صفحه ی اول

 

 

 


 

 

 

جوشن‌الکبیر: زیارت دام

 

 

این‌جا که من نشسته‌ام دم در کتابخانه‌ی آراس موش است.  این هم بالای سردرش با حروف برجسته‌ی درشت نوشته‌اند با خط زر سفید:

ــ تمام جهان خانه‌ی تو است!

 

یکی آن پایینش نوشته است:

ــ اگر وطن مرا نخواست، من هم نمی‌خواهمش. وطن فراوان است.

می‌بینم خانه، وطن، زمین پدر، vader-land هرچه، برای من گل دار من است. این گل گردان را به خویشی گرفته‌ام زان روی که میسرم می‌کند یک سره شیره‌ی شیر مادرم باشم. زبان مادری‌ام. همان که در دین بر من گشوده و در دنیایم را بسته است سفت.

 

ــ آه ایرانی ایرانی ایرانی، چه ویرانی هستی و چه ویرانه‌ها بر شانه می‌کشی، کم‌ترینش استخوان پدرهاست. در بازار روز روزمره چه داری؟ گاهی مگر خرمای حراجی بم که مهر شیر و خورشید سرخ خورده است!

 

یکی دو مغازه ایرانی هم در راه هست به‌اشان می‌رسیم.

آن پشت کتاب‌خانه، جایی که در نگاه نخست نیست دانشگاه است که می‌قوسد تا در سوی خانه‌های ته کس‌خانه به خانه‌های کوچک دانشجویی برسد. پشت مسجد امام الهادی الهدا. آن سر بازار غوغا را ببین.

 

آن رو به روی کتاب‌خانه کلیسای گنده‌ای است که گنبدش رفته است و بر سر صاف رفته‌اش آنتن بلندی نشسته است. نشان جنگ آخر. آن را همان‌طور نگه داشته‌اند. بازنساخته‌اند. کلیسای جامع شهر است و شهرداری اداره‌اش می‌کند. نه کاتولیک، نه پروتستانت. دم درش نوشته‌اند مال چه سالی است. شناسنامه‌اش را حتا با اشاره به دست به دست شدنش بین کاتولیک و پروتستانت و کارها که بر سر آن رفته است. خیلی فشرده و کوتاه. چیزی به دست می‌دهد که بگویی این عکس را کجا گرفته‌ای. از آن نوشته که بگذریم می‌شود با چندبار از دور و نزدیک دورش گشتن به میانه‌اش درآمد و دست کشید. می‌شود فهمید با آن‌چه پیش چشم نشسته است و آن چه هوای همیشه بارانی و ترنای ابدی بر آن برده است، از سنگ و از نه سنگ، از گل پخته و از ملات، از شکل بریدن و چیدن سنگ بنا و این حرف‌ها به این درآمد که عمرش به دور دوم رونق قزوین نمی‌رسد.

آن پشت کلیسای جامع شهر، جنب مسجد بی‌گنبد و با منار مسجد امام الهادی الهدا کُس‌خانه است.

حرف اول فرهنگ هلند به امروزه روز به‌روزی و بازار اقتصادی چین.

پشت  کتاب‌خانه بنگ‌خانه است، بنگ و قارچ و خات حرف اول نشمه: هروــ یین آزاد. آن‌چه هنوز هم حرف اول جذابیت هیپی‌وار را زده است و می‌زند.

این شهر من را کشیده است، بار دارم را. این یکی ولی از آن کشیدنی‌های معرکه است: در یکی از کس‌خانه‌ها نوشته بود:

بوس: نه می‌دهیم، نه می‌کنیم. بیماری می‌آورد.

یکی با دست نوشته است با پوزه‌بند چه‌طور؟

بی‌کاندوم و با دهانی که بوی الکل بدهد No Business.

کُس: 25 یورو

کون: 20

و دهن: 15.

گفت و گو، درددل، خزلخهاید، به قول عرفا کمی عشرت، ساعتی با گفتگو بها به ربع ساعت.

 

میان آن کتابخانه و این کلیسای جامع، میدان شهر است و هفته‌ای سه روز میدان را سرتاسر میز می‌گذارند و بارانگیر می‌کشند. چهار ردیف دکان به سه صف. به هرکس نمی‌دهند. باید روزها با سند و مدرک پی‌اش دوید تا به آن رسید. پی‌اش بوده‌ام. پاره‌ای، که گاه‌گاهی برای خودم بروم یک صندلی از همان دست‌فروشی‌ها به یکی دو یور بخرم و بنشینم به صدای غوغا گوش کنم، به غلغلای زبان‌ها و لهجه‌ها. سر آخر هم صندلی‌ات را به طرف برگردانی بی که لازم شود تا آشغالدانی بروی. باقی را کارگرهای شهرداری خودشان می‌آورند پهن می‌کنند و جمع می‌کنند می‌برند.

