نسخه ی چاپی

 

 

 

 

 

 

داستان کوتاه

داستان بلند
ـــــــــــــــــــــــــ
تقاص‌طلبی نوستالژیک
قلندرانه‌ها
سیر و پرسه در متون

پریشیده‌های‌پریشان‌حیالی

ـــــــــــــــــــــــــ

سفر بازگشت
پرده خوانی ها
از موسا تا محمد

ـــــــــــــــــــــــــ
 

حسن مصلحیانی

وحید گل بهاری
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
چند کار از رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی هرمزگان
موسیقی قشقایی

 

 

كاج و كِرستِ خانه‌ي دوست

سردار صالحي

 

يكي دو اشاره:

نوشتن همين اش و ات و پن و پت. اين علامت‌ها، نشان‌ها علايم راه‌اند تا تو را از سر به ته برسانند كه سر تا ته‌اش چه است. فلان چه فرموده است. هيچ مرجعيتي كه نيست، جايي كه بابا براي روز امروزه بايد بايد راه برد و اين راه بردن بايد جايي باشد كه دست كم در چهارراه‌هاي شلوغ چراغ بگذارند. چهارراهي با شتاب آمده است و سيلي از جماعتي را آورده است كه در جهانش كتابت نبوده است. كتاب البته هميشه بوده است و هرجا بوي شهرنشيني رفته باشد كاتب هم داشته است. جمع كاتبان كم قبيله‌اي در تاريخ نيستند. آمده است. نه دره گذاشه است، نه دهن. در ميان اين هياها مي‌بيني يكي سه بار از خيابان بار برده است و تو هنوز در ميان راهي كه دار خود برساني تا آن طرف چه خبر است. اگر مرجعي بود كه دست كم تا جايي اين چهارراه را چراغي مي‌شد بد نبود. يعني كه يك جورهايي تو سر مي‌كرد كه براي مثال مسئله‌ي اول سر است. سروري و سرداري بعد مي‌آيد. با چند توصيه از اين ور و آن ور و دقت در نوشته‌هاي راه و آن‌چه در خيالم آمده بود سعي كرده بودم جايي ات و اش را به توصيه‌ي خليفه‌اي بروم كه به روزتر بود، يكي هم خودم را خواننده كنم ببينم كجا براي خواندن براي خوانده شدن راحت‌تر است همان‌طور بنويسم. اما در ميان نوشتن و درست كردن‌ها ديده‌ام كه قاتي كرده‌ام. نمي‌دانم خيال‌اش كنم يا بگذارم در همان خيالش باشد. گاهي گسسته، گاهي پيوسته مي‌رويم در ميان اين جماعت و اين چهارراهي كه چراغ ندارد.

 

1

 

خانه‌ي دوستم و دوست نيست. رفته است شمال. يك جور خانه‌ي خويش است. چیزهایی در کامپیوترش دارم که او هيچ‌گاه گذارش به پستوهاي آن طرف نمی افتد. او هم خبر از جای نامه‌ها و سندهای من را بهتر از خودم دارد. هوای هم را حسابی داریم. بیشتر بگویم او هوای من را دارد. من که هوای خودم را نمی توانم داشته باشم چه هواداری از کسی؟ نه. از هم جدا شده ایم اما دیگر این طور نیست که: اوفی داره کچل میشه، دلم خنک شد! او است که به نرخ روز می آورد من را. گاهی جامه‌ای می آورد، گاهی لباس گرمی. سال‌هاست که من برای لباس پا به بیرون نگذاشته‌ام. می خواستم بگویم با این همه هیچ جا خانه‌ی خود آدم نمی شود. همین که گوشه‌ای از آن گوزی بی دهنبند ول کنی به ریش شخصيت مهمي که در خیالت آمده است.

 

اما خانه‌ی خودم: همان روز که تو آن نامه‌ات را داده بودی که امسال چندمین کرستی است که در تنهایی طی می کنی. خانه ی ما را که دیده‌ای. آوردند یک درخت کاج بزرگ چال کردند توی میدانك جلوی خانه و چند شاخ هم نور هم در آن دواندند و به کار افتاد: چلك، چولوك...

من گاهي به اين كاغدهاي كيري‌اي كه برايم مي‌اندازند نگاه مي‌كنم. گاهي هم مي‌روم. چند وقت پيش شهرداري آمده بود يك برنامه‌اي گذاشته بود كه همسايه‌ها را، مردم محل را به هم نزديك‌تر كند. تا خزلش كنند آمدند برنامه‌اي گذاشتند كه هر كس شام خودش را بياورد. گل‌پري هوس كرده بود چپ و راست دلالگي و دين را يكي كند. هيچي. چه نزديكي‌اي، چه چيزي؟ محله هيچ كم ندارد مگر رفت و آمدي. محله‌ي هاري نيست كه كسي به جان كسي بيفتد. كسي هم بوق بي‌جا بلند نمي‌كند. براي اين كه رونقش بدهند آورده‌اند ميان ساختمان‌هايي كه ما نشسته‌ايم و چند طبقه است خانه‌هاي يك طبقه‌ي شخصي ساخته‌اند كه حس و حال تعلق در محله را بگرداند. فرق زيادي با ما ندارند. از قضا رفت و آمد آن‌ها بر من كه اين بالا و ميان نشسته‌ام آشكارتر است. باغي و باغچه‌اي، با معيار اين جا جادار، بزرگ. صداشان هم درنمي‌آيد. ولي آشكار است كه زودتر از مردم ديگر بيرون مي‌زنند و ديرتر برمي‌گردند و آشغالداني شخصي دارند. هووو! كي آفتابي درآيد و كبابي يا جشن پيروزي فوتبالي هولي هوليشان را درآورد. شب سال نو ولي هنوز پر سر و صداترين ترقه‌ها را ساختمان ما در مي‌كند. همين كنار هم بودن براي مدتي دراز دست هركس داده است و نداده است كه همسايه‌اش كجاست. داده‌ها به دست آدم داده است كه اين هسته‌ها در اين بسته چه مي‌كنند و جاي با ديگري، با ديگران بودنشان كجاست؟ گاهي اگر به همسايه‌هايم گذرم افتاده باشد: هاي، هوي است. اگر طرف را دمق ببينيم از همين هاي ــ هوي هم مي‌گذريم. همه همين‌طورند. گاهي مگر صداي بي جاي سگي از طبق هفتم. ديده‌اي كه. اين نماد گوزنماي دلال و دين هلندي. به دست‌مان هست كه نان كي از كجا مي‌رسد.

جاي رفت و آمد آن‌هايي است كه پا دارند. پله‌هاي تيز بي آسانسور. پير آن پايين مگر. توي طبقه‌ي اول‌مان يك اندونزيايي تنها زندگي مي‌كند كه با زحمت و مرارت همان چند پله را پايين مي‌رود و بالا مي‌آيد تا به خانه‌ي سالمندها سرش ياز نشود. سرت كه به اين خانه رسيد پا تازه نمي‌كني كه باز به خيابان برگردي. خود مرگ است. آن‌جا كه مرگ را در چشم خر كنند: برو!

 

خلاصه شامشان را آوردند. آن‌ها كه بومي‌تر به زمين زيرپايشان بودند هركس غداي خودش را آورده بود گذاشته بود جلويش و نگاه مي‌كرد كه كي چي آورده بود. حواس‌اش به غذاي خودش هم بود. حالا براي اين كه نبرندش يا اگر كنجكاوي كسي را برانگيخت گپي بزند. بعضي‌ها براي هفت هشت نفر غدا آورده بوند، از هر نوع و چند نوع كلوچه.

پيك نيكي در محله شد و گذشتيم. از يادم رفته بود اين داستان محله. اما با چيزهايي كه اين طرف و آن طرف گرد شده بود به دستم آمده بود كه بيش از سي و شش مليت مختلف توي اين محله هست كه گاهي در حاشيه خرده‌ حساب‌هاي دوري با هم دارند. بعضي هم نشانه‌شان در سيماشان مي‌رود يا فوقش نام‌شان. هلندي زبانند. اين‌ها هم چون هفت جد پيش‌شان از ما نبوده است از ما نمي‌شوند. خارجي خساب مي‌شوند. براي ما كه به فروختن شورت و كرست ماريا شهره‌ي عاميم معامله‌شان كلفت است، آرابيرند، يك دست اگر بيندازند تا هفت پشت‌ات مي‌دود صداي الله و اكبرش!

