|
|
|
||
|
صفحه اول
تقاص طلبی نوستالژیک
مجموعه ی
الفباییی
داستان فارسی
|
|
تقاصطلبی نوستالژیک 2 در باغ شهرزاد انتشارات آرش، 1997، استکهلم، سوئد
نسخه ی PDF را از این جا بگیرید
1
گوش چارم اتاقکم نشستهام؛ نبش واپسین. برای خودم خیال میورزم: فرق فیل و اسب با مگس فرق برج و رخ فرق تار و تارتن فرق گردش زمانه با زمان فرق کیش و مات
گاهی همین خیالآخرین میشود بهانهای برای حوصله، برای ارتباط، برای زندگی، برای عشق گاه. ــ شطرنج میزنی؟ میزنیم. چنگ میزنیم. پیله میکنیم. کار، سخت نیست. صفحه است. پهن میشود. ــ تو سیاه، من سفید. ــ تو، سیاه، من سفید. گاهی که دیدهام برای خودم، یا برای زنم، رفتهرفته سکه میشود که من سفید، من سفید، عرض میکنم فرق هم زیادی هم نمیکند، اما بد نیست که دیگری هم کمی سفید شود. من خرافاتیام؛ فکر میکنم، یا خیال میکنم، با رنگها، آن بالا، کارکی شده است. که "چه هست؟" بگذریم. صفحه؟ صفحه همیشه پهن است. همیشه آماده است. مهرهها؟ مهره زود چیده میشود و هی قلعه میرود از این طرف به آن طرف. فیل میدود میان هر دو قطر. اسب میجهد؛ این طرف، تاخت میزند به آن طرف. گاه یک پیاده ناگهان دخل یک سواره را درمیآورد، و سوار میشود تا کجا پشت قلعهای سرنگون شود؛ گاه تیر قلعهبانی از کنار مرز، گاه عاج فیل مردهای از آن طرف. بازی است. میشود که صحنه هی عوض شود؛ گاه میمنه، گاه میسره، گاه صحنه در میانه است. گاه فیلبان یکهتاز میشود، گاه قلعه حکم میدهد، گاه فیل یا وزیر و: کیش! همهجا کشته، پشته پشته، اووه... تا کجا! گاه گاه میشود که دو روز، گاه روزها صفحه باز مانده است. بازیاست. بوده است که هفته بگذرد، تا کجا بشنوم که: صحنه را بپا، اسب رفت. ــ اسب؟ ــ اسب گوش راست رفت. کیش! میپرد هوا، داد میزند زنم: مات، مات، مات.
گاهی یکی دوماه، گاهی یکی دو روز و گاه به قدر یکی دو دم و بازدم در این هوا، فکر هم میکنم: به زلیخا، به ماه به یوسف و چاه به تارتن و این مگس به آن چمن و نبش این اتاق. فکر این که فیالمثل: اگر این تارتن همت کند، تمامی جانش را از پنجره بگذراند، رد پر دمهی همین خیابان راستِ راست را بگیرد، از تمام خیابان و اینهمه نهر پرآب و آنهمه صلیب مکرر گذر کند و از بلندترین برج کلیسای مرکز شهر فراز رود، چه وقت روز یا شب کدامین هزاره است که وقتی در خواب یا خیال کسی بلند شوم ساعت برج کلیسا دیده نمیشود.
فکر این که از فراز فرق این بلوط پیر روبهروی من، کورسوی یک ستاره را، گاهگاه، میشود گرفت و رفت کهکشان نیل، از فرات و دجله درگذشت، رفت تا خلیج و با دو چشم تیز، از ورای آن ستارهها به گنبدی گلی رسید، بال بست و واتپید بین آن دو گنبد گلی و خیره شد به صحن آن کهنسرا که تا چه میرود بر آن در این دم پسین: ــ آن رد کیست که اینگونه سفید میزند بر سایهی آن درخت پیر؟ مادر کجاست حالا، چه میکند؟ این وقت روز میشود آیا به پستوی خانه پناه برد؟ عطر چای لیمو کجاست؟ نگاری کجا دایر است که علفهای پشت بام و گنبد خانه رنگ تریاک و طعم سوخته گرفته است؟ و این؟ پرهیب کیست که از پشت آن مه نیلی، از پلههای چوبی منارهی مسجد شیعیها اینطور چابکانه فراز میشود، در این غروب افیونی، آن روبهروی من، آنجا؟ ــ اللهُ اکبر، اللهُ اکبر، لاالهالاالله.
یکی دو لاغ علف میچری از پشت بام و گنبد و این بار سست و خرابتر، خمارتر، میخیزی از نبش چارمین: ــ خرماپزان زودرس هم اگر شده باشد، باز این علفها اینگونه نسوخته بودند. حالا اما کدام وقت است به ساعت تیر؟ از دی چهقدر گذشته است؟ و این؟ این رد کیست که یواش یواش میخزد در رگهای سایهی درخت؟
میروی به تقویمت نگاه کنی. تقویمی که هیچگاه رسالت محمد را بشارت نداده است که هیچ، انگار از خیالش گذر نکرده بود که کسی از کوههای تشنهی مکه فرود آید به سوی نخلستانهای خرم مدینه بگسترد. به ماه حرام و به ساعت صفر: ــ اللهُ اکبر، اللهُ اکبر، لاالهالاالله. بلال میخواند؛ حزین و رسا، بر منار بلند مسجد سنیها، این روبهروی من، بالا، اینجا.
