|

تقاصطلبی نوستالژیک
داستان کوتاه
داستان بلند
داستانخوانی
سیر و پرسه در متون
قلندرانهها
پریشیدههای پریشانخیالی
سفر بازگشت

ماه سو
پیوندها
تنگ ارم
کارهایی از حسن
مصلحیانی
کلمات: اکبر سردوزامی
دوات: رضا قاسمی
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی بندری ــ هرمزگان
موسیقی قشقایی
ليست وبلاگهای اکسير

عکس هایی از تتگ ارم...
کارهای از دوستان
|
|
سيگار پرويز
وحيد گل بهاری
پرويز تو رختخواب وول میزند و خواب لولوسياه را میبيند. لولو پرويز را ديده
و میخواهد با چکش تو سرش بکوبد. لولوسياه معمولی نيست. لولوی عرب انتقامجوست.
تو محوطهیِ کمپ ول میگردد، از آدم با نقص جسمی بدش میآيد. اگر کور و شلی را
ببيند و يا کسی را با هر نقص ديگری و يا حتی آدم کچل را؛ دست به کار میشود.
"چنان بکوبم تو سرش که يادش بره از کجا اومده." لولوچکشی اينجوری فکر میکند.
جرات داری بگو حق با او نيست. پرويز میترسد. پرويز هم معلول است. يک گوشش کر
است. اين حتما لولوچکشی را عصبانی خواهد کرد. تازه اين روزها در برابر سيگار هم
ناتوان است. خوب نمی تواند روشن کند. لولوچکشی سالم است که میتواند بگردد و
آدم های ناقص را گير بياورد و با چکش بکوبد تو سرشان. کمپ جنگل است. شب است و
پرويز تو راهرو تاريکی قدم میزند. جلوی در اتاقی چيزی برق می زند. شايد دندان
های لولوسياه باشد. نه، حتما چکش اوست که برق میزند. چکش قشنگی است با دستهیِ
چوبی و سر نقرهای. پرويز پا تند میکند اما تو خواب که نمیتوانی بدوی. بچه هم
اين را میداند. میخواهی جلو بروی اما پاهات نمیگذارند. چه وضعيت خرابی.
پرويز جيغ میکشد: بروگمشو. گورتو گم کن برو سوسمارتو بخور، سياه برزنگی! چشم
باز میکند و هنوز شب است. بهتر است که بلند شود و چراغ را روشن کند و چای دم
کند. اينجوری به آرامش میرسد. از خودش میپرسد چرا اينهمه بار بايد بميرد. خوب
يک بار کافی است ديگر. پرويز به دوستش حميد تلفن می کند. بگو ببينم حميد، اين
يارو سياه برزنگی که تو کمپ ول میگرده فاميل توئه؟ فکر میکنم همه تون با هم
فاميلين. حميد میگويد نه من اونو نمیشناسم اما تو روزنومه خوندم که داره خوب
کاری میکنه. حال آدمای معلولو میگيره. میفهمی چی ميگم؟ پرويز می گويد آره،
اما دنبال منم هس چون منم يه نقص دارم، اين گوش بدمصبو میگم. حميد میگويد برو
بگير بخواب سگ مصب تو هم. پرويز میگويد خب لازم نيس که فحش بدی، آدمايی هستن
که از اين بدترو میشنون اما الکی فحش به کسی نمیدن و تازه آدمو دلداریَم
میدن، چی میگن، چيزه تو اصن رفيق هستی يانه، خب راستشو بگو و گرنه دنبال يه
رفيق ديگه میگردم که اونم مث لولو سياه باشه و حواسش سر جاش باشه که به رفيقاش
فحش نده. حميد میگويد من رفيقتم، داداشتم، خودتم اينو خوب میدونی. پرويز می
گويد تازه ازت پول طلب دارم. حميد میگويد چی گفتی؟ خط داره خش خش میکنه.
پرويز میگويد ببين حميد جون وضع روحیم خيلی خرابه، ترس داره منو میکُشه، از
اون لولوچکشیيم خيلی میترسم که يه دفه سر و کلهش پيدا شه و بکوبه تو سرم.