 

اين كاج و آن عالم مسيحي كه گفته‌اند در طويله زاييد و نوزاده يخ نزد گپ زد هموار گرده‌ي گرمسيري من نبوده است. كاج و كرستي براي خودم بنا نمي‌كنم. همين كه در خانه‌ي همه باشد و همه‌جاي شهر نهاده باشند بس نيست؟ شايد روزي نشان گردهم آمدن خوشگل‌ترين فرشته‌هاي خدا در جايي سردسير بوده است. حساب كن آن فرشته‌هاي نازكتر از حرير در اين سرما. روزي شايد اين كاج كرست بهانه‌هاي ناساز از اين و آن گرفته بود و همه را گرد كرد به گوشه‌ي خانه. حالا همه كاج‌هايشان را كنار پنجره مي‌گذراند.

ــ شايد كسي گذشت و به بالا نگاه كرد؟

ــ شايد هيچ.

 

كاج محله را آراسته بودند. از سر آن هم یکی دو رشته کاغذ رنگين به درخت‌هاي دور و بر رفته بود. هرکس که خواسته بود رفته بود نشان ملیتش را داده بود جايي كه مي‌خواست به نخ كرده بودند. برای همین‌ها برنامه‌ای گذاشته بودند که یک طوری اهالی را گرد گوز گردآورند. در روز روشن این را دیده بودم و هرکاری کرده بودم نتوانسته بودم در بیاورم آن نقشی که بالای سر کاج نهاده‌اند چه است و از تماشایش در گذشته بودم.

 

دوستم که گفت دارد راه می افتد گفتم تويي و همین چلك چولوك کاجی که سر در برابر پنجره ات آورده است اما نزدیکش نکرده است که دریابی آن سر تاجش نقاشی کودکانه‌ای است از خرگوش یا نقش يال شیری است که سر به سوی باد داده است. گفتم بلند شوم كه تا نرفته ببينمش.

 

من زیاد از خانه بیرون نمی زنم. اما همان گاه گاهی که بیرون می زنم، همين از خانه تا خريد خانه چيزهايي به دستم داده است. خیلی ها را می‌شناسم. آدم محل شده‌ام. جایی که مردمش زیاد در گردش‌اند. جوان نشین است، در گردش. در این گردش یک چیز در این چند مدت همان بوده است. تنها چیز اضافه این است كه غازها و قوهای محل بیش از حد چاق شده اند. شورا کردند و از همه‌گان خواستند به غازها و پرنده‌هاي كانال غذا ندهید.

تا آن زمان که غذا دادن به پرنده های کانال کنار خانه منع نشده بود هر روز اگر نبود روزهای زیادی زنی چینی را دیده بودم، حدس سن زن چینی برایم سخت است. اما پیر نبود. کاسه‌ی کون در قطر کمر نقُلپانده بود. در ساعت‌هایی كه مردم از کار می‌آمدند یا آخرین خریدهایشان را می‌کردند و با شتاب به طرف خانه‌ها می‌رفتند با لباسی همیشه تیره و با کفشی همیشه پاشنه بلند از آن طرف خط ترام پیدا می‌شد و همیشه می‌ماند تا چراغ سبز شود و چلک چلک بیاید این طرف خیابان برود کنار کانال آب بایستد کیسه‌ی پلاستیکش را باز کند، نان را اول قطعه قطعه، بعد بزرگ‌تر بیندازد جلوی غازها و بعد بیاید ته پلاستیک را در آورد، بتکاند که مرغ‌ها ببینند دیگر چیزی تویش نیست و وقتی که کیسه را برگردانده باشد از همان راهی که آمده بود برگردد. هیچ ندیده بودم با کسی گپ زده باشد یا کسی باهاش گپ زده باشد. بود. همیشه می‌دیدمش. رفتارش هم تا جایی که دیده بودم رفتار عجیبی نبود. می‌دادند. به مرغ‌ها غذا می‌دادند. بیشتر بچه‌ها و پیرهایی که نوه داشتند. گاهی هم می‌دیدی که يكي كه انتظارش نمي‌رفت آمده است تمدن نشان دهد و آن قدر می‌ماند تا یکی پیدا شود او را نگاه کند که دارد به مرغ‌ها دانه می‌دهد.

 

این داستان بود تا زد غذا دادن به پرنده‌ها منع شد. غذا دادن به غازهایی که پیه دمبه و چینه‌ی غب‌غب پرواز از خاطرشان برده بود منع شد. راه می‌افتادند توی جاهایی که عابر پیاده حق داشت مثل بچه‌ی آدم. الا ریدنشان که رد راهشان را نشان می‌داد: چپه چپه چمن. جايي براي جذب نمانده بود. چمن بلعيده مي‌شد و در داده مي‌شد: سبز، سفيد، سبز و سفيد... باعث آزار اهالي شده بود.

 

مي‌آيند و مي‌روند: از برکه‌ی جلوی کلیسای شبان نیکو، درنگي بر چمن جلو پيرخانه‌اي كه هميشه خلوت است تا محله‌ی ما. از این محل به آن محل می‌رفتند. منع شد. غذا دادن به مرغ‌هاي كانال‌هاي كنار خانه منع شد. شورا که کرده بودند و خبردار شدم رفتم. از سر کنجکاوی. گفتم ببینم او که تا جایی که من دیده‌ام دلبسته‌ترین آدم به غازهاست در این محشر کبرا چه می‌کند. رفتم و دیدم که نیامده است. نبودش. اما آن‌جا یک تبصره بر منع غذا دادن به غازها آمد که غذا ندهند مگر وقتی که کانال‌های آب یخ بزنند. سر این که چه قدر یخ بزند گپ می‌زدند که زدم بیرون و خیلی زود این زن چینی هم مثل هزار چیز دیگر از خاطرم گریخت.

 

 دو سه روزی چنان غرق غزوه‌های محمد بودم که نان از یادم رفته بود. یک بار به خودم می‌گفتم بلند شوم بروم طرف دوست، یک دلم علم می‌کرد که بلند شو نان و نوایی ساز کن در همین خانه بمان.

دلم می‌خواست چند روزی بی کتابخانه، بی خانه‌ی کتاب شوم. کتاب خانه بردارم. خودم را. دارم. به جایی رسیده بودم که یکی از رقیب‌های عجیب محمد سر بلند كرده بود. به انکار محمد بر نیامده بود. اما بر روال هر آیه از محمد آیه‌ای می‌آورد. بر محمد نامه مي‌كند که فلان آیه را که در بهمان جا آورده‌ای دنباله‌ای دارد که تو به مومنان نمي‌‌گویی و گرنه این آیه را من از خودم در نیاورده‌آم که: الله گفت همانا مسیلمه را با محمد شریک کردیم در پیامبری.

از آیاتش می‌آورند که بخورید و بنوشید و باهم بياميزيد و هیچ باکتان مباد که الله بخشنده است.

 

مسیلمه که خود برای بار نخست خراج عدن را برای محمد آورده بود با ادعای شراکت با محمد کارش را به جایی می‌رساند که نامه سوی محمد روانه می‌کند وقتی که محمد تن مکه را به تکان انداخته است و در جنگی شگفت سرهایی از سران مکه را بر نیزه سوی مکه فرستاده است.

مي‌نويسد:

از مسیلمه پیغمبر خدا به محمد پغمبر خدا.

درود بر تو كه من را كه در كار پيغمبري شريك تو كرده‌اند كه نيم سرزمين از ما باشد و نيم سرزمين از قريش. ولي قريش قومي تجاوزگرند!

 

نامه را تا پایان بر محمد می‌خوانند که در آن مسیلمه بر روال آیه‌های محمد آیاتی می‌آورد که تو انکار پیغمبری من نتوانی. بیا تو بمان به حجاز و مُلک عدن از آن من باشد.

نامه را که می‌خوانند محمد رو می‌کند به آن دو فرستاده. می‌پرسد:

ــ نظر شما چه است؟

می‌گویند: نظر ما همان است که مسیلمه فرموده است.

می‌گوید: به خدا اگر فرستاده نبودید می‌دادم گردنتان را بزنند.

گردن نمی‌زند و نامه‌ی مسیلمه را پاسخ می‌دهد:

بسم الله الرحمن الرحيم!

از محمد پیغمبر خدا به مسیلمه‌ی کذاب.

درود بر آن كه از هدايت پيروي كند. اما بعد، زمين از آن خدا است و به هركس از بندگان خويش كه خواهد بدهد و سر انجام با پرهيزكاران است!

 

پیغبرش نمی‌نامد و آیه‌ای در امید به هدایت الهی سویش روانه می‌کند.

