صفحه اول

تقاص طلبی نوستالژیک
داستان کوتاه
داستان بلند
داستان خوانی
سیر و پرسه در متون

قلندرانه ها
پریشیده های پریشان خیالی

کارهایی از دوستان
عکس هایی از تنگ ارم

مجموعه ی الفباییی داستان فارسی
ليست وبلاگ‌های اکسير


 

 

 بر سنـــگ زدم دوش ســـــبوی کاشی

سرمست بُدم چـو کـردم این عیـــاشــی

بـا مـن به زبان حـال می‌گفـــت ســـبو:

من چون تو بُدم، تو نیز چون من باشی

 

 

 

تقاص‌طلبی نوستالژیک 4

 چارپاره

بنیاد ایرانی در حرکت، 2000، روتردام

www.tangeeram.com

نسخه ی PDF را از این جا بگیرید.

 

 پاره‌ی نخست: صبح مّوالی به‌خیر

 

 

 

ــ عکس آقا تو ماهه.

یادم نمی‌رود. آسمان صاف بود و ماه چهارده تمام که آن جا‌‌مانده در هزاره‌ی نخستین آشکار شد. از پشت ماه در آمد و در پیش رو نشست. در پیشانی ماهِ پیش چشم ما. پیش چشم‌مان. پیش چشم‌ها. "او" در آمده بود که مثل هیچ کس نبود و همه کس بود: روح‌الله، روح خدا و خلق خدا تن گرفته بود: هزار هزار دهن، یک سر، و یک صورت زبان، زبان من. روح خدا تن شده بود، یکی، و شهر پر بود از من، از ما که پیِ "او" سر بالا می‌رویم هنوز در پست‌ترین زمین‌های خدا.

 

ــ عکس آقا تو ماهه، پهلوی روسیاهه.

از کجا خبر رسید نمی‌دانم. دیدیم که در خبریم، سر بالا، و می‌رویم؛ تازه اول شب بود، غروب تنگ. دهان به دهان، بام به بام می‌گشت و همه بر بام‌ها شده بودند. آن‌ها که بام داشتند، یا هرچه که بام داشت، درها را باز گذاشته بودند برای رهگذرها و آن ها که بام نداشتند. پله پله، پله‌ای بالاتر، نزدیک‌تر به ماه، تا آن کس که جا مانده بود در زمانه‌ی جمشید بر تخم چشم‌مان قدم بگذارد و راه نشان دهد. آن مردِ خوبِ رفته باز گشته بود: دوباره درآمده بود.     

تازه اول زمستان بود و گُرِ گرمای انقلاب.

 

وقتی جبرئیل گفت شنیده است که کارگرهای برق قصد اعتصاب دارند ترسیدم. نفهمیدم چرا. با هم یکی دو قهوه‌خانه رفتیم و بحث شد که ستون انقلاب از کجا سر بلند می‌کند. بعد من جدا شدم، آمدم خانه و جبرئیل رفت پیش بچه‌های بالا تا متن نهایی اعلامیه را از آن‌ها بگیرد بیاورد. جبرئیل نمی‌دانست که من می‌دانم که یکی از بالایی‌ها، یکی از آن‌ها خودِ او است.

 

تازه رسیده بودم خانه که جبرئیل رسید و متن اعلامیه را رساند. عنوان اعلامیه همان بود؛ ستون انقلاب از کجا سر بلند می‌کند. اعلام کرده بودیم چشم آن‌ها کور باد که کارگران صنعت برق را نادیده گرفته‌اند. شاید ده بار آن متن را خوانده بودم و هر بار ذوقِ ذوق، تا اشک رفته بودم، تا بُنِ برابری. و دستگاه ما دست‌مان بود هنوز؛ ورق ورق، ویتکنگی. من گرداندم و جبرئیل یکی یکی برداشت، پهن کرد تا خشک شدند، تا کاغذ تمام شد؛ اعلامیه، آماده، تمام.