دلم از ترس داره میترکه، بابا دارم میميرم، حاليت میشه يا نه. حميد میگويد
يه قرص بنداز بالا. پرويز میگويد اما من قرص ندارم. آره قرص واسه کرم روده
دارم اما به چه دردم میخوره. حميد میگويد منم الان چيزی ندارم. پرويز میگويد
پس واسه اينه که هنوز بيداری. حميد میگويد واقعا که روت زياده، تازه خوابم
برده بود. پرويز میگويد آره آره حالا گوش کن، تو رفيقم هستی يا نه؟ تا وقتی که
تو بيداری اون لولوچکشی پيداش نمیشه که بکوبه تو سرم. حميد میگويد يه دقه صبر
کن يه سيگار روشن کنم. پرويز میگويد فکر خوبيه، منم يه دونه روشن میکنم.
بعدشم از اين در و اون در با هم گپ میزنيم، يه چيزايی واست بگم که به شنيدنش و
دونستنش بيَرزه مثلا شنيدی که اگه تو افغانستان سيگار بکشی لباتو میبُرَن؟
حتما اينو نمیدونستی، تو اصن چی میدونی؟ واسه اينه که درس نخوندی مث من و يه
روزم تو زندگيت کار نکردی. نکنه ميخوای بگی که جاکشیيم کاره، ها؟ همه عربا
جاکشن، تلخه، اما واقعيته. تازه حالا را افتادن با چکش میزنن تو سرِ مردم. آدم
از خودش میپرسه اين خدا بيکار بود که عربارو خلق کرد. فکر کنم يه اشتباهی پيش
اومد، اون خواست خرو خلق کنه واسه اينکه وسيله حمل و نقلش باشه و ناغافل يه
لولوی عجيبی از کار دراومد که نمیدونس چيکارش کنه. اما بدم نبود تا وقتی که
يارو خواست لباس تنش کنه و مث آدما سيگار بکشه. حميد از آن سو گفت خب اومدم،
رفته بودم سيگارمو پيدا کنم، چی داشتی میگفتی؟ پرويز گفت داشتم میگفتم که
میترسم، از شب و تاريکی و از اونوقت که هنوز به دنيا نيومده بودم و اينکه اگه
ديگه تو اين دنيا نباشم کجا میبرندم و ازين حرفا. حميد میگويد تو هم که داری
زرزر زيادی میزنی، حالت که خوبه؟ پرويز میگويد الان شبه، تاريکه، معلومه که
حالم خوب نيس، هر سيگاری که میکشم انگار از يه جای ديگهم بيرون میزنه، قرص و
اين حرفام همينجوره، اين دکتر و روانشناس و مددکار اجتماعیيم فقط پروزاک
میبندن به نافت که شل و ولت کنن و از مردی بندازنت. دوباره ياد اون لولو چکشی
مادرقحبه افتادم. در اتاق بستهس اما قفل نيس، داره به پنجره میکوبه، حتما
داره از پله ها مياد بالا و شايدم الان تو اتاق باشه، نشسته يه گوشه و داره
نيگام میکنه، اصن حالا دارم صدای نفسشو میشنوم، داره خرناس میکشه، يا که
تويی حميد؟ حميد؟ حميد؟ حميد میگويد ها؟ ها؟ چی شد؟ پرويز میگويد خوابت برده
بود ها؟ داشتی سيگار میکشيدی، تو رختوابت نيفتاده باشه خودتو آتيش بزنی. تو
رختخوابی؟ معلومه که تو رختخوابم. اما باس مواظب باشی، تو رختخواب سيگار نکش،
خودتو کباب میکنی. میخوای از اينم سياهترشی؟ حميد میگويد دارم از بیخوابی
میميرم بدمصب، میفهمی يا نه؟ اينقده وِروِر نکن. آره آره، بسه ديگه، اما اگه
دهنمو ببندم کونم وامیشه و اونوقت ديگه نمیدونی چی از توش درمياد. سگم دلش
نمیخواد اونو ببينه چه برسه به تو، اما دارم از ترس اين لولو چکشی تو شلوارم
میرينم اينو ديگه باس بفهمی. جرأت تکون خوردن ندارم و لولو چکشی اون پشت
وايساده و کشيک میکشه. تو چی فکر میکنی؟ قاره اين لولوها آيندهای هم داره يا