 

گرفتاري‌هاي محمد از جاي ديگري است. او كه دشمنان نزديك‌هاي دم دست مدينه را يا كشته بود يا خراجگزار كرده بود دست به جايي انداخته بود كه هيچ راهي براي تجارت مكه باز ننهاده بود. سيب آدمش را گفته بود. چپ و راست مكه، بعد از يك شكست سخت به دست محمد كه جمعي از سرانشان كشته با اسير شدند ديدند كه راه تجارت بسته به آن يكي دو تكه آب است ميان آن برهوت و محمد ميان اين دو گردنه نشسته است. به هرحال در حوزه‌ي نزديك براي محمد پيش آمده است كه تنها علي در يك ساعت هفتاد گردن بزند اما در ميان دشمنان دوردست حالا دست به تك كشي مي‌زند. دوري است كه محمد سر سران دور و بر نزديك را برداشته است. پي چيزي مي‌گردد تا به آن شك كند، يا نكند. نتق‌هاي دور را با دسته‌هاي گزيده مي‌بُرد.

 

اين يكي از غزوه‌ي سخت محمد است كه لشكر محمد چنان شكست خورد كه در ميدان پيچيد محمد كشته شد محمد كشته شد. در همين جنگ است كه پيشاني‌اش شكافته مي‌شود.

 

قرشيان همت و هميت يكي كرده‌اند كه راه نفسگاه مكه يعني تجارت را، اصلا راه رفت و آمد بي باج پيشين را ميسر كنند.

 

قرشيان با همه كسان خود از حبشيان و بني كنانه و اهل تهامه بيرون شدند. زنان را نيز همراه بردند كه مردان را تحريك كنند و مانع فرارشان باشند. ابوسفيان ابن حرب كه سالار قوم بود هند دختر عتبه را همراه برد و عكرمه دختر كي را و كي كي‌ايك را...

 

چنان بود كه هند دختر عتبه هروقت وحشي غلام حبشي خويش را مي‌ديد مي‌گفت: بابا سياه انتقام ما را بگير.

بابا سياه كنيه‌ي وحشي بود و وحشي زوبين به رسم حبشيان مي‌انداخت و زوبين او كمتر خطا مي‌كرد.

وحشي را بخواند و با او بگفت: با مردم بيرون شو و اگر عموي محمد حمزه را به انتقام عموي من كشتي تو را آزاد مي‌كنم.

 

يكي دو رد از اين زن‌ها:

 

گويد: آن شمشير پيغمبر به ابودجانه رسيد. رسم او بود كه چون آهنگ جنگ داشت سربندي مي‌بست و من با خود گفتم ببينم امروز چه مي‌كند. ديدم كه هرچه را جلو آمد به كنار زد تا به نزديك زناني رسيد كه در دامنه‌ي كوه بودند و دف به كف داشتند و يكي از آن‌ها شعري مي‌خواند به اين مضمون:

اگر به دشمن رو كنيد در آغوشتان مي‌كشيم و برايتان فرش مخمل مي‌گسترانيم. اگر به دشمن پشت كنيد از شما جدا مي‌شويم. جدا شدني كه فريفته نباشد.

 

صالح ابن كيسان گويد: هند دختر عتبه و زناني كه همراه وي بودند به مثله كردن مسلمان‌هاي مقتول پرداختند و گوش و بيني بريدند و هند از گوش و بيني مقتولان خلخال و گردنبند و گوشواره ساخت و خلخال و گردنبند و گوشواره‌ي خويش را به وحشي غلام خود داد و جيگر حمزه را در آورد و به دندان بخاييد و نتوانست خورد آن را بينداخت. آن‌گاه بر صخره‌اي بالا رفت و با صداي بلند اشعاري در باره‌ي فيروزي قرشيان بر مسلمانان خواند.

 

اگرچه محمد به پوزه‌ي قوت آخرين مردم مكه كوبيده بود، اما درگير‌ي‌اش با نزديك فرصت پرداختن به دور نمي‌داد. مگر نامه‌اي و اشاره‌اي به راه درستي كه هيچ معلوم نبود كجا و كي درست است. در همين زمان است كه فرمان مي‌دهد در جزيره العرب دو دين نباشد: لا اله الا الله.

 

در ميان اين گرفتاري‌هاي محمد کار مسیلمه در عدن بالا می‌گیرد. این در زمانی است که در جایی میان مُلک این دو پیغمبر، در ولایتی که به دست هیچ کدام از این دو پیغمبر خدا نیست زنی عرب به نام سجاح که دوره‌ای در میان راهبه‌خانه‌های آن‌جا طی کرده است ادعاي پیغمبری می‌کند و بر روال آیه‌هایی که از این دو پیغمبر به گوشش می‌رسد آیه می‌سراید. طولی نمی‌کشد که آوازه‌ی این دو گسترده می‌شود و به هم می‌رسد و به هم می‌رساندشان و هی آیه به سوی هم روانه می‌کنند و آیات آخرشان به رجزهای عاشقانه می‌رسد: به پیشت برانم، پست پاس دارم؟ کجایت؟

با لحنی حماسی وعده‌ی دیدار می‌دهند.

 

پیروان سجاح این پیغمبر زن را بر کول و میان پرده می‌‌آورند به سوی عدن وقتی که مسیلمه با صدها سوار مسلح و سیلی از پیروان پیر و جوان به سوی او می‌رود. در این میان هم هی آیه با پیک به سوی هم روانه می‌کنند. آیاتی که عرب را به وجد درآورد و هرچه نزدیک‌تر به هم می‌شوند آیه‌ها محشور‌تر می‌شود. خلاصه، این دوتا در یکی در شهرهای مُلک مسیلمه به هم می‌رسند. حالا پیروان هردو پیغمبر گردند و گرفتار بالا بردن تختگاهی موقت اما پر شکوه میان میدان شهراند. هیچی. تختگاهی برمی‌آورند و با فرش و پارچه‌های که در بیت‌المال این دو پیغمبر بوده است و هدیه‌های پیروان آراسته می‌شود. وقتی که آفتاب درست بر فرق سر بتابد هردو پیغمبر برخاسته بودند، بر تختگاهی که در هیچ سو پرده نداشت با هم درآمیخته بودند و پیروان که این دیده بودند تا توانسته بودند نوشیده بودند و هرکس بر هرکس كه خواسته بود بالا رفته بود تا سه روز.

به محمد خبر می‌دهند که اگر مسیلمه سالی ديگر دوام یابد در یمن هیچ کس نمی‌داند که بابایش کیست که از هر طرف لشکر جمع می‌کنند و می‌آیند ترتیب مسیلمه را می‌دهند و فتنه می‌خوابد.

 

در سند آمده‌اش اين است:

ابن اسحاق گويد: فرستادگان طايفه‌ي بني حنيفه پيش پيغمبر خدا آمدند. مسيلمه‌ي كذاب پسر حبيب نيز همراه آن‌ها بود و در خانه‌ي دختر حارث كه زني از انصار بود منزل گرفتند. مسيلمه را پيش پيغمبر آوردند. او را در جامه‌ها پوشانده بودند. پيغمبر با جمعي از ياران خود در مسجد نشسته بود و يك شاخه‌ي خرماي نورس نخل پيش روي وي بود كه چند رشته داشت. چون پيش پيغمبر آمد پيغمبر با او سخن كرد و گفت: به خدا اگر اين شاخه را كه به دست دارم بخواهي به تو ندهم.

 

يكي از پيران بني حنيفه كه اهل يمامه بود گويد: قصه‌ي مسيلمه جز اين بود. وقتي فرستادگان بني حنيفه پيش پيغمبر آمدند مسيلمه را پيش بارهاي خود گذاشتند. چون مسلمان شدند از او سخن كردند و گفتند: اي پيغمبر خدا يكي از ياران خويش را را پيش بارها و مركب‌هاي خويش نهاده‌ايم كه مراقب آن باشد.

پيغمبر فرمود تا هرچه به آن‌ها داده‌اند به مسيلمه هم بدهند و گفت: او بدتر از شما نيست.

گويد: آن‌گاه از پيش پيغمبر خدا برفتند و عطيه‌ي وي را به مسيلمه دادند و دشمن خدا چون به يمامه رسيد از مسلماني بگشت و دعوي ييغمبري كرد و با قوم خويش دروغ گفت. مي‌گفت در كار پيغمبري من شريك محمدم و به فرستادگان گفت: مگر وقتي نام من را پيش محمد ياد كرديد نگفت كه او بدتر از شما نيست؟ اين از آن رو گفت كه من شريك پيغمبري او هستم.

گويد: مسيلمه كلمات مسجع مي‌گفت. از جمله اين كلمات كه به تقليد قرآن گفته است:

ــ لقد النعم الله علي الحبلي، اخرج منها نسمه تسعي ما بين صفاق وحشي

خدا به زن باردار نعمت داد و موجودي زنده و روان از او بيرون كشيد از ميان پرده و احشا.