 

اسماعیل که رسید حبرئیل سه قرار به او داد با سه بسته اعلامیه. اسماعیل سر بسته‌ی سوم دعوا داشت. به جبرئیل گفت: "باید بدانم کی هست یا نه؟ بایستم که کی کّی بیاید؟ من با بار بمانم تا یکی بیاید!" دوری دور خودش چرخید و پرسید: "حالا خودت می‌دانی کی بسته را از من می‌گیرد؟" جبرئیل اشاره داد که نه. اسماعیل گفت: "بیا!"

گفتم: اسماعیل نام شب را که داری بهانه نیار.

گفت: "من، پُر، با بار، لب خیابان بایستم تا کی یکی پیدا شود بیاید طرف من؟ من باید بروم طرف او نه او بیاید طرف من."  و به جبرئیل گفت نه تنها بسته را نمی‌برد بلکه می‌خواهد همین داستان را خودِ جبرئیل به بچه‌های بالا گزارش کند. بسته را با پا راند به گوشه‌ی راه، پیش پای من، و به جبرئیل نگاه کرد. خواست راه بیفتد که جبرئیل دهن باز کرد اما زبانش باز نشد. اسماعیل رفت و قرارش به من رسید.

 

ــ حرف اسماعیل درست نبود؟

ــ چه خری هستی، داشتم دستش می‌انداختم.

ــ دستش می‌انداختی؟ چه طور یعنی؟

ــ همدیگر را می‌شناختند، از قبل.

ــ چه‌طور؟

ــ همدیگر را می‌شناختند، از قبل.

فهمیدم که باید کوتاه کنم.

اول اعلامیه‌ها را نشانم داد و بعد نشانه‌ها را داد.

پرسیدم: من می‌شناسمش؟

گفت: شاید. نمی‌دانم.

پرسیدم: من را می‌شناسد؟

گفت: میبینی.

 

ــ عکس آقا تو ماهه، پهلوی رو سیاهه.

پهلوی شاه بود؛ شاهنشاه بود. و شاه و خدا که می‌آمدند میهن و ملت می‌آمد و ما می‌آمدیم تا هر روز صبح، وقتی که آفتاب در آمد، نه به جا، نه به کلاس، به قد، به قامت، صف صف بایستیم. میآمدیم تا زیر سایه‌ی پرچم جمع شویم و خورشید تخمه‌ی خود را بستاییم که آریامهر بود؛ آفتاب آریایی. تنها او می‌توانست از روی بزرگ‌ترین دره بپرد.

 

شاه بود. هنوز نرفته بود. در نرفته بود. شاهنشاه آریامهر و همایون بود و با شمشیر آخته در عکس‌های مدرسه می‌آمد و پرسش‌های بعد از سرودِ ناظم مدرسه، در تنهایی.

ــ مادرت پنجشنبه‌ی پیش کجا رفته بود؟

ــ مسجد.

ــ پیش از وقت مسجد. هوا روشن بود هنوز.

ــ گورستان.

ــ کی را دید؟

ــ قاری را.

ــ به او چه گفت.

ــ هیچ. بردش تا روی قبر عمونوروز فاتحه بخواند.

ــ دیگر؟

ــ به او خرما داد.

ــ آفرین، برو.

پیش از من زد بیرون. دم در که رسید برگشت: این هفته از مشق معافی. وقتی که داشت در کلاس را قفل می‌کرد پرسید: تو که باهاش نمی‌روی!

پرسیدم: کجا؟

گفت: مسجد دیگر.

گفتم: نه.

گفت: بارک الله، نرو.

و رفت و رفتم.

 

گفت: نمره‌ی بیست به انضباطت می‌دهم اگر از مادرت در بیاوری که منصور را کجاها می‌بیند.

