تقاص‌طلبی نوستالژیک
داستان کوتاه
داستان بلند
داستان‌خوانی
سیر و پرسه در متون
قلندرانه‌ها
پریشیده‌های پریشان‌خیالی
سفر بازگشت

ماه سو

پیوندها
تنگ ارم
کارهایی از حسن مصلحیانی
کلمات: اکبر سردوزامی

وحید گل بهاری
دوات: رضا قاسمی
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی بندری ــ هرمزگان
موسیقی قشقایی

ليست وبلاگ‌های اکسير



 

عکس هایی از تتگ ارم...

کارهای از دوستان

 

 


 

پفيوز

وحید گل بهاری




باورنکردنی است که دهانی دوست‌داشتنی به کم‌ترين و بی‌بهاترين بهانه‌ای، سيلی از کلماتِ زشت را سرازير می‌کند:
Goddamn ... what the hell ... sonofabitch, bloody hell ... fuckin, bollocks ... stupid dickhead
و با اين‌همه دوست‌داشتنی و فريبنده می‌ماند. به خاطر خط و قوس و رنگ و شکل و نوعِ رُژ و برق و جلای آن نيست. بيش‌تر به دليلِ چيزی است که می‌توان تنشِ ميانِ درون و بيرون ناميد. شکل يا مرد‌ /
شکل يا زن. در اين وضعيتی که من می‌گويم زنی دوست‌داشتنی و خوردنی و به‌نهايت زود‌جوش است. هميشه و همه‌جا فريادش بلند می‌شود. حتی در وقتِ وجين کردن.
What the fucking hell is this?
 به اين می‌گوييم بارهنگ.
 Don’t you dick me around.
عجب زبان‌دراز است. بابا اين گياه واقعن بارهنگ نام دارد.
 pull it out, yes or no ... Stop the gobbledegook, darling. Do I
وجين کردن نه آسان است و نه جالب. اما وقتی مددکار اجتماعی و پرستار بخش درمانی هِی به تو بگويند که برای خودت سرگرمی درست کن، روزت را با برنامه بگذران، جسمت را خسته کن تا به‌تر بتوانی بخوابی، برو کاری دست و پا کن، داوطلبانه يا دست‌مزدی، وقت را مفيد بگذران تا فکر و خيال‌های ناجور به سراغت نيايد، قانع می‌شوی که علی‌آباد هم شهری است. در اين کمپی که چند تا اتاقک چوبی را گذاشته‌اند وسط چهار تا درختِ ميانِ مزارع و با کار افتادن ماشين لباس‌شويی هفت بند استخوانت به لرزه در می‌آيد و تا اولين ايستگاه اتوبوس، چهل‌دقيقه پياده‌روی است، وجين کردن، به ازای دست‌مزد ساعتی يک تخم‌مرغ، ارزشِ نگهبانِ دروازه‌ی بهشت‌بودن را دارد. اما کار کردن در کنارِ اين زيبارویِ افريقايی با دست‌های ظريفش، نعمتی است که شايد در باغِ عدن هم نصيبت نشود. با همين دست‌های ظريف، بی‌ملاحظه همه چيز را از ريشه در‌می‌آورد. نشای کاهو، هويج، کلم وچغندر. و اين‌جا و آن‌جا، به گزنه اگر بربخورد، دست نمی‌زند. به نشای لوبيا و نخودفرنگی که برمی‌خورد، کمی ترديد می‌کند و بعد از زمين می‌کشد بيرون. برای آسودگی خاطر که هرزه‌گياهی را جا نگذاشته باشد. اگر چيزی بگويم، می‌خندد:

 I don’t thik you and I live on te same planet.

البته. پرواز سنجاقک از برابرِ چشمانش، سبب وحشت و جيغش می‌شود. با ديدنِ جوجو يا سوسک مرده‌ی زير خاک رنگش سفيد می‌شود. لازم نيست از واکنش در برابر عنکبوت و کرم و مورچه بگويم. از پروانه و صدای پرنده خوشش می‌آيد. تنها دارکوب به نظر او جانور خشنی است. با شنيدن جيغ گروه زاغی، به صدای بلند غر‌می‌زند:

Sounds like Poetry to me.
 در غر زدن هم يد طولايی دارد.
What’s this sickenning smell?