چه بود این؟ خیال بود؟ نبود که. فکر هم نبود. سیر کوچکی در اقطاع سکرات بود، تا مسقطالراس مدینه رفت، از شارجه درگذشت، به هرمز رسید و بازآمد. گاه فکر میکنم که خیال چیست؟ این که در این شبهای سیاهِ سیاهتر ز تخم چشم من، رنگینکمانه طاق میزند در زیر این آسمان سربی آبستن، همین، همین که میتند در واژههای پیش چشم من و از چارگوش و نبش این جهان فراز میشود و میکشاندم به آن سر جهان، همین؛ همین چه است؟
گاهی خانهای میسازیم گاهی آشیانهای برپا میکنیم سپسپسرهاآنرابهارثمیبرندوبینخودقسمت میکنند.
گاهی برزمین دشمنی حاکم میشود سپس رودخانهها طغیان میکنند سیل جاری میشود سنجاقکها دستخوش آب رودخانه میشوند و چهرهی آنها به خورشید ماننده است سپس هیچ چیز وجود ندارد خوابیدن و مرگ درست مثل هماند
تصویر مرگ را نمیتوان کشید.
همین چه هست؟ فکر یا خیال؟ و از این هزارههای فکر و خیالی که بر ما گذشته است کدام خط، کدام نشان تازه به کسی رسیده است؟ در زیر آسمان هیچ چیز تازه نیست حرفی نه تازه است. نشانهای باید، خطی، علامتی، که به کار مهار همین دم بخورد که چون ماهی لغزنده میگریزد از کفم.
ــ خدا کند که آن طرف چیزی باشد مادر، حتا شده جهنم.
راستی فکر میکنم یا خیال که فرق بین فکر و خیال چیست و حد و مرزشان کجاست؟ چه میکنم یا چه میکند کسی در آن حوالی بالا؟ لای کدام رَکوِه، کدام شکنج، کجای این کدوکاسهی سرم، بر تار و چینههای کجای دلم زخمه میزند و مینقشد که اینگونه بازیام میدهد این پرنده، این صدا: تیتیوتی، تیتیوتی، تیتیوتی، در این شبانهی دلتنگی؟
●
تا واکنم از این خیالهای کودکانه و گریزپای به فرهنگ لغتها کشیده میشوم، به معنای واژهها. شرق شرق ورق میزنم بلکه از سکرات بیهودگی درآیم و پی ببرم به تفاوت اینها:
فکر کردن: اندیشیدن است. دقت کردن برای طلب معنا. اول فکر کن بعد حرف بزن فکر مدرسهی بچهها فکر نان کن که خربزه آب است فکر میکنی حالا ساعت چند است؟ ــ خانم مشیری، کجا؟ اینجا؛ به ساعت کلیسای فلفلدان مقدس ما، درست هفت دقیقه مانده است به نیم مانده به پنج صبح روزِ... کدام روز کدام هفته است که این پرنده تمام چمن را روی سر نهاده است: تیتیوتی، تیتیوتی، تیتوتی... راستی، خانم مشیری، حالا مناجات سحر شروع شده است آنجا یا هنوز وقت دعای حاجات است؟
فکر: مجموعهای از صورتهای ذهنی است. نیز: اندیشیدن
اندیشیدن: فکر کردن، ترسیدن نیز: متفکر، فکور
اندیشیدن ترسیدن اندیشنده X به منطق ارسطو هم نیاز نیست. با همان حساب سیاق ناقصی که در فکر یا خیال من تهنشین شده است، معلوم میشود که اگر فکر کردن همان ترسیدن است که هست، متفکر، فکور و هرچه از این دست میشود ترسیده. از متفکر، فکور درمیگذرم تا به معنای فکر و خیال در واژههای فارسی برسم. بیتخوانان به استقبال خیال و اندیشه میروم: تــو و طــوبا و مـا و قـامـت یــار فکر هر کس به قدر همت اوست
اندیشیدن: فکر کردن در آیات خداست که از او معرفت زاید و فکر کردن در نعمتهای خداست که از او محبت زاید و فکر کردن در وعدههای خداست که از او رغبت زاید و فکر کردن در طاعت و فکر کردن در وعید و فکر کردن در عقاب خداست که از او ترس از مخالت زاید
اندیشیدن: قوهی مدرکهی جزئیات و نیر خیال عالم مثال را هم میگویند و آن برزخ است میان عالم ارواح و عالم اجسام: تو در خوابی و این دیده خیال است هرآنچه دیـدهای از وی مـثال است چو برخـیزد خــیال از چشــم اَحــوَل زمـیــن و آســمــــان گــردد مــبــدل
خیال: تصویری است که در ذهن نقش میبندد و فکر را به خودش مشغول میکند و شخص آرزوی تحقق آن را دارد: خیال خانه خیال ازدواج خیال....
