|
|
|
|
|
|
صفحه اول
تقاص طلبی نوستالژیک
کارهایی از دوستان
مجموعه ی
الفباییی
داستان فارسی
|
|
1 از اهورا تا بُن چاه
این مُلک را باید خوب شناخت. اقلیم و خوی مردمانش را باید شناخت. این مردمان عجم که «سخن نمیدانند و سخنهایشان دانسته نمیشود.» مرغهای هوا را به هفتاد زبان به سخن واداشتهاند و سر آخر هم کم پیش میآید که سخنهاشان دانسته شود. این تقلای روح از کجاست که پرده از میان دانایی و جنون برکشیده است؟
مردی شک به دل شده بود. در باب خدا. راه افتاده بود و از دیهاش به شهر میرفت. میرفت تا به خدمت علما برسد. از صحرایی میگذشت. دیوانهای را دید خیره به جایی. از او پرسید: چه میجویی؟ دیوانه گفت: خدا را. پرسید: او را دیدهای تا کنون؟ دیوانه گفت: بسیار. پرسید: چه گونه بود؟ دیوانه گفت: کودکی تازه به مکتب نشسته را خیال کن با لوحهاش. کار مهمی سامان نمیدهد. چیزی را می نویسد و چیزی را پاک میکند.
زمانهای است که صوفیها تهماندهی هرگونه جسارت پرسشگرانه را یکجا به پای سلطان محمود غزنوی میافکنند. دیگر پرسش ناهموار و پاسخ درشت تنها از زبان دیوانهها برمیآید. از آنها که به انکار درگاه رسیدهاند: نه امید خوانده شدن، نه هراس از رانده شدن. «هرکه را خواند نه به علت خواند. هرکه را راند نه به علت راند.» از این هراس ابدی شاید تنها با در او شدن سبک شد. کی تاب میآورد؟ بنگر پهنای ناگهان از کجا تا به کجا است! تنها در آن دنیا میدانی که تو را خوانده است که تاج بر سرت بگذارد یا سر از تنات بردارد. خوانده است تا به جهنم براندت یا رانده است تا با شکوه تمام باز بخواندت؟ اگر این منش آن بالانشین، آن بت عیار که جستجوی سبب در خواندن و راندنش از دیوانهها برمیآید کنار آن چیزی بنشیند که بر خاک میگذشت ــ اینهمه پایتخت گم در خاک و آنهمه شاه و سلطان کور در کتابها و آنهمه کتیبهی ناخوانا ــ شاید کمی به عمق اضطراب روح ایرانی نزدیکتر شویم. «ای الله کی باشد که زیرت مربع شوم؟» سلطانالعلما میگوید. از بلخ تا شام مردم آمادهاند دست به هر کاری بزنند شاید که گوشهچشمی از آن نگار بر این خاکیان خوار افتد. ولی تجلی به این سادگیها دست نمیدهد. خواندن و راندن که در کلام دیوانه به نوشتن و پاک کردن، به خاطر آوردن و از خاطر ستردن تعبیر میشود، این فراخواندن و فروراندن بیدلیل، هرقاعدهای را بیاعتبار میکند و در نهایت میرسد به انکار اختیار سنگ از پیش پا برداشتن. این را نمیشود یکسره به پای صوفیه نهاد. ریشهی کتبسته خود را به قدرت قهار سپردن به پیشترها میکشد.
در باب خراج بابای سکندر دارا
نخستین متن فارسی که من دیدهام به میزان خراج بابای سکندر اشاره کرده است ترجمهی تاریخ طبری است. و این کتاب را از نخستین متنهای فارسی دانستهاند که به ما رسیده است. در اینجا میزان خراج بابای سکندر «یک تخم زرین» است «بزرگ، چند تخم اشترمرغ». پیشتر که بیاییم، دورتر که شویم، به اسکندرنامه میرسیم. آن تخم خود خایه داده است: «پانصد تخم طلا. تخمی صد مثقال.» همان تکتخم در دارابنامه میرسد به هزار: «هزار تخم طلا. تخمی به چهارصد مثقال.» در شاهنامه که شاه نامهها است و سنگ تمام بر میزان، خراج بابای سکندر به شاه ایران «صد هزار تخم طلا» است. تخمی به هرچه مثقال.