 

او نماز از پيروان خود برداشت و شراب و زنا را بر آن‌ها حلال كرد.

 

آوازه‌ي اين كه در يمامه بود و آوازه‌ي آن سجاح كه ميان يمامه و حجاز به پيغمبري درآمده بود و بر روال آيات محمد آيه مي‌آورد. تا داستان دراز نشود بگويم كه اين دو هم و همه روي هم نهاده‌اند كه راهي پيدا كنند عرصه‌اي بي حضور محمد داشته باشند. به شور آمده‌اند. آن در ميان پرده بر سر مريدان و اين سوار بر اسب مراد:

 

مسيلمه گفت: ياران خود را دور كن.

سجاح چنان كرد.

آن‌گاه مسيلمه گفت خيمه‌اي براي او بر پا كنند و بخور بسوزانند تا رغبتش بجنبد.

چنين كردند.

چون سجاح به خيمه در آمد مسيلمه از قلعه فرود آمد و گفت: ده كس اين‌جا بايستد، ده كس آن‌جا...

آن‌گاه با وي سخن كرد: وحي به تو چه آمده؟

سجاح گفت: مگر بايد زنان آغاز كنند؟ به تو چه وحي آمده؟

مسيلمه گفت: الم تر الي ربك كيف فعل بالحبلي اخرج منها نسمه تسعي مابين صفاق.

سجاح گفت: ديگر چه؟

مسيلمه گفت: خدا زنان را عورت آفريد و مردان را جفت آن‌ها كرد كه چيزي در آن‌ها فرو كنيم و چون بخواهيم در آوريم كه براي ما كره‌ها زايند!

سجاح گفت: شهادت مي‌دهم كه تو پيغمبري!

گفت: مي‌خواهي تو را به زني بگيرم و به كمك قوم تو و قوم خودم عرب را بخورم؟

سجاح گفت: آري.

مسيلمه گفت: برخيز به كار پردازيم كه خوابگاه را براي تو آماده كرده‌اند. اگر خواهي در خانه رويم، اگر نه بر سر بام اگر خواهي به پشتت افكنيم و اگر خواهي بر چهاردست و پايت بداريم، اگر خواهي به دو سوم و اگر خواهي همه را.

سجاح گفت: همه را.

مسيلمه گفت: به من نيز چنين وحي شده است.

سه روز با هم بودند. آن‌گاه سجاح به سوي قوم خويش رفت.

 با خراج يكي دو سال از يمامه

 

2

 

دیدم داستانی نیست که مجبور بشوم با خودم کتاب ببرم. کتاب که نباشد کیف هم نمی‌خواهم. گفتم راه بیفتم با همین لباسم. من عادت داشتم و دارم که وقتی هوا سرد است دستم را توی جیبم می‌کنم. تا به حال در هوای یخ بسته چندبار چوب این دست توی جیب کردنم را خورده‌ام و کمی که پایم لیز خورده است تا آمده‌ام دستم را از جیبم درآورم محكم‌تر خورده‌ام زمین و دستم شکسته است. از خانه زدم بیرون. کلید را برداشتم و به سرم زد برای آن که یادم نرود دستم را توی جیبم کنم چتر را بردارم. من اهل چتر نیستم. نمی‌دانم مال کی بوده است. جا مانده است و همان دم در آویزان است. برش داشتم و پله‌ها را آمدم پایین. همین که آمدم بیرون چشمم افتاد به کاج میدان که برای رفتن به سر ایستگاه باید از کنارش رد می‌شدم. چشمم به‌اش بود و هی چشمک می‌زد: چلك چولوك...

 

وقتی رسیدم کنار کاج داشت چشمک می‌زد. راه افتادم از کنارش رد بشوم که حس کردم باز چشمک زد. سر برگرداندم دیدم خاموش است. یکی دوبار این طور کرد برگشتم کنارش. سیم بندهای تزیین از همه جا به بلندی‌های دور و بر کشیده شده بود. دستم نیامده بود برق از کجا می‌گیرد. بي آن كه به دستم آمده باشد نيرويش از كجا مي‌رسد به سرم زد بروم بُن ساقه را بگیرم تکانش بدهم شاید جایی اتصالی‌ای، چیزی دارد. وقتی خواستم دست به سوی کنده‌ی کاج ببرم متوجه شدم که دست راستم توی جیبم بوده است. به خودم یادآوری کردم و دستم را که پیش بردم فهمیدم دستم به کنده‌ی کاج نمی‌رسد که تکانش دهم. پشت دادم. يكي دو گام از كاج كور دور شده بودم كه یکباره صدايش درآمد: جرررر.

 

کاج هیچ برگ ندارد. شاخه شاخه بود و شعله در بُن شاخه نشسته بود و نمی‌سوخت:

ــ هي فلاني، به دست چه داري؟

 

نه. اين آن آتشي نيست كه در سوز سرما گرمت كند. دوری بود تا دیگر نه صدای در سر داشتم، نه وهم بینایی و حالا که به خودم آمده بودم کنار کاج هر روزه بودم، مثل هر روزش: چلك، چولوك! و کوچه‌ی کور.

 

حالم عادی بود. چیزیم نبود. با این‌همه، بازگشت جنون، حالا، این سن، آن سختی، آن بدبختی... کیف جیبی‌ام را از این جیب به آن جیب دادم. زیپ کاپشنم را تا زیر گلو بستم و راه افتادم. با آن که نگاه نکرده بودم ترام كی می‌آید اما باز هم میانبر می‌زدم تا زودتر به ایستگاه برسم. وقتی داشتم می‌رفتم راهی را می‌گرفتم که رویش برف تازه باشد و رفت و آمدها لیزش نکرده باشد. داشتم با احتیاط می‌آمدم که چشمم افتاد کنار كانال آب. جایی که زن چینی را دیده بودم. کمی به او نزدیک شدم دیدم کیسه‌ی نان را به یک دستش گرفت و با دست دیگر به پیش پایم اشاره کرد. با احتیاط‌تر به طرفش آمدم. وقتی کنارش رسیدم دیدم که نان‌ها را کپه کرده است پیش پایش. هیچ نشانی از غازها و پرنده‌ها نبود.

گفتم: نیستند. کُله‌شان کنار کلیسای شبان نیکو است. عصر مي‌كشند به آن‌جا كه شب را كنار شبان طي كنند.

سرش را برگرداند و کیسه را از ته برگرداند و تکاند.

گفتم: غذا دادن به غازها ممنوع است.

سر تکان داد و به پیش پایم اشاره کرد.

با نوک پایم یخ روی کانال را سنجیدم.

گفتم: تو حق داری!

سرش را برنگرداند. از روی کانال رد شدم و به عادت رفتم زیر سایه‌بان ایستگاه آن طرف. نه برف بود، نه باران، نه باد و هیچ کس در حوالی نبود الا آن زن چینی که وقتی از پیاده رو گذشت فهمیدم چکمه‌ی بی پاشنه پا دارد و بر خلاف پیش‌تر که با کفش پاشنه بلند می‌آمد صبر نکرد تا چراغ سبز شود. داشتم تماشایش می‌کردم که جوانی مهاجر آمد پیش من که رسید توی دست‌های دستکش پوشیده‌اش فوت کرد و گفت: خدا نفرینت کند، پایت یخ نمی‌زند؟

همین که چشمم به پای لختم افتاد سرما در تیره‌ی کمرم نشست. یکباره از هراس و سرما چاییدم:

دوباره شروع شد؟ باز پای پتی پیاده در جاده‌ی بدبختي؟

 

برگشتم. سر میدان که رسیدم دیدم که کاج کوچه چشمک می‌زند: چلك چولوك. باید از کنارش رد می‌شدم تا به خانه برسم. وقتی کمی به آن نزدیک شدم دیدم کفشم کنارش نشسته است و کمي آن طرف از آن چترم افتاده است پای کنده‌ی کاج. وقتی پایم را در لنگ کفش کردم انگار دنیا را به‌ام داده باشند. این لنگه را که پا کردم دور کاج گشتم و لنگ دیگر را هم پیدا کردم. کردم پایم و چترم را برداشتم آمدم خانه. وقتی که داشتم از کنار آشغالدانی رد می‌شدم چتر را گذاشتم توی کشوی اشغالدانی. دیدم جا نمی‌گیرد. انداختمش کنار اشغالدانی و آمدم خانه.