خیال: تصویری ذهنی است که نمایندهی موضوعی است و میتواند جانشین آن موضوع شود: وهم، گمان نیز: تخیل
تخیل: خیال کردن. فرایند آفریدن اشیا یا حوادث بدون استفاده از دادههای حسی نیز: خیالبافی
خیالبافی: یکی از مکانیزمهای دفاعی "خود" است که شخص به وسیلهی آن از دنیای واقعی میگریزد و امیال و آرزوهای خود را با موفقیتهای خیالی ارضا میکند. نیز: وهم
وهم: خیال، تخیل، تصور وهم، عالم امکان است. ای برتـر از خیال و قیاس و گمان و وهــم وزهرچه گفتهاند و شنـیدهایم و خواندهایم، مجـلس تــمام گشت و به آخــر رسید عـمـر مــا هــمچـنــان در صـف اول تــو مانــدهایم نیز: سکرات
سکرات: بیشعوری و بیهوشی که هنگام مرگ دست دهد. فلانی در عالم سکرات است. نیز: هپروت
●
نشستهام کنج هپروتم. مثل آن تارتن که برای خودش آن گوشه نشسته است. او تار میتند و من، این مگس اگر بگذارد، خیال میبافم. هیچ معلوم من نمیشود پی چه میگردد: فسفسفس... مشتی کلاف خیالم را به هم میزند و میرود تا دوباره کی سر برسد: فسفسفس... این بار رفت که برود.
مینشینم به بازی برای خودم: فرق چارگوش و دایره قطعهقطعه، تکهتکه، ریزریز: حجم این جام را حساب میکنم تا رقم اعشار آخرین، تا این شراب به نیمهی تلخترش برسد، به دُردش. سرخوشم، نه مست. مینشینم به حساب دوتادوتایی که حاصلش همیشه چهار است. حساب میکنم برای خودم:
حجم من به حجم این اتاق حجم این اتاق به حجم آن بلوط پیر حجم آن بلوط پیر به حجم شهر حجم شهر به حجم کشور و کُره حجم این کره به حجم کهکشان آن حجم کهکشان این کره به حجم کهکشان آن وری حجم کهکشان آن وری به حجم کهکشان آنتری حجم کهکشان آنتری به حجم چی؟
حجم من به این فضای آخرین چهقدر شد؟ سهم من از این زمان چه میشود؟ حساب کن!
ــ آهای مگس چه میکنی؟ دیر شد، نجنبیدی. دیر میشود گاهی. نگاه کن به نبش رو به رو که تارتن چه میکند، چه میبرد میان تار بر مگس.
باری، همیشه هم خیال درویش و دایره، ترس و اندیشه یا بود و هست نیست. میشود که من خیال کنم به همین زنم. گاه، من خیال کردهام به او که در خیال، کودک یکی دو سالهمان را میبرد به مهد. گهگاه میروم باهاش و هیچ اندیشه نمیکنم که "آنکه زن گرفت به کشتی اندر نشست و آن که بچهدار شد..." چه شد. زیاد هم به شاهبال رُخ و زین و لگام بُراق حاجت نسشت. همیشه تختهپارهای، چیزی پیدا میشود که بر آن سوار شوی و پُل بزنی به دریای دیگری، به رود دیگری، به نهر کوچکی، به هرچه دست داد، و بگذری، از این زمین و این زمانه واکنی، رها شوی. گاه از همین کناره من بلند میشوم و میروم به گََنگ، به قلهی دنا، به زنگبار، و این چراغ چهارراه روشن است هنوز که بازگشتهام و میرسم به هانکه، به لیز یا عزیز و کودک یکی دو سالهی خیال را گرفتهاند، به قاعده، قشنگ، و میبرند: داخ و: داخ. برای کودک یکی دوسالهی خیالی زنم ادا در میآورم. هنوز خیرهام به دست کوچکش که داد میزند، زنم: ــ خدای من، تو آخرش دیوانه میکنی مرا. این قبض آب و برق و چه را کجا نهادهای؟ این طرف بگرد. آن طرف بگرد. بگرد. بگرد. بگرد. یکی دو قبض هست؛ آب و برق و چه و چه. ــ پیراهن سبز روشنت کجاست؟ آن را بپوش. قبض را هم بده به من. روز آخر است. این اداره عصرها چه وقت میبندد؟
میرویم. پول قبض را میدهیم. کمی پرسه میزنیم و میان راه شاید قهوهخانه، کافهای، برای رفع خستگی. میشود. گاه بوده است که راه افتاده و در شهر گشتهایم. گاهی اگر سر راهمان به بار خلوتی رسیدهایم، وسوسه شدهایم، نشستهایم: آبجویی، عرقی، چیزی... ــ چه میخوری؟ همیشه میپرسد اما هنوز پیش نیامده است که پس از اندکی درنگ نگوید که: اما تو، عرق که میخوری سرت، آبجو معدهات... میگویم: من چای میخورم با شَکَرِ اضافه. میخندد. قهقاه میزند. به من هم سرایت میکند. شکر میخورم برای خودم ولی باور کنید شادی به قدر هوا فراوان است و به قدر همان هوا بیقدر. همانطور که شکر را در چای حل میکنم، با شیرینی شکر تا جان آب میروم، تا گرد هفت گنبد گیتی، تا کی او به حرف درآید که چای سرد شد، کجا بودی؟ و دوباره با سر بیندازدم بر خاک، بر خشتی از چارگانههای خیامی:
بسیار چو تو رونــد و بسیار آیند بـرُبـای نصیب خـود کهات بربایند
ــ بلند شو. دیر میشود. این اداراه میبندد. تشر میزند زنم. کتاب را میبندم و چابک بلند میشوم تا سهم خود از این زمانهی چغر بربایم. کمی از راه طی میشود به سکوت. سکوتی که خیال توفانش مرا همیشه تکان میدهد: ــ آه خدای من خیال که از خاطرم گذشته بود آن شب که دیدمت؟
من فکر میکنم، یا خیال میکنم: مجنون و من خسرو و یوسف همهشان. نمیشود. نه، اینطوری نمیشود... شانه به شانهی هم کشیده میشویم بر سنگفرش جلاگرفته از آمد و شد آن خامُشانی که میآمدند و میشدند. یکی دوبار سعی میکنم از دلش درآورم. نمیشود. کیفدستیاش به شانه است. مزاحم است. جای دست نیست. درمیگذرم و میگذریم از چهارراه دویُمین، سنگین.
بر بالای بلندترین برج کلیسای نشسته پیش منظر ما، بالاتر از صلیب، خروسی نشسته است و با تاج و بال بزرگ طلایش بر کف باد میچرخد. ما پرسه میزنیم بر پیادهرو دور خندقهای پر آب این شهرک هلندی تا کی یکی به شِکوه درآید، به حرف درآید: ــ پاییز چه زود رسید. ــ تابستان چه زود گذشت. نگاهش میکنم. نگاهم میکند. شالش را مرتب میکنم. دکمهی پالتوام را میاندازد. چسبیده به هم، شانه به شانهی هم، سبک میگذریم از چهارراه و چراغ قرمز فرمانش. قانع به آسمان جانب حُرمتنشسته که یواش یواش صاف میشود، پاک میشود پیش منظرمان. وقتی که از مرکز به سوی حاشیه رانده میشویم...
●
گاه آدمی چهل سال مقدمه میچیند که به راستی معنای زندگی کدام است و گردش دوران بر گردِ کدام مدار است؟ تا کی در پس آنهمه پی زدن در معنای هوده ــ بیهودگیها و پرسه زدن در مکاشفات روحانیِ لذات زیستن به این برسد که: ــ مرگ چیست؟
گاه آدمی بیمقدمه میچسبد به زندگی، خوش است و بر همین خوشی سوار شده، میرود. خوشخوشانه میرود. گاه، همین که سرخوشانه رفته بود و میرود، سر شام، آخر شب، صبح، یا هرزمان که تصورش بشود، با صدای زنگ در خانه، تلفن، یا به شکلی که بیصداست، بلند میشود و میشنود: مجلس ختم فلان نمیآیی؟ ــ کدام فلان؟ به یادش میآورد: ...که همکلاس بودید در مدرسهی فلان و بعد هم گویا دو سه سالی همکار بودهاید در ادارهی بهمان...
گاهی یکی از همین ناخوشانی که در خیال به ختم رفته است، در راه پیادهرو کانال آبی را میگیرد و از کناره برای خودش غریبانه میرود تا بگذرد از این خیال سمج که: راستی را، فرصت ما همین نگاه کوتاه است؟ سهم ما همین است از جهان از ازل تا اوه... کجا؟ سنی که بگذرد دل بیشتر هوس عروسی میکند، نه عزا. پا نیست. وقتی که آدم به تشییع جنازه میرود دو شقه میشود، شقی به پایی که پیش میرود، شقی به پایی که پس میرمد، تا روزهای دور کودکی بلکه دورتر. اینگونه است که گاه، آدمی غولی است در خیال پیادهرو. از کنارهی همین کانالی که ده رکاب دوچرخه آنسوترک میلمد بر آبهای شمالی، پا میگذارد در جزیرهی پرتی در آن سر دنیا، در جنوب، در خلیج فارس، یا خلیج عرب، خلیج هرکس، خلیج آن آبهای جنوبی.
آنجا ما مدرسه میرویم و از طرح مارشال به ما شورتک سبزی رسیده است، ستر عورتمان. حالا، آنجا مُشتی کودک را خیال کنید با شورتکهای سبزشان. چیزی شبیه بچههای روی پوسترهای یونیسف یا بنهتون حتا، روی زمینی از زمینهای باریتعالا در جزیرهای در آن سر دنیا.
