|
|
|
|
|
|
تقاصطلبی نوستالژیک
پیوندها
وحید گل بهاری
|
|
کلهی کلِ بُرنا
آنها که پیچیدهترین و درازترین شاخها را دم در خانهشان میزدند خان بودند. برای شکارچیهای اصل نشانهی شکار جای دیگری میرفت. گلوله قرب داست و شکار بازی بود. مثل حالا نبود که سر چشمه گوشه کنند، راه آب ببندند با آذوقهی مفصل و کولهبردار و گلولههای بیشمار صد پاره. ــ آب از صخره درنمیآید، تاب است و تشنگی: تسلیم!
ــ آن پیر عاجزی که تو را بو کشیده و خود را به پیش گلوله آورده است شکار نیست. میگفتند پیرهای نری که دیگر دماغ گرد کردن گله ندارند خودشان را در تیررس میآورند. گاهی از برناهای مستی میگفتند که سر به سر شکارچی نهاده و در مستی گلوله را به بازی گرفتهاند. اینها را برمیچیدند. نه، شکار نمیگفتند. اینها شکار نبود. آن برنای سه پیچ شاخ بر بالای قله را اگر زدی حرفی. بودند شکارچیهایی که وقتی پای گپشان مینشستی کار را میکشاندند به آن پیرترین شاخی که فلان بر بالای سردرخانهاش زده بود. میگفتند جای گلوله هم هست، در میان پیچ سوم شاخاش، از این شاخ آمده و از آن شاخ در شده است. آنهایی که اهل شکار بودند شکارشان را میشناختند...
سر کل برنا را باید شکارچی برمیکشید تا جایی که تیر بر نشانه نشسته بود. آنجا سر را مینشاند به احترام. این رسم بود. همین شکارچیهای درست را وامیداشت وقتی نشانه رفتهاند فکر نشاندن سر را هم بکنند. تیغه بود، تیغ، تیز و کل کوهی بر رگ کوه. میزدی فرو میافتاد. بالا بردن سرش ولی؟
گاهی در میان کوه کله کل کوهی برنا میدیدی. استخوان تر سر نپاییده بود، پوسیده بود. شاخها هم آن شکوه را نداشت.
برگردیم به آن کلی که آن گلوله از کلهی جوانیاش گذشته بود ، همان از گلوله گذشتناش تصویری در خیال شکارچی ها نهاده بود دیدنی. نگفتنی. آن کل کوهی پیر شد. ولی جوان که بود: کل برنایی را خیال کن با شاخ سه پیچ، دود از کلهاش درآمده است و این دود خود تاجی شده است و او را در میان گلهی کل کوهی نشان میدهد. شعر هم برایش ساخته بودند. تصویرش میکردند وقتی که آدم نمیتوانست بفهمد که آنطور که دست از زمین برکنده میرود به پا بیاید یا کله شود. همان نقشی که از گلوله گذشتنش در خیال شکارچی نهاده بود، با شاخ سه پیچ و دودی که از کلهاش درآمده...
کل برنایی را خیال کن با شاخ سه پیچ، دود از کلهاش درآمده است. بر بالای بلندترین ستیغ پیش روی. تو شکارچی و داستان: بران! ــ زدم یا نزدم؟ خورد یا نخورد؟
آن پشت پرتگاه را من رفته بودم. مثل همین طرف بود با پرتگاههای پرتتر. رسیدن به آن ستیغ کار هر کسی نبود.
رد دود شکارچی را میکشد و میبرد. میرسد به جایی که گلولهاش رسیده بود. به جای دود. آنجا تفنگش را نهاده بود و آمده بود پایین، بی که با کسی از داستان آن چه دیده است گپی بزند. گنگ هم نبود. من دیده بودمش. هیچ ندیده بودم که جایی که او هست حرف از شکار شود. همین داستانها و آن هرچههایی که بر کل کوهی میگذرد او را به پیری کشانده بود.
ــ راستی چرا؟ ــ میگفتند اگر برای کشتناش گلوله در کنی گله رم میکند. کل کوهی میتواند بوی باروت تیر رفته در سه روز پیش را در باد بشنود و تا سه روز تشنهی تابستان دور از چشمه بپیماید.
داستان دراز شد. آن سر آخر کار کل کوهی به جایی رسیده بود که وقتی بعد از سه روز به آب میرسید دیگر دل و دماغ نداشت دور شود. کارش از تیررس گذشته بود. به دسترس رسیده بود.
یکی از مردم خان این کل را نزدیک چشمه گیر میآورد و کارد بر گلویش میگذارد، بیگلوله. که پوستاش بینقص بماند.
بود که کسی که هیچ شکارچی نبود داستانی از شکار خود تعریف کند و سری نهاده به جایی که عقاب به آن نمیرسید. ما برای تو از این داستانها نمیآوریم.
داشتیم از جلو خانهی خان رد میشدیم و کلهی کلی که از بالاترین بلندای تیر گذشته بود.
|
|
|
|
|
||
|
|
|
This
is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|