|
|
|
|
|
|
داستان کوتاه
کلمات: اکبر سردوزامی
مداد: حسین نوش آذر
وحید گل بهاری ــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
نامه
سلام
گفته بودی که انگار من با نظریه چندان میانه ی خوشی ندارم. درست ترش: «کلاه برداری و کلاه گذاریات با استعارهای عتیق میگوید سردار نظریه را چندان جدی نمیگیرد.»
جدی نیست. ما نیز از نظربازانیم. ــ ما را ز سر نینداز! گفتهای: «و خیال را در بُن زبان میبینی. این حرفی که میخواهم بگویم بیربط است اما خُب دست خودم نیست. تداعی است. وقتی کسی اینطور با انگشت اشاره سمت زبان را نشانام میدهد یاد حرف ابجد و اهل حروفیه و نقطویه میافتم!»
حروفی و نقطوی و این نظربازیها البته بوده است و هنوز گاهگاهی هست مثل هر بازیدنی، مثل هر بازی. توی شهریار شر اشارهای هست مثل هر اشارهی طنز، مثل هر اشاره طنز، هر عصاره طنز: «بابات از این حروفیها نبود؟»
من برای نخستین بار، سنام از سی گذشته بود که به سوی نوشتن داستان آمدم. اولین داستان من که بیش از بیش از واقعهای آمده بود (کجایی دکتر) وقتی چاپ شد که من سی و پنج ساله بودم. پزشکی هم خوانده بودم و دو سالی هم در سوسنگرد اول جنگ کار کرده بودم. در ایران اگر چیزی هم نوشته بودم محدود و در محدودهای و به قول تو در حوزهی نظریههای سازمانهای سیاسی. من سیاسی بودم. سیاسیکار بودم. چپ بودم. حالا هم هستم. باز هم همان نظرپردازی بود که من را پرت جهان داستان کرد. و گرنه ما نیز چندان پرت مینبودمان. اصلا رفتن من به سوی کتاب و جذب شدن به سوی هنر هم در کنجکاویهای من در علم روانشناسی و زبانشناسی شکل گرفته است.
در راهی که آمدهام نظرهای زیادی دیدهام که آبی به کاسهی مجنون نبودهاند. ــ این نیز خود یک نظر است.
فرصت کردی و بهات دست داد خوب به هیکل داوود نگاه کن. جای خیلی حرف هست در این مورد.
این چیزی است که من در گفت و گو با نسیم داشتم. گفتم شاید یکی دو نکتهاش بتواند چیزی به دستت بدهد. فرق زندگی اینجا و آنجا، ما و شما. البته من میگویم که خیلی نزدیک به نیمی از عمرم را در اینطرف گذراندهام. اینجا. میبینم که به راستی جای بدی هم نیفتادهام. بالای آسمان هردو جهان مینشینی و تماشا میکنی کار زمین خدا را، از شرق تا به غرب: اینجا، آنجا، از همین هلند. هل لند: پشت آبگینهی دریا. آنسوی چاه ویل.
باید بر جهان بگذری وقتی که جهان بر تو میگذرد.
خوار نیستی، خار نیستی، شرف انسانی. البته در راه خواری کشیدهای و خار شدهای در چشم روشنات که: به راستی چهگونه تاب آوردم در برابر آن ناروا سر خم اگر نکردم باری سکوت کردم؟ فریاد کشتهگان بودی و هم آه زندهگان؛ در راه. گزمک که نیامدهایم. بر بند ناف میآیی. کُم میماند؟ از آن سر کوه رُخ به این پس آبگینهی دریا تا در خبرهای روز چه آمده است:
توی تنگ رم بعد از این که راه ماشینرو شد و توی این سالها رسم زیارت باب شد. دستهای میروند بوشهر هواپیما سوار میشوند مشهد پیاده، هفت روز پیاپی، روزی هفت بار دور حرم بگرد و باز با بالون تا بوشهر و از آنجا کلیلیلی تنگارم. این بار آخر انگار یک دسته از این دخترها به قصد زیارت رفتهاند و برنگشتهاند. خانوادههای آنها همه در به روی خودشان بستهاند.