آنجا ما باز دوشقه میشویم؛ بین مکتب و مدرسه، بین به نام الله و به نام ظلالله، بین به نام خدا و به نام شاهنشاه. مدرسه از صبح روز شنبه است تا اذان ظهر پنجشنبه. پنجشنبه ــ بعد از نماز ظهر و زیارت اهالی خاکستان ــ و تمامی روز جمعه وقت مکتب است: کنار نهادن تحفهی مارشال و بستن فوتههای جاوهای و پاموری. مکتب را ادامه میدهیم تا قرآن تمام شود: توشهای برای آخرت، فاتحه برای رفتگان، فال قرآن، برای شگون و دعای تقرب وقتی که دریا دست به سر کرده است و بر نمیدهد. مدرسه هم برای آنها که تازه شنیدهایم. شاید که روزی کارمند ادارهای، چیزی شدیم و از فرو شدن تا عمق آبها و برآمدن با یک سبد پر از صدفهای پوک بسیارگاه و برنیامدن گاهگاهی از دریا رها شدیم. اینها البته خیال خاص ما نبود. خیال باباها بود. این را بگویم و خلاص کنم: ما روز و شب گرفتار مکتب و مدرسهایم و خیالمان جستن از مکتب و مدرسه است و رستن از دنیا و آخرت بابا. چند نفر میتواند سر معلم غریبه کلاه بگذارد و بگوید "آقا، بابایمان رفت به دریا، به صید مروارید، غوی شد، غور رفت و بازنیامد" و خودش را خلاص کند؟ گهگاه ما که نه بابامان غوی میشد، نه غور میرفت که چند روزی از مدرسه رها شویم، در زنگ راحت میان حساب و نقاشی، بابای غوررفتهی یکی ــ که در شکار مروارید غوی شده بود ــ را پیدا میکنیم ته خیال دریای کرکرمان، پشت مدرسه، در ساحل، در میان صدفهای پوک و ستارههای دریایی یا در میان جلبکها، وقتی دریا سفره تکانده و از ساحل پس نشسته بود. گاه میشود که بازی، تقلیدی از کار بزرگان در یکی دو روز پیش باشد و تو بابای غوررفته و لاشهی برآمدهاش در ساحل بر دوش بچهها باشی. در بازی خیال یک بچه هرچیز ممکن است. از کندن یک چالهی کوچک بگیر تا به چاه برسی. کندن یک چاله در ساحل شنی دشوار که نیست هیچ، بسیار هم خوش است فرو شدن پنجهها در نرمای شن خنک در آن هوای گرم. اما تو خوشتری، سواری بر شانهها، خورشید بر پیشانیات میدرخشد و باد چاشتگاهی دریا کاکُلت را شانه میکشد. طولی نمیکشد که چالهگور آماده میشود و تو پرتاب میشوی از سر شانهی بچهها به ته چاله، با صدای زنگ مدرسه: دانگ، دانگ، دانگ. در نیمهراه فرو شدن در چالهی ساحل سرزمین باری تعالا در آن سر دنیا پرتاب میشوی به ته چاهی در نبش واپسین زمین خدا در این سر دنیا. ــ ناقوس عروج مسیح است یا زنگ مدرسه؟
پنجره را میبندی و پشت میدهی به برج کلیسای مرکز شهر و پنجره. فقط صداست، تنها صداست، تنهاصدا و هیچ حاجبی منعش نمیکند. آنقدر هم شمرده و آشکاره است که خوب بشنوی. بهانه نگیر. پرسیده بود: چه شد؟ مجلس ختم فلان نمیآیی؟
2
گاه آدمی بیهوده میفلسفد و خیال میتند که فیالمثل معنای سه در مدینةالنحاس چیست؟ و شروع میکند برای خودش. روز سُیُم قضا رسید و ما را بلا گرفت. یعنی چه؟ میپرد تا بارگاه خلیفهی اسلام، عبدالملک بن مروان در شام. سیر جهان از پشت هر دو چشم عبدالصمد بر هردو گوش ابوموسی. تا کی برسد به هیئت منکر دهش بن عمش:
شهرزاد گفت: شبانهروز همیرفتند تا به ستونی برسیدند از سنگ سیاه. در آنجا شخصی بود که تا بغل به میان آن ستون سنگی سیاه فرو شده بود. دو بال بزرگ داشت و او را چهار دست بود: دو دست چون دست آدمیان و دو دست چون دستهای درندگان. سر او موی داشت مانند دمهای اسبها و دو چشمش همچون دو اخگر آتش بودند، چشمی دیگر در پیشانی داشت؛ چون چشم خرس که از آن شرارهی آتش فرو میریخت. و او سیاه بود و بلند قامت، با آوازی حزین، که میگفت: منزه است خدایی که مرا تا روز رستخیز بدین بلای بزرگ و عذاب سخت گرفتار کرده است.