که باس فاتحه شو خوند؟ حميد جون نمیخوای واسهم يه دهن آواز بخونی؟ يه آواز
عرفانی، يکی ازون چيزايی که اونا میخونن و توش داد میزنن که ما نباس از
خداشون بترسيم و ازين حرفا. تو اين جايی که من هستم يکی ازون زناشون هس که عين
غول بی شاخ و دمه. سياسوخته و گنده. دومتر در دو متر. يه خورده کوچيکتر از اون
حور بهشتی که قولشو بمون دادن. اسمش لوليتاس. مگه میشه اين غولو گائيد. حميد
میپرسد: چی؟ ... خواب از کلهت پريدها، خب دارم بت میگم که همه چيزايی رو که
باس بدونی از من میشنفی. خب يه سيگار آتيش بزن و گوشاتو واز کن. میتونی نوک
پستوناشو گاز بگيری. نه مث سيگار بگيری وسط لبات، نه. راستی خوب درس حسابی
سيگار میکشی يا نه؟ بد سيگار کشيدن البته ربطی به روحيه آدم سيگاری نداره.
حميد میپرسد: خب اين لوليتا، چه جوری میشه که... يعنی... پرويز میگويد: بش
میرسم، اصن موضوع حرفم همينه. اما اولش باس همه شبو ور بزنيم تا برسيم به اصل
مطلب. همه شب با اون دهن گندهش، اون دندونای کج و کولهش، اون زبون پرز دارش،
اون بوی گند تنش، مث بوی يه کهنه که يه سال تو سرداب نمور مونده، با اون گودی
دهنش که تا گلوانگار يه کيلومتر راهه. حميد میگويد: بجنب بابا زود باش توهم.
باشه، باشه. اين لوليتا، از شنيدن اسمش ياد يه بچه میاُفتی، اما يه گنده بک
لندهوره که به کارش وارده. بت میگه: میتونی نوک پستونامو گاز بزنی. خب تو که
بدت نمياد، يه گاز کوچولو میزنی. میگه: من که چيزی نفهميدم، گازش بگير. بعدش
تو گاز میگيری. میگه: محکم تَرَم میتونی. دندوناتو فشار میدی. بعدش میگه:
گازش گرفتی؟ من که هنوز چيزی نفهميدم. بعدش آرواره تو فشار میدی، انگار آب
نبات کشی رو وسط دندونات گرفته باشی. آب نبات کشی میشکنه، اما اين نوک پستون
لوليتا انگار نه انگار. لوليتا میگه: لابد مشروب خوردی که نمیتونی. حميد تو
چی میگی؟ دندونام سالمه و میتونم همه چيو گاز بزنم، اما شايدم زورم نرسه. يه
روزی پامیشم و میبينم که دهنم خاليه و رو سرمم هيچ مو نيس و اونوقته که اين
لولوچکشی کيف دنيارو میکنه و بم رحم نمیکنه. خودم میتونم برم و از تو جعبه
ابزار يه چکش وردارم و دنگی بکوبم تو سر خودم و زحمتو کم کنم. حميد میگويد:
آهان، بهترين کاری که از دس يه ترسوی ريقونه برمياد. بهتره بری افغانستان، اگه
بفهمن که نفس میکشی دماغتو میبُرَن. پرويز میگويد: حالا يه چيزی بخون که
خوابم ببره. حميد میخواند: لولوچکشی، لولوچکشی، الهی من فدات شم فدات شم فدات
شم. پرويز میگويد: شوخی نداشتيم. حالا وقت اين شوخيا نيس. دارم از وحشت
شلوارمو خراب میکنم و تو واسهم چرت و پرت میخونی. راستی گوش کن، تو اين وسط
وسطا يه سر و سرايی داری. يه خورده جاکشی ميکنی. میتونی يکی ازين زن بدوها رو
واسهم جور کنی. دلم خيلی میخواد يه زن بدو رو بگام. فکر میکنم خوب بتونه
سيگارمو آتيش بزنه. میدونی که منظورم چيه. حميد میپرسد: حالا چرا يه زن بدو؟
واسه اينکه اين زنا سفيدترين شورت عالمو میکشن رو کونشون. نمیدونستی؟ بيسوادی
ديگه. بيسواد و از دنيا بی خبر. من راجع به همه فرهنگا مطالعه میکنم.