 

3

 

زنگ زدم به دوستم که دارم راه می‌افتم. بیشتر ولی برای این بود که به خودم بفهمانم که حالم درست است. او حال و هوايم را در صدايم مي‌خواند. همین كه صدایم را شنید گفت: خبر مرگت هنوز راه نیفتاده‌ای؟

گفتم: دارم راه می‌افتم.

گفت: زده‌ای تا گند.

گفتم: نه به جان تو.

گفت: پس مستی.

گفتم: نه به جان تو.

گفت: به جان عمه‌ات دروغگو.

پرسید: بیرون بوده‌ای؟ همه‌جا یخ زده است. دستت را توی جیبت نکنی...

 

هیچی. آمدم و دوستم رفت و من یکی دو روزی را با یکی دوتا از بچه‌ها بودم تا شده بود کشیده بودم و نوشیده بودم و در گفت و گومان داستانی شنیده بودم که به‌ام اعتماد به نفس داده بود که باکم نیست و داستان کفش و كاج مثل هزار داستان دیگر که به یادم نیامده بود چرا و از کجا است از یادم رفت.

 

در حضور و غیاب دوست روشن من شده است که کجای خانه برو، کجا نرو. قول داده‌ام که کسی را در غیابش به خانه نیاورم. با بچه‌ها خداحافظی کردم. بعد از سالی یک شب را باهاشان زیر یک سقف سر کرده بودم. یکی‌شان را بیست سال است می‌شناسم. آدم غریبی است. این آدم کارهایی کرده كه شیطان كه به آن رسیده بود درمانده بود چه کند. این آدم پیکاری که در مدرسه پیکاری بوده است از همان مدرسه به سال شصت برمی‌خورد و می‌افتد به زندان اول سال هزار و سي صد شصت و پیکاری و سر موضع كه در همان زمان پا نهادن به زندان اعلام موضع می‌کند و می‌رود به تشکیلات خودشان در زندان می‌پیوندد.

 

هیچی. این حالا هرچند سال حبس می‌گیرد و یکی دو سالی می‌گذرد به آن سالی می‌رسند که حکم داده بودند اسلام برای نامسلمان‌ها زندان نمی‌شناسد. می‌گوید یکباره خبر آمد که همه دوباره دادگاهی می‌شوند.

 

حتا این خیال در سر جمعی‌شان آمده بود که فشار پیروان در بیرون رژیم را به جایی رسانده است که مجبور است براي مردمفريبي جمعی را آزاد کند.

یک آن به سرم آمد که از زندان درآمده بودم و جماعت موج می‌زد.

 

ــ سال پنجاه و هفت را می‌گفت و بر سر دست بردن زندانی‌ها!

 

گفت: هیچ. دوباره همه را خواستند به دادگاه و اين یک کابوسی توی بند دوانده بود که کسی با کسی نمی‌آمیخت. هرکس گرفتار سبک و سنگین کردن بود که پرسش چه خواهد بود و پاسخ چه است. نيمه‌ي روز بود که آمدند صدا زدند. بیست و یک نفر را بردند. وقتی این‌ها را صدا زدند هم ما را به خود نیاورده بود. یادم نمی‌آید با کسی گپ زده باشم یا کسی باهام گپ زده باشد. من هنوز در فکر حساب و کتاب این بچه‌ها بودم تا به دستم بیاید به چه ترتیبی خواسته‌اند و مي‌برند و به دستم نیامده بود که دیدیم آن‌ها كه رفته بودند آمدند و فهمیدیم که نوزده نفرشان اعدام گرفته‌اند. وقتی آمدند توی بند آن دوتا فقط خبر سال‌های زندانشان را دادند و رفتند دستشویی و برگشتند ایستادند به نماز و آن‌ها که اعدام گرفته بودند داشته‌هایشان را بهانه کرده بودند و در گرد کردنش پلاچ شده بودند. نگهبان هم حضور مدام نداشت اما لب باز نمی‌شد. دیدم آن دوتا که زندان و زنده ماندن گرفته‌اند سجده طویل می‌کنند وقتی که وقت نماز نبود. رفتم طرف يكي از بچه‌هایی که پرونده‌ای مثل من داشت.

گفتم: چه پرسیدند؟

گفت: هیچ.

گفتم: خیلی زود آمدید.

گفت: که زودتر به ته‌اش برسیم.

با عصبانیت در کیسه‌ی داشته‌هایش را گره زد و انداخت پیش پایش. دیدم نگهبان نیست. رفتم طرف یکی دیگر.

پرسیدم: چه پرسیدند؟

گفت: هیچ.

گفتم: هیچ که نمی‌شود. دادگاه کجا بود؟

گفت: پشت در.

گفتم: پشت در چه پرسیدند؟

گفت: مسلمانی یا نه؟

پرسیدم: تو چه گفتی؟

گفت: گفتم مسلمانم ولی.

پرسیدم: آن دوتا چه گفتند؟

گفت: گفتند مسلمان.

پرسيدم: یعنی برای همان ولی؟

گفت: نمی‌دانم.

 

این‌ها را هنوز نبرده بودند که من توانستم از نگهبانی که منتظر بردن این‌ها بود رد شوم. آمدم دم در بند و از نگهبانی که من را می‌شناخت مُهر خواستم.

گفت: حالا؟

گفتم: مُهر بده!

گفت: تو آدم حرام‌زاده‌ای هستی. از کجا شنیدی؟

پرسيدم: چي را؟

پرسيد: از كجا خبردار شدي؟

پرسيدم: از چي؟ مهر بده!

گفت: یعنی تو پیکاری مرتد گُه برگشته‌ای؟

گفتم: برگشت به کسی می‌گویند که از جایی کنده باشد.

گفت: با آن‌همه بی نماز بی روزه‌ی علنی یکباره برگشتی؟

گفتم: من سیدم و سیدها در فطرتشان مسلمان‌اند. یک دوره کوتاهی از عبادت کرده‌ام. درازش نکن. از سید تربت جدش را دریغ نمی‌کنند.

گفت: بگیر. این مُهر خودم است. از گل گور جدت. جدت کورت کند اگر با نفاق سر بر مُهر من بگذاری. بگیر. برنمی‌گردی. اگر برگردی هم زیر پایم له‌ات می‌کنم.

 

هیچی. من آمدم یکراست رفتم دستشویی و درست به یاد آوردم وضو چه طور است اما وضو نساختم. دستم را تا جایی که باید تر کرده بودم که هرکس که دید بداند از وضو آمده‌ام. وقتی که آمدم آن نوزده تای اعدامی را برده بودند و آن دوتای مانده ردیف هم  رو به دیوار اتاق نشسته بودند دست به دعای نشسته گرفتن یا سجده‌ي طويل. این سر از سجده بلند کرده بود که او سر به سجده می‌نهاد. اما در میان آن چندتایی که مانده بودند و هنوز خوانده نشده بودند، ميان ما جنب و جوشی بود و معلوم بود که سر کار به دست سیروس است. سیروس من و یکی دوتا از بچه‌های دیگر را لو داده بود و دادگاه اول کوتاه آمده بود و بعد پشیمان شده بود. خیلی زود فهمیدم که سیروس می‌گوید تنها راه شستن این ننگ دفاع جانانه است و زود رفته بود در فکر و گوشه گرفت و هرکس به گوشه‌ی خودش رفته بود و من یکی دو رکعت نماز کرده بودم که باقیمانده‌ی اتاق را خواستند. در حینی که گردمان می‌کردند برای بردن دمی کنار سیروس افتادم. دستش را گرفتم گفتم: مگر نشنيدي؟ پشت بند تير مي‌زنند. چه دفاعي كُس خل...؟

گفت: بی ادب نباش سید!

 

جمع‌مان کردند دم در بند، بی نظم و ترتیب، همینجوری، این قد، آن بالا، اين خط، آن ربط. کوتاه، بلند همه‌مان را چشم‌بند زدند و دست این بر شانه‌ی آن در بند باز شد و کشیده شدیم. به دستم آمد که نفر آخر هم به اتاقی درآمد و در بسته شد و خیلی زود نوبت به من رسید. حالا دوتا از بچه‌ها رفته بودند و من پرسش و پاسخ را دانسته بودم و هردوتا گفته بودند مسلمان و گذشته بودند از صفی که بودیم به صف دیگر كه صف نبود. ما كنار هم ايستاده بوديم و طوري ايستاده بوديم كه رو به صحنه داشتيم.

پرسید: نام...؟

داشتم می‌گفتم که چشم‌بند از چشمم برگرفتند. همه ماسک به چهره داشتند. پشت ميزي فلزي. هر سه‌تاییشان و هم این که چشم‌بند برمی‌داشت.

پرسید: مسلمانی یا نه؟

گفتم: مسلمان.