گاهی، صدای بیجای اذان عصر منارهی مسجد سُنیها، از بارگاه خلیفهی اسلام در شام تا چاه سر نبشِ شهرک هلندی این سر دنیا را میکند چشمی به هم زدن. اما قرار نمیگیرد. هنوز عرقش خشک نشده است که دوباره برمیخیزد: راستی، کل داستان در چند کاخ میگذرد؟ قلعه در قلعه، حصار در حصار میگذرد تا به قفل و بستها برسد: اولین در اگر گشوده نباشد، گشودنش کار هر کسی است. دومین در را با حیلت گشایند نه با کلید. سومین در اما؟ سومین در کار عبدالصمد بن عبدالقدوس صمودی دلیل است که "به سبب دانایی که دارد" در را میگشاید.
خیلی وقتها، اینگونه آدمی خیالباز، از نبش چهارم همین اتاق پل میزند از رمز و راز سه به رمز و نقش این دلیل راه و باز: راستی نقش این عبدالصمد بن عبدالقدوس صمودی دلیل چیست؟ این کیست که زبان انس و جن داند و با دهش بن عمش مکالمه دارد؟ چهگونه کسی است این دلیل راه؟
شیخ عبدالصمد پیش و لشکریان از پس او همیرفتند تا روز سیُمین به تلی بلند برسیدند و بر آن تل سواری مسی بدیدند که درخشندگی سنان نیزهاش چشم نظارگیان خیره میکرد و بر آن نوشته بودند: ای کسی که بدین مکان درآیی، اگر راه مدینهی نحاس ندانی کف سوار بجنبان که او میگردد و بازمیایستد. به هر سوی که بازایستد بدان سوی رو که تو را به مدینهی نحاس رساند.
خوشحال میشود که از بیهوده فلسفیدن به راز سه درآمده و در راه مدینهی نحاس افتاده است. میرود، با طالب ابن سهل در بارگاه خلیفهی اسلام، عبدالملک بن مروان. از سلیمان داستان میرود که جن و انس و باد و مار را به فرمان داشت و زبان پرندهها را فوت آب بود.
شهرزاد گفت: ای ملک جوانبخت، طالب ابن سهل خبر داد که مردی با جماعتی در کشتی بنشست و به سوی بلاد هند روان گشتند و شبانهروز همیرفتند تا این که شبی از شبها بادی بر ایشان بوزید و کشتی را به سوی زمینی از زمینهای خدای تعالا راند. چون روز برآمد از مغارات آن سرزمین طایفهای سیاهگونه و برهنه به نزد ساکنان کشتی بیامدند که مانند وحشیان بودند و از جنس خویش ملکی داشتند. هیچ یک از ایشان خطاب نمیدانست و جواب گفتن نمیتوانست و جز ملک، هیچ یک از ایشان لغت عرب نمیدانست. چون ایشان ساکنان کشتی را بدیدند، ملک ایشان با گروهی به سوی کشتی آمده ساکنان را سلام کرد و از دینشان پرسید. چون ساکنان کشتی حال خود بیان کردند، ملک ایشان گفت: ــ بر شما باکی نیست، لیکن بدانید که پیش از شما آدمیان سوی ما نیامده بود. آنگاه ملک ایشان ساکنان کشتی را با گوشت پرندگان و وحشیان و ماهیها ضیافت کرد. و جز این خوردنی نداشتند. پس از آن، ساکنان کشتی به تفرج آن شهر درآمدند. صیادی بدیدند که از بهر صید دام به دریا افکنده است. چون صیاد دام بهدرآورد، خمرهی مسین که به مُهر سلیمان علیهالسلام مختوم بود در دام افتاده بیرون آمد. صیادان خمره برداشته بشکستند. در حال دودی سیاه به سوی آسمان بلند شد و آوازی ناخوش شنیدیم که میگفت: یا نبیالله التوبه، التوبه. آنگاه آن دود شخص کریهالمنظری شد که سرش در بلندی با قلهی کوه برابر بود. پس از آن، آن شخص از دید حاضران غایب شد. ساکنان کشتی را دل از بیم بشکافته بود. اما مردم شهر هراس نداشتند. آنگاه یکی از ساکنان کشتی به نزد ملک رفته از حالت شخص جویان شد. ملک گفت: او از جنیانی است که سلیمان نبی بدو خشم آورده، او را در این خمرههای مسین به زندان کرده، سر خمره به سُرب گداخته بیندوده، با خاتم نبوت مهر زده و به دریا افکنده است. صیادان چون از بهر صید دام به دریا اندازند بسیار وقت از این خمرههای مسین در دام افتاده بیرون آید. چون خمره بشکنند، عفریتی از آن خمره به در شود و چنان گمان کند که سلیمان زنده است هنوز؛ التوبه التوبه یا نبیالله همیگوید. عبدالملک بن مروان چون این حدیث از طالب ابن سهل بشنید بسیار تعجب کرده و گفت: سبحانالله که سلیمان علیهالسلام سلطنتی بزرگ داشته است. آنگاه خلیفه گفت: به خدا سوگند خواهش من این است که از آن خمرهها دیده باشم. طالب ابن سهل گفت: ایهالخلیفه، این کار بر تو آسان است. رسول نزد برادرت عبدالعزیز بن مروان بفرست که او به امیرموسی ابن نصر والی بلاد مغرب نامه بنویسد که او سوار گشته به سوی آن دیار رود و از آن خمرهها بیاورد. خلیفه رای او بپسندید و گفت: ای طالب، راست گفتی، لیکن همیخواهم که در این کار تو رسول من باشی به سوی موسی ابن نصر. در این سفر هرچه مال و خدم بخواهی بدهم و رایت بیضا به تو سپارم و پیوندان تو را بپرورم. طالب ابن سهل گفت: سمعاّ و طاعتاّ.
