سرا

 

l داستان کوتاه

l داستان بلند
l تقاص‌طلبی نوستالژیک
l قلندرانه‌ها
l سیر و پرسه در متون

lپریشیده‌های‌پریشان‌خیالی

l سفر بازگشت
l پرده خوانی ها
l از موسا تا محمد
l یادداشت اول

 

 


متن هایی که در تنگ ارم دات کام آمده است در ماهسو دات کام و تنگ ارم دات اورگ هم در دسترس خواستگارهاست.

l
به بيش از آن چه كه در كاسه ات نهاده اند نمي رسي. چانه زدن صف را دراز مي كند.
l  ناخدانامه ي خان رم
l  پرسه در كوچه ي پُرس
l  خوان هاي خواري و خانه ي ريا
l  راز ني آزمندان
l  گره تمام كه شدم باز شد و از گيرش درآمد
l  از قهوه ي قجر تا جام واجبي
l  رهاننده تاك است، رها تاك ِ تاك
l  پلاس، خاكستر، خداخدا، كه باز نگردد!
l  و خدا گفت به خر:
l  دراي گايشگران
l  از پُرس ارم به شهريار اهريمن

اروسي عزرائيل: عروسي اسرائيل

فاطمه: فادمه، پادمه، پادم: پاي دم ِ آــ دم. گنجينه اش، دَم اش، "در"ش، باب خانه، زبانش، آستان سخن. زهدانش، زهبانش، دار خانه اش، دختر دارا، دختر دار آ، داريوش (دار ِ اوس، دار خانه) دارايي.

ــ خانه روشن گُلم: برويم. "رمخانه" ي بعدي شايد نامش "تنگ رم" نشد. به "رمه دان" خوش آمدي عزيز...

عزرائيل، اسرائيل، آس ــ راه ــ ايل: آس راه ِ ايل است. سر ِ گله. آس همان محور جهانگردان است، آس سر ِ دار است. همان كه آدم را از باغ به راه مي خواند و به چاه مي كشاند. سر مار. سر مادر. ايل گله است. بُن ايل ماردُم است. دُم مار، دَم اش، دم ِ آ ــ  دم اش كه در سينه ي خانه مي ماند. فاطمه آخرينه ي ما است. امام زمانه ي ما مادر است، مادر دار، مار، انيس ماهنشين، پدر! فاطمه بچه ي آزاد است. زاد آ: خودآ، رها از دين.


هل لند

روت‌تردام: بندري است در هلند. در كنار آن دريا با اين آبادي يا آن خرابي يا هرچه. اين‌گونه برخورد با نام، با واژه، با زبان، يعني تعريف خود را از واژه پيش نهادن. كه بايد چه باشد. نه اين كه چه هست. تعريف خود از واژه پيش نهادن با توجه به پيشينه‌ي واژه در كتاب، نه در كوچ و كوچه. نه معناي (اندرونه‌ي) نام را پرده پرده فرو نهادن تا به بُن مينه برسي. اين نوع برخورد معنا را چيزي را ديده است. هيچ نيست كه در من باشد و زنده به من. مينه در خود واژه است و خود واژه بر تو جهان مي‌گشايد.

حالا تا به روت‌تردام برسيم برگرديم به روز امروزه كه اين روت‌تردام با اين تعاريف بندري است در كشوري به نام هلند و باري، بهشت امروزه. بهشتي در برابر باغي كه داشتيم.

ــ‌ هلند يعني چه؟

ــ‌ هلند است يعني ندارد.

 

هُل لند: نيدرلند: نيدر پست و پايين است. لند را هر خري كه چرا آموخته باشد داند. هُل چيست؟ هل را زياد از خود غريب نگير. گوش برگشا: كنار كرنا هميشه دو تا نقاره بود. اين دو هُل كه كنار ساز (سرنا) بودند و مي‌آمدند به نام آن دو تهييايش دو هل نام داشت. همين هل را در هُلفدوني (هل ــ چاله، حفره. اُو، اُف ــ آب. داني) زندان، چاله‌ي آبدان هم داريم. هل حفره بود به چاله رسيد. هل چاه است و هلند چاهستان. چرا؟ براي اين كه زير آب درياست. زير آبگينه‌ي دريا است. من با همين جستجوها به اين رسيده‌ام كه گله از طويله‌اي درآمده است. حالا ديگر با كمي پيله دادن به زبان و پناه برده به در زه‌بان از پاره‌اي از نام‌ها، از پاره‌اي واژه‌ها مي‌توانم "در"يابم كه باباي باباي اين زبان از كدام طرف طويله در زده است. اوهوع! نه‌هوع! اين ملكت را صاحبي است و اين خر را خدايي است. اما برگرديم به ناخدا. زمين.

