تقاص‌طلبی نوستالژیک
داستان کوتاه
داستان بلند
داستان‌خوانی
سیر و پرسه در متون
قلندرانه‌ها
پریشیده‌های پریشان‌خیالی
سفر بازگشت

ماه سو

پیوندها
تنگ ارم
کارهایی از حسن مصلحیانی
کلمات: اکبر سردوزامی

وحید گل بهاری
دوات: رضا قاسمی
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی بندری ــ هرمزگان
موسیقی قشقایی

ليست وبلاگ‌های اکسير



 

عکس هایی از تتگ ارم...

کارهای از دوستان

 

 


 

بلبل باغ بابا

 

تاره، پهک، خارک، رتب، خرما. نام‌های میوه‌ی مخ است. خلاصه‌ی سیر در حلوا.

 

 

سر نهاده‌ام اما به سامان نبوده‌ام، نمی‌شوم، نمی‌شود. بارها همین سوار مخ شدن و به اولین خارک نوبر رسیدن من را تا پای مرگ برده است و دست برنداشته‌ام. یک بار یک دانه خارک رنگی در خوشه‌ای سبز دیدم. نه سرخ، نه زرد، اما از سبز سبز پهک گذشته بود. دار مخ را می‌شناختم. می‌دانستم که باید سرخ شود. حتا این را خیال کرده بودم که همین امشب که بگذرد سرخ سرخ می‌شود اما هنوز چیزی میان سرخ و زرد بود و از پایین می‌شد دید که هنوز رگه‌ی سبزش را دارد. کشید و من را برد. یکی دوبار از پایین نگاه کردم و یکی دو بار خودم را از بالا تماشا کردم که می‌توانم برگردم یا نه. دیدم سخت نیست. تازه میانه روز هم بود. گفتم می‌روم و تا هرکجا که دیدم ممکن است دیگر نتوانم برگردم می‌آیم پایین. مخ بلند بود. چندبار دورش گشت زدم و هربار خارک نوبر را از گوشه‌ای نگاه کردم و دست انداختم به دار مخ که از آن بالا بروم.

 

وقتی به خودم آمدم که دیدم در گلال مخ نشسته‌ام، با خارک نوبر در دهانم. خارک را در دهانم از این طرف به آن طرف گرداندم و به پایین نگاه کردم. یک پا از گلال مخ آمدم پایین. زیر گردن مخ که رسیدم دیدم پایین رفتن کار من نیست. نمی‌توانستم پایین بروم. پاهایم شروع کرده بود به لرزیدن. خودم را بالا کشیدم توی گلال مخ. نشسته بودم با خارکی تر در دهانی خشکیده. صدایم به خانه نمی‌رسید. می‌رسید هم مادر فقط بلد بود گاهی برای دل خودش از داری که ته‌پوش قشنگی داشت بالا برود نه این داری که تنه‌اش صاف صاف بود. بابا هم نمی‌توانست از این دار بالا برود بی پربند. کار کار بابا بود با پربند. بندی که بالش بود در سر مخ بالا شدن. کار بابا بود. بابا پیدا نبود و صدایم در میان باد و خش خش پیش مخ به خانه نمی‌رسید. دهانم خشکیده بود. البته. می‌توانستم از خیر خودنمایی بگذرم و با خورد کردن خارک در میان دندان‌هایم دهانم را تر کنم. می‌خواستم به مادر نشان دهم اولین نوبرانه‌ی خوشخوار را. آن اولین سبز سبز سبز که راه از سبز پهک زده بود، خارک شده و بر خوشه، بر پنگ نشسته بود. وقتی که خارک زیاد شده بود دیگر به مادر نشان دادن نداشت. نمی‌توانست حد سوی چشم‌ات را بزند. آن روز برای همین آمده بودم به باغ. تیر کمان را نهاده بودم و کاری هم به کار بلبل بابا نداشتم.

 

در گلال مخ گیر کرده بودم. داشتم آن دور دورها پی بابا چشم می‌گرداندم که صدایم زد از زیر پایم. پای ریشه‌ی داری که بر سرش نشسته بودم.