چون قصه بدینجا رسید بامداد شده بود و شهرزاد لب از داستان فروبست.
شهرزاد گفت: ای ملک جوانبخت، طالب ابن سهل با تابعان خود از شام روان گشته همیرفتند تا به امیرموسی ابن نصر رسیدند. طالب ابن سهل کتاب خلیفه به امیرموسی سپرد. امیرموسی کتاب خلیفه برخواند و بر سر نهاد و گفت: خلیفه را اطاعت کنم. پس از آن بزرگان دولت و خردمندان حضرت را حاضر آورده در مضمون کتاب خلیفه با ایشان مشورت کرد. ایشان گفتند: یا ایهاالامیر، اگر کسی خواهی که تو را به راه آن مکان دلالت کند، باید عبدالصمد بن عبدالقدوس صمودی را حاضر آوری، که او مردی است دانا و آزموده و سفردیده. به بیابانها و کوهها و دریاها شناسایی تمام دارد و از عجایب روی زمین بسیار دیده است. امیرموسی به حاضر آوردن عبدالصمد بفرمود.
عبدالصمد را حاضر آوردند. او مردی بود سالخورده. امیرموسی او را سلام داد و به او گفت: ایهاالشیح، بدان که خلیفهی زمان، عبدالملک بن مروان کتابی نوشته است و از خمرههای مسین سلیمانیه که جنیان در آنها به زندان اندرند خواسته است. من بدین سرزمین آشنایی ندارم. شنیدهام که تو را آگاهی بسیار از راههای بیابانها و دریاها هست. اگر تو را به برآوردن حاجت خلیفه رغبتی باشد مرا بدان مکان دلالت کن. شیخ عبدالصمد گفت: ایهاالامیر، راه دور و خطرناک است. امیرموسی گفت: مسافت او چهقدر است؟ شیخ عبدالصمد گفت: از اینجا دو سال و چند ماه رفتن و همینقدر بازگشتن این راه است و در این راه بسی خطرها و عجایب و غرایب هست.
●
پس آنگاه شیخ عبدالصمد گفت: مکانی که حاجت خلیفه در آن است، چهار ماه راه است و او در ساحل دریاست و تمامت این مسافت آبادیهاست که به یکدیگر پیوسته است و همهی منزلها سبز و خرم است و چشمههای روان دارد. امیدورام که از برکت تو این راه بر ما آسان شود. امیرموسی پرسید: ایهالشیخ، کسی از ملوک تا کنون پای بدین سرزمین نهاده است یا نه؟ شیخ گفت: آری، این زمین از ملک اسکندر دارای رومی است.
پس از آن امیرموسی و شیخ عبدالصمد با تابعان روان شدند و همیرفتند تا به قصری برسیدند. شیخ گفت: به قصر اندر شوید که بسی عجایب و غرایب در آنجاست. آنگاه امیرموسی و شیخ با خاصان لشکر به سوی قصر روان شدند. چون به قصر برسیدند درِ قصر را گشوده یافتند و بر طاق در قصر ابیاتی به لغت یونان نبشته بودند. شیخ گفت: ایهاالامیر، ابیات برخوانم یا نه؟ امیرموسی گفت: برخوان که خدا بر تو مبارک گرداند این سفر را. در این سفر به برکت تو بسی خوشنودم. آنگاه شیخ پیش رفته ابیات برخواند:
هان، ای دل عبرتبین، از دیده نطر کن، هان، ایوان مداین را آئینهی عبرت دان. دندانهی هر قصری، پندی دهدت نونو، پند سر داندانه، بشنو ز بُن دندان. پرویز و ترنج زر، کسرا و به زرین، بر باد شده یکسر، با خاک شـده یکسان.
امیرموسی چندان بگریست که بیخود گشت. چون به خود آمد به قصر اندر شد. از بنای نیکوی قصر حیران بود و به صورتها و نقشها که در آنجا بود نظاره همیکرد که بر در دویُم قصر ابیاتی نبشته دیدند. امیرموسی گفت: ایهاالشیخ، ابیات برخوان. شیخ پیش رفته ابیات بخواند:
چه بندی دل اندر سرای فسوس که هردم به گوش آیدت بانگ کوس؟ خروشی برآید که: بربند رخت. نبینی جز از تختهی گور تخت.