 

این بازاری است که من روزها و ساعت‌ها و دم‌ها در آن گشته و گذشته‌ام. گاهی هم چیزکی ناب گیرم آمده است. یک بار هم مردی که دید من با نه با آن رضایت‌ها تنها کفش مردانه‌ی گشاد را برداشتم و پوشیدم خوشحال شد. به روزهای سر و داری من، نه سرداریم. می‌شد خوشی را در چهره‌اش دید. انگار داشت از شر این مانده روی دستش وامی‌رهید. یک یورو بود و دید که من دارم به تن رفته‌ی آن کفش نگاه می‌کنم. به ته‌اش، ته راه. تازه وقتی که خم شد تا نشان بدهد که کفش به پای من کفش خوش نشسته است، آن پای پتی و زخمی‌ام را دید. تازه فهمید که با آن همه برفی که آبکی شده بود پاپتی آمده‌ام. یک یورو را به‌ام برگرداند. هرچه اصرار کردم نگرفت. از لهجه‌اش دستم آمد که باید از جزایر آنتیل غرب باشد. چهره‌اش اما هلندی ناب بود: فریس لندی! سکه را گذاشتم ته جیبم و آن دو سکه دیگر را بیرون آوردم از جیب دیگرم. سر بازار، جایی که داشتم در می‌آمدم آن‌ها را انداختم در کلاه کولی رومنی که آهنگ غریبی می‌نواخت. چیزی که در رومیانیا نشنیده بودم. حتا به خانه‌ی ماری. کمی هم سپاس چشم و دست به هم آمیخت، دست و دهن یکی کرد و رفت تا جایی که دیدم اشکم را درآورده است. داشت در گریه می‌پُکاندم و من وقت گریه نداشتم. شهریار آمد، دار را کشید و برد و من برده شدم.

 

دیده‌ام. گیرم که به نام خود کم می‌کنم. دیگر یاد گرفته‌ام. در جنگلی که دارش میله‌های فلزی و تخته است و برگ‌هایش بالش و دستمال‌کاغدی و ناخن‌چین و نورهای رنگارنگ است و غلغلای اول را انبوه لهجه‌ها و زبان‌ها برده است. جنگلی که تنها آوازش صدای آدمی است. شکوهی دارد غلغلای روز بازار شه‌بندر ما. آن‌قدر لهجه‌های نشنیده می‌شوی و آن‌قدر لهجه‌های را به یادت می‌آورد که دیگر مکرر نمی‌شوند...

 

نه. دیگر یاد گرفته‌ام:

 

  شوید تر از آن ترک فارسی‌مدان برای قلیه‌ی ماهی با نگاهی که:

ــ گولوم سانا، نه هبر؟

نعناع تازه از مراکشی‌های بربر. برای چای پسین.

شورت و جوراب فله‌ای چینی از دست‌فروش هلندی.

پس‌مانده‌های پارچه یا هرچه بافتنی است از هندی‌ها.

یکی دو لیموی سبز تر از مکزیک

و گاه‌گاهی کابل برقی، چیزی از هرکجا که شد.

نان برشته‌ی نازک با خرمای همیشه حراج بم که مهر شیر و خورشید سرخ بر آن نشسته است. این‌ها را از هموطنی می‌خرم که کبابی هم دارد و هیچ خوشش نمی‌آید که همه‌ی دکان را نخریده رد شوی و حق هم‌وطنی به جا نیاوری.

 

یک بار یک تیرکمان دیدم. از آن‌ها که دو شاخ‌اش را از چوب بادام کوهی می‌آوردم یا از درخت خرزهره و گاه هفته‌ها در کوه و کنار دره‌ها گشته بودم تا دو شاخ همزاد برابر گیر بیاورم که یکی لاغرتر از دیگری نباشد و هفت‌اش درست باشد. آن دو شاخ از تخته بریده شده بود، یک جور فابریکی بود برای خودش. همین هم توی ذوقم زد. آن تاب ناب بادام تلخ تر کوه رخ را نداشت. چیزی نبود که دل ببرد.

 

بعدها یک روز وقتی که دار بودم و سر نداشتم شهریار، شهر ــ یار، یار شهرم من را برده بود به بچه‌گی‌های باغ بابایم. به باغ مخ‌. وقتی مخ‌ام را پاک خورده بود و من بر دار سر می‌آمدم و در بلندا، در پرواز. یک روز هفت بار تمام مغازه‌ها را گشتم، اما نه از آن جوان آنتیلیایی خبری بود و نه از تیر و کمان من. دیگر آن پنسری را ندیدم.

بعدها عشق شکار بلبل و کباب تی تیوتی باغ بابا از سرم افتاد.  

 

 

نقشه‌‌ی دام:

این جا کتاب‌خانه‌ی آراس موش است. پشتش ساختمان دانشگاه قسویده و لمان یک‌سر می‌کشد به خوابگاه خراب دانشجوها و یک سرش می‌رسد به بازار همه روزه، به بورس رتردام.

آن رو به روش کلیسای جامع شهر است. برای عروسی‌های خاصه و مهمانان‌های مخصوص باز می‌شود درش. پشت این کلیسا کس‌خانه است. گوشت لخت پس شیشه: کس و کون و دهن و هم درددلی. پشت این کس‌خانه جایی مناره‌ی مسجد الهادی است. یک کلیسای وررمبیده را خریده و باز ساخته‌اند. این ردیف یکسر کُس‌خانه است. یک در میان بنگ‌خانه‌: حش، وید، خات و قارچ های گونه‌گونه. بُن بازار نشئه‌گی. آن ور پـری، پیکر: هروــ ‌‌ئین‌اش. این کس‌خانه یک سرش به خوابگاه و خانه‌ی دانشجوها می‌رسد، سر دیگرش بسته به بازار و بورس بندر است. آن میانه چهار ردیف مغازه است به سه رج. اول و آخر بسته است به بن دکان و آن دو میان‌نشسته پشت به پشت هم داده‌اند.

ماجرا در این فضا جان گرفته است و هم در این فضا است که جان می‌دهد. آری.

ـــ ما جرا؟

ــ ما را کدام جرا. ما یک جرا بیش نداشتیم و آن جَره‌ی ثریا است. دختر شبان.

 

 

 

   

 

 

tangeeram@yahoo.com

This is Sardar Salehi`s non-commercial site