|
|
|
|
|
|
تقاصطلبی نوستالژیک پیوندها وحید گل
بهاری
|
|
یادداشت هایی خام پیرامون داستان
1 داستان هست. دیده میشود. به رشته کشیدن این دیده در آوا و واژه است که داستان را داستان میکند و پیش چشم سر میآورد تا بی دلالت دل هم دیده شود. اینگونه داستان در خود تمامیتی میطلبد. چیزی متراکم شده میان آغاز و انجام. داستان میتواند از هرجایی آغاز شود، از آخر، از اول و از میان حتا که بال بزنی میان اول و آخر تا عطف کتاب شوی. از میانه به آغاز یا گاهی حلزونوار چرخ و چرخه تا سر و بن آشکار شود. در بند و بست واژهای که خود بستهی فعل است. میتوانی پارهپاره کنی، پارهپاره ببینی، پاره پاره دریابی اما سر آخر باید پارهها را چنان از پی هم سوار کنی و به رشته بکشی که مولای درزش نرود. و گرنه بنا بر ترک بار نهادهای بیخریدار میماند.
2 هرچه از خیال روایت خطی و دیدن خود به عنوان «دانای کل» (آن که بیرون جهان ایستاده است و جهان را میآفریند.) به نقش نظارهگر هستی درآمدهایم به جای آفرینندهی واقعیت انگاشتن خود واقعیتگرایی پیش گرفتهایم تا رسیدن به این که نزدیکتر کس به «من» منام. با اینهمه در همین نگاه کردن و دیدن من است که میداند تازه دارد با خود آشنا میشود و در راه شناخت خود میافتد. وقتی به من میپردازد از آن «او» ــ دانای کل ــ به نوآموزی میرسد که هرچه در ذهن روان پیشتر میرود گیر و بندها را بهتر میبیند و خود را ناشناختنیتر. ذهنی که تاریخاش اگرچه بر خط میرود در خود گرد و گردان است. هرچه پیشتر آمده و به ذهن روان رسیدهایم ذهن را بیشتر به بند کشیدهایم. بندی بر دست نویسنده (راوی) بسته شده است. بندی که راهنما و راهبر رفتن است. بندی که در فرجام کار باید آغاز و آخر را به دست دهد. این بند از دست راوی و خیال نویسنده واکندنی است؟ این بندی که دلیل راه پیش پای ما نهاده است دل کندنی است؟ این همان نیست که پیشاپیش گیرایی و جذابیت روایت را در گرو گرفته است؟ این نیست که فهمیدهترین خواننده هم در هرچهای از نویسنده آغاز و پایان میطلبد، تمام میطلبد؟ این نیست که باری به هرجهت باید برشی از هستی را در قاب مشتری نهاد و راضی روانهی خوابش کرد؟
3 چه آن دفتر و کتابی که در دست خواجه بود، چه آنچه اکنون در کف بیکفایت من نهادهاند خود برآمد و مبشر خط است. از جایی به جایی شدن. آغاز و انتها. آن عرصهای که در خواب و خیال میرانی باید به بند واژه بنشیند، در عقدش، و دربست فعل تمام شود. این بند که روزی میخواست واقعیتی در برابر واقعیت بنشاند و کوس برابری و حتا برتری بر هستی رونده و زنده میزد امروز بندی است که بر دست و پای تولید کننده (آفریننده) نشسته است. دست کم در فارسی مگر آفریدن همان از آب و گل بریدن (آوریدن، آو بریدن) نبوده است؟ از شیر برگرفتن است شاید اما بیشتر همان بند ناف بریدن و در جایی دشوار رها کردن است. نامیدن همان حد زدن است. تیغ نهادن بر همه است تا یکی را آشکار کند، یکی را از میان همه بلند کند. اما این یک گرفتار یکان است، گرفتار یکها است. یکهایی که که چون یک نشدهاند، چون کسی نشدهاند تکاند و نامناپذیر. آشکار شدن، به دیده آوردن یعنی از پیش دیدهرو شدن. رونده شدن. و پیش پای هر رونده نوشتهاند که تو نیز بگذری. از یاد میروی. آنچه روزی وعدهی رهایی بود اینک آشکار پیش رویمان نشسته است: بند! یک پر، یک پاره یا هزار گره در گره، هزاران بند. بندی که بر دست راوی و پای خواننده (شنونده) نشسته است.