میدونستی که زنای بدو شبا شورتشونو رو تيرک چادر آويزون میکنن؟ واسه خشک کردن
نيس چون زنای بدو هيچوقت شورتشونو نمیشورن. تو کوير و بيابون آب قحطه. آب رو
میذارن واسه کارای ديگه، نه واسه خيس کردن و شستن شورتشون. خب اين شورتشونو
شبا آويزون میکنن رو تيرک چادر. اين يه حکمتی داره. همه روز اين زنا دارن کار
میکنن. هی اينجا و اونجا. همش دارن میدُون. چادر و يه بچه رو کولشون، با يه
شلاق چرمی دنبال بز میدون چون مرداشون کاری نمیکنن. فقط بلدن بشينن رو کول
شتر و هی تکون تکون بخورن و راس کنن و علف بجون تا حال بيان و زناشونو نيگا کنن
و راس کنن و خودشونو به کوهان شتر فشار بدن. زندگی سختی دارن اين زنا، اما تو
اين همه بدوبدو يه قطره عرقم نمیکنن. میدونستی اينو. يه قطره عرقم از تنشون
نمیريزه. اون پوست تيرهشون خشک و سفت میمونه و شکايتی نمیکنن. همه روز يه
لبخند احمقانهای گوشه لبشونه. تازه شاشم نمیکنن. آدم شاشش نمیگيره اگه همه
روز بدوه و يه قطره آبم نخوره. تازه اگه يه چند قطرهای بياد، در همون حال
حمالی و بدوبدو ولش میدن تو شورتشون و تو اون باد داغ صحرا به يه چشمزدنی
بخار میشه و میره هوا. شب که میشه چادرو از سر کولشون ورمیدارن و روبراش
میکنن و شورتشونو آويزون میکنن رو تيرکِ وسط. واسه خشک کردن نيس چون خشک
خشکه، واسه بو هم نيس چون بوشم رفته و اون ته مونده بو تو دماغشون نمياد، چون
هميشه بدتر از اون بو رو تو دماغشون دارن. اين يه عادته، از روز اولی که بدو ها
پا به صحرا گذوشتن، زناشون زيرشلواری شونو رو تيرک چادر آويزون کردن. شايد يه
وقتی يه حکمتی يه دليلی داشته، اما اين بدوها که سواد مواد ندارن هيچوقت چيزی
ننوشتن که آدم بعدن بخونه و ببينه حکمتش چی بوده و تنها باس حدس بزنه که چه
حکمتی داشته و اصن حکمتی داشته و داره يا نه. شورته همه شب آويزونه و تو باد شب
صحرا تکون میخوره و شن و ماسه هم بش میخوره و تميزتر از اونیکه هس میشه صب
سحر میشه شق و رق عين يقه آهار خورده و تازه شن و ماسهش رو خوب میشه تکوند،
حواست هس چی میگم يا نه؟ هی حميد؟ حميد؟ حميد؟ ها ها من اينجام، حواسم رفته
بود يه جاهای ديگه. پرويز میگويد: باشه عيبی نداره، چيز زيادیرو از دس ندادی.
