|
|
|
|
|
|
تقاصطلبی نوستالژیک
پیوندها
وحید گل بهاری
|
|
پارهای از سفر خروج
و خداوند به موسا گفت نزد فرعون برو و به وی بگو یهوه خدای عبرانیان چنین میگوید: قوم من را رها کن تا مرا عبادت کنند. اگر تو از رهایی دادن ابا کنی و ایشان را بازنگاه داری من تمامی حدود تو را به وزغها میتلا کنم. و نهر وزغها به کثرت پیدا نماید به حدی که برآمده به خانهات و خوابگاهات و بسترت و خانههای بندگانت و بر قومات و به تنورهایت و تغارهای خمیرت در خواهد آمد. بر تو و قوم تو و همهی بندهگان وزغها برخواهد آمد. و خداوند به موسا گفت به هارون بگو دست خود را با عصای خویش بر نهرها و جویها و دریاچهها دراز کن و وزغها را بر زمین مصر برآور. پس چون هارون دست خود را بر آبهای مصر دراز کرد وزغها برآمده زمین مصر را پوشانیدند. آنگاه فرعون موسا و هارون را خوانده گفت: نزد خداوند دعا کنید تا وزغها از من و قوم من دور کند و قوم را رها خواهم کرد تا برای خداوند قربانی گذرانند. موسا به فرعون گفت وقتی را برای من معین فرما که برای تو و بندهگانت و قومات دعا کنم تا وزغها از تو و خانهات نابود شوند و فقط در نهر بمانند. گفت: فردا. موسا گفت: موافق سخن تو خواهد شد تا بدانی که مثل یهوه خدای ما دیگری نیست. وزغها از تو و خانهی بندهگانت و قومات دور خواهد شد و فقط در نهر باقی خواهند ماند. و موسا و هارون از نزد فرعون بیرون آمدند و موسا در بارهی وزغهایی که بر فرعون فرستاده شده بود از خداوند استثاثه نمود. و خداوند موافق سخن موسا عمل کرد و وزغها از خانهها و از دهات و از صحراها مردند. و آنها را توده توده جمع کردند و زمین متعفن شد. اما فرعون چون دید که آسایش پدید آمد دل خود را سخت کرد و به ایشان گوش نگرفت چنان که خداوند گفته بود. و خداوند به موسا گفت به هارون بگو که عصای خود را دراز کن و غبار زمین را بزن تا در تمامی سرزمین مصر پشهها بشود. پس چنین کردند و هارون دست خود را با عصا خویش دراز کرد و غبار زمین را زد و پشهها بر انسان و بهایم پدید زیرا که تمامی غبار زمین در کل ارض مصر پشهها گردید. و جادوگران به افسونهای خود چنان کردند که تا پشهها بیرون آورند اما نتوانستند و پشهها بر انسان و بهایم پدید شد. و جادوگران گفتند این انگشت خداوند است اما فرعون را دل سخت شد و به ایشان گوش نگرفت چنان که خداوند گفته بود. و خداوند به موسا گفت بامدان برخاسته پیش روی فرعون بایست آنک که از سوی آب بیرون میآید و او را بگو خداوند چنین میگوید قوم مرا رها کن تا مرا عبادت کند. اگر قوم من را رها نکنی همانا بر تو و بندهگانت و قومات و خانههایت به انواع مگسها فرستم . خانههای مصریها و زمینی که برآنند از انواع مگسها پر خواهد شد. در آن روز جوشن را که قوم من در آن ساکناند جدا سازم که در آنجا مگسی نباشد تا بدانی که در میان این زمین یهوه هستم. و فرقی در میان قوم خود و قوم تو گذارم. فردا این علامت خواهد شد. و خداوند چنین کرد و انواع مگسهای بسیار به خانهی فرعون و خانههای بندهگانش و به تمامی زمین مصر آمدند و زمین از مگسها ویران شد. و فرعون موسا و هارون را بخواند و گفت بروید و برای خدای خود قربانی در این زمین بگذرانید. موسا گفت چنین کردن نشاید زیرا آنچه مکروه مصریها است برای یهوه خدای خود ذبح میکنم. اینک چون مکروه مصریها را پیش روی ایشان ذبح میکنم آیا ما را سنگسار نمیکنند؟ سفر سه روزه به صحرا برویم و برای یهوه خدای خود قربانی بگذرانیم چنان که به امر خواهد فرمود. فرعون گفت: من شما را رهایی خواهم داد تا برای یهوه خدای خود در صحرا قربانی بگذرانید لیکن بسیار دور نروید و برای من دعا کنید. موسا گفت: همانا من از حضورت بیرون میروم و نزد خداوند دعا میکنم و مگسها از فرعون و بندهگانش و قوماش فردا دور خواهند شد. اما زنهار فرعون بار دیگر حیله نکند که قوم را رهایی ندهد تا برای خداوند قربانی گذرانند. پس موسا از حضور فرعون بیرون شده نزد خداوند دعا کرد و خداوند موافق سخن موسا عمل کرد و مگسها را از فرعون و بندهگان و قوماش دور کرد که یکی باقی نماند. اما در این مرتبه نیز فرعون دل خود را سخت ساخته قوم را رهایی نداد.
|
|
|
|
|
||
|
|
|
This
is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|