پاسداری که ماسک به چهره داشت و چشم‌بند از چشم‌ها برمی‌داشت دستم را گرفت و برد کناری نگاه داشت. حالا دیده بودم که آن که میان نشسته است عبا دارد و آن‌ها که دوطرفش ایستاده‌اند نظامی‌اند. بر چهره ماسک داشتند و او که می‌پرسید همان میانی بود. آمدیم تا نوبت رسید به سیروس.

پرسید: مسلمانی؟

گفت: نه. من...!

گفت: پوزه ببند!

پاسداری که نشان می‌داد جاي کی کجاست این را که شنید برگشت از گوشه‌ی اتاق، جایی پشت سر ما چوبی نتراشیده نخراشیده برداشت آمد سرش را داد دست سیروس و او را کشید برد برابر اما پشت به ما رو به دیوار نگاه داشت و در حالی که آن سر چوب را که به دست سیروس داده بود روی کف لخت اتاق می‌کشید آمد چشم‌بند یکی دیگر از بچه‌ها را برداشت که مسلمان شد و آمد کنار ما ایستاد تا به آن آخری رسیدیم. ما مانده بودیم این طرف و سیروس و آن یکی دیگر که داستانی بالاتر از سیروس نداشت پشت به ما و رو به دیوار ایستاده بودند که در باز شد و پاسدار آمد چوب را این بار از میان گرفت برد سرهایش را داد دست سیروس و آن یکی و همین‌طور که از جلو آن‌ها را می‌کشید صدای سیروس درآمد که: من دفاع دارم!

حالا پاسداری که آن‌ها را می‌کشید از در گذشته بود اما این دوتا داشتند چوب را هی بالا و پایین می‌بردند بلکه بتوانند درازای چوب را از پهنای در رد کنند. هول برشان داشته بود یا چه شده بود دوتایی گیر کرده بودند توی چهارچوبه در و بي كه چوب را ساز در كنند زور مي زدند چوب را از پهنا پيش ببرند. سه بار سیروس گفت: من دفاع دارم. بار آخر را وقتی می‌گفت که آن یکی چوب را انداخته بود و از در گذشته بود و سیروس داشت تقلا می‌کرد با همان چوب و همان پهنا درازا از در بگذرد که آن ماسک عبادار گفت: بگو.

دیگر سیروس چوب را ول كرده بود رفته بود بیرون. اما اشکار بود که جایی این طرف یا آن طرف در است.

گفت: من از خودم دفاع نمی‌کنم.

پرسید: از کی دفاع می‌کنی؟

گفت: از خلقم.

تتق. تتق. صدای دو تیر بلند شد. صداي بیرون برید و صدای مرد عبادار را درآورد که آیه‌ای را خواند كه بعدها فهمیدم آیه‌ای است که در آن می‌گوید: خدایا سپاس که دشمنان ما را از ابلهان قرار دادی.

 

هیچی. می‌گویم هیچی. اما هزار سال پیر شدم تا آن دم که گفت: برادرها بروند و پاسداری که ما را آورده بود به در اشاره کرد و با هیچ نظم و ترتیب و اراده‌ای پا از در بیرون نهادیم و دیدیم که یکی شان افتاده است روی یک پلاستیک سیاه این طرف، یکی شان روی یک پلاستیک سبز آن طرف. در بند هم باز بود. برگشتیم سر جای‌مان و من به نماز ایستادم تا اذان سحر که آمدند برای نماز ببرند به مسجد.

 

یکی دو سالی بر موضع و هفت هشت سالی به توابیت طی می‌کند و با حالی زار از زندان در می‌آید. می‌گوید مدتی که گذشت دیدند که ما مشتی عابد گوزیده‌ایم. شروع کردند به تک و توک آزاد کردن تا شدیم هفت نفر که آمدند خبر دادند شما هم آزاد می‌شوید و به هرکدام‌مان یک ملاف سفید داندند و رنگ سیاه و قرار شد که دعای جوشن کبیر را ازبر بر آن بنویسیم. آن اول کار همه سریع می‌نوشتند و شاید چون من به آن دلبسته بودند که همین سر شب کار را تمام کنند. وقتی یکی دوتا تمام کردند و بردند و آمدند با یک ملاف تازه فهمیدیم که این نگاره را نگاه می‌کنند و اگر غلط داشته باشی باید دوباره بنویسی. به هرحال، به هر زاری بود دعا را همه درست نوشتند و قبول شد و بردند خیاطخانه‌ی زندان به شکل کفن درآوردند برای ما آوردند پوشیدیم و ساک‌هامان را دست‌مان گرفتیم که بیایند آزادمان کنند که مسئول بند آمد گفت کفن‌هاتان را در بیاورید باید برویم نجارخانه.

نمی‌گفتند چه بازی‌ای با ما دارند. بازي با ما بازي در ميدان بازي كه هيچ بند، هيچ بست بر گرداننده نداشت. گاهي مي‌ديدي بازي‌اي در سر زندانباني گذشت و تو را قي‌البدهه ميان كشيد. به بازي‌ات مي‌كشيد. جايي كه حق بازي نداشتي. بازي نداشتي...

 

چه بازي‌اي؟ مي‌تواني روز عاشورا خون گريه نكني وقتي كه مي‌شنوي از خيمه تا دُخار تا شيراز هركس كه چشم داشته خون گريه كرده است؟ هیچی. رفتیم نجارخانه و فهمیدیم که باید برای خودمان یک تابوت ساده درست کنیم. می‌دانستیم که دارند آزادمان می‌کنند اما از این كه بُن اين بازی‌ها چه است سردرنمی‌آوردیم. هیچی. به هم کمک کردیم و زود هرکس تابوتی به اندازه‌ی خودش درست کرد و دیگر نه قفلی بر ما بود نه بندی. هوای بیرون را از نجارخانه می‌دیدیم که دیگر دارد عصر می‌شود و ممکن است باز شب را در زندان سر کنیم.

 

نشسته بودیم و زندانبان با نام می‌شناختمان. آمد دوتا دوتا با هم، تکی، برد و به هرکس گفت تابوتش را ببرد بگذارد دم در برود کفن‌‌اش را بپوشد منتظر باشد. تا شب شد و من و یکی دیگر از بچه‌ها شب را دوباره در زندان سر کردیم و بعد از نماز و دعای معمول کمی از این که فردا چه می‌شود گپ زده بودیم و دیده بودیم که چيزها را از بچه‌ها و گرفته بودند كه روز بعد بیایند چیزهایشان را ببرند.

 

هیچی روز به نیمه رسیده بود و ما غروب گذشته تابوت‌هامان را دم در بند نهاده بودیم که آمدند صدا زدند که کفن‌هاتان را بپوشید بیایید.

دوتایی ساک و پلاستیک داشته‌هامان را گذاشتیم کنار داشته‌های آن‌ها و کفن‌پوش ایستادیم. بی صبرانه انتظار می‌کشیدیم که نگهبان آمد و از میان وسایل بچه‌هایی که آزاد شده بودند دوتا بسته برداشت رفت و ما ماندیم تا كي كه آمدند گفتند راه بیفتید.

 

خیال کرده بودم می‌برندمان سر نماز جماعت و شاید بر سن بکشندمان و نشان‌مان دهند. هرچند با رفت و آمد ايام دست‌مان آمده بود كه با نعش پهلواني زنده را ميان نمي‌گذارد تا هراس برانگيزد. اين اما آشكارمان كرده بود در ميان جماعت نمي‌رويم جز كه زار شده باشم. زار آن ور آخر خواري است. جايي كه آن‌چنان ناچيز شده‌اي كه بتواند از تو چيزي برآورد. دیگر دورانی نبود که بخواهند مارکسیستی را بکشند تلویزیون. حالا دیگر ما خودمان در این چند ساله از یاد برده بودیم عضو کدام سازمان بوده‌ایم و سازمان بند كدام عضو ما بوده است. خیال کرده بودم شرمی بارمان می‌کنند و رهامان می‌کنند.