تازه خوبه اين بدوها تو ايرون نيستن وگرنه اون کُسخلای عمامه به سر خودشون اول
راس میکردن و بعدشم زناشونو سنگسار میکردن که عفت عمومی رو ضايع کردن يا
نمیدونم چی. اينجام که میتونی کُس و کونتو آويزون کنی سر درخت و کسی نميگه
خرت به چند. شانس آورديما. تو اون کشورای عقب افتاده نفسم نمیشه کشيد بس که بی
فرهنگن. مگه اينجا ازين خبرا نيس؟ پس اين لولوچکشی چيه؟ از ترسش نميتونم جم
بخورم. حميد، نمیدونی چقد میترسم. باس بپرم تو مستراح وگرنه شلوارمو خراب
میکنم. اهه، شلوارتو؟ تو اگه ازم پول نمیخواستی يه دقه به حرفات گوش
نمیدادم. با اون کُس شِرات. صداتو که میشنفم، دلم میخواد بپرم تو مستراح.
پرويز میگويد بابا ولش کن اون پولو. البته اگه خودتو باش دار نزنی. حميد
میگويد حالا داری مث آدم حرف میزنی. قربون آدم چيزفهم. حرف دلمو زدی. میدونی
که خوشم مياد ازت. پرويز میگويد حالا که خوشت اومد گوش کن تا يه چيزی واست بگم
حشریشی. بابا ول کن دارم میميرم از بيخوابی. برو بابا تو هم با اين خوابت.
اينجا که ايرون نيس جلو حرف زدن آدمو میگيری. گوش کن يکی بود يکی نبود. داری
قصه میگی. نه بابا قصه نيس واقعا اتفاق افتاده. يه پاشايی بود. میدونی که
پاشا چيه و کجا بوده. نه بابا تو ايرون نه، تو ترکيه. حالا بش میگن ترکيه، يه
زمونی ترک آباد بوده. اسم اين پاشا بوده پيپو. نه راستشو بگم بوده پرويز. عين
اسم خودم. يه روز اين پاشاهه تو قصرش نشسته بود و اون کون گشاد و گندهشو ولو
کرده بود رو متکاهای پر قو و داشت چپق میکشيد. يه دختر چهارده ساله مث پنجه
آفتاب که سواد خوندن و نوشتن يادش داده بودن داشت پشتشو میماليد و واسش شعر
میخوند. اين پاشاها که زحمت ياد گرفتن و خوندن نوشتنو به خودشون نمیدادن.
تنبل و کون گشاد بودن و کير کلفت و کوتاهی داشتن. اينو همه میدونن که کيرشون
کوتاه و کلفت بود. اين پاشاهارو میگم. هرچی که از درازی کم میاوردن به پهنا
اضافه میکردن. زنای حرم همين بسشون بود و تو خلوت با خودشون که حرف میزدن
میگفتن که اگه همين پاشا همين خاک توسری کلفترو نداشت واسه لای جرز خوب بود.
از بازی و لاس و ماس هم خبری نبود. پاشای کون گشاد که حال اين حرفارو نداره.
اين حرفا مال قصه هاس که يه مشت خايهمال تاريخنويس کونگشاد مینشستن تو يه
گوشه قصر و هی مینوشتن هی مینوشتن. اون قصه های سرسره و تاب و از اين کس شرا
مال قصه هاس. پاشا به پشت دراز میکشيد و بانو رو خيک گندهش فشار میداد تا يه
خورده از اون خاک توسريش بزنه بيرون و بعد مینشست روش و دِ بتازون. بعدش يه
دری تو يه گوشه واز میشد و زنای حرم از لای در يه شکم سير تماشا میکردن و هی
خودشونو به هم میماليدن. اين زنام دلشون میخواست يه چيزی ببينن. هميشه که
نمیشد نشست و از پشت پنجره بيرونو تماشا کرد. خرسواری زن حرمو رو پاشا تماشا
میکردن و خنده شونو فرومیدادن و اون لبای صورتی وسط پارو تماشا میکردن که رو
يه چيز کلفتی پايين و بالا میرفت و کونشونو عقب ميدادن و به نفر عقبی فشار
مياوردن. کور که نبودن، میديدن که همين خاک توسری کلفت شق و رق داره مقاومت
میکنه و به اين زوديا وانمیده، آخه يه خاک توسری معمولی که نبود، همايونی