کمکم شکوه آن چه که «بود و میآمد» بار خواری این «هست و میرود» را کم کرد تا حادثه در خاطرات قوم غوصی بزند و آنگونه برآید که باید میبود. اسکندر به این سادگی از آن «گجسته» به این «ذوالقرنین» خجسته نرسید: «نه خسرو که کیخسرو ما تویی.» در کتابهایی که به ما رسیده است تاریخ خراجستانی از بابای اسکندر (فلیپوس) به آن برمیگردد که فیلفوس از دارا شکست خورد. پیغام فرستاد و آشتی خواست.
«دارا با بزرگان رأی زد. گفتند فیلفوس دختری زیبا دارد به نام ناهید. اگر شاه بپسندد همراه با خراج آن را نیز از فیلفوس بخواهد. دارا چنین کرد. فیلفوس شادمان شد و دختر همراه فیلسوفان به نزد دارا فرستاد. شبی شهریار با این ماهرو خفته بود. دم او را ناخوش یافت. دژم شد. پزشکان را خواندند تا چارهای بیندیشند. پزشکی بوی ناخوش دهان او را با گیاهی که به رومی «اسکندر» میخوانندش بهبود بخشید. اما دیگر دل شهریار از او سرد شده بود. او را پیش فیلفوس پس فرستاد. ناهید که آبستن شده بود پسری به دنیا آورد و نام همان گیاه بر او نهاد.»
فیلفوس آن کودک را به خود نسبت داد و از نقش دارا به هیچ کس چیزی نگفت. اسکندر تخمهی دارا است به زهدان ناهید و هنوز به سنسپاهکشی نرسیده است. باش تا رسیدنش:
«اسکندر خراج از دارا باز گرفت و دارا یک سال صبر کرد. پس رسولی فرستاد به اسکندر که خراج بفرست که تو از پدرت قویتر نیستی. پدرت خراج به پدر من داد، دارای اکبر و به من نیز داد.»
اسکندر در بزمی با حکیمان نشسته بود که پیک دارا رسید و پس از رساندن درود دارا خراج سالهای پیشین را بازخواست و اسکندر را از سرکشی بر حذر داشت. اسکندر برآشفت: «بر او بانگ زد شهریار دلیر که نتوان ستد غارت از تندشیر زمانه دگرگونه آیین نهاد شد آن مرغ کو خایه زرین نهاد سپهر آن بساط کهن درنوشت بساطی دگر مُلک را تازه گشت.»
حضور اسکندر در تاریخ یکی از تکانههای اساسی ریشهی جان مردم ایران است. خواری ایرانیها به دست اسکندر خواریای سترگ بود. دارا سر خواریده بر کنار اسکندر نهاد. در آخرین دم حرم را به او سپرد و خواست اول روشنک را به زنی گیرد، دوم خیانتی را که بر او رفته بود نبخشاید. همینجا میخواهم دمی درنگ کنم و یکی از ویژهگیهای ایرانیها را آشکار کنم. یعنی پرده از بیپرده کنار زدن. او که همواره در پی ناجیای از بیرون است و رهایی را تنها از دست «او»، دیگری، غریبه، غیر، میسر دیده است، همین که در مهلکه افتاده است هربار غریبه؛ بیگانه، دیگری، «او»یی را نشانه کرده و بار خواری و نشان خواری را از دامن خود برگرفته و بر سر او نهاده است و خود را قدیس دیده است. چه در نخستین خواری ــ که چون تنها بر زمین و در زمینهی تن میگذشت تمام نبود. ــ چه در خواری به دست عربهاــ که خواری تمام بود. در زمین مولایش کرد و هرمزدش را از آسمان جان به زیر کشید و الله را به جایش نشاند. ــ با دست و دامن گشاده به پیشباز ناجی رفت. این هردو دوره اما یک چیز دیگر هم دارد که مکرر میشود. آن اینکه هردو دوران با شاهی آغاز شده، در نیمهراه با موبدان آمیخته به شاهموبدی رسیده است، در بُن راه فرمان از دست شاه درآمده، کار جهان یکسره به موبدان رسیده است و در موبدی ختمش برچیده شده است.