پس از آن در قصر تامل کرده دیدند که از ساکنان خالی است و خانههای او وحشتانگیز و ساحتش کدورتآمیز، و در میان آن قُبهای است بلند که سر بر آسمان افراشته و در اطراف آن قبه چهارصد قبر است. امیرموسی به قبرها نزدیک شد و در میان قبرها قبری دید که از رُخام بناگشته و بر او ابیاتی نبشتهاند.
بدین زندان خاموشان یکی از چشم دل بنگر: که اینجا صدهزاران جان ندیم صد ندم بینی. نه اینجا مهتری باشد، نه اینجا کهتری باشد، نه اینجا سروری باشد، نه میر و نه حشم بینی. نه مال روم و ری بینی، نه رطل و جام می بینی، نه طبل و نای و نی بینی، نه بانگ زیر و بم بینی. چه پویی سوی این میدان؟ چه گردی گرد این زندان؟ چه بندی دل بر این ایوان که چندین درد و غم بینی!
آنگاه امیرموسی با کسان به قبه نزدیک شد. دید که هشت در دارد و درهای آن از چوب صندل است و مسمارهای زرین به درها کوفتهاند و با گونهگونه گوهرها مرصع کردهاند. بر در نخستین این ابیات نوشته بودند:
به چشم عاقبت بنگر در این دنیا، که تا اینجا، نه کس را نام و نان دانی، نه کس را خان و مان بینی. نه این ایوان غلوی را جمال و زیب و فر یابی، نه این میدان سفلی را مجال انس جان بینی. سر زلف عروسان را چو برگ نسترن یابی، رخ گلرنگ شاهان را چو شاخ زعفران بینی. بدین زور و زر دنیا چو بیعقلان مشو غره، که این آن نوبهاری نیست کش بی مهرگان بینی. اگر عرشی به فرش آیی، اگر ماهی به چاه افتی، اگر بحری تهی گردی، اگر باغی خزان بینی. چه باد نازش و نالش ز اقبالی و ادباری! کهتابرهمزنیدیده، نه این بینی، نه آن بینی.
چون امیرموسی این ابیات بشنید چندان بگریست که بیخود شد. چون به خود آمد به قبه اندر شد. در آنجا قبری دید بلند و بر او لوحی یافت آهنین. شیخ به لوح نزدیک شد. دید بر او نوشتهاند: ــ بسمالدائم الابدی، باسم الحی الذی لایموت. ای کسی که بدین مکان برسی، از حادثات روزگار عبرت گیر و از پست و بلندش پند پذیر، که روزگار مکاری است غدار و جهان سرایی است ناپایدار، سرایی است که تشنه آبش پندارد و خراب، آباد. از دام او بگریز و در دامنش میاویز که مرا هزارهزار لشکر قهار بود و صدهزار سرهنگ نامدار. چهارهزار اسب داشتم با زینهای مرصع و زرین و با هزار دختر باکره بیامیختم، از دختران ملوک و شهزاده. هزار پسر داشتم و هزار سال بزیستم به شادی که ناگهان قضا رسید؛ نعرهای برآمد و ما را بلا گرفت. هر روز دو تن از ما بمردند تا این که جمعی بسیار از ما هلاک شدند. چون من بدیدم که شهر ما را بلا گرفت و در بحر فنا غریق کرد، هزارهزار لشکر قهار و صدهزار سرهنگ نامدارم را بخواندم. ایشان زره پوشیده، شمشیر برنده بربسته، با نیزههای بلند بر اسبان کوهپیکر سوار شدند. ایشان را پرسیدم: ای گروه لشکریان، توانید آیا این بلا از ما بگردانید؟ آنها همگی عاجز ماندند و گفتند: چهگونه توانیم با کسی محاربت کردن که هیچ حاجبی او را منع نتواند کرد؟ آنگاه به حاضر آوردن مال خود بفرمودم. هزارهزار قنطار زر سرخ داشتم و خروار، واحد نقرهی خامم بود. همه را حاضر آوردند. حاضران را گفتم: ایا توانید با اینهمه مال مرا یک روز زندگی شرا کنید؟ نتوانستند. آنگاه کاتبان را بخواستم تا حدیث ما بر این لوح بنگارند و به حکم قضا رضا دردادم تا روح قبض شد و در ضریح خود ساکن گشتم. اگر نام من بپرسی، گوش بن شداد بن عاد هستم.
پس ابوموسی با تابعان برخاسته در نواحی قصر همیگشتند و مجالس آن را نظاره همیکردند. مائدهای بدیدند از مرمر که بر چهار پایه سوار بود و در آن نوشته بودند: ــ هزار پادشاه اعور در این مائده خوردنی خوردهاند و هزار پادشاه چشمدرست دور این مائده حاضر گشتهاند و همگی رفته و در زیر خاک خقتهاند.
امیرموسی هرچه را که نوشته بودند همه را برنوشت و از قصر به در آمد و بجز مائده چیزی از قصر بیرون نیاورد.
●
شیخ عبدالصمد از پیش و لشکریان از پی او سه روز رفتند تا به تلی بلند برسیدند و بر آن تل سواری مسی |