بود، مال پاشا بود. زير اون خاک توسری يه کيسه و دوتا تخم کوچولو مث دو تا
انجير کوچولوی نرسيدهرو میديدن که تومنی هف صنار با مال رعيت توفير داشت. مث
اين کيسه جارو برقی نبود که زير خاک توسری هر ميمونی آويزونه. بيخود که مال
پاشا نبود. دختره نشسته بود روش و چارنعل میتازوند و میخوند "پاشا پاشا چه
خوبه، مال پاشا ملوسه، حالا داره ميادش" و پاشا تکونی به اون کون گندهش میداد
و يه درکونی به دختره میزد، البته نه محکم، چون حالشو نداشت، بعدش به جای
نوازش چنگ میزد به لمبر دختره و باز يه تکون میخورد و يه صدای زوزهواری از
تو گلوش درميومد که فقط شغالا و گرگا میتونن بشناسنش، بخصوص ماچههاش. بعد
زنای حرم تا لرزه تن پاشا رو میديدن، آب از دهنشون را میاُفتاد و به زحمت
قورتش میدادن و هی خودشونو به يکی ديگه فشار میدادن و نفسشونو با اون دهن
وازشون تو میدادن و منتظر میموندن تا دختره سرشو بالا بگيره و هوا قورت بده و
باسنشو مث سنگ آسياب بچرخونه و يه صداهای عجيبی از حلقومش بيرون بده که آدم فکر
کنه داره ناله میکنه. خوب بود که اين پاشاها کونگشاد بودن چون فکر میکنم
اونوقت به ماچهشغالام رحم نمیکردن. اون زنای حرم داشتن از هيجان ديوونه
میشدن و هِی به در فشار میآوردن و هی به خودشون و... تالاپ. هی حميد؟ حميد؟
حميد؟ حميد خوابيده است. گوشی از دستش افتاده است. پرويز فکر میکند که چه
دوستانی دارد. خوابش نمیبرد. شايد بتواند چيزی بخواند. گرچه خواندن هم هميشه
کمک نمیکند. چند وقت پيش کتابی را دست گرفته بود. کتاب با اين جمله شروع می
شد: "بادها از شرق میوزند ... بادها از غرب میوزند" و پرويز با خودش فکر کرده
بود که چه شروعی. نويسنده اش بهتر است خناق بگيرد. کتابهايی که با اين جمله ها
شروع بشوند وحشتناکند. چون کتابی که باد را از شرق و غرب بوزاند، دست از باد و
وزش برنخواهد داشت و بهتر است که بيندازيش تو سطل آشغال، پيش از آن که باد خانه
و خودت را با خود ببرد. باد توی کتاب، باد معمولی نيست و بايد خوب مواظبش بود.
پرويز کتاب را محکم بسته بود انگار بخواهد همه محتوايش را در درون آن زندانی
کند يا که پشهای را در ميان صفحاتش بکشد. اما باد رهايش نکرد. همه شب در گوشش
زوزه کشيد. از باد بدش نمیآمد. از طبيعت بدش نمیآمد، اما اين بادی که در گوش
او به زوزه افتاده بود، می توانست کشتی نوح را وارونه کند. وزوز باد از وزوز
پشه هم آزاردهندهتر بود. خوب پشه را بايد کشت. بکش. بکشش. شب هم داغ است و هم
نفسگير. و پشه ميدان پيدا کرده برای جولان دادن. کجاست اين پشه لامصب. آهای
مخلوق بيچاره خدای بيچارهتر از خودت! حالت خراب است. خوابت خراب شده. پشه هم
دارد سر به سرت می گذارد. مگر تو نمرود اين زمانی که گيرت آورده؟ بکش! بکش!
بکشش! پرويز فرياد میکشد و بلند میشود و چراغ را روشن میکند. خوابش برده
بود. خواب بود. در خواب بود. اما حالا بيدارِ بيدار است. تا روز راه درازی
مانده است. باد میپيچيد و همه چيز را به وزوز میاندازد. آخ اين لولوچکشی. اين
لولوچکشی سگ مصب! اين لولوچکشی... به لرزه میافتد. از درون روشنايی به دل
تاريکی خيره میشود. کاش يک سيگار داشت. قوطی سيگارش خالی است.
۱۶
|
|