اینجا: این همسایهی دیوث من برداشته یک سگ آورده است، پیر فزرتی. با چنان آرامش و همراهیای این سگ را از پلهها بالا میکشد نگفتنی. آدم اهل گفتو گویی نیست. یا دست کم با من نیست. لابد از زمانی آمده است که من در عالم خودم نبودهام. یک بار دیده بودماش، دم در هردو با هم کلید انداخته بودیم: ــ های... ــ هوی. ــ تازه آمدهای؟ ــ کجا؟ ــ اینجا. ــ اینجا؟ هلند؟ و بعد: تازه، من، هلند... یوهیوهیوه...
از سگ همسایه درآیم. همین را بدان که این سگ پیر چهار طبقه را پله پله میآید. یک بار خواستم کمکاش کنم یعنی برش دارم بگذارماش یک طبقه بالاتر. پیر بود اما زیاد بزرگ نبود. گرگیواری بود. گفت: نه. نه. باید گذاشت تا هرکجا که ازش بر میآید خودش برود. اگر ماند کمکاش میکنم. پرسیدم: تا کی؟ پرسید: چی؟ گفتم: تا کی؟ گفت: خیلی بد تلفظ میکنی. نمیفهمم. پرسیدم: تو از کجا میدانی که او هربار که وقتی از پشت پنجره دارد به چمن بیرون نگاه میکند و تو صدایاش میزنی که بیرون خانه بیاوریش تصویر بالا آمدن از این پلههای سخت بر دل این استخوان پیر چه میبرد؟ گفت: دیگر هیچ نفهمیدم. در را باز کرد و رفت تو. ماندم توی باران تا خیس شدم و یادم نیامد. آدم سگبازی نیست. نیت خیر دارد. از روی رحمتاش رفته است از آسیلخانه، خانهی التجا آن را آورده است.
حالا بگویمات که کار جهان از بالای سر تا بُن جان بر دو جا میرود: کیر و کُم. باید در میان مردممان باشی. زندهگی کنی، در نانبردناش و هم ناندرآوردنشان شریک بشوی. ــ هم در کُسخانه سهم داشته باشی.
مگر نه داستان روز، به روز بودن، یعنی همین داستانی که حالا دارد میگذرد؟ دست روی کی میگذاری که شایستهی داستان شدن نباشد؟ پیشگام میتوان بود. البته. اما پیش از زمانهات که نمیتوانی بروی. ناشدنی است. در حالی و محشر کنی با حال میروی گیرم که سرت را پاک آینده برده باشد. باحال برو. در خواب که نیستی، نفس میکشی، دمی. ــ باحالتر کمی، چه باک؟
مقاله ات در مورد تبعید و پوشیده نویسی را با لذت خواندم. چه نقبی بین آن چه واقعا سر و گردنی به نوشتن امروزهی فارسی داده است، یعنی همین که عدو شده است خیرخواه و ما بخواهی نخواهی همگام و همراه با کوچه مان می آییم. این فرق دارد با گزمک گشتن. همان امکان و گشودگی ای که این فضای هستی مان به ما می دهد. داستان ما و بچه هایی که آن جایند و گاهی همه اگر آمدند نان شان از جای دیگر می رسیده است فرق دارد. تا نانات را از جامعه ای نگیری که در آن نفس می کشی...
نان در آوردن است که تو را می برد بر اصل اولین. کُم. بر بند ناف، بر ناف، بر سینه، بر شکم اگر آمده باشی کُم آب شده است. از دقیانوس به بُن چاه بابل زمانه: چاه معامله: از پشت ِ مدرن هم لابد چیزی دیده ایم. مگر نه پست و مدرن و هرچه از پس و پیش آن از کوچه های این جا میرسد؟
میبینی؟ همین که آدم بی هراس از این فرشته ای که چانه بر شانه ات نهاده است و یکی یکی می رسد، برمیرسد که چه بنویس و چه ننویس. خُب فرق می کند. حتا پورنونگاری آدمی که توی گوز سرب و بنزین نفس میکشید با دلهره از همه جهت همراه است. با آدمی که این جا است: با کمی اطمینان نشسته ای و در هوایی زلال نفس می کشی. اسخیبروک زیبای من...
فکر می کنم اگر قرار است به ایران سفر کنم باید چشمم را بفرستم. و گرنه حساب کن توی اولین داستانک های من. همان اولین مجموعه ی داستانم یعنی پرواز پاپری. یک جایی من قرمساق دیوث را به کار می برم. از قررررر این و شدت بر یی آن یکی خوشم آمده بود.
