|

تقاصطلبی نوستالژیک
داستان کوتاه
داستان بلند
داستانخوانی
سیر و پرسه در متون
قلندرانهها
پریشیدههای پریشانخیالی
سفر بازگشت

ماه سو
پیوندها
تنگ ارم
کارهایی از حسن
مصلحیانی
کلمات: اکبر سردوزامی
دوات: رضا قاسمی
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی بندری ــ هرمزگان
موسیقی قشقایی
ليست وبلاگهای اکسير

عکس هایی از تتگ ارم...
کارهای از دوستان
|
|
کيرِ مسلمونی
وحيد گل بهاری
و
من
ميدونم
که حالا مستم
اما واسه همينه که
ميخوام حرفمو بزنم. من
ميخوام اون چيزی رو که دلم
ميخواد بگم واسه اينکه من يه زنِ آزادم.
خونهم اينجا نيست، اينجا کار ندارم و تنها دنبالِ
يه چيزم و اون سکسه. اون کاری رو که دلم ميخواد ميکنم و لازم نيس کسی اظهار
نظر بکنه، واسه اينکه اونوقت جِری ميشم. تو زندگیم به اندازه کافی جری شدم. با
يه ديوثِ قرمساقی ازدواج کرده بودم. گذاشتم يه ديوث قرمساقی منو بگاد. واسه يه
ديوث قرمساق همه کاریرو کردم. همه زندگيمو ريختم به پای يه ديوث قرمساق. حالا
همهچی تموم شده. به مردا ميخندم، جدی ميگم. بشون ميخندم. به اون حرف زدنای
موسموسی شون. به اون موسموس کردنشون. به اون چاپلوسی کردنشون. هميشه
همينطورن. خب بگو ميخوام بکنمت چون منم دلم ميخواد يکی منو بگاد.
گائيدن
قبلنا نميخواستم. کثيف بود. تنِ لشِ دست و پا چلفتیِ اون کُسکِش اکبر ميفتاد
روم با اون عرقِ کثافتِ تنش. شلپ! شلپ! پوستش مثِ يه بارونی پلاستيکی خيسِ خيس
قيژ و قيژ صدا ميداد. ميذاشتم ترتيبمو بده. فکر ميکردم واسه سکس ساخته نشدم. يه
جای کار گير داشت. دراز کشيده بودم زيرش و داشتم به غذای فردا فکر ميکردم:
"فردا چی دوس داری واسه ت درس کنم؟"
"ها... آره... يه چيزی دُرُسکن ديگه."
حالا بهتر ميدونم. واسه همينم اومدم اينجا. اينجا به اون چيزی که ميخواستم
رسيدهم. اونجا ازين خبرا نبود. داشتم میترشيدم و کپک ميزدم. مردام که همهش
دنبال يه باکرهن. عوضيا دنبال کُس موش ميگردن انگار. يه بار که داده باشی،
ديگه گشادی. اما اينجا خيليا پيدا ميشن که دنبالت موسموس کنن.
مردا تو اينجا که من هستم انگار هنوز مردن. ميخوان بکنن.
زرِ زيادی موقوف
يکی از همکارام بيست سالش بود و هنوز باکره. دلش نميخواس که تا چل سالگی باکره
بمونه. با خودم آوردمش. اولا خجالتی بود. حالا باس ببينيش که چه جفتکی
میپرونه. اندازه کيرو از پشت شلوار تشخيص ميده. به هرکاری که ازش بخوان تن
ميده. منم ميدم. تا اونجا که بتونم ميدم اما نميذارم که ازم سوء استفاده کنن.
نه اجازه ميدم تو دهنم بذارن و نه تو کونم. فکرشم نباس بکنن. مادرجنده ها احساس
بزرگی بشون دس ميده اگه اين کارو بکنن. مردارو ميگم.
زندگیم بد نيس. با همين دختر جوونه همکارم يه اتاق داريم. بد نيس. جمعيت تو
کمپ زياده. باشه. بهتر. اتاقه اِی يه خورده کوچيکه، اما جامون تنگ نيس. تر و
تميزه. کار زيادی نميکنم. فقط يه وقتا ميرم شنا ميکنم. مردای اينجا همه حشریين
و نوکر صفت. مردای تو کمپو ميگم. ميشه سوارشون شد. باس ببينی که چه موس موسی
ميکنن. ديگه چی ميخوام؟ زياد نگران جواب مواب نيستم. يه چيزی ميشه ديگه. اگه
لازم باشه به وکيل و مامور دادگستری و پليسم ميدم. درسته که دادن به اونا کيفی
نداره. با اون کير ختنه نشده و رفتار دست و پا چلفتیشون. فقط خوب ليس ميزنن.