منصور برادر من بود و نبود. هر وقت که از خانه رفته بود، رفته بود. یک بار می‌گفتند تو هنوز دنیا نیامده بودی که رفت. روز بعد می‌گفتند چه‌طور به یاد نمی‌آوری؟ تو دیگر بزرگ بودی که رفت. برایت یک کمان پلاستیکی هم آورده بود. پا گرفته بودی که رفت. که هیچ در خاطرم نمانده بود. ناظم هم قبول نداشت که راست می‌گویم. با این همه من منصور را ندیده بودم، حتا به خواب و نامش هیچ کجا پیش نمی‌آمد مگر در اتاق ناظم، بعد از سرود پرچم، و در خانه هر وقت پدر بزرگ بود. مینشست تا چرتش بگیرد و برود: خُرخُرخُر تا خُره‌ای که اتاق را می‌لرزاند. آن وقت نوک دماغش را می‌خاراند و داد می‌زد: آرام بگیر منصور، می‌زنم شهیدت می‌کنم‌ها.

 

دوری گذشته بود. دوران شاه به سر آمده بود. کار شاه پاک ساخته شده بود. روح الله از چشمه‌ی چشم خدایی در آمده بود که نامش از یاد ما رفته بود و بادش می‌آمد تا روزی بلند شود؛ توفان شود. که شد. در آمد و در ماه نشست. روح‌الله به جایی رسیده بود که نیزه‌ی آفتاب آریایی تا به حوالی‌اش برسد ذوب بود. دعوای شمس و قمر بود؛ دعوای شاه و موبد. و شه مات بود.

 

شاه پس کشید. گفت: آریامهر نیستم، شاه‌ام.

یعنی تنم. و این یعنی که زهر خود شدن، در جایی که مردمانش در پیِ آن نارونده از روز الست دور خود می‌چرخند.

ــ یعنی تن است؟ رونده؟ مثل من است؟

شاه به پرسش کشیده شده بود. رفتنی شده بود. رونده شده بود و می‌رفت تا راه برای آن نارونده باز کند که سایه‌اش در ماه نشسته بود.

او گفت: برود! به شاه گفت. یعنی برو. شاه نرفت و ما شوریدیم. یک شهر، یک دهن: بگو! مرگ بر شاه.

شاه گفت: اشتباهاتی شده است.

و این کار را بدتر کرد. کار به بهانه کشیده بود که او گفت: رّمش بدهید. دیو را می‌گفت و به ما می‌گفت. ما بلند شدیم؛ یکی.

گفت: یک صدا شوید که منم.

و ما شدیم یک تن و یک دَهَن: بگو: مرگ بر شاه!

امتی، مملکتی به خیابان آمد. تمام.

او به شاه گفت: شاها زمین بیا، کیشی!

 

غروب بود و برق حوالی ما نرفته بود. بی تاب آمدن شب و رفتن برق، مانده‌ی روز را طی می‌کردیم. میگشتیم. گفتم: قشنگ تر می‌شد اگر اول روشن می‌کردند بعد یک‌باره برق همه‌ی شهر را می‌بردند. گفت: اگر این قدر در میان شان نیرو داشتیم که مرحله‌ی انقلاب سوسیالیستی می‌شد. نمی‌شد؟ سوسیالیسم یعنی شورا به علاوه‌ی الکتریسیته.

گفتم: بر عکس.

گفت: لنین می‌گوید.

ساکت شدم. ساکت شدیم و گذشتیم.

 

این طور نشد که اول همه جا روشن شود و بعد یکباره برق برود و ضربه‌ی حضور طبقه‌ی کارگر را کاراتر کند. پیش از آن که برق برود و هوا کاملا تاریک شود، ماه در آمد و خبر مثل برق پیچید و سرها را بالا برد:

ــ عکس آقا تو ماهه.