گفتم: دیگر نمی‌کنم. پربند بیار درم بیار.

پرسید: چه نمی‌کنی؟

گفتم: از این کارهای بی‌خود دیگر نمی‌کنم.

گفت: این نمی‌شود من درت نمی‌آورم. مادرت هم نمی‌تواند تا جایی که تو رفته‌ای بالا بیاید و درت بیاورد.

پرسیدم: تیر کمانم؟

از روزی که تیرکمان رونی روده‌رفته‌ی راننده‌ها به ما رسیده بود باغ تقریبا ساکت شده بود. بابا بی‌زار بود از این تیر و کمان من که نسل بالنده را از باغ برکنده بود.

گفت: نمی‌گویم تیر و کمان را زمین بگذار. چیزی از شکارچی در خون مادری برده‌ای. تیر و کمان را بگذاری تفنگ دست می‌گیری. من می‌گویم لاکردار تو نسل بلبل‌های باغ را درآورده‌ای. این که گاه‌گاهی می‌شنوی و صدایش به خود می‌کشاندت آخرین بلبل باغ من است. اگر بکشی‌اش می‌کشمت. فهمیدی؟

گفتم: ها.

این را شنید و نهاد رفت.

 

وقتی نوبرانه‌ام را دادم دست مادر در پناه نور فانوس نگاه‌اش کرد و آرام بلند شد. رفت از تاقچه چیزی برداشت و آمد. دانه‌ی خارک‌ام را داد دستم دوتا هم از دو رنگ دیگر گذاشته بود رویش:

ــ بابات دیروز آورد. حالا بردار برای خودت با هرسه رنگ سه‌خانه بازی کن.

گفتم: سه‌خانه که هستیم و همیشه می‌گردیم. بازی ترتری به دست نمی‌دهی؟

گفت: می‌خواهی بالاتر از آن چه هست پیش پایت بگذارم؟

پرسیدم: بالاتر از آن چه هست چه هست؟

گفت: تو از پس بابا آمده‌ای. رموزات باغ را بلد است. می‌داند کجاها کی می‌رسد. به پایش که هیچ، به گرد راه رفته‌اش هم نمی‌رسی.

 

گفتم: از تو هیچ‌تر سردرمی‌آورم. در سو برگشوده می‌شوی. تاریک‌ ــ‌ روشنی که بازی دست در شب مهتاب است به دشت خرمن‌جا.

گفت: فزون نمی‌خواهی پسر؟

گفتم: فزون چه هست؟ خودش گفت که جز بلبل باغ می‌توانم هر بالنده‌ای را برای خودم شکار کنم.

گفت: بابات هر حکایتی داشت داشت. هدهد من هم یکی دو روز است که پیدایش نیست. تو او را نکشته‌ای؟

دیدم که دیگر نمی‌شود. باید شکار را می‌نهادم. اگرچه بلبل بابا آوازه‌اش هنوز بود و در گوش مانده بود تا وقتی به قول موالی بابا به سرای باقی شتافت. دیگر باغ بلبل و هدهد نداشت تنها چند گنجشک گر مانده بود که برای رفع گشنه‌گی خوب بودند و من کم‌تر گشنه می‌شدم. بیشتر تشنه می‌شدم. حوالی جوی آب می‌گشتم و برای خودم بالنده می‌زدم. بالنده‌های باغی، بالا و پست‌نشین، هرچه. هرچه مار نباشد. هرچه بال زند، هرچه صدا در آورد.

 

بعد که بابا مرده بود به برادرم گفتم.

گفت: نمرده. کُه زده. من هر روز صدایش را در کوه می‌شنوم.

گفتم: یعنی می‌شود؟ بلبل باغی بابا کوه‌نشین شود؟ شاید صدایش در گوشت مانده است. گاهی توی کوه آدم را وهم برمی‌دارد.

گفت: چشمه‌ی خوش‌تر که نیست، دوره‌ای هم به جایی برو که کمی زلال‌تر نفس بکشی.

برادرم شبان شده بود.

 

 

 

 

 

   

 

 

tangeeram@yahoo.com

This is Sardar Salehi`s non-commercial site