 

ما دیگر به جایی رسیده بودیم که جایی که هیچ کس نبود هم، جایی که کسی نمی‌فهمید هم نمازمان را می‌خوادندیم: دیدی همان میان که به سجده رفته‌ام و در دل هزار من گُه بر آسمان مکه پاشیده‌ام ولضالین را دراز می‌کنم زندانبان دید. شاید این نبود. اما چیزی همین حدود بود. عفوهایی که می‌آمد به نظر همین‌ها بسته بود که از روزهای غسل‌های جنابت ما خبر داشتند و می‌دانستند کی در خواب چه دیده که آبش آمده است. ما از دل برگشته بودیم پس باید با دل باز در بازی‌ای که افتاده بودیم می‌رفتیم. گاهی باید در چشم بازجو نگاه می‌کردی تا جایی كه می‌خواهد بگشاید و شرم اجازه‌اش نمی‌دهد راه برش بگشایی. خودت بگشایی. باید ساخته می‌شدیم پس باید نخست شکسته می‌شدیم. باید ذره ذره خرد می‌شدی. گاهی یکی میل‌اش کشیده بود، شاید جایی شک برش داشته بود می‌خواستند سر در بیاورند که آن روز اول، آن اولش چه شد كه شور عزای حسین از سرت افتاد؟ ما از جهان ارتداد آمده بودیم و هر دوگانه‌گویی، تناقض‌گویی نفاقت را بر ملا می‌کرد. باید به خاطر می‌سپردی به این بازجو چه گفته‌ای، پیش آن زندانبان چه رفتاری از خودت بروز داده‌ای. این‌ها همه جایی جمع می‌شدند. گاهی یک بازجو که هیچ ندیده بودیش و دیگر برایت مکرر هم نشده است جایی از داستان ساخته‌ات را به پرسش می‌کشد که احساس می‌کنی او تو را بهتر از خودت می‌شناسد. یا دست کم او بود كه تو را با آن گوشه، این کنار از خودت آشنا کرد. جایی كه صدبار تا آستان دل رفته بودی به دستش بیاوری، بگردانی‌اش که از دل گردانده شوی و از ریا که جهنم آخر است رهایی یابی و مومن شوی و به دست نداده بود. گاهی پاسداری که محافظ ما بود در میان نماز نافله تا دعای سحر، گاهی میان روضه چرتی زده بود برای خودش. وای به روزت اگر همین پاسدار از پینکی درآمده بود و دیده بود که پینکی زده‌ای. می‌شود تواب باشی و در حسینیه‌ي زندان ظهر عاشورا چشم‌ات به خون ننشسته باشد؟ اشک را به فرمان درآورده بودم و بلد شده بودم چشمم را کی‌ها سرخ کنم و کجای کدام دعا سر انگشت دست هاي دعایم را به لرزه درآورم و آرام آرام یاالله یاالله استغفار از سینه برآورم.

 

نه. ما از عالمی دیگر آمده بودیم. شاید که نه، حتما در سال شصت وقتی که گیر افتادم یک سالی بیش و کم در خیالم آمده بود که روزی بر دوش جماعتی جوان از در زندان درآورده شوم. دشوار هم نبود. سه سال پیش ما شما را بر سر دوش گرفته بودیم. تو حالا نه، اما همین نسیم را من هفت خیابان بر سر برده بودم دست به دست در میان غوغا تا به جایی رسیدند که دیگر باورشان شده بود از زندان شاه در آمده‌اند و مي‌توانند با ما حرف بزنند. یا ترسشان بود یا هرچه چیزی به ما ندادند یا راست‌ترش ما چیزی نمی‌خواستیم. نمی‌دانستیم چه می‌خواهیم اما آشکارمان شده بود چه را نمی‌خواهیم و می‌خواهیم بنیادش را براندازیم. ما پی چیز بودیم که زودتر بپکاند، بگُرداند، بن‌اش را، چپه كند اساسش را.

 

اساس گرديده بود و گُهي را بالا آورده بود كه در خيال ما نمي‌گنجيد. مي‌دانستيم كه بازي است و به زاراندن‌مان مي‌برند. اما كجا؟ اين را آموخته بوديم كه اصل اول نشان دادن نبودن در نفاق اين است كه از هيچ نپرسي و يك سر به دست خدايش بدهي كه خواجه آن را مي‌گرداند.

 

از جايي كه بندها شروع مي‌شد تا برج و باروي در زندان راهي بود و از در بندها كه درآمده بودي جلويت فضاي باز بود تا به دم در اصلي برسد كه در هر دو طرف برج داشت و نگهبان. كفن پوشيده بوديم. وقتي صدا زدند تابوت‌مان را برداشتيم و زندانبان‌مان از جلو و ما پشت سرش به فاصله آمديم تا دم در. در كه باز شد و پا به بيرون گذاشتم، كمي دور تر از در زندان، يكي از بچه‌ها لب خيابان منتظر ماشين ايستاده بود: كفن پوش و كيف به دست!

 

همان دم در ما را سوار وانت‌بار سربازي كردند و حالي‌مان كردند كه نبايد بنشينيم. وقتي كه وانت‌بار كمي از كنار آن زنداني رد شد كمي يواش كرد. زندانبان سرش را در آورد و به ما گفت: فردا همين ساعت مي‌آييد داشته‌هايتان را مي‌بريد.

راه افتاد و نگه نداشت و بوق و كرنايي، چيزي در نياورد تا رسيديم دروازه‌ي شهر. نامش دروازه بود اما دروازه‌اي نداشت. وقتي در ميان هياهاي ماشين‌هاي مسافربر بين شهري و اتوبوس‌ها جايي پيدا كرد و نگه داشت زندانبان از وانت‌بار درآمد اما به ما گفت بنشينيد. ديديم كه رفت از داخل يكي از دكان‌هاي حاشيه‌ي راه به جايي زنگ زد و برگشت به او كه مي‌راند گفت: اشتباه آمده‌ايم. بايد به دروازه‌ي اصفهان برويم. بران كه مبادا دير كنيم.

دروازه‌ي اصفهان جايي بود كه من دستگير شده بودم. همين كه از دروازه‌ي اين سر شهر به آن سرش برسيم ما دوتا هركدام توي بحر خودمان رفتيم تا ديديم كه رسيده‌ايم به ميداني كه مي‌شود گفت همان دروازه‌ي اصفهان بوده است. ماشين را نگه داشتند و آمدند پايين. راننده و زندانبان ما. همپاي هم: نگاهي به سراسر ميدان انداختند.

يكي گفت: دير كرده‌ايم پراكنده شده‌اند، رفته‌اند.

ديگري گفت: خواسته‌اند اول در مسجد گرد بشوند بعد راه بيفتند. هنوز نيامده‌اند.

 

هيچي. ما كفن‌پوش در آمده بوديم. تابوت‌هاي‌مان را بغل‌مان گرفته بوديم و راه افتاده بوديم توي كوچه‌اي كه بنش به مسجد بسته مي‌شد و جاهايي آنقدر تنگ و پر پيچ مي‌شد كه بايد در بردن تابوت حواس جمع باشي. به هرحال. توي اين كوچه‌ خواه گذر گيجي كه از خواب بعد از ظهر بر آمده بود. خواه آن صداي الله اكبري كه از دور مي‌آمد ما را به هم نزديك كرده بود و حالا ما فهميده بوديم برنامه چيست و فشار قبرمان كم‌تر شده بود.

 

اين‌ها داشتند ما را مي‌بردند تا جايي به جماعتي برسيم: صل علا محمد تواب ما خوش آمد همصدايي كنيم و آن‌جا در پيش چشم جماعت در تابوت‌‌هايمان بخوابيم بر ما نماز مرده بخوانند و ما را سر كول بگيرند هر نوحه سرودي كه هست بخوانند تا به محل نماز برسيم و آن‌جا ما را احيا كنند و بخشوده، عفو، برادر، بايستيم به نماز و آخرين نفري باشيم كه از دعاي بعد از نماز دست برمي‌داريم.

ــ دعاگوي آخر نگهبان تو است.

اين را گفت و دوباره آن‌ها پيش افتادند و ما پس تا صداي الله اكبر بي نظم و غناهش گنگ صل علا به ما رسيد.

 

چندتا شل و پل زخمي جنگ كه يا دست نداشتند يكي هلشان مي‌داد يا پا نداشتند و بيرقي به دست گرفته بودند. ميان آن‌ها كه هل مي‌دادند و آن‌ها كه بيرق‌هاي ديگر را مي‌آوردند و بلندگو را بالا پايين مي كردند گاهي مرد پيري بود كه خودش به سختي سر پايش بند بود و قوز كرده بود زير بار مرده‌ي ما. مشتي هم جوان كه چون نمي‌توانستند در ميان تلاوت آيات حق سكوت كنند بي جهت هي دست به اين طرف و آن طرف بلند مي‌كردند و خودشان را مي‌تكاندند. چندتا دهاتي رهگذر، آن ته‌شان هم يك دسته زن زار كه صدايشان از صداي مردها بالاتر مي‌زد.

ــ صل علا محمد...

ــ تواب ما خوش آمد!

هيچي. رسيدند و رساندند به ما كه تابوت بر زمين بگذاريم و در آن بخوابيم. اول كه راه افتاديم هول عظيم بود: غناهش خاص خدا: لا اله الا الله و انا للله!