دام: يك فني است كه اولاد آدم به زنده‌هاي ديگر مي‌زند تا گيرشان بياورد و بخوردشان. دام تله است. اين در فارسي است. دام: سدي است كه در برابر آب برمي‌آورند. به هلندي. اما دام همان دام است. در ابتداي راه درك همه‌ي شكارگرها از ديم و دوم و دام همان دام تله بود. يعني كه آن ابتدا، آن بالاي كوه كه بودند، وقتي تازه شكارگر شده بودند، آن روزگار گاهي جلوي آب رودخانه‌هاي كوچك و جوها را با شاخه‌هاي درخت‌ها و گاهي گل مي‌بستند و تنگناهايي براي رفت و آمد ماهي‌ها درست مي‌كردند و ماهي مي‌گرفتند. رفته رفته در ميان پاره‌اي كه به كوه زدند نام تله گرفت و آن‌‌ها كه آرام آرام پايين آمدند به مينه‌ي سد رسيدند كه داريم به آن مي‌رسيم: روت تردام: كه بندري است چنان در كنار رود روته... روت همان رُفته است. رُوفته و رهته مي‌شود همان دم در طويله، پايين خانه. تا به اين ته برسد از رُفته مانده است رفتار رُفتگي. روت همان گوزگنديده است. آب‌رُفته‌هاي نرَفته.

 

غزاي طبرستان

در خیال من هیچ ایرانی به قدر طبرستانی زهره به جان عرب نینداخته بود. دیدیم که سعید یا سعد یا هرکه، همان که به نیت فتح طبرستان از کوفه آمده بود و بی هیچ مانعی مگر حضور مزاحم سرنهادگان ندید تا به دریا رسید و سوی طبرستان زد. پیش از آن که میان درآید نماز خوف خواند و حصار گشود. خلاصه‌اش این است که سعید از نماز خوف درآمد و به اولین کس که رسید او را چنان زد که دو دستش را پشت سرش پراند. ضرب شمشیری که بال پرنده از خاطر حصاری‌های اولین حصار طبرستان برد.

گفتند: تسلیم می‌شویم به این شرط که از ما یکی نکشی.

گفت: قبول.

در آمدند و گردن همه را زدند مگر یکی.

به گرد کردن غنیمت‌ها برآمدند.

خبر رسید به سعید که از یکی رزمنده‌ی قبیله‌ی نهد جعبه‌ای رسیده است. فرمان می‌دهد آن را می‌آورند. بست جعبه را باز می‌کنند. در بسته بسته‌ای پیدا می‌کنند پوشیده در کهنه‌ی سیاهی خطدار. آن را که می‌گشایند کهنه‌ی دیگری می‌یابند به رنگ دیگری. پرده در پرده تا پرده‌ی آخرین بسته را باز می‌کنند و به کیر بریده‌ی کهنه‌ای می‌رسند با چند برگ گل. بر فاتح حصار این داستان برخوانده نمی‌شود. آن تنها زنده مانده از حصاری‌ها را پیش می‌خوانند که این پیش رو را برگشاید که چیست. درمی‌یابند که زنده مانده لال است و داستان تمام می‌شود. بيش در اين مورد: بيش تر:

ملكوت خدا: اي مل، هي مل، آ مال. مُلك آ، مُلك دارا، خانه ي دار آ.
مل: مله، مهله، محله، محل، مال: كوي، كشور
كوت: كت. قنات.
ــ
در سرشاخه هاي زبان همين واژه ي كت در مينه (اندرونه ــ‌معنا) به كُس مي رسد. كوت كُس به هلندي است. ــ
مل كوت: مُلك كتي ها. كوي كتي ها. آكت، آمل.
ملكوت خدا: آن ميانه، سر كوه، باغ، بالا... بود...
ملكوت موالي: جايي كه كُس حوري هايش بلگه بلگه باز مي شود، ناز. گل سرخ و شراب ته حوراي ابد، از جام روزهاي بي شماره زدن. خدا شدن.
ملكوت خدا باغ كت ارم است. داريوش (دار خانه، جان سخن). ملكوت موالي را پسر در سر آن ها نهاده است. اروس را هر گونه بپروري پروار مي شود برايت. خيالت تخت: عبادت بده. بهشت بستان.


شتربالا

عربي كه درست هم پيدا نبود چيزي قرباني كرده يا نكرده است هرجا كه مي‌رسيد از شتري مي‌گفت كه براي خدا قربان كرده بود. اين گفته بود و مي‌گفت و بسيار مي‌گفت از آن شتر كه براي الله قربان كرده بود. روزي مردي كه حوصله‌اش از دست او سررفته بود رو كرد به مرد عرب و گفت: روا نيست كسي چيزي براي خدا قربان كند و اين‌همه بگويد.
عرب پرسيد: چرا روا نيست؟ مگر خود خدا يك بار بيشتر يك بره به ابراهيم داد تا به جاي اسماعيل قربان كند؟ يك بار يك بره داد و هزار بار توي قرآن هي به ابراهيم يادآوري كرد. حالا او خدا بود و يك بره داده بود به خلق من خلقم و يك شتر براي خدا داده‌ام. نگويم و از تذكر به خدا باز بنشينم؟

تاج كسرا
و چنان بود که کسرا در ایوان خویش می‌نشست که تاج در آن بود. تاج ظرفی بزرگ بود که هر شاهی بر آن گوهرهایی افزوده بود و سنگین شده بود. در زمان کسرا به زنجیر طلا به طاق ایوان آویخته بود که گردن وی تحمل آن نداشت و تاج به جامه‌ها پوشیده بود و کسرا چون به جای خود می‌نشست سر را داخل تاج می‌کرد و چون قرار می‌گرفت جامه از تاج برمی‌گرفتند و هرکه او را می‌دید و از پیش ندیده بود از هیبت وی به خاک می‌افتاد.

جند روح الله
پیغمبر آمده است تا شمشیر بکشد، جنگ بکند، آدم بکشد، برای اینکه تربیت بشوند این مردم. پیغمبری که جنگ نکند و آدم نکشد اساسا پیغمبر نیست، همانطور که خلیفه هم برای این است که دست ببرد، حد بزند، سنگسار کند، همانطور که رسول الله میکرد، همانطور که ائمه ما میکردند. ائمه ما همه جندی بودند، سردار بودند، جنگی بودند، با لباس سربازی به جنگ می‌رفتند، آدم می‌کشتند، زیرا محراب یعنی مکان حرب، از محرابها باید جنگ پیدا شود، چنانچه بیشتر جنگهای اسلام از محرابها پیدا می‌شد. روح الله خمینی، سخنرانی در سالروز تولد پیامبر اسلام، 6 آذر 1363

ــ از خلق كار بر نيايد.
ــ پس... ؟
ــ
شيخ را بخوانيم.
شيخ را خوانديم. شيخ گفت هيچ كاره است. ميرزا شايد ميان شود...
ــ‌ ميرزا...!
ـ بايد سيد را خبر كنم:


شيخ حسن ــ  ميرزا حسين ــ سيد علي
l  براي فرق شيخ و سيد و ميرزا نگاه كنيد: ميرزا

پرسيدم: چرا فلاني اين همه سجده دراز مي كند؟
گفت: داند كه چيزي به درگاه ندارد پهن تر مي گسترد شايد به ديد آيد!

l  اين هم صداي نيم قرن پيش كياني نكيسا

جانا در آ جام‌ام بگير جانم درآمد جان ِ تو
اي جام تو پيمانه ام
پنهان مشو در جامه ام

 

 

 

 


vحسن مصلحياني
vوحید گل بهاری
vنسیم خاکسار
vکوشیار پارسی

 


آرش جديد-قليچخاني