اما کير موسموسی تا بخوای زياده. زودی هم شل نميشن که کيفت ناسور بشه. اين
ختنه شدههای عرب خوب خودشونو نيگر ميدارن. بخصوص اگه تو ازشون بخوای تا قيامت
ميرن و ميان. بيخود نيس که راجع به عربا يه چيزايی ميگن. بخصوص اگه مسلمون
باشن. غير مسلموناش بو شاش ميدن.
اما خب باس هواشونو داشته باشی. يه بار که بيفتن روت و بشون حال بدی، فيلشون
ياد هندستون ميکنه و عاشق ميشن. تو اون حال قيلی ويلی با اون چشمای کلاپيسه ازت
ميپرسن که دوسشون داری يا نه.
دوسشون داری يا نه
من فقط خودمو دوس دارم، کُسکِش، فقط خودم و تنمو. اون دکمه لذت بالای اون
دروازه بهشتی خودمو. وقتی که حال بدم و حال کنم، فرشتهها شروع ميکنن به
آوازخوندن توش..
خب ديگه، اينم يکی از چيزائيه که باس بشنوی و محل نذاری. همه چيز فدای يه دادن
و گائيدن دِبش.
اما نميدونم اين اتفاقيه يا نه که مردايی که تو اين کمپ اسمشون با ميم شروع
ميشه فرز و چابکترن. نفسم تنگ ميشه. احساس خوب تنگی نفس ميگيرم. اين يارو
ديروزيه. با شنيدن اسمش شلوارمو کشيدم پائين. بعدشم اون صداش، اون لهجهش. همه
چيشو حس ميکردم، همه چيشو. همه تنم تو شعله آتيش ميسوخت. اون مشغول کار بود و
من فکر ميکردم که فردا نميتونم راه برم. فردا باس چار دست و پا برم. اگه بتونم
تکون بخورم. اما اونجوری نشد. حال دراز کشيدم. اگه بخوام ميتونم از جام بپرم.
حالا دراز کشيدم و دارم با اونجام حرف ميزنم. نوازشش ميکنم و احساس ميکنم که
خيسه و ليزه و دستم انگار تو آب صابونه و بوی زهم ماهی تو دماغم میپيچه.
و
من ميدونم
که حالا حشری
شدم و واسه همينم
ميخوام که فکر کنم. ميخوام
به هرچی که دلم ميخواد فکر کنم
آخه من حالا يه زنِ آزادم. خونهم اينجا
نيس و کارم نميکنم و تنها دنبالِ يه چيزم و اونم
اينه که يکی منو حسابی بگاد و بِم حال بده جوری که
جيغم دربياد. هرکاری که دلم بخواد ميکنم و لازم نشده کسی اظهار نظری بکنه واسه
اينکه حسابی جِری ميشم. به اندازه کافی تو زندگیم جِری شدم.
بچه هاشو ميخوام
يه ترکيب عجيبی بود از خشونت و ظرافت. ميخواس که منم باش بيام. بوسه حاليش
نبود. گفتم بابا ولش. کارگردان صحنه خودم بودم. روندمش به طرف پائين. اولش دست
پاچه بود و داشت وقت تلف ميکرد. با خودم گفتم اين ديوثو باش. انگاری تو عمرش از
نزديک يه کُس نديده ...
خب، خودم يه خورده کمکش کردم. خودمو واز کردم، راستشو بگم اونقد خودمو واز
کردم که ميتونستم دستمو بکنم توش. بعدش انگار فهميد. مث يه سگ گرسنه پوزهشو
برد طرف لقمه. میليسيد و قورت ميداد. از پائين تا بالا. همه جارو تا چوچوله.
آخ چی بگم. نوک زبونش ميرفت تو دروازه بهشتم و فشار مياورد. منم که به پيچش و
نعره افتاده بودم و نميدونستم که چه حالیيم. باز میشدم، مث يه گل بازتر
میشدم. همه تنمو، ذره ذره ماهيچههای تنمو حس میکردم. می خواستم که بياد توم.
هيچکار ديگهيی نکنه و بياد توم. اما اون هنوز داشت با زبونش، پشم شونه
میکرد.
با دک و دهن خيس و يه لبخند از سر خرکيفی نيگام کرد.
" ادامه بده، ادامه بده، م..."
و اون دوباره رقصشو شروع کرد. با زبونش، با لباش، با دماغش، با هزارتا دستی که
داشت. انگار به سجده افتاده بود. جلوی محراب زانو زده بود و سرشو گذاشته بود
وسط پاهام و دستاشو بالا گرفته بود رو به مکه و داشت پستونای نرم و درشتمو
ميچلوند.
"ادامه بده، ادامه بده م..."
زبونش در کونم، زبونش در کُسَم، زبونش زير، زبونش بالا، زبونش زبونش زبونش.
زبونش
شونههاشو گرفتم و کشيدمش بالا.
"بکن، حالا وقتشه، همين حالا، بکن."
اما نکرد. دهنش دروازه رو ول نمیکرد. چوچولهم داشت میسوخت. لرزه کيرشو يه
جايی دمِ مچِ پام حس میکردم و دلم میخواست راش بدم تو دروازهم. کشيدمش بالا.