برگردیم به حال و روز مُلک دارا و زمانهای که داستان اسکندر بر سرش میگذرد. این فضا را نگاه کنیم. این که گور دارا کجا کنده شد: «بد اندیش تو هست بیدادگر بپیچید رعیت ز بیداد سر چه باید هراسیدنت از کسی که داری هم از خانه دشمن بسی؟
خبر گرم شد در همه مرز و بوم که آمد برون اژدهایی ز روم جهان را بدین مژده نوروز بود که بیداد دارا جهانسوز بود. از او بوم و کشور به یکبارهگی ستوه آمدند از ستمکارهگی.»
آن که دروازه میگشاید هماندربان شاه شاهان است. در این فضا است که اسکندر شوش را میگشاید و راه تخت دارا و کعبهی دوران را پیش میگیرد. با بار رسالتی که بر دوشش نهادهاند. هم جمشید است و هم سلیمان، شاه خدا است: «به خود نامدم سوی ایران ز روم خدایم فرستاد از آن مرز و بوم.
به استخر شد تاج بر سر نهاد به جای کیومرث و کی قباد شد آراسته ملک ایران بدو قوی گشت پشت دلیران بدو بزرگان بدو تهنیت ساختند بدان سر بزرگی سرافراختند چو ایرانیان آن دهش یافتند سر از چنبر سرکشی تافتند. نهادند سر بر زمین یکزمان کُلهگوشه بردند بر آسمان گرفتند بر شهریار آفرین که یار تو بادا سپهر برین. سر تخت جمشید جای تو باد سریر سران خاک پای تو باد کهن رفت، شاه نو ما تویی نه خسرو که کیخسرو ما تویی.»
میگویند تاریخ را پیروزمندان نوشتهاند. به اشارات «رومیان» نمیشود اعتماد کرد. از آنچه من از خودیها دیدهام جوانهی خواری از حرم دارا سر راست کرده بود. شاهی دیوانه لشکر کشانده بود تا آنسوی حبشه. پیش از آن فرمان داده بود در خفا کار تنها رقیب ــبرادرشــ را بسازند. چهقدر مانده بود تا به دلتای نیل برسد که شنید طغیان کرد و مُلک گرفت به خوارزم؟ گفت: من میدانم. کسی نمانده است که طغیان کند. خبر رسید که ری را گرفت. فردا است که شوش را بگیرد. گفت: او؟ آن مردک دروغ؟ هاهاها! او رفته است. فرمان راندهام که رفته باد. فرمان نهاده بود که برادر را بگیرند، بکشند و در خفا بگورانند. اما حالا خبر جدی شده بود. گفتند: بهلبشو کشیده به حرم. در راه بازگشت از شام دیگر به دست و پا و چشم و گوش خود هم باور نداشت. میشود آیا که خادم خیال کرده باشد شاید روزی پشیمان شود پس فرمان را نرانده بگذارد؟ به خیال پشیمانی فردا امر دیروزم را سر نتافتهاند؟ پیش آمده بود. کمبوجیه دیوانه نبود. برایش درآوردهاند.
