|
|
|
|
|
|
تقاصطلبی نوستالژیک
پیوندها
وحید گل بهاری
|
|
تیغ و قلم
پس، پیشتر که سخن ساز کنم سازی از پیشینیان چاق زمانه کنم. چیزی از روایتهای درخشان بیاورم. که من پارسیام و مرا پیشینه است و پیشینه توشه است، نای راه است، وقتی که ملال راه حرمت گفت و گو را خورده است. پس کوتاه بیاورم. از پیش پیشینیان به روز امروزه، به من بیاورم، به تن بیاورم. تنی که منام. همین سر و دار. بگذار از پریشانی کار و بار خویش سری به پریشانی نخستین بزنیم. کمی پستر از آشوب اولین، دوران آرامش و رامش، روزهای خوش جام جم و خاتم سلیمانی. تا ردی از آن نشیبی به دست دهم که فرو شدیم. جمشید و جام شدهاند. خاتم و سلیمان هم. ولی بشنو حکایتی از من که سردار صالحیام و پاری با مردی پارسی بودهام. او با «خویش»، همان خدای تو، مدام در زمزمه بود، مکرر رمز مکرر. با من به راه بود و در راه ملال بود و من خسته بیشتر. او بود که پاری در راه من را بر شانه کشید. کمی بر شانهاش بکشم، کمی. شاید او به همین یکی دو کم خوش بوده است. ولی من برای خوشایند رفتهگان تحفه به درگاه کس نمیبرم. تر میروم و تازه. پس، پیشه پیش دهم و سخن پیشینیان به پیش کشم، نه در قفس که این روزها هرکس را قفسهها است، قفسها است از کتاب. پیشینه با پیشه به سینه میکشم و از قفس سینه بیرون میآورم، از گنجهی دلم. من شاگرد محمد ابن محمود همدانیام و او کفایتم نبود. بشنویم:
«گویند چون جمشید به سلطنت رسید و قدرت کامل خویش بدید خود را فراموش کرد و خلق را به عتاب خواند و به طاعت راند. و مردمان این معنا نپسندیدند. پس، جمشید شمشیر پیش کشید و سیاست بنا نهاد. مردمان او را پرستیدند. اما دیگر فره از او پریده بود با فرمان اولین. شکوهاش بشد. کار او سخت در هم کلاف شد، کلافه شد. بخت از ایشان رمیده و فره از او پریده بود. اسب دولتش رمبیده بود با سر که ضحاک حمیری که به پارسی هزار اسب است از یمن بر او شورید و با حشمی گران و لشکری بیکران قصد جمشید و جام کرد و ناگاه خود را بر وی زد. اندیشهی جان، جمشید را به اندیشهی فرار و وانهادن جام انداخت. جامی که چون در جامه بود جام بود. بیرون که رسیده بود جامی بود. جامی برای کوزه، جامی برای کاسه، جامی برای زمزم و زمزمه، جامی برای پچپچ هوشنگ. ضحاک او را در ساحل یافت و کین از وی بخواست و کارش را بساخت: نگر تا نرنجی زظلم شهی / که از جور او سینهها چاک بود چو شد روز و آمد شب نیلوار/ چو جمشید بگذشت ضحاک بود.» چو جمشید بگذشته ضحاکِ بود. و ضحاک خود داستان گشت، پیشینه شد، سنگ و بر کول کرها نشست.
«گویند فخرالدوله برادر فنا خسرو که همان عربی پناهخسرو است از پیش برادر بگریخت و به نیشابور آمد. وزیر نیشابور تقصیری کرد و فخرالدوله را برنجانید. و آن وزیر خود دبیری بود و بیدانش هم نبود. کسی بود به روز نیشابور. فخرالدوله برای وزیر نامهای نوشت: تو را قلم است، من را شمشیر. بنگر کدام قویتر است. وزیر نیشابور به پشت پناهخسرو نوشت، به قابوس: شمشیر قویتر است، آری. اگر برای بریدن گره پیش پایت به کار زنی. شمشیری که سر میآورد و میبرد هنوز قلم است. کمی تأمل کن تا چه میکنی؟ نامه پیش قابوس بردند. سلطان بالای دست پناهخسرو. و او در زیر آن نامه نوشت: تیغ و قلم بیمدد راه راست تیغهی قلماند.»
|
|
|
|
|
||
|
|
|
This
is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|