این جا که رسیدم دیدم اکبر جایی برای جاکش بازــ بسته ننهاده است.
این زبان ما با من، با ما در راه آمده است و به راستی مارواره. کی و کجا در این راه بر ما خوش گذشته است؟ تنها جایی که آدم می تواند تا هر درجت که خواست صدایش را بالا ببرد همین سرزمین مادری که با تو آن همه راه آمده است. MOEDER TAAL زبان مادری.
اما زبانی که در راه با چشم و در نگاه تیز شده است. چالاک می نگرد. حساب کن، من یا اکبر، یا حتا تو که سالم مایی... ما این جا با همه ی رهایی گاهی در قفل خودمان چنان گیر می کنیم که از یاد میبریم: هی سردار کنار دستت «روشنک» است، نه روشن که از خیال بابای بابای بابایت گذشته بود: ــ پیرمان کرد، پیر شدیم و بشد نشد بشد...
حالا خیال کن، این گرهگاههای روحی را داشته باشی و در این گیر جایی زندهگی کنی که راه بر بیان هم بسته باشد. گاهی فکر می کنم من واقعا اگر ایران بودم چه می شدم؟ هیچ. هیچ. می مردم. گفتم که این از نوشتن بود که قرمساق و دیوث روزگارش آن طور دل من را برده بود. باید می کشید به جاکشی به نرخ امروزه که اکبر اکبرانه بنایش را فکنده بود. من رفتم پی «لحاف کشی» خودم و دوری قلندری.
یکی را که بهات گفتم: آن کیر را که سر کولم نهاده بودم و لخت پاپتی کیر بر کول می آمدم. کیری بادی که دو متر و هشت سانتیمتر بود. باد کرده، آماده، سر کول و از سکسشاپ که درآمدم لخت شدم و کیر را مثل علم سر کولم نهاده بودم و تشر زنان در خود و گردان و گردآلود میآمدم تا بساط را دم در اصلی کلیسای جامع شهر بگذارم و یک کتاب مقدس ناب را هم باز کرده سر خایههایاش بگذارم و بایستم مثل شیر پایش و از آن دفاع کنم تا کی خستهام شود ول کنم بروم پی یکی داستانهای دیگر. این طوری توی شهر...
حساب کن یک چنین برنامهای به سرت بزند. میزند. تو سرباختهای. سر به سودا نهادهای. سودا میبرد تو را. هر طرحی به سرت میزند و سر طرح را که زد در چشم و بر کف دست لمساش را طلب میکند. گوشتاندن طرح. اکسیون ماژور!
بگیر این گوشتی: من، لخت، کیر بر سر کول و کتاب مقدس در دست...
بودن در آن فضا به تصورم من نمیآید. پر عرصهی خیالام نیست. همان مردم عادی «با سنگها سنگسار»ات نمیکردند؟ ــ باید هفتصد نوزده بار از کون دارم می زدند تا گناه ام سبک بشه.
من یکسره حال و هوای هلند را در زبان خودم و تو حتا می بینم. آن کوچه و خیابان ها را که ازمان گرفتند انگار بد هم نشد. زبان را رسانده ای به جایی که جز به سرت به هیچ سامانی جوابگو نشود. آزادی!
یادم هست یکبار گپی ازت شنیدم که این طور در خیال من آمد. وقتی به دوره های ادبیات فارسی نگاه کنیم می بینیم هی کُپه کُپه آمده اند و رفتهاند. یعنی که پارهای جایی کمی دهنه شُل می کند همه می روند به جایی که رهاتر باشند. اما همین اش که هی صد سال رونق است و هفت هشت کتاب یکباره غیب میشود و برای مدتها خبری نیست. هیچ. تا باز کی و کجا و از قضای همواره همه ترک تبار و نه هم ترک رها، بیشتر غلام ترکی هوای ادب کند و باز با شتاب دوری کتابی و مدرسه ای و باز همان.
این از پوش در آمدن و فاش شدن سهروردی این ها را هم هیچ نفهمیدم. یکباره یادم باشد ازت بپرسم.
این بود. تا بعد... خوش باشی.
|
|
![]() |
|||
|
|
|||
|
|
|
|
|
|
|
|
This
is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|