چند هزاره از رفتن زرتشت گذشته بود و سوشیانت رهانندهای در کار آمدن نبود. درهمآمیزی قومها و رفت و آمدهای از حبشه تا ختن و از مقدونیه تا هند نیاز به طرحی تازه را پیش کشیده بود. مانی زرتشت و عیسا را بر دو بُن خیر و شر به صلیب کشیده بود، رفته بود نیروانا را بیاورد که گیر افتاد. تنها پایهی تخت شاهنشاههای ساسانی لق نبود، هرمزد هم دیگر آن شکوه زرین را نداشت. جمعی از بزرگان ایرانشهر نطفهی زرتشت را به بیتالحم جسته بودند، در طویلهی پرتی. آنسوترک هوادارهای مزدک را گردم میزدند در باغ داد شاه. هم به جرم دروغ. برابری در زن و در زمین؛ برادری. در این حوالی است که خواب منجمهای بابلی تعبیر میشود و هما از بالای سر کودکی یتیم در مکه میگذرد. شکست از اسلام برای مردم ایرانشهر شکستی تمام بود. بر خاک تن و بر آسمان جانش خوار شد. خود بر زمین «موالی» «بندهی آزاد شده»ی قبیلههای عرب شد و هرمزدش از سپهر گردان خداها فرو کشیده شد. اما پیش از آن: «گبران توفان نوح ندانند. گویند از روزگار کیومرث شاهی داشتهایم.»
نخستین توفان را اسکندر میآورد. دومین را عربها و در هر دوی این توفانهای خواری و زاری نقش خود مردمان مُلک دارا کم نبوده است. با اینهمه ما عادت کردهایم که در بر همان روال پیشین بگردانیم و هر بار بزی طلیعه نشان کنیم، نشانهی اهریمن و به این برسیم که: ما پاک، ما بیگناه، ما... اگر فلان نبود که ما را به این روز بیفکند حالا ما چنین و چنان کرده بودیم.
نخستین توفان
«پس دارای اصغر به مُلک نشست و ملک جهان مر او را راست بایستاد و ملک جهان بگرفت و همهی ملک عجم او را ببود و همهی مَلَکان بر وی خراج فرستادندی. همچنان که سوی پدرش. و این ملک یونان، فیلفوس، همچنان خراج بدو میفرستاد. این دارای بن دارا به زمین بابل و عراق مینشست، همآنجا که پدرش نشسته بود. پس این فیلفوس بمرد و پسرش اسکندر به ملک نشست. همآنجا که پدرش بود. و خراج به دارا فرستاد. میان زمین یونان و زمین زنگستان نزدیک بود. و این اسکندر چون به ملک نشست نخست آهنگ زنگستان کرد و سپاه آنجا برد و با ملک زنگستان حرب کرد و او را هزیمت کرد و خلقی از زنگیان بکشت و خلقی برده کرده، باز یونان آمد و خراج از دارا برگرفت.
و این دارای بن دارا ملکی بود ستمکاره بر سپاه و لشکر. و مهتران او را دشمن گرفتند و از او رهایی همی جستند. چون اسکندر بشنید که سپاه او را دشمن دارند و اگر مَلکی مُلک او را طلب کند مردم و سپاه او را بخواهند و بر دارا برخیزند، قوت و سپاه خویش بدید که با زنگستان حرب کردند، خراج از دارا بازگرفت و دارا یک سال صبر کرد. پس رسولی فرستاد به اسکندر که خراج بفرست که تو از پدرت بزرگتر نیستی و پدرت خراج به پدر من داد، دارای اکبر، و به من نیز داد.
و اندر آن خراج که فیلفوس فرستادی یک تخم زرین بود، بزرگ، چند تخم اشترمرغی و بر آن جمله هدیهها که با خراج بودی.
چون رسول دارا به اسکندر آمد، گفتا که خراج بده! اسکندر رسولان را گفت: بروید و او را بگویید که آن مرغ که آن تخم زرین کردی بمردی. تو هرگز از من خراج نیابی!