پیش از آن که برق برود دیدیم که ما هم در خبریم و می‌رویم؛ سر بالا، با خلایق. زیر چراغ برق کوچه‌ای که برقش رفته بود ولی هنوز چراغ داشت، ایستاده بودیم. گونه‌ی سیمین گرم بود و وقتی که دستش را از پشت گردنم رد کرد تا آن طرف گونه‌ام را لمس کند، حس کردم که من از سیمین گرم‌ترم. پیله داده بودیم به پَرِ خرمن ماه. به شرابه‌ی نور سیمایش. آقای خوبی که می‌توانست ماه را در زنبیل گداهای کور کاشان بگذارد، در آمده بود. بالای سرمان بود و نمی‌نشست.

 

ــ تو فکر می‌کنی این‌ها، این همه آدم واقعا چیزی آن بالا پیش رو دارند؟

ــ منظورت؟

ــ تو فکر می‌کنی این‌ها، این همه آدم واقعا چیزی آن بالا پیش رو دارند؟

ــ مگر دیدن آموختنی نیست؟ هست. تو، خودت چی؟ هیچی ندیدی؟

خوب که خیره شدیم دیدیمش. دیدیم که در ماه و بر سجاده نشسته بود. دیدیم، با هر دو چشم‌مان، به دیده، به دل، به دلِ دیده، به دیده‌ی دل: سیماب و سکه به پایین شهر می‌کشید. بی‌داد رفته بود و شهر غرق رویای داد نفس می‌کشید ناهموار، تا به حرناسه‌ای کار را تمام کند:

ــ دیو چو بیرون شود فرشته در آید.

از دور چراغ بی‌برق جدا شدیم. رفتیم.

 

دیو شاه بود و شاه شده بود. شاه رفت. دررفت و آقا درآمد:

ــ آمد!

آمد. از هوا آمد و اللهُ اکبر از آن همه اللهُ اکبر ما! مگر صدا کم می‌شد، تا او بال عبا بلند کرد و تکان داد و به صلواتی غوغا را ختم داد و اول رو کرد به مرده‌ها، به اهل قبور، به آن‌ها سلام داد و خبر رساند، بعد رو کرد به طرف ما. وقتی که "او"، آن فرشته، که دیگر امام بود و آشکار، صدایش را پایین آورد ما خیال کردیم باهامان حرفی خصوصی دارد. سر پیش‌تر بردیم تا خوب‌تر بشنویم. ما توی خیالات خودمان بودیم. در تصور خودمان به حرف‌هایش دقیق‌تر گوش می‌دادیم تا پی به رموزاتش ببریم. او صدایش را پایین آورده بود که آن حاشیه واضح‌تر بشنوند. او که از آناتومی گوش یه شنوایی نرسیده بود. شیوه‌اش کهنه بود، کهن بود. بلد بود چه‌طوری یواش‌تر می‌شود گفت تا صدا دورتر برود. به علم امروزه نمی‌خورد. امروزه می‌گویم و می‌گویم ما را با علم امروزه چه کار؟ مایی که هنوز پی کننده‌ای می‌گردیم، کسی که خوب بکند، که کار را خوب و قشنگ تمام کند. و تاویل خوب را باید در روز روشن دید تا تعبیر درست شود و به باطلت نیندازد.

 

خودمان را بازی داده بودیم. او آمد و با ما قرار در گورستان نهاد و ما رفتیم. میخواستیم از حرف‌هایش رمزگشایی کنیم. رفتیم. پیش تر، آماده، ترسیده بودیم که مبادا از انبوه جماعت راه بسته شود و به گورستان نرسیم. و راه از همان نخست بسته بود. نه با تانک و توپ، با تن، با من، با تن ماها که پیش تر بیرون زده بودیم تا زودتر برسیم. دیدیم که همه با همین خیال راه افتاده‌اند. ما از قطعه‌ی کهنه سر در آوردیم. قطعه‌ی کهنه قبرهایش پراکنده بود و صاف نبود. تپه داشت. تل داشت و پُرِ پُر از آدم نبود. جا هنوز داشت. ولی من جایی افتاده بودم که جای تکان خوردن نداشت، تا چه رسد به خیال نقل مکان.

