رسانهها البته. زیر عنوان فریبندهی "فرهنگ عامه پسند" کارهای جدی و در نتیجه "خسته کننده" را به کنار مینهند و به روی خودشان هم نمیآورند که این اعلان جنگ علنی با ادبیات "جدی" است. انگار افلاطون، ارسطو، بوکاچیو، رابله، سروانتس و سویفت زیادی جدی بودهاند...
چه میتوان کرد؟ نوشتهاید آزادی، دگرگونی ِ آگاهی است تا ما را یاری دهد که در لحظهای از زمان به تاریخ "نه" بگوییم. در جهان مدرن که هر روز همسانتر میشود، "نه" گفتن مشکلترین کار است. بدین خاطر ادبیات زیر تهدید منجمد شدن و مردن قرار دارد. امروز تنها از ما خواسته میشود که به تایید سر تکان دهیم. نظام امروزین زمان درازی است که به "بله گویان" نیازمند است تا در نمایشهای بزرگ سیاسی این سده انسانها را وادار کند به جنایات خیالی اعتراف کرده و بعد نیز متهم را با جادو و جنبل به شاکی و قاضی تبدیل کند. چرا که امروزه جلاد نیز به قربانیان "بله گو" نیاز دارد. ادبیات حقیقی در مقابل قانون و منطق بازار با کنسرو پرفروشهاش بیتفاوت ایستاده است. بدون سرکشی ادبیات وجود نخواهد داشت. در سنت واژگونهی مدرن نقد و شورش، شعر از سدهی نوزدهم تا بیستم نقش بسیار برجستهای داشته است. باید دوباره به انگیزش نخستین ادبیات بزرگ سدهی بیستم بازگشت که نه پیرو و همنوا بود و نه آرامبخش، که نقاد و اغلب خشن بود و از گردن نهادن به سلیقهی خواننده و پیروی از مد تن میزد. ادبیاتی که نویسندگانش بیمی از تنها ماندن نداشتند. برای همین هرگز ستودن ناشرانی را از یاد نمیبرم که به سنت بزرگی وفادار ماندهاند که از سدهی هجدهم در برابر سلیقه و پسند اکثریت ایستادگی کردهاست. به خاطر آنان است که ما هنوز به تمامی گنگ و کودن نشدهایم. همانگونه که در فرانکفورت یادآوری کردم، نویسندگان بزرگ گذشته به ما نشان دادهاند که هنر نویسندگی ماجراجویی بی اندیشیدن به سود در راههای ناهموار بودهاست، شیرجهای به قلب ِ زبان. برای همین ما نویسندگان امروز باید این واژهی یک سیلابی را که نشان ِ آغازین ادبیات مدرن است، تکرار کنیم: نه.
در نوشتهها اغلب به خسوفی اشاره میکنید که بر شاعر، در جهانی که شعر "محکوم به بیهودگی" است، سایه انداخته است. درست است. این نکتهی تازهای در جهان مدرن است. میتوان پرسید بدون ریلکه، الیوت، پسوآ، والری، شار، ویلیام کارلوس ویلیامز و دیگران ادبیات سدهی بیست چه میتوانست باشد. شعر کهنترین هنر است. از لحظهی نخست که انسان به حرف زدن آغاز کرد، شعر هم سرود. شعر زبان گفت و گو است. شفاهی و نه کتبی. اما شعر مدرن بیشتر کتبی است تا شفاهی. پس از شکافی که در سدهی هجدهم به وجود آمد، نمادگرایی که در زمینهی زبان آن همه خلاق بود، بیش از پیش میان شعر و مردم فاصله انداخت. امروز ترانه جای شعر مردمی را گرفته است. اما واژهی شفاهی میتواند جای متن کتبی را بگیرد. هومر هیچ نیازی نداشت تا کار شاعران و اندیشمندان پیش از خودش را بخواند. باید راههای تازهای برای کشف امکانهای تازهی صدا و تصویر یافته شود. جامعهای که در حال ظهور است، بسیار کم خواهد خواند، اما خواهد خواند. فرهنگی که از میراث فرهنگی بهره نگیرد، قابل تصور هم نیست.
از دید شما خطر واقعی عادت به تلهویزیون چیست؟ عادت کردن به در یک لحظه از این شاخه به آن شاخه پریدن، از یک فرستنده به فرستندهی دیگر، گونهای پراکندگی ذهنی ایجاد میکند که نقطه مقابل خواندن است، سامان و سازمان جان را به هم میریزد، خودآگاهی را تکه پاره میکند. وقتی رسانههای ارتباطی از محتوا درگذرند، پیام محو خواهد شد. اندیشیدن و پراکندگی همخوان نیستند. فرهنگهای سنتی چین، هند، یونان باستان بر اندیشیدن و تمرکز استوار بود که برای رسیدن به شناخت الزامی است. حتا در سوررئالیسم نیز، به شکل تناقضآمیزی جایگاهی برای تمرکز یافتهام: در نیاز به گریز از پریشانی جهان بیرون و از منطق تا بتوان صدای ناخودآگاه را قابل شنیدن کرد. اکنون انگار انسان از بینش و از بودن در هراس است.