چون رسول بازآمد دارا حرب را بیاراست و رسولی دیگر بفرستاد او را. و چوگانی فرستاد و گویی و یک قفیز کنجد. و رسول را گفت: او را بگوی تو کودکی، این گوی و چوگان فرستادهام، شو بازی کن و از ملک دست بازدار که تو نه از در ملکی. اگر خراج نفرستی حرب را بیارای که من سپاه فرستم به عدد آنکه تو بنتوانی دانستن، به عدد این کنجد. چون رسول آنجا رسید اسکندر نامه را جواب کرد و ایدون گفت: اما آن گوی که تو فرستادی فال این بود که تو زمین همه به من سپردی و تو از ملک بیرون آمدی. که زمین چون گوی گرد است به مثل. و چوگان چیزی است که هرچه را بدان بکشند بیاید. مرا قوتی دادی که تو را و ملکی تو را و زمین تو را به خویش کشم. آنگاه آن کنجد از قفیز برگرفت و قفیزی سپندان خرد بفرستاد و گفت: عدد سپاه تو چون کنجد است و آن سپاه من چون سپندان. کنجد چرب و شیرین بود و سپندان تلخ.
از ملکی اسکندر سه سال گذشته بود و از ملکی دارا چهارده سال و همهی سپاه از وی آزرده بودند، از بدیها که کرده بود و از کبر و جباری که داشت. پس هر دو لشکر برابر آمدند، در زمین جزیره، و آن موصل است، میان عراق و شام. هردو برابر نشستند و یک ماه حرب نکردند. از سپاه دارا بسیار خلق به زینهار اسکندر شدند و او را آگاه کردند از نیت بد سپاه دارا و از بدخوییهای دارا. پس اسکندر اندر دارا طمع کرد که او را هم به دست سپاه او هلاک کند و این زینهاریان را پرسید که: کیست از سپاه به او نزدیکتـر؟ گفتند او را دو حاجب است که بدو نزدکیاند و هردو را دلها بر وی بدی است از جفاهای او. اسکندر از پنهان بدان حاجبان کس فرستاد و ایشان را خواسته بسیار بپذیرفت گر دارا را حیلت کنند و بکشند. ایشان اجابت کردند و بر آن گردن بنهادند که روز حرب که او بر اسب نشیند او را بزنیم و او را بکشیم. پس اسکندر وعده کرد حرب را روزی. چون آن روز ببود سپاهها هر دو برابر شدند و کشتن کردند، هردو لشکر و خلقی از هردو لشکر کشته شدند... و آن حاجبان هردو از پس دارا آمدند... و او را طعنهای زدند به پهلو اندر، نیزه از دیگر پهلو بیرون آمد. دارا از اسب بر زمین افتاد و لشکر به هزیمت شد. اسکندر با خاصان خویش بیامد و دارا را بدید: غلتان میان خاک و خون و به مرگ نزدیک آمده. از اسب فرود آمد و به زمین نشست و سر دارا را از زمین برگرفت و رویش را از خاک پاک کرد و سرش را بر کنار نهاد و گفت: ای ملک نخواستم که تو را چنین بدیدمی، اندر این حال و لیکن این نه از من به تو که از کسهای تو بر تو آمد. اکنون هر حاجتی که خواهی از من بخواه و مرا وصیتی بکن و فرمانی بفرمای. دارا چشم باز کرد و گفت: مرا به تو سه حاجت است: یکی خون من باطل مکن و از آن که مرا کشت کین من بخواه، دو دیگر مهترزادگان و بزرگان را تباه مکن و فرومایگان را بر ایشان مهتری مده، سه دیگر آبادنیها و بناهای نیاکان ما را از جهان برمدار. اسکندر گفت: پذیرفتم لیکن تو نیز دختر خویش روشنک را مرا ده به زنی. دارا گفت: دادم. اگر تو را از وی فرزندی آید پادشاهی عجم او را ده. گفتا: چنین کنم. پذیرنده برخاست، گوینده خفت.