4 برگردم به همین من، همین تن، خویشتن و هم تن خویشم. این نزدیکترین به من از کجا من است؟ از جایی که پیش چشم کس یا کسها نشسته است. پیش از آن چه بوده است؟ مگر نه من از «بیل بابا» به «باغ مادر» رسیدهام؟ جز این است که هرکس نشانهی خود را بر من نهاده است پیش از آن که من باشم؟ این دو سوی میرود تا خود سویه سویه شود تا بن ازل. بن زهدان آدمی، تا بکشد به مار و ماهی و آنچه بن زنده را زده است: آب. همان که ترنای هستی زنده است. ــ این من که پیش چشم من نهاده است چه است؟ رو به کجا است؟ عدم کجا است؟ مرگ «سر» جایی میرسد گاهی که «دار» هنوز زنده است. از رشد مو و ناخن بعد از مرگ و در خاک گور نمیگویم. این من که لامحاله بخشی از خواب و خیال من است، این من چه میشود؟ بن خواب و خیال من کجاست؟ سرش به کجا میکشد؟ پایان من کجا است؟ چیزی به خاک میرود و لامحاله سبزه میشود. چیزی از من است ولی وقتی در خواب یا خیال کسی برآید وقتی که من نیستم در راهی، جایی، همین نوشته، همین نوشت زبان. عدم کجا است؟ میبینی؟ نمیشود از من گفت پیش از آن که تیغ را بر من دید. اگر به بن و بنیاد شناخت امروزه زل بزنیم و بنگریم میبینیم که شناخت بر ما نامیسر است مگر تیغ بر هستی بگذاریم و پارهای از آن را برگزینیم و زیر کند و کاو بگیریم و به جست جویش بنشینیم. اما این شناخت شناخت از مرده است. شناخت چیزی سر و دم بریده است که وهم دانایی و بن دانش امروزه را میزند. هستی شناخته نمیشود مگر که تیغ برکشید و برشی برگرفت و به تماشای این هست نازندهی بیسر و پا نشست.
5 داستان داستان مستان نیست. داستان روندهگان است. شناخت نارونده بر ما میسر نیست. نمیتوانی پیش چشم سر بیاوری مگر برشی از اول و آخر زده باشی. قاچی بریده باشی از هستی.
6 به زبان مانی داستان چیدنی است. از زمین برمیآید از همین هوایی که دور و برمان روان است. آدمی کتابی میاید و ورقنخورده میرود. یکیاش همین همسایه نه چندان پیر من است که همیشه گرفتار هیپو و هیپرونتیلیشن بود و هفتهی پیش مرد.
7 از وقتی که واژه کالا است، واژهپرداز بردهی بازار است. باز آر. کی هست که از آوردن و باز آوردن بدش بیاید؟ واژهپرداز بستهی واژهخوار است. آن که مصرف میکند. خریدار. آن که برای رسیدن به ادامهی داستان آبونه میشود. جایی که نام و نان واژهپرداز را میزند: این نوشته به من چه داد؟ کدام سوراخ خالی دیوار خانه را پوشاند؟ ــ سهمی از بودجهی خانه برای سریال بعدی.
جایی که وقت روز به روز کم و کمتر میشود واژهپرداز باید پرداخت خود را به واژهخوار هموارتر کند. باید به خواست او درآید. و کی در نیامده است؟ داستان این گرفتاری خود را در همان تیغ نهادن اول آشکار میکند. گام نخست، آن تیغ ناگزیر تا خردش کنی و به خردینهاش برسی بی که در خردهریزهایش گم شوی. مگر بر سر امروزه میسر است جز تیغ نهاده را زیر ذرهبین بیاورد؟ آن بریده از سر و دم، آن مانده یکسره کُم که به کارگاه میکشی شناخت به معنای امروزهات را میزند. بند ناف نمیبری بر تخت بگذاری. آن تیغ اول را هرکس نهاد، سر برد یا پا برید میماند. آن تیغ دوم را اگر به دست ما بدهند ما رفتهایم تا پر آخرینهی پرهیز. آن را زنده نمیتوانی روی میز بکشی. باید خم شوی و خیره بمانی تا پیش رویت چه سرو کردهاند. نه، اینطور بستهبندیاش نمیکنیم. گاهی مگر از سر شیطنت تیغ دوم را در خیال بری و پردهدری کنی تا روی میز چه نهادهاند. کلهها به کار کشیده است کُم وقتی که همه اهل ادب و اخلاق بودهاند. داری به خانهی مشتری میبری در جایی که مشتری شاه است. ما اینچنین مشتریها طلب نمیکنیم. بیسودا میشود، بله، بیسود در بازار امروزه؟ جز سودهی اخلاق چه مانده است؟ آن اخلاق و داوری؟ نه همان تیغ اول کفایت است، در دست ما است اگر تیغ دومی، دمی آن را عسای سلیمان خود کنیم و تماشای کار جهان. ــ چه گذشته است؟ ــ هیچ. ببین چه میشود. سرد نشود!
8 از کیر و کس بگذریم که آغازین زنده است، تا بوده است کُم بر کله رانده است. کله خیال میکند. بعد از چندی سر برداشتن باید سر زمین نهاد. این پیش رو است. ببین! این میشود که کم راهبر و راهنما و مرشد اعظم است که میزند سر سفره چه آورده شود. بند ناف بریده یا بی سر و دم؟ نگاه کن به هرچه که میشناسی. کدام خر بیکاه ماند و عرعرش در نیامد؟ راه کله و کلاه را کاهدان میزند هنوز.
9 در آغاز داستان داستانهای همدمی بود. داستان در نشست بود. داستان نشستها شد و تا هزار و یک شب رفت و به رهایی رسید. ــ رهایی؟ او که استاد بردن شب شاه به روز بود از شاه جست اسیر شاهها شد. همان خریدار که در یک شب ده داستان میشنود و شبش سحر نمیگردد: ــ دوباره می خواهد، بیش. شهرزادها دیدهام که با افتحار لحافهای کشیدهشان را به رخ هم میکشیدهاند.
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
This
is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|