آن بالا، بر تاق دروازه‌ی گورستان برایش منبر نهاده بودند؛ بلند. آدم‌های زیادی آمده بودند. نه به خاطر آن صفرهایی که کم نبود. آن جماعتی که باید خبرها را به شهرک خود می‌بردند تا به ده برود و به کوهی‌ها، به قبیله برساند. چه قدر نفر! چند سر! پیش ما عدد خُرد است، در گفتار. در نوشتار اما گاهی زیادی خُرد می‌شود. میلیون نفر به پیشوازش رفتند. شهری رفته بود. اما او که تنها از ماه نیامده بود. با کهکشانش آمده بود. با جهانش آمده بود و مردمانش را می‌خواست. مردمانش ما نبودیم. از قضا ما زودتر آمده بودیم جلوِ جلو تا سیمایش را از نزدیک‌تر ببینیم و صدایش را بهتر بشنویم. آن کس که بگوید من بودم و بازی‌اش را نخوردم سایه‌ی او است، هنوز نمی‌داند بازی چه بود.

 

حرف اول من را او زد:

ــ من می‌زنم. من توی دهن دولت می‌زنم.

ــ من می‌کنم. من دولت تعیین می‌کنم.

 

از ماه که در آمد می‌دانست کجا نشسته است. راجعون کرده بود. بازگشته بود؛ به خانه‌اش، به باغش. و حکایت مانیفستِ انقلاب می‌کرد. مانیفستش را هم برای مردمش می‌گفت. برای مردم جهان خودش. جایی که من در آن افتاده بودم، تکه‌ای نوساز بر روی گورهای کهنه بود. قطعه‌ای که گورهایش قالبی بود و نمره‌هایش ردیف و منظم. گور بر گور جا تنگ کرده بود و آدم در صفی می‌افتاد که نه راه پیش داشت نه راه پس. چپ و راست‌مان گور بود و پیش و پس‌مان آدم. سرها را ولی هنوز می‌شد گرداند و دید. میدیدم. پیش روی آن اولین‌های ما، جلو، بالا، پیشانی‌اش زیر قوس سیاه عمامه روشن بود و آدمی را می‌برد تا کجاها که ببینی آمده‌ای، سر خاک. پایم خواب رفته بود. خسته بود. ذره‌ای که تکان خوردم پایم تکیه‌ی گوری شد و صدا از پشت سرم در آمد که: برادر، زیر پایت را نگاه کن، روی گور نرو.

آن طرف راحت تر بود. میدیدم. دیده می‌شد که جایی گُله شده‌اند، جایی تُنُک است. جایی که من بودم قفل شده بودیم توی هم و لای گورها. ما می‌مردیم تا روی گورها نرویم و آرامش مرده‌ها را به هم نزنیم. غریو و غوغای ما، فرمان‌برانی که بر شاه فرمان فرار نوشتند بالا گرفت و بالاتر ماند تا "او" بال عبایش را تکان داد، غوغا را خواباند و مجلس را با حکایتی گشود:

 

باغی بود و باغبانی (نگفت کجا و حکایت را پی گرفت) باغبان را باغی بود. (باغ چه بود نگفت) صبح بود. (گفت) که باغبان آمد. دید سه کس در باغش نشسته‌اند و از باغ می‌خورند و کیسه کرده‌اند که ببرند. نزدیک‌تر که شد فهمید که چاره‌ی سه کس نمی‌کند. سه کس را با هم حریف نیست. نگاه کرد. دید از این سه کس یکی سید است، یکی شیخ و یکی از خلق. رسید و گفت حضرات صبح شما به خیر. آن سه نفر برگشتند سوی او که از بُن باغ می‌آمد.

باغبان اول رو کرد به سید و گفت: تو سیدی و اولاد پیغمبر. حق اولاد نبی است بر هر باغی. از شیر فاطمه حلال‌ترت باد.