 بوی کيالک را می‌گويد. مگر پروست را نخوانده‌ای؟
And what about these funny poppies?
 اين‌ها شقايق نيستند.
 
Oh peleeeeeeeeease ...
 غر می‌زنم: "وقتش رسيده که قرارداد شهروندی را امضا کنی و به کلاسِ آشنايی با فرهنگ و جامعه بروی."
I hear you dear moron, but why the fuck should I? I’ve leaved here more than three years.

 برای چندمين بار توضيح می‌دهم که مساله زياد ماندن نيست. بايد آشنا شد.
اين‌جا که ما را چپانده‌اند، نشانی از جامعه ندارد. می‌گويم که از چهره‌ی دل‌سوزانه‌ی اين جماعت که تظاهر می‌کنند ما را می‌فهمند عميقن نفرت دارم. که از حرف زدن‌شان بدم می‌آيد.
You don’t mean your writerfriends around the corner?
 البته که نه. منظورم اين پفيوزهای عقده‌ای توی کمپ است. بد خوابيدی ها؟ می‌فهمم. خيلی بد است. اما بايد مشکلاتت را قفسه‌بندی کنی. براشان جا تعيين کنی. نمی‌شود که يک‌باره حل‌شان کرد.
 
Hold it honey, what the hell is a pofyouz?
 پفيوز حاصلِ جفت‌گيریِ يک آدمِ روده‌دراز با يک پتياره‌ی فضل‌فروش است. زِرِ زيادی و ساعت‌پُرکُنی. دنيا به تخم‌شان نيست.
Why don,t you just call them twats... So you despice snobs, big deal.
با ترديد دستش را دراز می‌کند سوی نشای تازه جان‌گرفته‌ی کلم. با قاطعيت می‌گويم ولش کن بابا. تو که پدر مزرعه را درآوردی. برو تو آفتاب دراز بکش و يک کتاب بخوان.

?
Okay wiseass, calm down. You give a book to me
 کتاب‌  The Salesman‌از Joseph O’connor را از تو کوله‌پشتی‌م در می‌آورم و می‌دهم دستش. بازش که می‌کند اول امضای نويسنده را می‌بيند و نامِ مرا. پاييز گذشته از دوستم هديه گرفتم. برای سرگرم شدن در کمپ. با دوستم در ولگردی در آمستردام، به کتاب‌فروشی رفتيم که نويسنده از شانس من در آن‌جا بود و کتاب امضا می‌کرد. داديم تا امضا کند. برای افتخارات.
 
...So you know the author ..
 بله. بله. البته. حالا می‌خواهد جر و بحث راه بيندازد که اسم کتاب ساده است و به نظرش کتاب جالبی نمی‌آيد. خواهش  می‌کنم عزيزم. بخوانش لطفن. در سکوت به وجين کردن ادامه می‌دهم. يک ساعت و نيم بعد:
Dear earthling, I realise that my pants and highheels are sily here, what I need is a pair wooden shoes.
شب عيد است و يار از من چغندر پخته می‌خواهد. می‌ترسم چيزی بگويم و دوباره چاکِ دهانش را باز کند. حيفِ آن دهانِ زيبا. اين رفيقِ افغانی ما که چند روز پيش جواب و خانه‌اش را يک‌جا گرفت و رفت بامزه می‌گفت: "پيشِ جانانه‌ی من، کشمش و پُندانَه يکی ست." از يکی از کشاورزان در همسايگی کمپ، دوچرخه‌ی کهنه‌ی پيش از جنگِ جهانی گرفته‌ام.
Hey, this sure looks like a museumpiece.
با دوچرخه برمی‌گرديم طرف کمپ. هوا در زيرِ تابشِ آفتاب، بر راهِ خاکیِ ميانِ مزرعه می‌لرزد.
 