و دارا را دختری بود با عقل و با خرد و با تدبیر و با او بود به لشکر اندر. و برادری بود با خرد، نام او را اشک. دارا این دختر را دوست داشت. اسکندر را بدو وصیت کرد که او را مهتر زنان خویش کن. اسکندر گفت: کنم. و دارا بمرد و و او را به تابوت اندر نهاد و به گور کرد و دیگر روز به تخت ملک دارا بنشست و سپاه خویش را و آن او را عرض کرد: هزارهزار و ششصدهزار مرد آمد، و خطبه کرد و ایشان را عدل و داد وعده کرد و حکمای عجم را بیاورد و کتبها و حکمتهای ایشان همه بنبشت و ترجمه کرد به زبان یونانی و به یونان فرستاد سوی ارسطاطالیس و سوی حکمای یونان و هرچه بتوانست از شهرهای بابل و پارس و عراق بیران کرد و مهتران را بکشت و دیوانهای دارا همه بسوخت و چون بخواست رفتن مهتران هر شهری را مُلک بداد و هر شهری را مَلکی کرد تا کس مر کس را فرمان نکند و ایشان را ملکی نبود که همه را نگاه دارد و دشمنان از ایشان بازدارد تا آن پادشاهیها زودتر بیران شود. و آن ملکان اندر جهان چهارصد سال بماندند، به هر طایفهای ملکی و ایشان را ملوکالطوایف خوانند تا آن وقت که اردشیر پاپاکان برخاست و ملک عجم از دست ملوک طوایف بیرون کرد و همه ملک بگرفت.
اسکندر چون آن ملوک طوایف به زمین عجم بنشاند خود برفت و سوی بلخ شد. و به هر شهری از شهرهای عجم که برسیدی همی کشت و همی بیران کرد و مهتری از ایشان همی نشاند و بگذشت و دختر دارا به یونان فرستاد، به شهر خویش و ملک هندوستان را بکشت و پادشاهی بگرفت و به چینستان شد و به زمین مشرق شد و به هر شهری که برسید قهر کرد و ملکشان را بکشت و شهرها بیران کرد و شهری نو بنا کرد و آنجا ملکی بنشاند و از چینستان به مغرب رسید و به حجاب ظلمت رسید. و اندر ظلمات چشمهی حیوان است که هرکه از آن بخورد مرگش نبود. پس با چهارصد از خاصهگان خویش به حجاب ظلمات اندر شد و هژده روز همی رفت و خبر نیافت و بازگشت و بیرون آمد از ظلمات و باز عراق بازآمد.
و اسکندر را از بهر آن ذوالقرنین خوانند که از این قرن تا بدان قرن رسید. قرن به پارسی سرو بود و گوشهی جهان را قرن خوانند که یک گوشهی جهان آنجاست که آفتاب برآید و یکی آنجا که فرو شود. خدای عزوجل او را در قرآن ذوالقرنین خواند. ایدون گوید: از تو دربارهی ذوالقرنین میپرسند. بگو که از آن برای شما یاد میکنم.»
هیچ شاهی تا کنون به اندازهی شاهسکندر عرصهی خیال ایرانیها را پر نکرده است. اسنکدر در ادبیات ایرانی ــ فارسی آمیزهای از شاههای بزرگ ایرانی است که با مرگش در هالهای از جمشید و سلیمان میآمیزد. اما شاههای بزرگ ایرانی گردونهگُماند، از گردون غیب میشوند. اسکندر مثل پیغمبرهای ابراهیمی میمیرد: آها، نگاه کنید، چیزی به آن دنیا نمیبری. میخوانیم او که آنهمه جهان گرفته بود شاهی گسترانده بود در وقت رفتن دستش را از تابوت بیرون نهاده بود تا آشکار کند که از این دینا به آن دنیا چه میبرد. آدمی نیامده است که چیزی ببرد، آمده است تن بگذارد و برگردد. اسکندر چیزی فراتر از نبی است. در ادبیات فارسی اسکندر تنها شاهشاهان نیست، شمع محفل رسولان هم هست: به خود نامدم شوس ایران ز روم، خدایم فرستاد از آن مرز و بوم...