فشارش داد رو چوچولهم. آتيش گرفتم. ماهيچه هاشو گرفت و يه فشار ديگه. فشار از
پايين ستون فقراتم کشيد بالا تا تو سرم و از چشمام زد بيرون انگار. نه از
همهجام. مث برق گرفتهها خشکم زده بود:
" دوباره، دوباره، يکی ديگه بزن، بيا توم، بيا، بيا، م..."
يه کمی اومد تو و کشيد بيرون. يه ذره تو و دوباره بيرون، يه ذره تو و باز
بيرون ... و يه دفه عقب کشيد.
اما يه دفه گذاشت رفت
کجايی؟
بلند شده بود و نشسته بود. چشماش برق می زد:
I can't do this.
I'm a married man.
‑نيشش تا بناگوش باز بود مرده شور برده:
I,m a good muslim.
نيشش تا بناگوش باز بود!
من اونجا دراز به دراز افتاده بودم. باز و دراز. ميتونست همون کله شو با اون
دهن کجش بکنه توم مادر جنده. مث اين سيرک بازايی بود که شيرو رام ميکنن. حالمو
گرفته بود و رامم کرده بود. حالا چه وقتش بود که ياد زن و زندگيش بيفته.
دوباره گفت: A very good muslim
ازش بدم اومد. دوسش داشتم. ميخواستمش. همين حالا. بعد صداش ملايم شد: ?That's
why
يه جوری شدم: I want youانگار
صداش از ته دلش در ميومد:
To have my children
چشامو بستم. يه لشگر حلزون از وسط پام شروع کرد به رژه رفتن. رو به بالا ،
بالا. تو شکمم يه چيزی ميفتاد و پا ميشد، يه حشره انگار داشت پرپر ميزد. يه
پرنده های کوچيکی دور پستونام پرواز ميکردن و مینشستن رو نوکش.
و
من
خوب ميدونم
که الان دارم به اوج
ميرسم و فکر ميکنم که حقم
باشه که اين احساسو داشته باشم .
حقمه که هر احساسی که دلم ميخواد داشته باشم
چون يه زن آزادم. اينجا خونهم نيس و اينجا کاری ندارم
و دنبال چيزی نيستم جز اووووووووووووووووووووووووووووووووووم
م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م
م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م
م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م
م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م
م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م
م م م م م م م م م م م م م م م م م
م م م م م م م م م م م م م
م م م م م م م م
م م م م
م م
م
باز رفتم. باز واسه هزارمين بار يا چند هزارمين بار رفتم زير نفوذ خونِ عربی.
ماهيچههاش جمع شدن و برق افتادن. دهنش کف کرده. چه نفسنفسی بش افتاده. ميلرزه
و پيچ و تاب ميخوره. تنش لخته و ميذارم که منو پشت خودش سوار کنه و بتازونه.
گرماشو، عرق تنشو که داره بخار ميشه، وسط پاهام حس ميکنم. تو يه دشت خالی داريم
ميرونيم. از تپه ماهورا و از دشت باز ميگذريم. آسمون سياهه و لکه های رنگ رو
سياهيش پاشيده، رنگ آسمونی، رنگ عشق، شتک زده از قلم، ازکير مسلمونی...
با صدای گرفته ناله ميکنه: Muslimchildren
و من زيرش دراز کشيدم و ميشنوم: To save the
world
۱۰ شهريور ۱۳۷۶ - اول سپتامبر ۱۹۹۷
وحيد گل بهاری، متولد ۱۳۴۵، ساکن يکی از کمپهای پناهجويان در يکی از کشورهای
اروپايی. مجموعه داستانی به نام "نورِ روشن و صدای دوزخی" آماده چاپ دارد.
اعتقاد دارد که وقيحترين واژه، خودِ واژه وقيح است و رکيکترين واژه نيز همان
واژه رکيک و اخلاقِ مذهبی - از هر مذهب و ايدئولوژی که باشد- خطرناکترين و
وقيحترين اخلاقِ پرداخته ذهن بيمار است. نيز "رجاء واثق" دارد که اين داستان
در زمانِ عمرش چاپ نخواهد شد، زيرا هيچ نشريه و سردبيری "کون و پيزی" چاپ کردنش
را ندارد.
این یادداشت معرفی در همان سال۱۹۹۷نوشته
شده بود. اکنون دیگر در اردوگاه پناهجویان نیست. جواب پناهندگی گرفته، خانه ای
دارد و کار نیم وقت و کتاب و دفتری. می خواند و می نویسد. نام مجموعه را نیز
عوض کرده است: "بوسه در راه ِ کمپ". هنوز هم درگیری ذهنی ش نوشتن درباره ی
ماجراهای اردوگاه های پناهجویان است، با نگاهی تازه و متفاوت. بسیار متفاوت.
|
|