نوشتهاید:"پر و خالی، خیزش و فرود، شور و مالیخولیا: شعر". با اشاره به شعر اغلب از "جشن ِ هستی" گفتهاید یا از "گفتار، آینهی بودن". آیا اینها واژگان فلسفی نیستند؟ روشن است. هستی واژهای است که در پارمنیدس و هراکلیتوس و همهی فلسفهی کهن یونان و فلسفهی مدرن به آن برمیخوریم. شعر چشمهی هستی است. نقطهی تقاطع همه چیزی. بارها گفتهام که شعر عاشق لحظه است، و میخواهد با دست یافتن به سرعت زمان و بدل کردن آن به اکنون بگذارد تا لحظه دم ِ زندگی را بازیابد. این "زمان ِ دیگر"، به معنای حضور ِ مدام است. تجربهی شاعرانه حتا میتواند اساس ِ فلسفهی اکنون باشد. واکنش به اکنون البته به این معنا نیست که انسان گذشته را به فراموشی سپرده و از آینده فاصله بگیرد. به هیچ روی. اکنون، نقطهی دیدار سه زمان است. بدین خاطر، اندیشیدن، بیان کردن به معنای بازیافتن نگاه نقاد است.
در شعری که به لئون فلیپه [León Felipe] تقدیم شده، سرودهاید:"نوشتن ِ شعر / همان نوشته است / تَهی ِ حرف / آموختن ِ خواندن / نه یافتن آن چه بودهایم / اما سنجیدن / آن چه هستیم." توان ِ شعر و اندیشه در این – به گفتهی هولدرلین [Hölderlin]- "زمانهی فقر" چیست؟ بدون آزادی به شعر نمیتوان اندیشید. بر اين بستر سنت ِ کهن داریم که از شاعران یونانی و لاتین آغاز شده است. به مبارزهای فکر کنید که شاعران در طول ِ سدهها درگیرش بودهاند. در جهانی که امروز در حال شکل گرفتن است باید به آشتی میان ِ برادری و آزادی بیندیشیم. ارتگا ای گاست [Ortega y Gasset] حتا عقیده داشت که این موضوع ِ بحث زمانهی ما خواهد شد. و در اینجا نیز شعر میتواند سهم خود را ادا کند، زیرا کار و گفتار او از میان راههای حافظهی ما است. میان انقلاب و دین، شعر "صدای دیگر" است، از جنس ِ شور و شیفتهگی، هم زمان صدای ِ جهان دیگر و همین جهان ِ خودمان. اما وظیفهی شعر دانستن ِ انتهای راه و هشدار به ما نیست. برای شعر خود ِ راه مهم است.
نوشتهاید پایان کمونیسم نه پیروزی حقیقت است و نه انسان. میگویید اکنون در برابر جهانی خطرناک، غیرقابل پیشبینی و کشف رمز ایستادهایم. همهی عمرم باید واژهای را میشنیدم که هرچه بیشتر گذشته، آوای مشکوکتری یافته است: بیگانگی. به نظر من بیگانگی از دل بت سازی وسیلهای برمیآید که انگار هدف شده است. از اتوموبیل، تلهویزیون، رایانه بت میسازیم. وسیله را بت میکنیم زیرا این جهان در نهایت هودهای ندارد. این وحشتناک نیست که بردهی وسیلهی خودت بشوی؟ در کتابهای اخیرم بارها به این نکته پرداختهام: ما میراثداران لیبرالیسمی هستیم که مردمسالاری، حقوق بشر، بردباری و رواداری را ارج مینهد. اما هماین لیبرالیسم میتواند به کویر شباهت پیدا کند. به احساسات و ارزشهای انسان بیاعتنا است. برنامهای برای آینده ندارد، پرسشهای فراطبیعی را به خلوت ِ درون محدود میکند. پل ِ میان من و دیگران را ویران میکند. میتوانند بگویند که مردمسالاری ِ لیبرالی نمونهی بردباری را به دست میدهد. درست است، اما به نسبیگری اخلاقیای تکیه دارد که نسبت به آرمان برابری و برادری بیاعتنا است. مثل نظام توتالیتر پاسخی هم برای این بیاعتنایی دارد. این نسبیگری راه را برای پاسخهای وقیحانه و یا از هم پاشیدن ِ پایههای مردمسالاری و آزادیخواهی هموار میکند. پویایی به مسابقهی بی هدف منجر خواهد شد. هیچ کس را یارای پیش بینی این نیست که "ساختارهای" فراتاریخی نوینی پایههای جامعه را خواهد لرزاند و ما را سوی اندیشه و موقعیتی خواهد راند که دیری است برای همیشه به گور سپردهایم. معلوم نیست که شبحهای کهنه و تاسیان ِ گذشته دوباره سر از گور درنیاورند.
در پشت ِ جستار ِ شاعرانهی شما جست و جوی فرزانگی نهفته است. نوشتهاید:"آرزوی بودن دارم، بودنی که دگرگون شونده است و نه وابسته به رستگاری فردی خودم." تاثیر اقامت شما در هند چه بوده است؟ در نوشتههای کهن هندوستان برخی از نشانههای ریشهای تمدن اروپا را بازیافتم و در کتاب در پرتو هندوستان [Vislumbres de la India] از حماسهی اوپانیشادها یاد کردهام که مبنای همهی نوشتههای آن سرزمین است. راستش باور تک خدایی برای من جذابیتی ندارد و در دوران اقامت در هندوستان فهمیدم که چندخدایی چه معنایی دارد. چنان تمدنی را سنگواره شده میپنداشتم، اما بسیار زنده و جاندار است. آنچه آنجا آموختم میتوانم در یک جمله بگویم: اندیشمندانی که اندیشه را جستهاند میدانند که برادر یکدیگر بودن و نبودن چه معنایی دارد.
زندگی شما، زندگی مردی است که در همهی زندگی برای دگرگونی جهان مبارزه کرده است. و حالا؟ جهان امروز به همان اندازهی جهان دوران نوجوانی و جوانی جذابیتی برایم ندارد. هنوز هم بر این عقیدهام که این جهان باید دگرگون شود.
|
وحید گل بهاری ــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلمات: اکبر سردوزامی
|
||
|
|
This is Sardar Salehi`s non-commercial site |