شکست ایرانیها از اسکندر شکستی بزرگ بود ولی شکستی تمام نبود. کعبهی دینشان اگرچه سوخت و در پای ملوک اسکندر بر خاک و زمین خوار شدند اما در آسمان بر آنها بسته نبود. اسکندر که خود را اگر نه خدا، خدازاده میدید و میشناخت، خدای این بربرها را قبول نداشت که. گذاشته بودشان ول، رها، تا ور خودشان را بزنند. هرمزد چون آتشی خفته در دوردستهای افلاک نشسته بود و اسکندر در گوشت و پوست خداهای خاکی با مادینههای پارسی درمیآمیخت. از شوش تا سمرقند یکهخدایی به ملوکالطوایف رسیده بود. حضور هرمزدی در دوردست پهنهی آسمان این راه را باز گذاشته بود که روزی همای بختبری برسد و فرهی ایزد فراری را پس بیاورد. این فره تا پایان عهد سلوکید نیامد. گرچه در پایان کار ترکههای اسکندر دیگر زبان یونانی را از یاد برده بودند. در آن زمان هنوز در آسمان بر هرمزد بسته نبود. ساسانیها که آنسوی اشکانیها را به یاد نمیآوردند و تا نیمه راه شکوه پیشینان نرفته بودند با جنگهای مداوم ــ یک بار صلیب رومیان را میآوردند، یک بار آتش مقدسشان برده میشد ــ در این میان فرسوده شدند و بیزانس را فرسودند تا جا برای عامل تازهای باز شود که پهنای خلافتش از خاک تا افلاک را قبضه کرد: اسلام با همهچیز همه کار دارد.
آخرین شهر اسکندر
«در تاریخ روم خواندهام که اسکندر به سرحد شمال رسید. دریایی عظیم دید، خواست که بگذرد. لشکر نمیگذاشت. چون به آخر ساحل رسید آوازی منکر شنید چون رعد. وی را گفتند بر ساحل این دریا بیشهای است عظیم و در آن درختهای بلند. هر درختی سیصد ارش و همیشه در این بیشه باد آید. شب و روز این درختها بر یکدیگر میزنند. این آواز غریو آن باد است. آفریدگار بر این درختها مرغانی آفریده است به رنگهای طیف و به پیکر چون آدمی. نه از این بیشه روند و نه از آن باد بگریزند. اسکندر چون به ساحل رسید شخصی را بفرستاد که از این بیشه خبری آورد. چون در شد شیری قصد وی کرد. به درختی برآمد. درماند. از بیم شیر و دریا و باد. ناگاه مرغی بیامد و بر این درخت بنشست. این شخص پای آن مرغ بگرفت. مرغ برخاست، تا به ساحل آمد. پای وی بگذاشت، فرود آمد و اسکندر را خبر داد که: بیش از این راه نیست.»
آخرین خبر مانده از ترکهی اسکندر آشکارمان میکند راه اسکندر در ذهن و جهان فارسی به کجا کشیده شده است: «اسکندر از دستور خواست تا روشنک را به روم برد و نیز به فرمان او کتابها و حکمتهای پارسیان را ترجمه کردند و به همراه دستور به یونان فرستادند. روشنک از اسکندر آبستن بود. پسری به دنیا آورد که نامش را اسکندروس گذاشتند و او را به ارسطو سپردند.
چون تابوت اسکندر به دخمه سپردند نزد اسکندروس آمدند و ملک پدرش را به وی سپردند. او ملک نپذیرفت و گفت: من به عبادت مشغول شدهام و کار آن جهان خواهم کردن که مرا ملک این جهانی به کار نیست و من به یقینم که در کار این جهان بیش از این نشوم که پدر شد. آخر چه شد؟ چه به دست داشت روزی که رفت؟»
|
|
|
|
|||
|
|
|
This is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|