این را که همراه کرد رو کرد به شیخ که نسب به رسالت نبرده بود و گفت: مرد خدایی. حق داری. نوش جانت.

این دو تا را که همراه دید رو کرد به سومی که نه نسب به رسالت برده بود و نه مرد خدا بود و نسب به خاک برده بود. گفت: ایشان حق خدا و رسول می‌برند نوش جان‌شان. اما تو مرتیکه به چه حقی از باغ من می‌خوری؟ 

ــ به چه حقی؟

سید گفت.

ــ به چه حقی؟

شیخ گفت.

این‌ها هم‌دست می‌شوند. شش دست می‌شوند و دست و پای سومی را به درختی می‌بندند.

می‌ماند آن‌ها دوتا و باغبان یکی. می‌بیند که حریف دو تا با هم نمی‌شود. رو می‌کند به سید و همان گفته تکرار می‌کند. سید را که همراه دید رو می‌کند به شیخ: مرد خدایی؟ باش برای خودت. به چه حقی از باغ من می‌بری؟ خدا کجا گفته است که تو شیخ سهم می‌بری از باغ من؟ سهم کی می‌بری؟

ــ سهم کی می‌بری؟

سید می‌گوید.

باغبان و سید هم‌دست می‌شوند؛ چهار دست می‌شوند و شیخ را به درخت دومی می‌بندند.

 

آن‌ها دو تا مانده بودند؛ سید و سایه‌اش که ما با سرگیجه از گورستان درآمدیم. ماه رفته بود و شب هنوز نرفته بود که به خانه رسیدیم: چه اُمُل! حکایت مانیفست انقلاب می‌کند. او را باش.

ــ اما با اقصاد چه می‌کند؟

ــ باید دید.

دیدیم که فتوا فرمود که: اقتصاد مال خر است. و ما که مال خر را هنوز درست ندیده بودیم، خیال می‌کردیم نحو بدیعی از عربی است. ما در خیال خود بودیم. داشتیم غلط‌های دستوری‌اش را جمع می‌زدیم تا پی به خاستگاه‌اش ببریم و جایگاه‌اش را مشخص کنیم که او لیبرال‌ها را به تعیین دولت فراخواند و چپ‌ها که تازه از زندان‌های شاه در آمده بودند رها شدند. آنگاه رو کرد به سران دولت شاه:

ــ در این مملکت چه می‌کنید؟

و شهر پر شد از صدایی یک دست: اعدام باید گردد!

 

بساط پنهان نبود. بازی آشکار بود. ما کور بودیم، نمی‌دیدیم. خیال می‌کردیم به حرف‌هایش که مجموع کرد و نشان داد و نشاند. دیگر انقلاب شتاب گرفته بود که گفت: برگردید! صدر اسلام، روز اول هجرت مقصد ما است. طولی نکشید که سران لشکر شاه کشته و تار و مار شدند. لیبرال‌ها از دولت بیرون انداخته شدند اما ماندند تا شانس‌شان را در انتخابات آزمایش کنند و چپ‌ها پیش خوانده شدند:

ــ در باغ من چه می‌کنید؟ 

 

ما از عالم کتاب می‌آمدیم تا در میان مردم باشیم و مردم از کوچه می‌رفتند تا پای منبر بشنوند، از دهان بشنوند که در کتاب کتاب‌ها چه آمده است. مردم منبری شده بودند. منبری که دست کم‌اش به مردم چشانده بود روضه چه صفایی می‌دهد به دل و اشک با سوی چشم چه‌ها می‌کند. پیش چشم‌ات می‌آورد، پیش چشم‌هایت می‌آورد تا تماشای جمال کنی: بلور، نور، بلورِ نور، نورِ بلور، غلمان، حور. همان روز اول دررفتن دیو بود که گفتار فرشته بر سردر تمام دانشگاه‌ها نشست و از بالای مناره‌ها مکرر شد: اسلام به گریه زنده است، به اشک تر می‌شود و تازه. "او" خود روضه‌خوان نبود دیگر. "ولی" ما بود و ما "موالی"‌اش بودیم. کار ما ساخته بود. شهید و شده بودیم که فرمود: اسلام به خون زنده است، به شهادت. قربان عید شد. عید که آمد گفت قربان کنید. در خانه؛ کنار حوض، در کوچه؛ کنار دیوار و میدان‌ها ماندند برای آن‌ها که خانه نداشتند و در کوچه جایشان نبود.