 

جماعت زياد شده بود. وقتي به سر كوچه رسيديم و جا براي جماعتي باز شد بلندگو به سختي جماعت را به يك صدايي مي‌خواند. چيزي به سجع خوانده مي‌شد تا جماعت را يكصدا كند كه: لاحول ولا قوت الله باالله!

 

مرده بوديم اما مرده نبوديم. به داستاني خوانده مي‌رفتيم. مي‌ديدم. از بالا. بالا اگرچه از گام برداشتن بي نيازت مي‌كند اما آن آرامشت نمي‌دهد كه چهار دست و پا و پيشاني بر خاكي. بالا. بالايي به بهروزي، نه مرده بر كول اين و آن رفتن.

 

تا ميدان شهر و محل نماز جمعه برسيم جماعت زير تابوت رفته رفته آب مي‌رفتند. آن‌ها كه آن‌طور دسته دسته آمده بودند تابوت را برداشته بودند حالا اگرچه صف مردمان حاضر بزرگ شده بود ما مي‌ديدم كه اين تابوت بر سر برده نمي‌شود تا جايي كه به دستم داده بودند كجاست. گاهي مي‌ديدي آن‌قدر هي اين طرف و آن طرف تابوت را گرفتند كه زير پاي هم له شدند. هم هست كه يك دم چنان پراكنده شوند كه يكي مجبور شود شانه زير يك طرف بزند و تابوت را سه نفري ببرند و تو را ترس از سقوط سر پاهايت غنج كند و بخوابي. بي كه كسي ازت خواسته باشد يا نشاني از زندانبان ببيني.

 

رفتيم تا به جايي رسيديم كه ميان شهر بود و ميانه‌ي روز و آن تش تابستان. گرما همه را به سايان چپانده بود. آن چندتاي بيرق خسته و آن چند پاي فلج كه ما را پيش رو نهاده بودند از پيش روي ما درآمدند و بيرق‌ها و بلندگو را به سايه‌بان رديف دكان‌ها كشاندند. جايي مي‌ديدي هفت هشت نفر از دكانكي درآمدند و چندي زير تابوت رفتند تا در راه بشنوند كه مرده در كجا شهيد شده است. در ميان رفت و آمدهاي مشتري‌هايي كه بيش تر از حوالي شهر آمده بودند و مشتي بسيجي و بچه‌ها مدرسه‌ي ابتدايي بين راه. شهر از تشييع جنازه خسته بود يا كار برايشان هر روزه شده بود يا از بازي سر در نياورده بودند يا هرچه. شد كه در راه يكي دو قشقايي را از در مسافرخانه‌اش بردارند و به زور بكشند زير بار تابوت.

 

به هرحال. ما به جايي نرسيديم. بين راه وقتي كه تابوت زمين نشست و بلند نشد درآمديم. يكي دوپاره هم يكي كمك گرفت پسش را و بر سرمان برديمش. اما سر آخر ديدم كه من مانده‌ام و تابوتي كه به پهلو مي‌برم. اين هم انگار ديگر چندان فراوان شده است كه نگاه نمي‌كشد. تابوت را پيچاندم و پيچيدم به كوچه‌اي كه مي‌دانستم در رو دارد. به اولين پيچ كوچه كه رسيدم تابوت را زمين نهادم و راه افتادم بروم فردا و فرداهايي كه نمي‌دانم كي است در اين كفن بگردم و هر روزه صبح و شب حاضري بدهم. اما هنوز به سر كوچه نرسيده بودم كه يادم آمد كه گفته بود آخرين دعاگو نگهبان تو است. برگشتم تابوت را برداشتم و به طرف محل نماز راه افتادم.

 

آن طور از زندان در نيامدم كه روز اول به زندان افتادنم در خيالم آمده بود. خيال كه نبود. آرزوي چيزي رفته بود. تقاضاي مكرر بود. به خيالم رسيده بود همان كه روزي بر شانه‌ام نشسته بود و رفته بود. روزي كه بچه‌ها از زندان درآمدند! روزي كه ما درشان آورديم و بر دست و بر سر برديمشان تا خانه‌شان، تا شهر. يك روز تأخير كرده بودند و چه خوب. اگر آن روز تأخير نبود شايد من از آبادان به اهواز نيامده بودم و روياي چند سال بعدم را در خيابان روز راه نرفته بودم.

 

فرق زندان‌هاي شاه و شحنه است. داستان برآمد و فروشد زنداني سياسي. زندانبان شاه با دربندهايش اسكندرانه برخورد مي‌كرد: خواهرشان را بگاييد و كاري به كار خدايشان نداشته باشيد!

مي‌خواستند رام باشي، نه فرمانبردار حتا. اين‌ها فرمانبرداري از ما نمي‌طلبند. اين‌ها آرابير برآمده از زه‌دان ايراني‌اند. بر خدايت فرمان مباش مي‌راند. به خواهر خدايت رضا نمي‌دهد، خودِ ِ خدايت را مي‌گايد، مي‌گاهد، به گا مي‌دهد.

 

زنداني كه شحنه هموار گرده‌ي اين بچه‌ها كرد چيزي نيست كه به وصف درآيد. خدايشان را درآورد. اين دوستم قرآن را از بر امتحان داده است، بي كه يك واژه عربي بداند يا دانسته باشد. هم او رساله‌ي امام را هفت بار رونوشت كرده است بي خط خوردگي و هنوز از يادش نرفته است كه در حل‌المسائل چند مسئله‌اش در باب كردن است: كردن، به كُس، به كون، نهان، دهان، كه هيچ، ببند!

 

شبي را به ياد مي‌آورد كه غروبش خبر ميان بچه‌ها پيچيده بود كه زنداني‌ها را آزاد نكرده‌اند. اين‌ها هم شب هماهنگ مي‌كنند كه فردا هرچند مدرسه‌اي را كه توانستند به هم بريزند، هرچند كلاس را كه شد تعطيل كنند و دسته دسته راه بيفتند، دختر و پسر چمع بشوند كجاي شهر كه از آن‌جا بيايند اهواز.

 

روز بعد سر ظهر نشده در زندان را از جا درآورده بوديم. ما حكومت نظامي به گوزمان نبود. آن‌ها هم ما را به گوزشان نمي‌گرفتند.

 

موج موج تپه‌هاي رو به روي زندان، جين و جوان، پيراهن سربازي چيني، بيرق سرخ. موج برداشته بود بيرق و سرودهايي كه به ياد آدم مي‌آورد كاري را جا نهاده است بايد شتاب كند. نيمه‌ي روز شده بود و هنوز زنداني‌ها را آزاد نكرده بودند. نان و پنيري گشته بود ميان جماعت و حالا سقايي مي‌رسيد و فريادي كه اراده كرده بود در زندان از پاشنه درآورد. اما يواش يواش بين ما و آن‌ها نوعي مذاكره شروع شده بود. آن‌ها هي مي‌گفتند: كارهاي اداريش پيچ خورده است و ما پيغام مي‌داديم: اداره‌‌ات به گوزمان، آزادشان كنيد!

 

هوا روشن بود كه زنداني‌ها درآمدند و چندتايي‌شان سر كول نهاده شدند، چندتايي در آغوش اين و آن آمد. نه سازماني، نه پازماني، نه چيزي. اما تا ما به خودمان بياييم شب شده بود و هر دسته‌اي يكي دو تا زنداني را برداشته بود و با جماعتي به سويي از حاشيه‌ي شهر رفته بود و يواش يواش شب و دسته دستگي، كمي هم ترس. جماعتي آشكار از جايي بگذري كه تانك و توپ آورده بودند بگويند سه تا بيش‌تر با هم نباشند. آن‌ها كه ما سر كولشان گرفته بوديم زمين نهاده مي‌شدند و چيزي مي‌گفتند يا نمي‌گفتند تا ديديم رسيده‌ايم به خانه‌اي در حاشيه‌ي شهر كه جاي زيادي براي آدم‌هاي غريب ندارد. انگار زفاف ناقص بود. هركس بخواهي نخواهي در دسته‌اي افتاده بود و رفته بود . شب حوالي نيمه بود كه ما خبردار شديم يك آباداني باحال هم ميان اين زنداني‌ها بوده است كه او را در همان هواي روشن برده‌اند آبادان. موضوع روزمان بود. اما حالا به دست مان چه بود؟ نه با اين‌ها كه رفته بوديم دوستي استواري ساخته بوديم، نه مي‌توانستيم حرف‌هاي دست اول از دست و دهان آن آباداني خودمان بياوريم.

 

اين شد...؟