|
|
|
|
|
|
تقاصطلبی نوستالژیک
پیوندها |
|
جانب ِ دختران
وحید گل بهاری
روزی مثل همه ی روزهای جهان. عجله کرد. پدر و مادرش فکر میکردند اوضاعش رو به راه است. زن، تصادفی در آپارتمانش بود. به هرحال دیر خواهد رسید. پیش نهاد زن بود. او تنها پول پرداخته بود. ساعت ِ دیواری جنده بود و او باید دیوانه باشد. جلوی دماغش ساعت بزرگ اداره آویزان بود و زن محشر بود. همه چیز رو به رو به راه بود. چه آدمی بود او. زن تنها کَسش بود. به نظر می رسید که همه چیزهایی را که نمی خواست، اول به دست میآورد. تصمیم گرفته بود امروز نگاه نکند و خیره مانده بود به خورشید ِ سقف. چرا نمی رفت بیرون تا هرگز برنگردد؟ یادش آمد که تعطیلات اجباری تابستانی اش را چه گونه گذرانده است. جایی پر از تپه و ماهور و رودخانه. شبها در گروه های کوچک راه میافتادند سوی می خانه ای با دختران ِ منتظر. زن چهار تا بچه داده بود به جهان. زود راضی شد. او از پی اش رفته بود. زن ها اگر قدرت به دست بگیرند، همان رفتاری را خواهند داشت که هم کاران ِ مردش؟ خوب است که کسی نمی داند او هنوز با عروسکش می خوابد.
پدرش آدم افسرده ای شد. احساس می کرد کثیف است. این کامیون حمل حیوانات باید وحشتناک بوده باشد. زن خندید. سال ها بود که این کار را می کرد. مادر به او زندگی داده بود. سر و دست هاش مال ِ عروسک دیگری بودند. هنوز همان لباس اول به تنش بود و بارها خاکش تکانده شده بود. دست آخر، لباسش شده بود از پارچه ی پیراهن که مرد در کودکی پوشیده بود. هیچ مردی نمی توانست تنها او را داشته باشد. هیچ کلامی رد و بدل نمی شد. اول یکی داشت که نمی توانست باهاش حرف بزند. تازه وفادار هم نبود. بعد یکی داشت که وفادار بود اما حرف زدن نمی توانست. آن وقت یکی داشت که می توانست با او حرف بزند. اما این یکی هم بی وفا بود. "امیدوارم پدر بچه هام به مهربانی تو باشند." این ماه خرج اجباری را هنوز نداده بود. آپارتمانش خالی بود. به اسباب بازی فکر کرد. باید چیزهای پنهان را پیدا کرد. آن ها که زن پنهان کرده بود، به درد نمی خوردند. کنار دریا قدم می زد. لب پر موج بر ساحل تصویرهای غریبی بر کرانه نقش زده بود. باد توجه اش را جلب کرد برای تمام کردن کاری ناتمام. آب منبع الهام بود. چیزهای غیرلازم را می شست و می برد. رفت میان نقش ِ زن های شسته شده. حرکتی نبود. آب کمرگاه را میگرفت و می کشاند. باید سرچشمه را به دست می آورد. "خوب گوش کن. من یه دوست دارم. من تنها دنبال دوست و دوستی هستم." براش گفته بود از گه گاه تنها بودن. "حال نداری با من بخوابی؟ تنها کنار من." رفت دکتر تا یک هفته مرخصی بگیرد. خانه را ترک کند. آن چه را که مانده بود برد به اتاق کوچکی. خورشید زیبایی در سقف بود. ملافه را کشید سوی خودش. هفته ها گذشت. "می بخشی که بی اجازه اومدم تو." همان صبح معاینه شد. با دستگاه های مختلف. با متر و ترازو. "چرا دیگه نقاشی نمی کنی؟" کف کهنه ی چوبی طبقه ی بالا صدا می داد. "تو رو پیش از آن که ببینم دوست داشتم." "اگر زنی دنبال این باشه که بفهمه چرا این همه مایوسی، جنده س." "امشب هم می مونی؟" 17 سپتامبر 2003
|
|
|
|
|
||
|
|
|
This
is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|