 

گفت: برویم دیگر.

پرسیدم: کجا، کجا گُلم؟

رفتیم و رفت و آمدم و آمد و شب کوتاه شد گذشت. سحر از خانه زد بیرون. ظهر باز دیدمش. میرفت. رفت. رفت که رفت. تماشای رفتنش حصرت من است و گرنه من چه کار دارم به انقلاب.

 

ــ مانده بود بی خانه، در خیابان، شکار شد.

آشکار شد که انقلاب شده است، خر داغ می‌کنند، شتاب نکن. خرهای زیادی رفتند که نان برگردانند، خود برنیامدند. رفتند و نان دورتر شد، رفت. داستان کهنه بود. کهن‌تر از آن که کتاب‌های نو ما به خاطر بیاورند. آن فرشته آمد و بر ما فرمانی نوشت که فرماندهان بزرگ سرشکسته از پیش پایش کنار کشیده بودند. آن راه بازگشتی که در خواب و خیال کس نیامده بود هموار گُرده‌ی ما مردمانی شد که انگار کس به گور ندیده بودیم. ما خود با پای خویش به نحرگاه در آمدیم و گرنه آن فرشته از همان روز اول، در همان گورستان با حکایه‌ای عام گفته بود حکایت چیست. به طلبی کهنه آمده بود. دانسته بود چه می‌کند. دانسته بود چه می‌خواهد. از راه دوری آمده بود. به این سادگی که در ماه ننشسته بود. جهانی او را بالا کشیده بود و جان مردمانی را گرفت که زبان‌اش را نمی‌دانستند. بیگانه بود باهاشان و بیگانه بودند باهاش. دنیا را برای زبان خودش می‌خواست. و این دو جهان در یک گانه می‌گشت و می‌گذشت. دیو که به راستی دیو نبود، به هوا زنده بود، به نفس. شاه که دررفت ما شدیم دیو: یاغی، طاغی، باغی، مرتد، ملحد، محارب با خدا... و آن همه نام‌های بی‌معنا مسما گرفت. زیر جامه‌ی ما، زیر هرچه تن، زیر تن‌های آشکار، زیر تنِ تن‌های تنها که ما شده بودیم. کسی معنای جرم خویش نمی‌دانست. مجازات البته دیدنی است. ما شدیم دیو. دیوی که بشود با انگشت نشانش داد. دیوی که تن بود، و تن زنده است به نَفَس، به هوا، به دم و بازدم. ما و او؛ آن فرشته که آشکار شده بود و بر خاک قمه‌زن زیاد داشت.

ناگزیری تن نَفَس است و نفس پدیداری می‌آورد، قفس، نه سینه، همین که هست.

 

ــ خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد.

دیدیم که پستوی خانه هم امن نماند. پاییدن همسایه شد وظیفه‌ی شرعی هر مسلمان. او گفت و قدغن شد. فتوا شد به اداره‌ها که خنده نشانه‌ی میل به شیطان است. شیطانی که گاه سم داشت مثل بز و گاه مثل دختر چهارده ساله کرکرکر می‌خندید. "ولی" تاریخ "موالی" را پیش کشیده بود. پرسش نداشت دیگر. ما اهل شهر شده بودیم، شهروند رقم نهاده شده بودیم و معنای "ولایت" محدود شده بود به در و دهات. اگرچه از در و ده هم خبرهای درست نداشتیم. تا ما به خود بیاییم که در کدام ولایتیم ولی حکمش را مکرر کرده بود: نهایت راه مدینه است. سال یکم هجرت. دولت صدر اسلام.