I really do love O,Conner.s book, it,s well written and both moving and depressing. Somehow it reminds me of J.M. Coetzee.s novella Disgrace. You,ve read it last year, remember?
 من هيچ ربطی ميان اين دو کتاب نمی‌بينم، اما سر تکان می‌دهم و سعی می‌کنم بفهمم منظورش چيست.
هوس کرده است به آتليه‌ی کمپ بيايد. طويله‌ی پشتِ محوطه‌ی کمپ را تميز کرده‌ايم و رنگ زده‌ايم و کرده‌ايم آتليه. برای اجرای سفارشات مددکار اجتماعی در قفسه‌بندی و طبقه‌بندی کردنِ مشکلات‌مان، بيگاری داده‌ايم. برای گرفتنِ کليدش حالا بايد نيم ساعت قيافه‌ی پرافاده‌ی "ريک"، رييس آتليه را تحمل کنيم که اول بايد قهوه‌اش را تا ته بنوشد و بعد تلفنش را بزند و بعد کونش را هِی بکشاند از اين اتاق به آن اتاق. تازه از هر پنج تا نقاش که بکشيم يا چيزی بسازيم، سه تاش مال اوست برای گذاشتن در نمايشگاهِ آثار نوابغ و فروشِ آن به نفع تهيه‌ی امکانات رفاهی آتليه. برای خريد رنگِ کيلويی‌ِ تاريخ‌گذشته از بازار شپش و بُرُس های استفاده‌شده و قلم‌موهای بی‌مو يا کم‌مو. يک مقدار هم لباس کار و آت و آشغال از کشاورزان همسايه‌ی کمپ گرفته‌ايم برای پوشيدن و يا چيدن به عنوانِ مدل برای طبيعت بی‌جان.
موفق می‌شوم که کليد را بگيرم. انگار دنيا را به او داده‌اند.
 
I like it here.
می‌رود سراغ لبای کهنه‌ها. می روم چای دم کنم. می‌بينم که کلاه به سر می‌گذارد و کفشی چوبی روستاييان اين‌جا را می‌پوشد. دارم چای درست می‌کنم که می‌بينم لباسش را در می‌آورد و لباس کار سورمه‌ای کهنه را می‌پوشد. نقاشان انقلابی کمپ از اين لباس خيلی خوششان می‌آيد. برای پوشانده به مدل‌هاشان. با هيجان دارد می‌پوشد و من يادِ ترانه‌ای می‌افتم:
 And Love, Love will teare us apart again...
 دکمه‌ها را تا ناف باز می‌گذارد. دستمال قرمزی برمی‌دارد و به گلوش می‌بندد.
با سينی چای و استکان و چندتا بيسکويت می‌آيم. بی‌خيال دراز کشيده کف آتليه، يک زانو را اندکی خم‌کرده تا باسن برجسته‌تر شود. کفِ دست چپ را
 گذاشته زيرِ سر و آرنج را ستون کرده. دست‌آخر منظورش را از مقايسه‌O’conner

‌با‌  Coetzee‌می‌فهمم. سرنوشتی خلاصه‌شده در تنی ظريف. بلايی که عشاق به سرِ هم می‌آورند. به عمد يا سهو. تمايلِ بی‌مرز برای شناختنِ طرفِ مقابل. لذت بخشيدن به کسی ديگر با ناديده‌انگاشتنِ همه‌ی مرزها. شکستنِ تابو در کمپی که نفس کشيدن در آن تابو است. کمپ اين اواخر پر شده از زنِ پاسدار يا خودِ پاسدار. تا مرزِ مرگ می‌دهند و می‌کنند، اما ديگران نبايد جُم بخورند. خنده‌ام می‌گيرد.
 
What,s wrong, dont you like it?
نمی‌خواهم تو ذوقش بزنم که نقاش نيستم. که اين سرگرمیِ ناشيانه‌ی من است.
تا بروم و شکر بياورم، می‌بينم که برهنه در برابرم ايستاده است. با پُزِ مدل‌های نقاشی دگا. برای پوشاندنِ گيجی‌ام می‌گويم که همان لباس کار با کفش پاشنه‌کوتاه عالی بود. زيرا می‌دانم که اگر در اين وضع کسی به آتليه بيايد، همه‌ی کمپ منفجر خواهد شد.

I’m not a friggin bomb! Don’t be such a snotty swot. Why the fuck should I Detonate? I hate you, 
 I really do.

 

سال 2001، در کمپ پناهجویان

 

 

 

 

 

   

 

 

tangeeram@yahoo.com

This is Sardar Salehi`s non-commercial site