 

گیج و منگ از گورستان درآمدم. خیال می‌کردم راه که بیفتم خون به سرم می‌آید، پایم جان می‌گیرد و سرگیجه‌ام از بین می‌رود. شب بود و پیاده می‌آمدم. پا نداشتم. دل می‌رفت تا به خانه رسید و خوابم نبرد تا صبح. کله ی سحر سیمین را دیدم. زن‌ها را برده بودند پشت. پشت "او" را دیده بود. از پیشش گفتم، از سیمایش. گفت: هوای گلدان من را داشته باش. اولین بار بود و آخرین بار ماند که به من گفت هوای چیزی را داشته باش. میدانست که جز هوای او من هوای هیچ ندارم. من او بودم گاهی، تمام، پَر.

 

دو بار پریدن از پیش پای مرگ، یک بار زرد کردن در دم نبرد، چندین و چند رمانس در صحرای برابری، یکی دو لاس خشک و هفت دریای سرد روحِ عرق شدن. یک عشق و هزار مرگ: عطش! و یکی همبری.

گفتم: تو سیمین نیستی، سیاهی، زغال.

گفت: بگذار کبابم آماده بشه می‌بینی چه طور طلا می‌شم؛ اکسیر. میبینی.

طولی نکشید که شد. دیدم: کباب!

 

به خانه‌ی مادر سر زدم. هنوز راه نبود و تا خانه یک روز راه در کوه بود. پیاده. با باری که از انقلاب برده بودم.

ــ چه دوری، چه دیر. کجا می‌پری گلم. چه می‌کنی؟ دیگر به مادر سر نمی زنی.

پیش مادر قایمشان کردم و نماندم. رفتم و گذشت.

 

سر وامی نهادم به چمبر تنش، بی خویش، تن... تا از غلاف سر بلند کنم و آرام آرام از سیم تنش جدا شوم، تُرد و طربناک بنگرم به بهاری که از زیر گوشم می‌گذشت.

 

خانه نداشتیم. خانه خانه‌ی انقلاب بود و تیمی بود. من و جبرئیل و اسماعیل. دیگر هیچ‌کس نشان این خانه را نداشت. جبرئیل پیر راه بود اگرچه پیر نبود و من آشکار و نهانی پیشش نداشتم مگر همین یکی و این یکی یکه بود و حدیث دختر ترسا را بر من کهنه کرده بود، به سه ماه، فصلی تمام. از سیمین قول گرفته بودم، قول شرف، که تا من نگفته‌ام ببین جز نقش خاک پیش پایش، در راه جایی را نگاه نکند تا به خانه‌ی امن برسیم که خالی بود. جبرئیل و اسماعیل برای یک روز رفته بودند. میرفتیم. من پیش و سیمین پس تا به خانه رسیدیم.

 

جبرئیل بی صدا می‌آمد و صدایش درنمی‌آمد تا ببینی که آمده و هم‌نفست شده است. باید شانه‌ای در دسترسش می‌بود تا بتواند زبان باز کند و صدایش در آید که بشنوی.

 

تا کال تن از خویش رها شده بودیم. رفته بودیم که ناگهان جبرئیل رسید و ما در دریدگی به خویش آمدیم. به هوش آمدیم و خویش و تن را دیدیم؛ لخت. و لرزمان گرفت. جبرئیل دمی بر چهارچوب در واماند. با دهان باز و زبان بسته و زبانش بسته ماند تا گردید و پشت داد. مانده بود با زبان قفل آمده. میدانستم که گاهی گرفت زبانش چندان شدید می‌شود که باید به جایی بزند تا زبانش رها شود. دیده بودم هم که چه طور می‌زند